بازوی بریده ـ بخش شانزدهم

ژوئن 10, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

دکتور محمد اکرم عثمان


******


بازوی بریده ـ بخش شانزدهم

پیامد آن اوضاع در خود فرو رفتن بود. انفرادی و انزواای وصف ناپذیری بر جسم و جان مهاجرین چیره میشود. سالمند ها بیش از دیگران خود را به تنهایی مطلق و پایان خط نزدیک می بینند.

عدم اعتماد و شک و ریب چون موریانه در مغز استخوانهای پوسیدۀ شان لانه میکند و تازه پی میبرند که بی سبب به این دنیای دوروزه دل سپرده بودند.

دیگر نه فقط بر آشنایی های سابق خط بطلان میگیرند بلکه خلوت گزین میشوند و تأسیس هر رابطۀ جدید را بیهوده میدانند.

ببو هم از این قاعده مستثنا نیست. یکی از دریغ ها و غصه هایش اینست که جای نمازش را با خود نیاورده است. وقتی که بر آن سجاده می ایستاد احساس میکرد که به خدا نزدیکتر شده است. انس و الفت عجیبی بین ببو و سجده گاه طاهر و طنینش که پارچۀ ساده ای بود برقرار شده بود.

حسرت آلود میگفت که آن جا نماز را دوستش ککوگل از مکۀ معظمه با خود آورده بود. با هزار ها بار سجده و جبین سایی، نخ نما بنظر میرسید.

همین طور غم پیراهنی را میخورد که از کهنه فروشی لب دریا نزدیک فروشگاه قاری امان نوایی خریده بود. میگفت اگر آن پیراهن را با خود آورده بود می توانست با تنها پیراهنی که بر تنش بود آلش بدل میپوشید.

همچنین اندوهگین بود که چرا آن دونیم هزار افغانی را که در بکس چرمی اش داشت با خود نیاورده است.

از خشویش هم راضی و هم شاکی بود. راضی از آنکه در زمان حیاتش گاهی برای او از پارچه های مرغوب لباس تهیه میکرد و شاکی از آنکه او را به چشم گوسفند قربانی میدید که به مناسبتی سرش را ببرد و خیرات سرش بکند.

در آن روز و احوال ببو روزهای دراز رو به دیوار می نشست تا مگر کسی از اهل خانه بیاید و با او یکی دو کلمه گپ بزند و حال و احوالش را جویا شود. نواسه هایش به تفاریق داخل خانه میشدند، در کفشکن کرتی ها و کفش های شانرا میکشیدند، صدای سائیدن پاپوش های شان بر فرش دهلیز، به او نوید میداد که عنقریب یکی از آنها دروازۀ بسته اش را باز خواهد کرد و سر صحبت را باز خواهد نمود ولی آنها به اتاقهای خود میرفتند و مشغول کار های خودشان میشدند.

ببو خود به اتاقهای آنها میرفت و صدقه و قربان شان میشد. اولاد ها کم و بیش مادر کلان شانرا حرمت میگذاشتند. دست یا رویش را میبوسیدند. گرمای آن محبت تا حدودی دلگرمش میکرد و مانند مهمان ناخوانده کنارشان مینشست و منتظر باز شدن سر صحبت میماند. لیکن آنها بازرنگی و بی توجهی به خود مشغول میشدند و نادیده اش میگرفتند.

یکی از کارهای مطبوع ببو آن بود که هر صبح بلاناغه همینکه نواسه هایش راهی کسب و کارشان میشدند ببو بی سر و صدا به اتاقهایشان سر میزد و مشغول روفت و روب میشد. آنها که میدانستند مادرکلانشان عادتاً اتاقهای شانرا جمع و جور خواهد کرد با کمال بی پروایی متکا، لحاف، روجایی و رویکش های شانرا بی نظم و ترتیب رها میکردند و ببو در حالیکه بند بند مفاصلش درد میکردند و رمق چندانی نمیداشت نظم و ترتیب را به اثاث اتاقها برمیگرداند.آن وقت عرق پیشانی اش را می سترد و آرام میگرفت.

باری رفیق هنگام عبور از دهلیز ناله های خفیف مادرش را می شنود و جویای احوال او میشود. ببو را سرگرم مرتب کردن بسترهای خواب میبیند، عتاب آمیز میگوید: مادر،اولادها حالا نام خدا بزرگ شده اند. این کار ها را به خودشان بگذارید، عادت میکنند و تنبل میشوند!

ادی با محبت و ملایمت جواب میدهد: رفیق جان، تو راست میگی، مگم مه کتی دلم بس نمی آیم! همی کار هاره بری تو هم کدیم،تو هم بازی گوش بودی و مثل اولادهایت به سر و برت نمی رسیدی.

خدا مره قربان سر شما بکنه، خدا درد و داغتانه نشان نته!

ادی تا وقتیکه توان کار داشت کارش را خرچ میکرد اما حالا فقط به نثار کردن دعایش اکتفا مینمود و هرباری که یکی از نواسه ها، عروس و یا رفیق را میدید میگفت: شکر، هزار ها بار شکر. خدا کم تان نکنه، همی که شماره میبینم چشم هایم روشن میشه!

آنها بالمقابل «زنده باشین»، «سلامت باشین» می گفتند ولی از بس اظهار امتنان تکرار میشد به تنگ می آمدند و میگفتند: روز یک بار دعا بس است. یک چیز دگه، یک گپ دگه بزنین!

ببو مظلومانه جواب میداد: بچیم بلازدیم، کُل گپها یادم رفته، چیز دگه یاد ندارم.

آن ارزشی که بخاطرش ببو مورد احترام قرار میگرفت دیگر زایل شده بود. دستهایش به دو شاخه چوب نیم سوخته و بی دم و دود تبدیل شده بودند و پاهایش به حدی بی حال و بی رمق شده بودند که به مشکل از زمین کنده میشدند.

روزی از «رفیق» پرسید: جان مادر، از دوست و آشنا کسی روندۀ کابل نیست؟ اگه میرفت مره خبر کو.

رفیق می پرسد: چی کار داشتی، همین جا هرچیز پیدا میشه.

ببو جواب میدهد: راست میگی، مگم بعضی چیزها پیدا نمیشه.

رفیق میپرسد: مثلاً چی؟ ببو جواب میدهد: مثلاً کفنم پشت کفنم دق شدیم.

رفیق میگوید: تکه صحن سفید به خروار پیدا میشه.

ببو میگوید: نی بچیم، ده لا به لای کفنم چند چیز تبرکی (متبرک) ره مانده بودم که ککو گل با خود از حج آورده بود. در ضمن کمی «بربو» هم که دم کردۀ «جناب میر صاحب» بود همان جا قرار داشت.

رفیق می خندد و میگوید: حالا کمی مشکل شد. چطور است که از حکومت جرمن تقاضا کنیم که جنازه های ماره بکابل بفرستد تا در «شهدای صالحین» دفن شویم.

ببو میگوید: ازی چه بهتر، خدا گپته راست کنه.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx