بازوی بریده (بخش بیستم)

جولای 15, 2019 | اکرم عثمان, بخش ادبی

دکتور محمد اکرم عثمان


********

بازوی بریده (بخش بیستم)

قریب نیم قرن بود که از هفت طبقۀ آسمان بر سر خانه خانۀ کابل سنگ صاعقه میریخت و هر صاعقه ای نه فقط در و دیوار مردم را چلنی چلنی میکرد بلکه شیشۀ آرمان کابلی ها را نیز ریز ریز مینمود.

دیگر آن شهر آبادان و معمور به یک چلو صاف! میماند که با صد ها سوراخ و سوراخک نشانی شده بود. یکی آب نداشت، دیگری بی آبرو بود، سومی دنبال رزق و روزی سرگردان بود و چهارمی چون دنبۀ سرچراغ قطره قطره می چکید و آتش زیر پایش را که از دیرگاه روشن شده بود شعله ور میکرد. شهر لاعلاج به نظر میرسید و هیچ دوایی قادر نبود زخمهای خونچکان و ناسورش را درمان کند.

رحیم بعد از مدتی درمیابد که کابل هم نه آن جائیست که آدم سر سنگین و پر دردش را بر بالشی بگذارد و دمی آرام بگیرد. هامبورگ که عروس شهرهای آلمان بود او را از خود رانده بود و این جا هم که زادگاه مالوفش بود با صد زبان بیگانگی میکرد. در های زمین و آسمان برویش بسته شده بود. نمیدانست به کجا فرار کند. در هامبورگ که بود فراق کابل جسم و جانش را می خست. دراین جا نیز سنگ صاعقه او را به گونۀ دیگری هدف قرار میدهد. گفتی تمام کائنات با او سر جنگ دارد.

خودرا دو نصف برابر میدید که نیمه ای در سرزمین بیگانه مانده، و نیمۀ دیگر به سرزمین مادری برگشته است. معجزۀ رسانه های رنگی و بیرنگ فاصله ها را چنان از بین برده بود که با فشردن دکمه ای، یک انسان در یک آن زمین و آسمان را درمی نوردد و از خاور به باختر پرتاب میشود. بدانگونه زندگی اسیر تناقص های لاینحل شده بود و یک جامعه به هزار ها جامعۀ شکسته و ریخته تبدیل شده بود.

اختلاط و درهم برهمی کم نظیری در کار های بازآفرینی افغانستان به چشم میرسید. در تمام شهرهای این سرزمین همین حالت به نظر می آمد. هرچیز سودمند و به درد بخور با خاک یکسان شده بود. یک کشور کوچک به هزار ها خرده کشور تجزیه شده بود. مشروعیت از زور بازو می برآمد. به صد ها سرکردۀ قومی و مذهبی برای روز مبادا دندان خائی میکردند. در پشت هر پشته یک مدعی پادشاهی کمین کرده و عقب هر خرسنگی امیری مشغول تیز کردن دندانهایش بود تا در صورت خروج نیرو های خارجی وارد عرصه شود و دم دستگاهی به مذاقش براه اندازد.

سرکرده های بزرگتر و نیرومندتر زیر سقف شورای ملی و شورای ریش سفیدان پنهان شده بودند و همان پناهگاه ها مناسبترین مخفی گاه ها برای حفاظت جان و سرمایه ونفوذ شان بشمار میرفتند. آنها هواداران مسلح شانرا در مناطق تحت نفوذ شان زیر بال گرفته بودند و مترصد فرا رسیدن روزی بودند که باز بی نظمی در مملکت حاکم شود و آنها از آب گل آلود ماهی بگیرند!

حکومتی که بر فرق مؤسسات اجتماعی سوار شده بود. کوچکترین اعتباری نزد مردم نداشتند و آنها را آدمهای مقوایی و دست نشانده میدانستند.

عزل و نصب از مرکز امریکا – واشنگتن – صورت میگرفت و تمام کارگزار های سطوح بالا در پی جلب نظر لطف مقامات سفارتخانه های غربی، بخصوص سفارتخانۀ امریکا بودند تا مورد اعتماد واقع شوند و خدمتگزار لایق جلوه نمایند.

این نوع چاکر منشی چند صباح پیش، در زمان سلطۀ روسها نیز جاری بود و هر وزیر و وکیلی چشم به الطاف رهبران مسکو داشتند تا دست حمایت بر سرش کشیده شود.

رحیم در «انجویی» استخدام شده بود که زمامش در دست یک مؤسسۀ امریکایی بود. او تا آن گاه چنانکه باید از خلق و خوی امریکایی ها چیزی نمیدانست. در ظاهر امر اربابان جدید آدمهایی خوشباش، ساده، خراج و خوشباور به نظر میرسیدند. بلند بلند حرف میزدند و حرفزدن شان آمرانه و تحکم آمیز بود. تنومند و درشت استخوان به نظر می آمدند و در دفاتر چنان بی پروا و سر به هوا رفت و آمد میکردند که گفتی ملک طلق پدر و پدرکلان شان می باشد.

آنها ملیون یا ملیونها دالری را که در اختیار انجو ها گذاشته شده بود با شاخی باد میکردند. در قدم نخست آمران انجو برای خود اقامتگاه هایی با شکوه، در مناطق اعیان نشین کابل به کرایه می گیرند و عراده های آخرین مودل را برای آمد و شد خویش از بازار آزاد می خرند همچنان معاش ماهوار شان متناسب با حقوق آنها در امریکا میباشد.

