بازوی بریده -بخش بیست و دوم

آگوست 12, 2019 | پست های نخست

با اینکه شیرآغا در سراشیب عمر به شدت بی موازنه شد بود و روز تا روز علایم اجتناب ناپذیر پیری در اندامهایش رخنه میکرد و ناگزیر با کته گویی! خودنمایی می نمود راحله جان بی پروا ریشخندش میکرد و در حضور برادر هایش او را درغگو و لافزن اما او عقب نمی نشست و مقامش را به دیگری تحویل نمیداد.

توفیق برادر چهارم خانواده که از آن همه ادا و اطوار برادر کلانش به تنگ آمده بود او را به چشم طبلی میدید که بجز صدای بلند چیزی ندارد اما شیرآغا نه تنها او را به حیث یک آدم جدی به حساب نمی آورد بلکه دیگر برادرهایش را به چشم پشه یا مگس میدید و همین طرز نگاه کینۀ دیگران را نیز علیه او برانگیخته بود.

حسب معمول بعد از غروب آفتاب، برنامۀ همیشگی را دنبال مینمود و با شوق تمام پاچه هایش را بر میزد و تا گلو خود را در بوتلش غرق میکرد!

زیر تاثیر کنیاک یا ودکا یا لیکور به قصر مرمرین وزارت خارجۀ افغانستان بر می گشت. آن گاه حجاب خاطراتش کنار میرفتند و بدبختی های مردم وطنش که در حالات عادی در غبار فراموشی ناپیدا میبودند دم چشمش جان میگرفتند. اشکهایش مانند ژاله و باران جاری میشدند و از او یک پارچه موم درست میکردند.

توفیق با نظارۀ آن حالات پوزخند میزد و کنایه آمیز به خانم برادرش میگفت: راحله جان با این همه غم و غصه، خدا نخواسته شیرآغایم از خواب و خوراک میمانند. شما باید به داد شان برسین و کوشش کنین که آرام بگیرن.

راحله که زن دراکی بود و از لحن کنایه آلود ایورش! دریافته بود که او سر طعنه زدن دارد جواب میداد: توفیق جان، زبان زاغه زاغ میفامه! باید شما برادرهایش به دادش برسین و نمانین که شیرآغا از غم وطن از دست بروه!!

توفیق دلش میخواست که سُچ و پوست کنده بگوید، بابا وطن وطن بهانه است غم غمِ چپن است ولی حیا میکند و راحله تمسخر آمیز و رندانه می افزاید: جان و جگر، غصه نکو، مه به عادت برادرت بلد استم، یک ساعت بعد که نشه از سرش پرید غم و غصه یادش میره و از وطن عزیز به خیر و سلامت به هامبورگ عزیزتر! برمیگرده!

فردای آنشب مصادف به نخستین روز عید رمضان می باشد. شیرآغا که شب خوش و راحتی را پشت سرگذاشته بود باز به اصلش برمیگردد و پوستین ریاست خانواده را چپه! می پوشد.

راحله جان حسب معمول برمیزهای سالون مقداری شیرینی و چاکلیت می چیند و گردوغبار مبلها را می روبد.

شیرآغا به پیشواز از مهمانها زودتر از هرروز دیگر بر کرسی مخصوصش دربار مینماید و شروع میکند به گاز خوردن.

چوکی از نوع مبل هایی بود که بر دوپایۀ محدب استوار شده بود و با کوچکترین تکانی شروع میکرد به گاز خوردن و جنبیدن.

شیرآغا مثل «گهواره جنجان!» – حشرۀ سبزرنگ و جهنده – ساعتها غژ غژ کنان می جنبید و گذشته های دور دورش را نشخوار میکرد.

شیرآغا در طول ماه رمضان تظاهر به روزه داری دروغین کرده بود و از زنش نیز خواسته بود که راز نگهدار باشد و رازش را نزد قوم و قریبش افشا نکند.

شیرآغا چون کوهی از ابهت و تمکین چشم انتظار دوست و آشنا از جملۀ برادر ها میباشد.

ساعتی بعد خانه پُر از مهمان و مهماندار میشود. زنها، مرد ها، جوانها، نوجوانها و کودکان یکی پی دیگر رئیس خانواده را حرمت میگذارند.

شیرآغا برخی را سر و بعضی را رخسار میبوسد اما در برابر هیچکدام از جا بر نمی خیزد. آغای خرد و آغای شیرین برادر دوم و سوم که فقط دو سه سال از شیرآغای شان جوانتر بودند انتظار داشتند که برادر ارشد شان آنها را مانند یک رفیق همسن و سال تحویل بگیرد و تمام قد در برابر شان . لیکن شیرآغا قاعده ای را که از سالها قبل برقرار بود نمی شکند و چون سنگ برجایش سنگین می نشیند. اما توفیق که عضو یاغی و باغی خانواده و برخی او را متهم به داشتن تمایلات کمونیستی میکردند مزورانه برآتش نفاق برادر ها روغن میریخت و درزهایی را که از سالها به آنطرف بین آنها ایجاد شده بود بزرگتر میکرد.

وقتیکه همه بر جاهای شان آرام گرفتند، توفیق عادتاً در صدد تفیتن برآمد و اشاره به عید های قدیم که در وطن برگزار میشد میگوید: شیرآغاجان یاد آن سالها بخیر که بزرگای خانوادۀ ما زنده بودند و به ما عیدی میدادند.

شیرآغا ساده لوحانه میگوید: آفرین توفیق جان؛ بسیار گپای شیرین زدی. افغانستان از خاطری خراب شد که بین خرد و کلان، اصیل و کم اصل، حلالزاده و حرامزاده حدوحدود از بین رفت. پادشاه همنشین گدا شد و جت و جولا با اشراف و اعیان همکاسه شدند.

توفیق میگوید: حق گفتین، خدا سایۀ کلانها ره از سر ما کم نکنه. اگه بزرگای ما دگه ده دنیا نیستند شما جانشین شان هستین، چراغ کلانها روشن است.

شیرآغا با شنیدن آن همه مداحی اغراق آمیز مانند گل می شگفد و ارضای غرورش را با سرفه ای ساختگی بروز میدهد.

آغای خرد که سچ گو ترین برادر ها بود از آن همه تعارفات دروغین به تنگ می آید و بی پروا به توفیق میگوید: توفیق جان شیرآغایم به چاپلوسی ضرورت نداره، اونا کلان خانه استند و بیشتر از ما حد و حدود آداب خانواده را میدانند.

آغای شیرین که ذاتاً مردی خاکشیر مزاج و یا به اصطلاح الچه مذهب! بود و میخواست از دور دست بر آتش بگیرد! و دخلی در معقولات برادر ها نداشته باشد. این بار عادتاً چون ماش بسوی شیرآغایش می لغزد و توفیق خرد کلان کار می گوید: «آغا خرد جان» شما بهتر از مه میدانین که عقل به سر است نه به سال. ای (این) درست است که شما از مه کلانتر استین اما هر کلان، کلانی کرده نمیتانه. کلانی فقط به درازی سن مربوط نیست، کلانی عقل و هوش میخایه. مهر و مروت میخایه، فداکاری و ازخودگذری میخایه. کلان باید صاحب جود و سخا باشه. نان و دسترخوان داشته باشه، اما هر خسیس و لئیم، پله بین و مرغابی مزاج! به کلانی نمیرسه. کار بوزینه نیست نجاری! آغای خرد که نمی خواست گپ به جاهای باریک برسد و موجب زبان درازی توفیق شود به اصطلاح قُر میگوید و خپ میزند.

آغا شیرین نیز دل به دریا میزند. رفته رفته گیلاس های پیاپی ودکا سرشارش کرده بود تشویقش میکردند که اظهار وجود کند پس بی توجه به یک مخاطب مشخص، مانند یابوی افسار گسیخته خیلی بلند شهیه میکشد و خرخنده اش به شدت اهل خانه را اذیت میکند. سپس یکایک خانمها و آقایان را از نظر میگذراند و با همان سروصدا بانگ برمیدارد: درست است، بیخی درست است. کوه هرقدر بلند باشه بازهم به سر خود راه داره!

این حرف های شعارگونه شامل حال همه شد از شیرآغا تا توفیق همه آنرا اهانتی به خود تلقی کردند.

شیرآغا که دیگر زبانش کلالت میکرد، بریده بریده شروع به سخن گفتن کرد: اوبچا شرابه حرام کدین، چتی (شطحی) گویی از حد گذشته. حتماً خبردارین که امامت در نماز اول حق ملا امام است و در غیاب ملا امام، باید کلان و بزرگ خانواده پیش نماز شوه چون مه کلانتر تان استم اجازه بتین مجلسه مه اداره کنم.

اعلامیۀ شیرآغا که از اول چندان مفهوم نبود تحت تأثیر هیاهوی برخاسته از قیل و قال اهل مجلس گم میشود.

شاه گل با راحله جان که تیز هوش ترین و کارکشته ترین خانمهای خانواده بود و میدانست که اگر در خاموش ساختن نزاع دخالت نکند تمام خوشی های آنروز برباد خواهد رفت، لاجرم بی آنکه به دیگران چیزی بگوید سری به آشپزخانه میزند و با سینی پر از کباب و کچالوی بریان و سلاد تند و تیز بر میگردد. بوی خوش کباب بر تمام صحبت های غیر ضروری چیره میشود و طرفین دعوا به مصالحه میرسند.

در ضمن بانوی خانه که خود کم و بیش با شوهرش سرگرم باده گساری میبود و همیشه  بوتل هایی داشتند، دو سه بوتل دیگررا بر سر سفره حاضر میکند و اسباب کف زدن و هورا کشیدن باده نوشان اعم از زن و مرد را فراهم می کند.

سپس نوبت بد مستی خانمها فرا میرسد. داستان از قراری بود که زنهای خانواده از مدتها پیش در اختفای تمام سر های شانرا گرم میکردند و در انظار دم از طهارت و پاکدامنی میزدند.

همینطور به پیروی از شوهرانشان، از گل صبح افطار میکردند و همینکه آفتاب بالا می آمد لبهای شانرا به خاک می مالیدند و وانمود میکردند که روزۀ غرقه گرفته اند. اما برغم پنهانکاری رفته رفته پل و پلوان تقوای شانرا آب میبرد و هر یک با هزار فوت و فن و استراق سمع و گماردن خبرکش از راز زنهای ایور شان باخبر میشوند و سرانجام با تشکیل محافل باده گساری مشترک به تفاهم میرسند.

در آن شب هم وقتیکه زنهای خانواده دست شوهرانشان را در باده گساری می بندند دیگر حجب و حیا از تمام خانواده های همتبار رخت برمی بندد و همه از شصت پا تا موی سر اروپایی ــ امریکایی می شوند.

همینکه پیاله ها سه چهار بار به دوران می افتند برخی از بانوان فامیل استعداد های دیگر شانرا نشان میدهند.

شهناز جان همسر آغاشیرین که تازه مشق یادگیری زبان خارجی میکرد چندین بار دروغهای کوچکی چرخ کرد که از برخورد یا سوانح ترافیکی حکایه میکرد. او چند بار به جای تصادم، واژه فرنگی ناخوشایند accident  را بکار برد و شاه بی بی که از شهناز زیبا تر بود ولی در فراگیری لسان بیگانه غبی تر بود فقط به استفاده از کلمۀ stress اکتفا کرد به گونۀ مثال قصه می کند که تا حال چند بار به سبب مریضی  stress نزد داکتر اعصاب رفته است و حتی اگر یکبار پسیکولوجیست به سروقتش نمیرسید نزدیک بود که از اثر همان  stress خود کشی کند.

راحله جان که فارغ مکتب ملالی در کابل بود و زبان فرانسوی را تا حدودی خوب صحبت میکرد کلمات آن زبان را با شاخی باد می نمود و رقبا را به اصطلاح زیر گرفته بود.

شهناز جان که نزدیک بود میدان را ببازد دفعتاً سلاح براتری را وارد عرصه میکند. بی مقدمه بیاد پدرکلان متوفایش می افتد و میگوید: بابه جانم سردار عبید خان مثل بلبل انگلیسی گپ میزدن. بسیار کوشش کدن که مره هم انگلیسی یاد بتن (بدهند) مگر مره بلا زد بازیگوشی کدم و تمام چیزهایی ره که یادم داده بودند فراموش کدم.

توفیق که از طرز صحبت برادر های لافزن و گزافه گویش به ستوه آمده بود. و در ضمن «مدیرعبید لنگ» پدرکلان شهناز را بسیار خوب میشناخت بدون اجازه داخل جروبحث خانمها میشود.

شاه بی بی که تا آن لحظه حرفهایش را قورت کرده بود به راحله جان میگوید: شاه گل جان قند امشو (امشب) چُپ ترین ما تو هستی، چرا گپ نمیزنی؟ هرکس و ناکس خوده خویش و قوم اعلیحضرت میداند اما تو که براستی خاندانی! استی خوده خپ زدی. شاه گل حق بجانب و از خود راضی میگوید: خوار جان (خواهر جان) زنگی ره اگه به هفت آب زمزم بشویی بازهم سفید نمیشه! با لاف و پتاق هر مصلی و جاروکش سردار نمیشه، سردار از دور مالوم(معلوم) میشه، چنانکه خزف و خرمهره جای یاقوت و مرجانه گرفته نمی تانن و از دور تشخیص میشن.

توفیق که سراپا گوش بود و از مناظرۀ داغی که بین خانمها شروع شده بود لذت میبرد ناگهان در تأئید از شاه گل جان هزل آمیز این بیت را میخواند:

روزگار آئینه را محتاج خاکستر کند.

از برای زر مسلمان خدمت کفر کند

شاه گل با وصف گیچ بودن چشمهایش را به چشمهای توفیق میدوزد و با زبان نگاه از او می پرسد: توفیق تو هم!؟

توفیق به ناخشنودی شاه گل پی میبرد و در صدد جبران مافاتی می برآید که از آن بیت نیش دار نصیب زن برادر و معشوقۀ خودش شده بود. شاه گل تهدید کنان خطاب به ایورش میگوید: توفیق دفۀ (دفعۀ) آخرت باشد!

توفیق مانند بودنۀ قو شده یا پوقانۀ بی باد از زبانبازی می افتد و می پژمرد. در این اثنا شیرآغا مانند گاوی که سرش در آخور تنگ گیر کرده باشد تقلا میکند و نیم زبانه و با لکنت صدا میزند: کی کی بود که نام نام حضور اعلیحضرت را گرفت؟ کُل گپای تان جفنگ بود، غیر خودم هیچکس خویشای اعلیحضرت نیست.

شاه گل که از چند سال به آنطرف خود را به شاه سابق چسپانده بود ادعای شوهرش منقلبش میکند، چشمهایش را می مالد و برای ضد حمله آمادگی میگیرد. مانند یک ماده پلنگ می غرد: چی چه، یعنی مقصدت ایست که مه ایقه سال دروغ گفتیم و پینۀ سرآستین خاندان شاهی استم!؟

شیرآغا که زیر سپر شراب مثل ببر مازندران دلیر و بی ترس شده بود بالمقابل صدا میزند: بیخی درست گفتی، تره ده (در) دربار هیچکس نمی شناخت، نه اعلیحضرت، نه ملکه، تو خودت به دروغ، خوده به اونا چسپاندی.

شاه گل داد میزند: واه واه، کل شار (شهر) خبر داره که خاله جانم ملکه، مره مثل تخم های چشم شان دوست داشتند و بارها میگفتند که تو هم دخترم هستی.

توفیق که از برادرهایش سرحالتر بود مانند میانجی به میدان می پرد و رو به همگان میگوید: شرم است بخدا شرم است. بس کنین! وگرنه همسایه ها به پولیس شکایت میکنند و ما همگی زندانی میشیم. از طرف دگه اگر پدر های ما شخصیت های تاریخی بودند ما باید کاری نکنیم که اونا در گور خجالت بکشند. ماهم مسوؤلیت تاریخی داریم.

از طرف دگه ما همگی از زیره و پدینۀ یک دگه خبرداریم. پدر های ما اکثراً لافوک نبودند. چند تای شان مردهای شمشیر هم بودند، مثل وزیر اکبر خان و محمد ایوب خان فاتح میوند. اما شاه گل جان که هنوز برافروخته بود و از طرفی توفیق را هیزم کش آن نزاع میدانست به منظور گرفتن انتقام از شوهرش و برادرهایش که اصل و نسب او را زیر سوال برده بودند، خطاب به توفیق میگوید: بس بس! بسیار خوده قیل ننداز! همو امیردوست محمد نبود که صف غازی ها ره ترک کد . تسلط انگلیس ها ره پذیرفت. ولی محمد خان لاتی هم محمد زایی بود. تو هم محمد زایی هستی، اگه هیچکس تره نشناسه، مه تره خوب مشناسم. میفامی از آهن چی میمانه؟ گه!

شما از «الف» تا «ی» زباله های آهن هستید. آدمهای کته گوی، خودستا و کدو مانند!!

شیرآغا میپنداشت که هرج و مرج بر مجلس حاکم شده و صدای برحق که بزعم او صدای خودش بود در دعوی چند طرفه گم و بیرنگ شده است مانند یک مارشال از جا بلند میشود و صدا میزند: شما کجا و وزارت خارجه کجا!؟ والاحضرت شان، وزیر صاحب خارجه شما را نوکر هم نمیگرفت. مه قسم میخورم که تمام شما اعم از خردوکلان، اعم از خاندانی و بی خاندان در ردیف چایدار ها و خانه سامان ها اعلیحضرت محسوب نمی شوید. این فقط شیرآغا بود که اجازه داشت در عید و برات به زیارت شان برسد.

شاه گل که در خون شریکی خود را نزدیکتر به ظاهرشاه میدید و از نطق غرای شوهرش جریحه دار شده بود با تعریض و تمسخر صدا میزند: شیرآغا جان! وقتیکه به پایبوس شان رسیدی بوی چه عطری به مشامت رسید!؟

شیرآغا اول درمی ماند که چه جواب بدهد اما بعداً پاسخ میدهد: عطر گلاب!!

شاه گل با قهقه میگوید: خوش بحالت! بعداً با این بیت جمله اش را تکمیل میکند: قدر گل بلبل بداند قدر جوهر جوهری! – قدر زر زرگر بداند، قدر قمبر را علی!

لیکن شیرآغا که آرزو نداشت به آسانی میدان را یله کند خطاب به زنش میگوید: شاه گل جان، قصه ره خاک و دود کدی، هر سخن جایی و هر نکته مکانی داره! با هر چه بازی با ریش بابا هم بازی!

شاه گل جان که می بیند گپ به جای باریکی کشیده سکوت را ترجیع میدهد و از شوهرش میخواهد که صحبتش را به آخر برساند. شیرآغا ادامه میدهد: درغگو دشمن خدا و رسول است. با این سوگند، شاه گل زیر زبان میگوید: بخدا دروغ میگه، بخدا دروغ میگه، به رسول دروغ میگه! همین که به سر مه سوگند خورد فامیدم که صد فیصد دروغ میگه. شیرآغا منتظر است که سرخور مه شوه، از همی سبب سر بیچاره مه زبانزدش است.

سپس ادامه میدهد: سالها پیش حضور وزیر صاحب خارجه «بیر» میل میکردند و من در خدمت شان بودم. همگی از جمله جناب وزیر صاحب مشاور ها و مصاحبانشان، افتخار حضور داشتند و با رعایت دقیق آداب معاشرت آرام آرام گیلاس های شانرا بالا میکردند و شمرده شمرده حرف میزدند. تنها کسیکه لب به مشروب نمیزد من بودم. باری حضور شان دریافتند که فقط این مخلص خوش نشین است و با جماعت همآهنگی ندارد. با ملاطفت پرسیدند: تو بیر نمیخوری؟

جواب دادم: جناب وزیر صاحب متأسفانه نخیر.

پرسیدند: چرا نخیر؟

جواب دادم: خدا لایق ندیده. فرمودند: بخور! گناهت بگردن مه، خداوند غفور و رحیم است.

جواب دادم: حضور وزیر صاحب مه از عاقبت کار میترسم.

فرمودند: چه عاقبتی؟

جواب دادم: عظام مبارک محمد ایوب خان فاتح جنگ میوند در گور ناآرام میشود.

فرمودند:« دُر سفتی قرمساق!» و محکم کف زدند و دیگران نیز به پیروی از ایشان به افتخارم کف زدند و احسنت و آفرین گفتند. این بار اول بود که والاحضرت با من مزاح کردند و مرا قرمساق گفتند!

از چشمان حاضران رشک و حسرت می بارید و رئیس اداری به حدی حسود شد که دوسیه هایش را برداشت و بی سروصدا غایب شد. خوب آن مزاح خوشمزه تا امروزه روز دهانم را شیرین کرده و هرگز فراموشش نمیکنم.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx