اکرم عثمان
بازوی بریده- بخش بیست و هفتم

بازوی بریده- بخش بیست و هفتم

به دنبال سفر بی بازگشت آغای خرد که در صدد اندرزگویی به «ظاهرشاه» پادشاه نیمه متوفی! بود آغا گل به گونۀ دیگر وارد عرصه میشود و شیرین کاری هایی میکند که سخت به دل «شیرآغا» و دیگر برادرهایش مینشیند. او پیشنهاد میکند که باید یکی از ما مسوؤلیت محافظت از املاک موروثی را که...

بازوی بریده-بخش بیست و ششم

بازوی بریده-بخش بیست و ششم

اخبار مسافرت رحیم بکابل، و بالا گرفتن کارش، شماری از افغانهای مقیم «هامبورگ» از جمله «آغای خُرد» برادر دوم شیر آغا را ترغیب میکند که فیلش را راهیی هندوستان گرداند! و از آن خوان نعمتی که امریکایی ها گسترده بودند لقمه هایی بردارد. البته چنانکه خبرداریم افغانها عادتاً یک...

بازوی بریده -بخش بیست و پنج

بازوی بریده -بخش بیست و پنج

هنوز بهار چنانکه باید نیامده بود. هوای هامبورگ بسیار متغییر بود. یکروز چنان باد سردی می وزید که گفتی از قعر قطب شمال برخاسته است. آن سرمای بی هنگام در ظرف چند ساعت بیشترینه بوته ها و درختهایی را که تازه از خواب سنگین زمستانی بیدار شده بودند و بر نوک شاخچه های شان...

یک سال پس از اکرم عثمان

یک سال پس از اکرم عثمان

 باز نشر - یک سال پس از اکرم عثمان   یک سال از جاودانه شدن اکرم عثمان گذشت. یک سال از آسمانی شدن انسانی که کوچه ی ما برای شاه بالهای او کوچک و خاکی بود. نویسنده، سیاست مدار و انسان نجیبی همچون اکرم عثمان را دیگر یارای این نمانده بود که هر روز به شنیدن خبر قتل عام...

بازوی بریده!-بخش بیست و چهارم

بازوی بریده!-بخش بیست و چهارم

بالاخره زمین کابل از فرط آدمخواری به سوء هاضمه مصاب میشود. عارقش ترش میکند و دلش میخواهد معده و روده هایش را از آن همه خوراک های اضافی تخلیه کند. گور ها به ناله در می آیند، از شدت پرخوری بخود می پیچند. همانگونه که «مار های بوا» جانور های شاخ دار و درشت استخوان را با...

بازوی بریده-بخش بیست و سوم

بازوی بریده-بخش بیست و سوم

کابل از هر نظر زندگی طفیلی یافته بود. آرد نمی آمد و مردم از فرط گرانی مواد خوراکه به اصطلاح بر شکمهایشان سنگ بسته بودند! نرخ دوا و درمان به اندازه ای بالا جهیده بود که عوام الناس مسافرت کردن به دیار آخرت را ارزانترین سفر میدانستند، همینطور اگر خارجی ها یا اشغالگر ها...

بازوی بریده (بخش ششم)

بازوی بریده (بخش ششم)

محمد اکرم عثمان   «رفیق زحمتکش» خیلی به وقت اهمیت میداد. تره کی و کارمل بار ها از اهمیت زمان دم زده بودند و مهمترین دلیل فلاکت و سیاهروزی ملت ما را بی پروایی مفرط به تأثیر لیل و نهار و اوقات زندگی میدانستند. از همین سبب در کمترین نطق و خطابی نبود که رفقای حزب را...

دسته‌ها

بایگانی‌ها