به این صورت بخش بیشتر کمک هایی که از سوی منابع بین المللی به افغانستان میرسید حیف و میل میشد و برباد میرفت.

از جمع اتباع کشور، تنها نمایندگان منتخب پارلمان غم دین و دنیای شانرا خورده بودند. هر وکیل ماهوار صدهزار افغانی به جیب میزد در حالیکه درآمد ماهانۀ یک کارمند میان رتبه دولت سه هزار افغانی بود، و اگر مامور بیچاره مبلغ ناچیزی به حساب قلمانه! از مراجعه کننده دریافت میکرد، کارش به پولیس و بندی خانه می افتاد.

همینطور نان رؤسا و وزرا نیز در روغن تر بود! آنها مابقی پولهای امدادی از خارج را از آن خود میکردند و رئیس مملکت را مجبور میکردند که کاسۀ گدایی را گرد دنیا بگرداند و صدقه و خیرات تقاضا کند.

شهر از شایعات راست و دروغ در حال انفجار بود. پا به پای بمگذاری های انتحاری و انفلاق غیر مترقب «ماین های ضد نفر» و «ماین های ضد عراده های جنگی و سواری» دروغ پردازی ها و جعلیات آدمهای ماجراجو که در پی انهدام کامل مملکت بودند هر شایعه چون نارنجک یا بم دستی در درون مردم منفجر میشد و حداقل اطمینانی را که تازه ایجاد شده بود نابود میکرد.

این آوازه ها برفکر و پندار پولدار ها اثر چندانی نمیگذاشت. چهار جهت از فضا تا ماورای فضا، تا راه های زمینی و هوایی دولت های دور و نزدیک بروی آنها باز بود. اگر باری احساس ناامنی میکردند طیاره هایی آنها را بر پشت شان سوار میکردند و تا امن ترین و بهترین جزایر جهان انتقال میدادند. آنها پایی در سواحل رویایی بحیرۀ مدیترانه داشتند و پایی برکناره های اقیانوس آرام و نآرام اتلانتیک.

آنها یکشبه رۀ صدساله پیموده بودند. چندی پیش تعدادی از آنها آه در بساط نداشتند و جیب های شان مانند طبراق ملانصرالدین خالی و بی برکت بود اما حالا ثروت هریک از گنج قارون نیز میگذشت. در زمان جهاد علیه نیروهای اتحاد شوروی ملا های زرنگی از مدارس شان وارد عرصه های نبرد میشوند و با استفاده از منابر مساجد، نمازگزار ها و جوانان شهری و روستایی را به جنگ و جهاد علیه کفار دعوت میکنند. البته موضعگیری در سنگر یک جنگ مقدس، بی مزد و معاش انجام نمی شود مقامات غربی و ملیونر های عرب و عجم بسیار سخاوتمندانه پول های سرشاری را به حساب آن آخوند ها سرازیر می نمایند.

به دنبال شدت گرفتن جنگ بین جهادی ها و شوروی ها همای سعادت بیش از پیش بر سر مدعیان سنتی تأمین آزادی و عدالت در افغانستان بال می گسترد.

متعاقب آن، همزمان با افتادن حکومت بدست مجاهدین،باز بخت و اقبال منبردار ها گل میکند، و تخت و تاج افغانستان به آنها میرسد! بعد از چند سال و چندین مجلس بحث و فحص بخاطر تقسیم قدرت بین تنظیم ها، سرانجام تعدادی از سرکرده ها از جمله پروفیسور صبغت الله مجددی و پروفیسور برهان الدین ربانی وارد کابل میشوند. قرار توافق هفتگانه ها، اول مجددی رهبر نجات ملی برای دوماه زمام امور را بدست میگیرد و سعی میکند با شتاب و بدون فوت وقت برخی کار ها را انجام بدهد. از مهمترین کار هایش یکی آن بود که سفری به مزارشریف میکند و با استقبال گرم «رشید دوستم» همه کارۀ آن ولا مقابل میشود. هزار ها نفر حضرت مجددی را پیشواز میگیرند و جنرال رشید دوستم در یک پلک زدن سترجنرال میشود – بالاترین مقام نظامی افغانستان ـ همینطور پروفیسور مجددی ستر جنرال را مفتخر به دریافت لقب اعزازی خالد بن ولید مینماید – بزرگمردی که در صدر اسلام جانفشانی های زیاد کرده بود و اسباب پیروزی سپاه مسلمین را بر قشون امپراطوری ایران فراهم کرده بود.

از ظاهر قضایا بر می آمد که آن دو شخصیت به یکدیگر احتیاج داشتند. دوستم در ستیز با جمعیت اسلامی بسرکردگی استاد ربانی، عبدالرب رسول سیاف سرگروه یکی از شاخه های حزب اسلامی و دیگر مخالفانش مجبور شده بود که کابل را ترک بگوید. و استاد مجددی نیز که خود را معروض با بی انصافی بزرگی میدید و دو ماه رهبری مملکت را برایش کافی نمیدانست به بازوی قدرتمندی مانند «دوستم» نیازمند بود. بنابرآن همدیگر را دریافتند و عهد و پیمان بستند.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx