داستان کوتاه
مردگان

مردگان

محمدحسین محمدی جنازه‌های‌مان را از بین چاه كشیدند و همراه خودشان بردند. بعد از چند روز، پایْ كه روی‌مان مانده شد، بیدار شدیم گفتم: «ما را یافتند.» پدر گفت‌:‌ «آسوده بودیم، باز جنجال شد.» كاكایم گفت: «ها، ما را یافتند.» پدر دوباره گفت: «نمی‌فهمند كه مرده‌ها را نباید...

مرگ یک کارمند

مرگ یک کارمند

داستان کوتاه از انتون چخوف گزارنده به فارسی: حضرت وهریز  یک شام خوش، ایوان دِمیتری وِیچ چِرویاکُف، که به همان اندازهٔ شام، خوش و سر حال بود، در ردیف دوم نشسته و با دوربین «ناقوس های کارنیول» را تماشا می کرد. او تماشا می‌کرد و غرق لذت بود. اما ناگهان… در داستان ها این...

بازوی بریده-بخش بیست و ششم

بازوی بریده-بخش بیست و ششم

اخبار مسافرت رحیم بکابل، و بالا گرفتن کارش، شماری از افغانهای مقیم «هامبورگ» از جمله «آغای خُرد» برادر دوم شیر آغا را ترغیب میکند که فیلش را راهیی هندوستان گرداند! و از آن خوان نعمتی که امریکایی ها گسترده بودند لقمه هایی بردارد. البته چنانکه خبرداریم افغانها عادتاً یک...

آفتاب آن بالا، سمت راست

آفتاب آن بالا، سمت راست

نویسنده:دوریس دوری ترجمه: حضرت وهریز آفتاب آن بالا، سمت راست در تمام عمرم فقط سه بار دست به دزدی زده ام: هشت ساله بودم که یک جفت کفش عروسک باربی را دزدیدم، در هژده سالگی یک اثر نادر هنری را و در بیست و سه سالگی مردی را که زن داشت. کفش ها را برای عروسک خودم ندزدیده...

بازوی بریده-بخش بیست و سوم

بازوی بریده-بخش بیست و سوم

کابل از هر نظر زندگی طفیلی یافته بود. آرد نمی آمد و مردم از فرط گرانی مواد خوراکه به اصطلاح بر شکمهایشان سنگ بسته بودند! نرخ دوا و درمان به اندازه ای بالا جهیده بود که عوام الناس مسافرت کردن به دیار آخرت را ارزانترین سفر میدانستند، همینطور اگر خارجی ها یا اشغالگر ها...

بازوی بریده-بخش پنجم

بازوی بریده-بخش پنجم

(محمد اکرم عثمان)   همزاد پاسخ میدهد: نه نه، تو سزاوار توبیخ هستی. من ترا نمی بخشم. رفیق می پرسد: از من چه سرزده که بر من قهر هستی؟ همزاد جواب میدهد: تردید، دودلی، سستی و بی حالی. تو یک انقلابی هستی، یک آدمی که دگرگون کنندۀ دنیاست و باید دگرگون کند. دست یک...

جایگاه زبان در رمان معاصر

جایگاه زبان در رمان معاصر

بخش دوم-هدایت و رمان مدرن سالار عزیز پور هنوزآن سخن پارینه وماندگار در گوش مان طنین انداز است که گفته اند:ما چهار نفر بودیم ـــ صادق هدایت، بزرگ علوی، مجتبی مینوی ومسعود فرزادــ که از فرنگ برگشته بودیم و با زبان فرنگی آشنایی داشتیم؛ در ایران ما را به پشیزی نمی‌گرفتند...

دسته‌ها

بایگانی‌ها