بازوی بریده (بخش بیست و یکم)

جولای 29, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

دکتور محمد اکرم عثمان 


********

بازوی بریده
بخش بیست و یکم

تمام افغانها در داخل و خارج زندگی دوگانه داشتند، نیمی در جابلسا! و نیمی در جابلقا! انگار قصابی چابکدست، با تیشۀ تیزش یک پیکر واحد را دو شق برابر کرده نیمی را به مشرق و نیم دیگر را به مغرب پرتاب کرده است.

آن دو نیمۀ برابر، در تمام حالات همدیگر را حس و لمس میکردند، گفتی چشمهایی متحرک چرخان و گردان دارند و در یک آن تمام جهان را درمی نوردد.

این یک معجزۀ دوران بود. افسانه ای بسیار قدیمی از خیال و تصور به واقعیت پیوسته بود و جام جم! و آئینۀ سکندر! در جسم یگانه ای تعبیه شده بود.

مانند همان کودک سلاخی شده که هر شب در خواب پدرش ظاهر میشد و بازوی بریده اش را سراغ میگرفت، آن پیکر دو پاره نیز تقلا میکرد که پاره های جدا جدا و پراگندۀ وجودش را در اقصا نقاط جهان بپالد و وصال دوباره را آرزو ببرد.

دیگر معجزۀ شیطانی کامپیوتر دنیا را همکاسه کرده بود. چشم راست میگریست و چشم چپ می خندید.آنانکه رحم و مروت داشتند و وجدانهای شان به خواب خرگوشی فرو نرفته بودند با فشردن یک دکمۀ کنترولِ تلویزیون، به عمق کابل بر میگشتند و خود را در انبوه گدایان، برهنگان، بیکاران و بیمارانی میافتند که آه در جگر نداشتند! لحاف شان سقف آسمان و تشک شان سنگفرش خیابان بود.

از طرف دیگر اگر چشم بینوایی بر حسب تصادف به پردۀ تلویزیون می افتاد، آدمهایی مانند خود را میدید که زیر لحاف پر قو غنوده بودند، نه سرما آزار شان میدهد و نه گرما. تعجبی آمیخته با حسرت دستش میداد. یگان بار حتی چهرۀ آشنایی در آنسوی پردۀ تلویزیون ظاهر میشد، که همین چند صباح پیش با او همصحبت بود، در یک کوچه راه میرفتند، در یک صنف درس میخواندند و در یک مسجد نماز میگذاردند.

رحیم که در متن و قعر رویداد های خونبار کابل، از گونۀ گرانی نرخها، رشوه خوری، بم گذاری های انتحاری و ترور های وقت و ناوقت میزیست با خود میگفت: اجل بدست خداست هر چه باداباد. انسان از مرگ و خدا گریخته نمیتانه!

بنابرآن تن به تقدیر سپرده بود و راضی بود که با هموطنانش سرنوشت مشترکی دارد. ولی شیرآغا اکثراً شامگاه که گرما از جوش می افتاد و نسیم ملایم و مطبوعی به وزیدن آغاز میکرد وطن بیادش می آمد. آنوقت پا سر پا می انداخت، پایپ اش را از تنباکوی خوشبو پر میکرد. بر آرام چوکی چرمی اختصاصی اش دم ارسی در مسیر باد شامگاهی مینشست و به برنامۀ اخبار که از کانالهای تلویزیونهای کابل پخش میشد گوش میداد.

خبر ها را که حاکی از انفجار ها، دربدری ها و عودت ده ها هزار عودت کنندۀ گرسنه و برهنه که از ایران و پاکستان اخراج شده بودند سرسری میشنید و میکوشید در خود حالت وطندوستی ایجاد کند اما رخوتش برطرف نمیشد تا اینکه حسب معمول گیلاسش را تا نیمه از ویسکی و پارچه های یخ پر میکرد و بعد ازدقایقی که الکهول در رگهایش به جریان می افتاد آرام آرام درجۀ حرارت بدنش بالا میرفت و به یاد می آورد که روزگاری به یک وطن و یک مردم تعلق داشته است. همینکه سرش خوب گرم میشد احساساتش به غلیان می افتاد. اشکش جاری میگردید و از فرط عجز به هق هق می افتاد.

شاه گل همسرش با شنیدن ضجه های شوهرش تمسخر آمیز صدا میزد: عزیز دل، گریه نکو در کنج خانه کسی صدایته نمی شنوه، خوب است روز جمعه به مسجد بروی و بعد از ناله و فریاد، فاتحۀ افغانستان را بگیری!

این سخن طعنه آمیز به حیثیت شیرآغا برمیخورد و چار و ناچار گریه اش را قورت میکند. وقتیکه نشه از سرش می پرد درمیابد که سزاوار هتک حرمت زنش می باشد. اما صلاح نمی بیند که از آن بیشتر زنش را میدان بدهد و او را به اصطلاح شیرک گرداند. به همه حال دیگر به صرافت درمیابد که زمانه بکلی طلاقش داده و باید چادر برسر کند و از هرگونه بلندپروازی حذر نماید.

مدتها بود که چنگال پیری بر پشت لبها و زیر زنخش چین و چروک انداخته بود. کبر عمر از بروتهایش سرکرده بود و او آن تار های سفید را با «موی چینک» می چید و گاهی با رنگ سیاهشان میکرد. ولی کهولت دستبردار نبود، پیهم هجوم می آورد و نشانه های اندک جوانی را که این جا و آنجای وجودش باقی بودند برباد میداد، یکروز دندانش می لقید و روزی گرفتار سوء هاضمه میشد، شبی معده اش درد میگرفت و نیمه شبی روده هایش آغشته نفخ و باد میگردیدند و خواب و راحت او را برهم میزدند.

به هر رنگ با چنگ و دندان به جان زندگی چسپیده بود و در برخورد با کهنسالها بندو بازو، ظرفیت های خواب و خوراک، توان راه رفتن و کارکردن خودش را با آنها می سنجید و با خوشباوری فراوان، نمره بیشتر را برای خودش قایل میشد.

در ملاقات با پیر مرد ها میگفت: باید بیست یا سی سال بعد متوجه آمدن پیری باشیم، پیری جلوگیری پذیر میباشد، اگر آدم مواظب خورد و نوش، دوا و درمان و نشست و برخاستش باشد بزودی پیر نمی شود. حالا دنیا فرق کرده،  آلمانها میگویند که زندگی از شصت سالگی شروع میشود و هفتاد و پنج سالگی برای مرد، اواسط میانسالی است!

و شاه گل با طعن و تعریض میان حرفش میدود و میگوید: شیرآغا انشالله بوریای قیامت را جمع خواهد کرد. او تصمیم گرفته که هیچوقت جان به حق نسپارد!

اما رفیق زحمتکش از زاویۀ دیگری به جهان می نگریست. او کماکان خواب بازگشت کمونیسم را در افغانستان میدید. چشم انتظار بود که باز حزب دورانسازش! قدرت را تصاحب کند و میدان را برای خردوانی او شغالی نماید. آنگاه او بار دیگر جنرالی کند، فعال مایشا شود، مانند یک رهبر خود مختار مرگ و زندگی آدمهای متعارف را در اختیار بگیرد، هرکه را که آرزو دارد زندانی کند و هر که را که میل دارد آزاد نماید، خواب موتر والگا، بادی گارد مسلح و آپارتمان اختصاصی در منطقه میکروریان را میدید تا از نو به نان و نوا برسد.

او دوام بحران و آشوب را در تمام شهر ها، قریه ها و کوچه های وطنش آرزو میکرد و هنگام تماشای تلویزیون تمام هوش و حواسش متوجه بالا گرفتن نارضایی مردم بود. هر جا که غارتگر ها مکتبی را آتش میزدند، یا شفاخانه ای را با راکت تخریب میکردند و یا در مسیر آمد و رفت رهگذر ها ماین فرش مینمودند او من من گوشت میگرفت و نفسی براحت برمی آورد.

و ادی مادرش که شاهد اوف و آه پسرش بود و میدانست که رفیق خیال پلو میزند! باز دعاهای پرسوزش را تکرار میکرد: الهی کمونیستی ره از دل بچیم بشویی، الهی روی رفیق جانه بطرف قبله بگردانی، الهی دنیا و آخرتشه خوب کنی!

لیکن رفیق که مدتها بود باورش را بروز جزا و بازخواست از دست داده بود مادرش را عتیقه و خرافه اندیش میدانست و بر معتقدات او می خندید.

 

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *