بازوی بریده (بخش هفدهم)

ژوئن 16, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

دکتور محمد اکرم عثمان


**********

بازوی بریده (بخش هفدهم)

در صنفی که رحیم سرگرم یادگیری زبان آلمانی بود با معلمی سر و کار پیدا کرد که از دیگر آموزگاران متفاوت بود.

«آقای گلیزر» از سالها به آنطرف عضویت هیأت رئیسۀ شورای کلیسا های پروتستانت شهر هامبورگ را داشت. و از سوی هیأت اُمَنای کلیسا ها توظیف شده بود که مهاجران شامل کورسها را به اصول مبانی آئین مسیح آشنا کند و رفته رفته آنها را ترغیب نماید که دین های خود شانرا ترک بگویند و کیش مسیح را بر گزینند.

«گلیزر» از سببی به رحیم توجه بیشتر داشت که گمان میبرد او جوانی تیز هوش است و در صورت باور به مسیحیت قادر خواهد بود که دیگران را هم با خود همراه گرداند.

رحیم آهسته آهسته پی میبرد که معلمش از حد معمول بیشتر با او مهربانی میکند و هدف مبهمی را دنبال مینماید.

«گلیزر» اوراق تبلیغاتی کلیسا را که از سخنرانی های مذهبی خبر میدادند در اختیار رحیم میگذارند تا آموزش ببیند و خدای دیگری را به پرستش بگیرد.

رحیم در نخستین محفل کلیسا تعدادی از آشنایانش را می بیند که پیشاپیش در دراز چوکی های ردیف های اول و دوم جا گرفته اند. و هنگام پخش سرود های مذهبی با جماعت حاضر در تالار همآوا شده اند.

همچنین با بهت زدگی می بیند که چند نفر دانش آموز افغان نیز با خضوع و خلوص زیاد به تقلید از دیگران ادا و اطوار مؤمنان مسیحی را در می آورند و برحسب عادات عبادت گاهی دست چپ را از آرنج به بالا بلند می کنند – گفتی کسی را سلام میدهند، و باری برسم کشیش ها شانه های شانرا لمس مینمایند و به اصطلاح صلیب میکشند!

رحیم بعد از ختم مراسم سراغ دوستش فرید را که در مراسم شرکت داشت میگیرد و از او علت روگردانی اش از دین آبایی را می پرسد.

فرید جواب میدهد: هرکس حق انتخاب دارد ومن هم از این حق خود استفاده کردم. چنان پاسخی به هوش و ذکا و قد و قامت فرید نمیخواند.

رحیم درمیابد که دوستش قبله بدل کرده و به دین و مذهب دیگری دل سپرده است. رحیم میپرسد: در اروپا ملیونها نفر مسیحی وجود دارند. آنها وظایف شانرا خوب یا خراب پیش میبرند و از خود پوره هستند، افزایش یک نفر برآن جمع غفیر چه تأثیری میگذارد؟

فرید پاسخ میدهد: ولی برخودم حسن اثر دارد و آن اینکه بار اول در زندگی حس میکنم که آدم آزادی هستم و خودم اختیار دنیا و آخرتم را دارم.

رحیم می گویدش: وطندار! گفته اند وقتی که هنگام مرگ مورچه فرا میرسد بال میکشد! میترسم تو هم بالدار نشده باشی!؟

فرید جواب میدهد: به زحمتش می ارزد، تا دو ماه پیش با بالهای بابه و بابه کلانم پرواز میکردم و در هوا هم خود را آزاد حس نمیکردم اما حالا دیگر آزاد آزاد هستم. رحیم میگوید: بهتر نیست نام آزادی را لاقیدی بگذاری؟

فرید جواب میدهد: یکی از راه های رسیدن به آزادی همین لاقیدی میباشد.

فرید به همین اندازه لاقیدی بسنده نمیکند. چندی بعد یک عدد صلیب زینتی فلزی را بر گردنش می آویزد و دکمه های یخنش را به قصد خود نمایی تا وسط باز میگذارد.

سه چهار نفر از افغانها ماجراجو تحت تأثیر غیرت دینی تصمیم می گیرند او را به شدت لت و کوب نمایند ولی رحیم آنها را از مجازات و دخالت پولیس میترساند و میگوید که تنبیه بدنی نه فقط فرید را به راه راست نمی آورد بلکه اورا جری تر و لجوج تر میسازد.

همین اندرز، فرید را از تهلکه میرهاند اما همان مباحثۀ کوتاه، رحیم را متوجه تغییراتی میسازد که دامنگیر جوانهای مهاجر شده بود و گواه پا گرفتن بازی زیرکانه ای بود که از سوی منابع نیمه مجهولی رویدست گرفته شده بود.

رحیم سخن های پهلودار و جهت دار «گلیزر» را کنار گپهای قالبی و نیم پخته فرید می گذارد و بعد از جمع و تفریق شان درمیابد که سیاست واقعی ممالک مهاجر پذیر این است که از سویی مهاجران، بخصوص جوانهای شانرا، از گذشته، از فرهنگ و از سنن شان جدا کنند و بعد از آن وانمود نمایند که وابستگی آنها به راه و رسم قدیم شان، آنها را آدمهایی عقب مانده و بیکاره ببار آورده است.

از آن پس وقتی که دیدند کثیری از آنها به پیشینۀ شان پشت کرده اند مرحلۀ دوم بازسازی پندار و کردار شان فرا میرسد.

دراین برهه نخست سروکلۀ فرستاده های کلیسا پیدا می شوند. روحانی ها از جمع بیوطن ها و بی دینها بهترین های شانرا انتخاب میکنند و چون گلۀ گوسفندان آنها را به درون صومعه ها و دیر ها میرانند و در قدم دوم مابقی را بدست سرنوشت رها میکنند تا چون کارگر های بی قدر و قیمت جذب بازار کار شوند.

لیکن آنچه واقعاً چون مشغله ای ذهنی در خاطر رحیم باقی میماند واژۀ دروندار لاقید! میباشد همان کلمۀ که در نهانگاه آرمانهای او از مدتها پیش جوانه زده بود.

فرید شاید دقیقاً به معنای درونی و واقعی لاقیدی نرسیده بود. تصادفاً ورد زبانش شده بود اما آن واژۀ عجیب چنان در گنبد دماغ و مخیلۀ رحیم به درون افتاده بود که دمی راحتش نمیگذاشت. با خود می اندیشید! مگر قواعد و قوانین ارزش اسیر گرفتن آدمی را دارند که چون زنجیر های فولادین بر دستها و پاهای او می پیچیدند و فرصت های مطبوع لاقیدی را از او می گیرند. وقتیکه با کلاهش! به سخن گفتن می نشست در میافت که آداب دانی، خوش اخلاقی و حسن سلوکش با مردم همه از شرم زمانه! می باشد. اگر قیود اجتماعی نباشد و او را بخودش واگذارند بکلی آدم دیگری خواهد بود. پس چه بهتر که از دلش متابعت کند. برای چندی و یا برای همیشه زنجیر ها را بگسلد و آزاد آزاد مانند یک حیوان طبیعی از فطرتش پیروی میکند.

به فکر کیفیت های مواد مخدر می افتد، به فکر چرس، بنگ، تریاک، مفرح، هیروئین و دیگر دارو های شفا بخشی که خداوند آفریده و در اختیار بندگانش گذاشته است.

شبی به یادش می آید که به دنبال یک عمل جراحی اپاندیس از درد می ترکید و فریاد میکشید داکتر می آید و داخل یکی از ورید هایش یک آمپول مورفین! زرق میکند. دمی نمیگذرد که معجزۀ دارو آرام آرام آشکار میشود و فرشته وار درد و عذاب را از رگ رگ جانش بر می چیند و فَرَج و فرحت زاید الوصفی را ارزانیش می کند.

با خود میگوید: اگر کسی نخواهد پابند محدودیت های اجتماعی باشد و نخواهد کورکورانه فکر و ذکر انسانهای متعارف را نشخوار کند و زیر یوغ جانفرسای عادت و عنعنه های مروج و متداول محیط معاشرت عمومی زندگی کند چرا او را با تهدید، تخویف، تحقیر و حتی زندان و چوبۀ دار و تیرباران از راه مورد انتخابش باز داریم.

از آن بالاتر اگر کسی بخواهد زودتر از دیگران راهیی سرای جاودانگان شود و عطای زندگی را به لقایش ببخشد چرا جلوش را بگیریم و نگذاریم که به فراعت و لاقیدی کامل برسد.

آیا مصاب شدن به مرض زندگی! خود بدترین بیماری ها نیست؟ و اگر کسی تصمیم بگیرد که به طریقۀ کاملاً اختصاصی خودش، آن عذاب الیم را کاهش دهد و یا به کلی درمان نماید چرا اراده و اختیارش را با پند و اندرز، تلقین و توصیه تضعیف کنیم و نگذاریم که به مراد دلش برسد.

با همین چرتها و محاسبه ها روز ها می آمدند و میرفتند و رحیم را نیز با خود می بردند. او برغم دام و تلۀ که «گلیزر» دم راهش گسترده بود به راه خودش ادامه میداد و بسیاری قضایا را ضرب صفر کرده بود. اما معلمش که شیفتۀ مسیحیت بود و سرقت دین و باور دیگران را از حسناتش میشمرد و خود را شامل ثواب عظیم می شمرد با هر پیشامد سردی که از رحیم میدید دو چندان ترغیب میشد و میکوشید پیامبر و خدای خودش جانشین خدا و پیامبر رحیم گرداند.

رحیم تا آن وقت گمان نمی برد که زیر کاسه نیم کاسه ای پنهان باشد.در اوایل تصور میکرد که رأفت و دلسوزی اولیای کلیسا نسبت به مهاجر ها از صدق دل و صفای نیت است و حاکی از بلند نظری و حسن سلوک آنها نسبت به جماعتی پریشان حال، درمانده و روزگار زده می باشد لیکن بزودی روشن شد که مهر و مروت آنها بی غل و غش و خالی از اغراض مرئی و غیر مرئی نمی باشد.

روزی بر حسب تصادف فرید را در باغ مرکزی شهر می بیند. فرید بسیار سرد و بی میل سلام و علیک میکند و وانمود مینماید که از مباحثۀ چند روز پیش قدری ناراضی است.

رحیم بی آنکه آن شکر رنجی را جدی بگیرد روی فرید را می بوسد و میگوید: ما هردو سرنشین یک کشتی شکسته در اقیانوس توفانی هجرت هستیم. چه خوب است که با هم از این نزدیکتر باشیم ورنه به تنهایی غرق میشویم. چه خوب است که هر کس بالاستقلال خودش باشد و هیچ بار اضافی بر ذهن و ضمیرش سنگینی نکند.

فرید میگوید: حالا خودم را نظر به گذشته بهتر حس میکنم.

رحیم می پرسد: آیا فکر نمی کنی که چیزی را از دست داده باشی!؟

فرید جواب میدهد: به هیچ صورت، اگر چیزی از دستم رفته است در عوض چیز بهتری بدست آورده ام.

رحیم میگوید: اما یک چیزی است که با هیچ چیز دیگر قابل معاوضه نمی باشد.

فرید می پرسد: مثلاً آن چه چیزیست؟

رحیم جواب میدهد: گوهر جان یا گوهر درون یک انسان که اگر درز بردارد و یا بشکند دیگر با هیچ تدبیری قابل ترمیم نمی باشد. آن دُر ناب و گوهر شریف بی بدیل و بی جانشین می باشد. نه دین نه لادینی و نه هیچ دیگر خلای نبودش را پُر نمی کند. آن متاع گوهرین ذره ذره و قطره قطره در کورۀ آموزه ها و تجارب یک جوینده پخته می شود و شالودۀ هست و بودش را می سازد. میترسم راه و رسم جدیدت لباسی عاریتی نباشد و به قد و اندامت نخواند. بدون شک هر آدم آزاد حق انتخاب دارد، ولی چنین انتخابی باید از ذات و سرشت انسان برخیزد و هیچ خدعه و فریب و انگیزه ای در آفریدنش دخیل نباشد. تجربه نشان داده است که غارتگری های نوع جدید با تیغ و تلوار و تهدید و تخویف صورت نمی گیرد بلکه آزمندان زمانۀ ما بدترین انواع ستم و جفا را آنقدر تلطیف می نمایند، آذین می بندند و رنگ و روغن می کنند که زهر مانند عسل شیرین معلوم می شود و هلاهل به نظر نوشدارو می آید. دزدی ها و غارتگری امروزین تنها به سرقت مال و منال ختم نمی شود بلکه آسیب دیده، هوش و حواس، عقل و خرد و از همه بدتر راه و رسم و رشته هایش با پدر و مادر، دوست و آشنایش را از یاد میبرد و موجودی بی خاطره و بی گذشته می شود. آن وقت برای اثبات وجودش به کودکی نوآموز تبدیل میشود و مانند موم، هرنقشی را بازتاب میدهد. به همین ترتیب برده داری نوع جدید شکل میگیرد که عاملان آن مبلغین مذهبی، سوداگران کلاهبردار و مصلحین اجتماعی به ظاهر انساندوست می باشند که به قول معروف،دست خونین را در دستکش ابریشمین می پوشانند. به این می گویند تحمیق و مغز شویی قرن حاضر!

فرید که از پرحرفی رحیم به تنگ آمده بود بدون علاقه به ادامۀ مباحثه، منافقانه از رحیم تشکر میکند و میگوید که امیدوار است که باز هم اورا ببیند و باهم تبادل نظر نمایند.

به هر رنگ چه فرید و چه رحیم هردو برزمین نهایت لغزان راه میرفتند و نمیدانستند چه در قبال دارند. خطر های گوناگون آن هردو را تهدید میکردند. یکی وابستگی آنها به ادارۀ تأمینات اجتماعی که ماهوار به آنها مبلغی پول بنام کمک معاش میداد. هردو نمی فهمیدند و یا می فهمیدند و بروی شان نمی آوردند که آن مقرری و حقوق ثابت در حقیقت صدقه ای است که دولت آلمان بنام خدا و یا نام هرکس دیگر در اختیار قضازدگان کله سیاه میگذاشتند. در ضمن به آنها گوشزد شده بود که اگر درس نخوانند و آلمانی یاد نگیرند معاش شان قطع خواهد شد. همچنین به آنها تفهیم شده بود که اگر به اعمالی نظیر استعمال و یا خرید و فروش مواد مخدر دست بزنند اخراج خواهند شد و همین اخطار ها تیر پشت آنها را میلرزاند، بخصوص رحیم را که چندان اعتقادی به قواعد اجتماعی حاکم بر آلمان نداشت. اما فرید بعد از قبله بدل کردن! با تمام خرفتی تا اندازه ای آسوده حال بود چه بیشتر از رحیم خودرا به جامعۀ آلمان وابسته میدید و گمان میبرد که از راه تعلق به کلیسا، مدافع و پشتیبانی دارد. به هر صورت مهاجر ها مجبور بودند که از جامعۀ جدید رنگ بگیرند و رفته رفته در کان نمک! حل شوند. ولی رحیم بعد از مشاهدۀ کوره های خاموش آدمسوزی که یادگار قساوت و جنون نازی ها در زمان جنگ جهانی دوم بود زیر دل چنان از گویش آلمانی بدش می آمد که به محض شنیدن مجمجه اش میگرفت. مخصوصاً وقتیکه آلمانی های نازی مزاج کلمات را مشدد مطنطن و آمرانه ادا میکردند.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx