جغرافیای هندسی روشن

اکتبر 20, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

حمیرا نکهت دستگیرزاده

به اتریخت  شهری که زادگاهم نیست

اما مهربانی اش را فرا راهم گسترد تا زیستن

را در پهنای زیبایی اش معنی کنم.

 اتریخت،

ای شهر تازه ام

پایان جستجو های مرده ای

بگذار

چیدگی بی آهوی پارک های ترا

با پراگندگی اندیشه هایم

بیالایم

آن دخترک  شاعر

 در خواب های شاد جوانانه اش

حتی

کوچه های باریک سنگی ترا

هرگز ندیده بود

جویبار ها

رود هایت را نیز

و کانالی که ترا به آمستردام

و آمستردام را به غوغای شبهای مردانه می برد.

نه خواب

نه خیال

زیبایی

بهانه نمی جست

بگذار اتریخت

از پشت کلکین اتاقم

فاتحانه به “دام” بنگرم

 که روبروی خانه ام قد افراشته است.

و کهنگی ترا

در گردش عقربه های سرگردانش

جستجو کنم

وقتی من به سلام دنیا آمدم

تو از جنگ بر گشته بودی

تنت بوی باروت میداد

جاده هایت

در باران های متواتر

غسل آرامش میگرفتند

فرزندانت

دستان شان را برای عبورت تا زیبایی

خازه می بستند

وقتی من به دنیا امدم اتریخت،

تو شهر شده بودی

با گیسوانت رها در شاخه های فردا

با کشیدگی اندامت

در آیینه های شوق

با  فریاد های نورت در فراسوی شب

تو شهر شده بودی

با خسته ترین آدمها از جنگ

با بیزار ترین حس از تفنگ

وقتی

تو در من زاده شدی

می شستم از تنم

نسیمی را که از سوی تو می آمد

کوچه هایت بوی آشنایی میداد.

شاید راکتی که بر کابل خورد

از خم این کوچه ها گذشته باشد

من بوی راکت های فرود آمده بر کابلم

من بوی مین های فرو رفته در گندمزار های پروانم

من بوی استینگر های انبار شده در زابلم

من کارتن اسباب بازی های کودکان پابرهنۀ هراتم

من سراسر توام انگار

چقدر با بوی تو عجین شده ام

اما تا به سویت آمدم

مرز های بودنم را جستم

و قانون هایت را

که هرگز در کارتنی به ما نرسید

و راکتی نشد تا به نشانی ما پرتاب شود.

من در پی قانون هایت آمدم

خود را به تو پیوند زدم

در جاده های روشن قانونی ات

با اعتبار جهانی قدم زدم

تن جاده هایت را در نوردیدم

آسمانت را صدا زدم

که مرا یکسان در بارانهای متواترش

شستشو داد

اتریخت

شهر تازه ام

تو آن دخترک شاعر را نمیشناسی

همچنان که او ترا در خوابهای دخترانه اش نمیدید

باور نداشتم

روزی میان پارک هایت

قصه هایم را گریه کنم

در بغض هایم بترکم

و سوگ مادرم را در چشمان تو زار بزنم

باور نداشتم

در سکوت آسمان تو

غروب پدر را اشک شوم

شانه هایت را

تکیه گاهم کنی

تا سرطانم را بتکانم

تنم را از دوزخ درد برهانم

چشمانم را که می بندم

زنی را در بستر نابود شدن می بینم

که از چشمه شفای تو

انتظار معجزه دارد

اتریخت باور داشتی

که روزی ان دخترک شاعر را

در میانسالی اش

مادروار

به بر کشی

 و آغوشی شوی

تلخی تب اش را

تن زخمی فریاد هایش را؟

اینک

اتریخت

از کلکین خانه ام

تا دوردست تو

در دید رس من است

تو حقیقی ترین شهر

در کاذب ترین روز های منی

ای هندسه کامل رویش

ای نظم بی بدیل

با امید هایم در نگاهت

با عشق هایم در سینه ات می تپم

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx