بازوی بریده (بخش چهاردهم)

مه 25, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


******

مدتها بود که کابل خشکیده میرفت. زمینها علف هرزه برمیدادند و آدمهای ارزان متوسط و پائینتر از متوسط جای شهروندان استخواندار، آبرودار و پدر و مادر را میگرفتند.

صورت ظاهر شهر بسیار تغییر نکرده بود. مثل همیشه تشکیلات عریض و طویلی دفاتر و دیوانها را تمثیل و نمایندگی میکردند، پشت هر میزی کارگزاری و بر سر هر کرسی، کرسی نشینی تکیه زده بودند. حسب معمول و نصب و تقرر و تبدل صورت میگرفت. وزیری مینشست و رئیسی برطرف میشدند. دبیری میرفت و سردبیری می آمد، ولی یک تفاوت محسوس بین مسوؤلان دیروز و امروز موجود بود. دیروزی ها چه خائن، چه صادق، چه عاقل، چه لایعقل، چه خردمند چه نابخرد محصول و بذر خاک خودی بودند. هویت هویدایی داشتند. پشت نام هر آدمی، طومار درازی از اسم و رسم بابه، بابه کلان و بابای هفتمینش قرار داشتند که هریک در دوران حیات شان وزن و منزلتی داشتند. وزیر واقعاً وزیر بود و سفیر حقیقتاً سفیر. شاه به آسانی از شاه قلی تفریق میشد. سخن های شان از طنین، اصالت و اصابت خاصی برخوردار بودند و چون موجودات آهنین اراده و مصمم نفس میکشیدند، راه میرفتند و تاثیر شانرا تا پایان کار و آخر خط حفظ میکردند. اما جای آن آدمهای راستین، با اعتبار و لنگردار را مردنما های بی وقار و بی قدر و قیمتی میگیرند که آفرینش از آفریدن شان ننگ داشت و زمین تا اعماق قلبش می شرمید که فشار چنان گامهای نا استواری را بر صورتش حس میکرد.

گفته میشد که جامعۀ جهانی دست و آستین برزده که افغانستان را امن کند و از نو به عمران و آبادی برساند.

دیروز روسها نیز همین حرفها را میزدند و نام خود و اقمار شانرا جامعۀ جهانی گذاشته بودند. امروز نیز همان داستان تکرار شده است و امریکا و شرکای شان آن اسم و رسم جالب را برای شان برگزیده اند. این جامعۀ جدید جهانی از بخت و اقبال فراوانی برخوردار است. سازمان ملل متحد، بانک جهانی، شورای اروپا و ذهنیت قاطبۀ مردم دنیا آنرا تأئید میکنند.

امریکایی ها بعد از دل کندن روسها از افغانستان، با اطمینان خاص، با لا و لشکر و حشم و خدم شان داخل افغانستان میشوند و اعلام میکنند که رسالت شان دفع استبداد، برانداختن ظلم است.

ما باز شدن پای کفار را به کابل مثل انگریز ها به وطن، تجاوز به ننگ و ناموس خود دانستیم و حکومت کمونیست ها را تف و لعنت کردیم. تو خودت صد ها دفعه خوبتر از مه ای گپهاره خبرداری، تو کتابخوان هستی و پس و پیش بازی های روزگاره میفامی، اما هم کفار داخلی و هم کفار خارجی کار های کدن که در زمان یزید و چنگیز هم سابقه نداشت.

رحیم تا ناوقت شب با خلیفه نانوا درد دل میکند و قرار میگذارند که زود زود همدیگر را ببینند. روز دیگر رحیم تصمیم می گیرد که مناطق نادیدۀ شهر را سیر ببینند. دربارۀ خوبیها و خرابی های کابل خیلی زیاد شنیده بود. برخی در اروپا می گفتند که بعضی از جا های کابل به پاریس شباهت پیدا کرده و قصر های بلوری و لاجوردی آباد شده است. اما عده ای بر آن بودند که کابل بکلی تبدیل به ویرانه شده و خاکش به توبره! گردیده است.

رحیم با یک رانندۀ تاکسی بیع و بقاله میکند و آرزو میبرد که مهمترین جاهای کابل را نشانش بدهد. عرادۀ از چهار راهی سینمای پامیر که دهانۀ جادۀ میوند بود براه می افتد. خیلی چیز ها در جادۀ میوند تغییر کرده بود. برخی از ساختمان ها از بیخ به خاک افتاده بودند انگار به استفخار نشسته اند. سطح جاده مانند زمین شدیار ناهموار و دشوار گذار به نظر میرسید. از بدو لشکر کشی اردوی سرخ وقتیکه عراده های سنگین جنگی شان از قبیل تانکها و ذره پوش ها جاده های کابل را در اختیار گرفتند بعد از چند ماه اسفالت جاده ها را زیرو رو کردند و چنان ویرانی آوردند که کابلی ها در خواب هم ندیده بودند.

راننده از رحیم می پرسد: بچی وطن کمی نابلد معلوم میشی از کجا بخیر آمدی؟ مانده نباشی!

رحیم جواب میدهد: برادر عزیز! یک عمر از وطن دور بودم، ترس جان مجبورم کد که از وطن فرار کنم. ده سال پیش گیروگرفت و دست اندازی به زن و فرزند مردم به اندازۀ زیاد شد که به جان صغیر و کبیر خانوادیم به حدی ترسیدیم که از راه های خامه و پخته اول به پاکستان بعد از آن به هندوستان گریختیم ولی دارو ندار ما را  قاچاقبر ها غارت کردند و با هزار ها مشقت و هردم شهیدی خود را به آلمان رساندیم. اگر جرمنها از سر دلسوزی ما را کمک نمیکردند کار ما به گدایی می کشید.

در کابل کم و بیش هر چیز داشتیم. خانمم معلم مکتب بود و خودم مامور بانک. معاش ماهوار ما هردو کفاف مخارج ماهوار ما را میکرد. اولاد ها درس میخواندند و ما شاکر لطف پروردگار بودیم که ما را سزاوار یک زندگی بخور و نمیر دیده بود اما انقلاب ثور مثل یک سنگ هیبتناک آسمانی سقوط کرد و هست و بود مردم را برباد داد. ما هم از این بربادی بی نصیب نماندیم. اپارتمانم در میکروریان را به یکی از دوستان دیرینم سپردم تا از آن محافظت کند. آن بیچاره مدت چهار سال از امانت منقول و غیر منقولی که به ذمه گرفته بود نگهداری کرد تا اینکه داماد رئیس جمهور در سال اول حکومت مجاهدین از طریقی خبر یافت که مالک اصلی اپارتمان فراری و لادرک میباشد. بناً با امری فوق العاده از رئیس جمهور، خانه را از خود کرد و دوست مظلوم مرا ناگزیر به تخلیۀ آنجا نمود.

اکنون از مدتیست که با آن حرامخور دعوا دارم اما هیچ محکمه ای جرئت نمیکند که به عرایض من ترتیب اثر بدهد و داماد رهبر را برنجاند.

راننده میگوید: توکل به خدا کو (کن) از بد بدترش توبه. صد ها خانواده سرومال شده اند! تو فقط خانیته از دست دادی. قهر خدا نازل شده، باید توبه کنیم.

رحیم بعد از لحظه ای تأمل خشماگین ومتحیر راننده را می نگرد. راننده نارضایی رحیم را در میابد و می پرسد: وطندار چی شده؟ مثل ای که بدو بیراه گفتم؟

رحیم پاسخ میدهد: برادر، توبه و استغفار غریب و غربه گوش فلکه کر کرده، دگه نوبت زور آورهاست که توبه کنند، آنها با فسق و فجور شان شهر ماره بی آبرو و بدنام کردند. در این فرصت تکسی بطرف زیارتگاه شهدای صالحین می پیچید، رحیم با تعجب از راننده می پرسد: کجا بخیر خلیفه جان؟ مره زیارت کدن میبری؟

خلیفه جواب میدهد: چیزی ره نشانت میتم که هیچ باور نمیکنی.

نرسیده به آخر قبرستان ، تکسی راه یک سراشیبی را پیش میگیرد و مسافتی در عمق گورستان پیش میرود در قسمتی از راه تکسی می ایستد و راننده به رحیم میگوید: وطندار بیا پائین که چیزی ره نشانت بتم! رحیم نیز حیرتزده پیاده میشود و پیاپی راننده براه می افتد. چند قدم دورتر از آن ساحه راننده گور های زیادی را نشان رحیم میدهد که دهان شان مثل حفره ها باز بودند.

رحیم بهت زده به قبرستان مخروبه نظر میدوزد و هیچ چیز جالبی در آنها نمیابد.

راننده میگوید: وطندار: گفته بودی که کابله نشانت بتم. به فکر مه هیچ جای کابل دیدنی تر از ای (این) گورستان نیست. مه بار ها در وقت بردن و آوردن مردم در این منطقه به چشم گنهکار خود دیدم که لاری ها استخوان مرده بار میکردند و بطرف پاکستان میرفتند. تا مدتها کسی ای گپه باور نمیکد اما بالاخره تاجر های استخوان، خود اقرار کدن که در بدل انتقال استخوان آدم، به دو دسته فابریکه پاکستان، پول کافی بدست می آوردند.

دگه ده ای وطن چیزی نمانده که بفروش نرفته باشد. تمام گپا در دل مه غوره مانده، از بی روزگاری تکسی وانی میکنم اگه نی فاکولته پاس هستم. سبق خوانده ها چیزی به خارج فرار کدن و چیزی مثل مه مشغول گلکاری، نجاری، حلبی سازی و دیگر کار های خشره هستند. از فروش نسخه های خطی آرشیف ملی، تا آثار عتیقۀ موزیم کابل تا سنگهای مقابر همه بفروش رفته اند. حتی سنگ قبر سلطان محمود غزنوی را هم در بازار پشاور نقد کرده اند.

سخنهای رانندۀ تکسی رحیم را گیچ میکند و تازه پی میبرد که مردم کابل به چه پیمانه از روز و احوال شهر کابل واقف شده اند و تا کجا عقل و هوش شان در شناخت وطن شان افزایش یافته است. به این ترتیب رحیم و رانندۀ بسیار هوشیار تکسی با هم گرم می گیرند و صمیمی میشوند. مجید رانندۀ تکسی به رحیم وعده میدهد که کابل را آن گونه که تا حال کسی ندیده است نشانش خواهد داد. رحیم نام و نشان مجید را یادداشت میکند و میگوید که در فرصت مناسب سراغ او را خواهد گرفت و با زهم گوشه های کابل را از چشم او خواهد دید.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

……..رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx