بازوی بریده ـ بخش پانزدهم

ژوئن 2, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

دکتور محمد اکرم عثمان


******

بازگرداندن قانون در شهر بی قانون، کار حضرت فیل بود! صدای خر به خاوند نمی رسید! زورآور ها مست قدرت بودند. از شمار صد ها هزار نالۀ بی اثر فقط یک صدا در گوشها می خلید و آن صدای قدرتمند بود. اهل رجوع در دیوان ها و دفاتر دولت به مثابۀ گاو های شیری! در رفت و آمد بودند و هر روز خود را در اختیار میرزایان بسیار محتاج و کثر قلم میگذاشتند و شیرۀ جان شانرا نثار میکردند ولی میرزایان قسم خورده بودند که تا روز حشر گره از کار مراجعان نکشایند.

رحیم نیز مانند دیگران آهن سرد میکوفت و یک میلی متر کارش در محکمه پیش نمیرفت. روزی در مسیر راه خانه دختر جوانی با سر و وضع خدمه ها سلامش میدهد. رحیم که باور نداشت سیاه سری با آن مشخصات او را بشناسد بدون جواب سلام میگذرد اما آن دختر صدا میزند!

آغا، آغا جان، مره  نشناختی؟ مه بختاور استم.

رحیم می ایستد و به نیمرخ صاحب صدا که از لای چادر بلند آبی رنگش پیدا بود خیره میشود. به یاد می آورد که چندین سال پیش قبل از اینکه به میکروریان بکوچد هنگامی که هنوز بختاور دخترکی نیمچه بود با مادر، پدر و دو برادرش در خانۀ آنها زندگی میکردند. رحیم اندکی هیجان زده میگوید: اوه، چه عجب! نام خدا چی کلان شدی بختاور!

بختاور جواب میدهد: هان آغا، مه همو بختاور استم. شکر خدا که شما ره میبینم. و اشاره به همسر و فرزندان رحیم سوال میکند: بی بی چطور است؟ اولادک ها کلان شده اند؟ همیشه در چرت شان استم.

رحیم پاسخ میدهد: شکر همگی خوب استند او نا هم ترا یاد میکنند. پدر و مادرت چه حال دارند، برادر هایت چی می کنند؟

بختاور توضیح میدهد که پدرش مرده! اما مادر و برادرهایش زنده هستند. مادرش کماکان در خانه های مردم مزدوری میکند و برادر هایش کراچی کشی.

رحیم کودکی های بختاور را بیاد می آورد، سالهایی را که او یکنفر از جمع کودکان خانواده بود. آن وقت دخترکان خانوادۀ بزرگ شان فرقی بین بختاور و دیگر دخترکان همسن و سال او قایل نبودند، با صمیمیت و صفای فراوان با هم بازی میکردند. لباسهای بختاور تا حدودی مشابه لباسهای دیگران بود چه همواره لباسهای نیمداشت خواهر خوانده هایش به او میرسید و خوشحالش میکرد.

رفته رفته بختاور چنان در وجود همبازی هایش مستحیل میشود که هویت خود را از یاد میبرد و تقلید از همسالانش آنقدر فزونی میگیرد که بین او و پدر و مادرش شگاف و حد فاصل مشهودی پدید میشود. این استحاله حتی بر طرز حرفزدن و ادا و اطوار او اثر میگذارد و مجبورش میکند که عیناً مثل کابلی ها گپ بزند.

دیگر بختاور مادر، پدر و برادرهایش را از جنس خود نمی بیند. آنها را به چشم آدمهایی حقیر و نفرت انگیز میبیند. هنگامی که مادر یا پدرش میخواستند رویش را ببوسند بختاور میپنداشت که والدینش متعفن هستند و حتی زبانش به حدی دراز میشد که هنگام عبور از کنار مادرش بینی اش را میگرفت و زیر دل میگفت: مادر بویناک هستی، خدا تره ورداره!

در بیرون از خانه، اوضاع بحرانی تر میشود. همسایه های شمال و شرق خانوادۀ رحیم بی سر و صدا کابل را ترک میگویند و آوازۀ فرار آنها بزودی در تمام منطقه میپیچد و طالبها بیست – سی نفر از افراد مسلح شانرا در منزل بی صاحب سمت شرقی خانۀ خانوادۀ رحیم جا میدهند. آنها که آدمهایی بیحد خشن و بی پروا بنظر میرسیدند و از که تا مه ریشو و معمم بودند هنگام فراغت برتخت بامها میبرآمدند مشغول دود کردن چرس میشدند و با چشمهای دریده از تماشای خواهر ها و همسر رحیم و دیگر زنهای خانوادۀ آنها لذت میبردند.

عصر یکی از روز ها چند نفر طالب که از فرط نشۀ تریاک یا چرس زمین و زمان را نمی شناختند از بام بر بام خانوادۀ رحیم خیز برمیدارند و از آنجا دست و پا میکنند که به سطح حیاط فرود آیند اما مرد های خانواده بشمول رحیم با صد ترس و لرز بر برندۀ منزل می برآیند و وانمود میکنند که آمادۀ دفاع هستند. همین تظاهر به مقاومت اتفاقاً کارگر می افتد و طالبها را در آن فرصت وامیدارد که از تهاجم خودداری ورزند. ولی همین رویداد ترسناک تمام اهل خانه را وامیدارد که دل از خانه و لانه برکنند و سراغ قاچاقبری را بگیرند که آنها را خَپ و چُپ از سرحد بگذراند.

همبازی های بختاور خوابهای طلایی و رنگارنگ میدیدند و در گوشه و بیشه گرد می آمدند و در بارۀ سفر هایی که پیش رو داشتند تبصره های مبالغه آمیز و سینمایی مینمودند اما همینکه بختاور خود را میرساند پراگنده می شدند. این پیشامد بختاور را شگفت زده میکرد مع الوصف آنرا جدی نمی گرفت. او خواسته و ناخواسته در کان نمک حل شده بود و جریان این بیخودی به حدی تدریجی و طبیعی بود که مانند گوشت و ناخن لازم و ملزوم همدیگر به نظر میرسیدند.

بختاور چندین بار کتمان کاری دوستانش را تجربه میکند و در هر نوبت با عین رفتار مقابل میشود چار و ناچار ظنین میشود و بار اول بیگانگی را از نزدیک حس میکند.

بالاخره با قاچاقبری قابل اعتماد بیع و بقاله صورت می گیرد و ساعت فرار فرا میرسد. معاش ماهوار مادر بختاور را در کف دستش میگذارند و بی بی کلان که واقعاً بختاور را دوست داشت چند افغانی برایش میدهد و سر و روی او را میبوسد. خواهر خوانده های بختاور که در آن لحظه به سبب جدایی از دوست شان تا حدودی متأسف بودند رخسار رفیق شانرا میبوسند و خدا حافظ میگویند.

در تاریکنای کوچه «مینی بس» بزرگ قاچاقبر که شخ بروت و قوی هیکل بود براه می افتد و سکوت سنگین جاده را می شکند.

موتر به سرعت بسوی نامعلومی می پیچد و بختاور بهت زده و بی باور خط سیر موتر را می پاید و تازه درمیابد که چقدر کودن و خوشباور بود.

بختاور بعد از مدتها ناچار میشود که در اتاقک پدر و مادرش که در آخر حیاط قرار داشت بخوابد. از آن پیشتر بختاور را بی بی کلان با خودش می خواباند، چه به دستیاری چست و چابک ضرورت داشت که آفتابه اش را هنگام گرفتن وضو پر کند، دوا هایش را در اوقات مقرر بیاورد، فرش های اتاقش را جارو بکشد و هنگام فراغت گوش به قصه های شیرین بی بی کلان بگذارد.

پیر زن در لحظه های که سر حال میبود مادروار با بختاور رفتار میکرد اما همینکه ریگ زیر دندانش می آمد بختاور را تلک و ترازو میکرد و با فحش های رکیک از هفت پشت هفت پدرش میگذشت.

در آن فرصتها با دلیل و یا بی دلیل صدا میزد: بختاور بختاور کجا گم استی؟ و بختاور بیدرنگ جواب میداد: بلی بلی، اینه آمدم.

و جواب میشنید: مرگ، درد، خاک به سرت! کجا گم بودی؟

و بختاور بی پاسخ حاضر خدمت میشد. با آنهم بی بی کلان از مدتها پیش بختاور را در اتاقش خوابانده بود تا مشکلات شبانه اش را آسان گرداند.

شب عزیمت بی بی کلان، برای بختاور یک شب بی انتها  سخت جانفرسا می باشد، غصه بختاور بیشتر نه از رفتن دوستانش بود بلکه از شکل رفتن آنها بود. با این جدایی آن شیشۀ نگارین همبستگی را که در ذهن و ضمیرش پخته بود ریز ریز میشود و به صرافت درمیابد که جایگاه واقعی او در چشم بادار ها در کجاست.

فردای آنروز مادر بختاور که از مدتها پیش ناظر از خود بیگانگی دخترش بود با ناز و نوازش زیاد به او می پردازد، آرام آرام سر صحبت را باز میکند و میگویدش: دختر جان از اول غلط کده بودی. اونا کار ماره دوست دارن نه خود ماره. دیدی که چطور مارا ده میدان خدا ایلا کدن و دوتا کدن. حالی فامیدی که پدر و مادر تو کی است و کی بختاوره دوست داره!

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

……..رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx