بازوی بریده (بخش سیزدهم)

مه 20, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


********

بازوی بریده

بخش سیزدهم

رحیم در کابل چون خسی بی مقدار در چنگ موجهای سرکش و گل آلودی می افتد و ته و بالا میرود. او شب بسیار تلخی را پشت سرگذاشته بود. در تمام طول شب پلک روی پلک نگذاشته بود. بستر خوابش جایش نمیداد. مانند مارگزیده ها بخود میپیچید. گمان میکرد تب سوزانی زیر پوستش خانه کرده است، اما تب نداشت، گرمای جانسوزش از چیز دیگر و جای دیگری سرچشمه گرفته بود. لحاف را پس میزند و از تخت خواب به پائین میبرآید. پرده را به آرامی به بالا میکشد به این امید که روشنایی ماه یا ستاره ای دلش را روشن کند. اما آسمان ابری، قیراندود و دلگیر بنظر میرسید. کورمال کنان گیلاس آبش را که بر میز بالای سرش گذاشته بود می پالد. بعد از لحظه هایی تپه تویی! دستش به ظرف آب می چسپد و تا آخرین جرعه سرمیکشدش دوباره به بستر میرود و سرسنگینش را بر بالش میفشارد اما بازهم خوابش نمیبرد. میکوشد مخرجی برای چرتهای دور و درازش که چون کرمها و موریانه ها در لابه لای حجره های مغزش خزیده بودند پیدا کند ولی به جایی نمیرسد. شروع به قدم زدن میکند و چندین بار عرض و طول اتاق را میپیماید. بالاخره طاقتش طاق میشود و هوای برآمدن به بیرون، به سرش میزند جاکت، کرتی، و بالاپوشش را به بر میکند و خوب پُت و پیچان به بیرون میبرآید.

بادی سرکش و نیمه دیوانه، زمین و زمان را زیر بال گرفته بود و بیخ و گلوی درختهای بی برگ و بار را می فشرد. تازه از سمت مشرق سپیدۀ بی حال و بی رمقی پیدا بود و خبر از دمیدن صبح میداد.

کابل کفن پوش بنظر می آمد. برف سنگینی که از سه روز به آنطرف روی زمین نشسته بود بسیاری از ویرانی ها و سوراخهای ناشی از اصابت گلوله های توپ و تانک بردر و دیوار مردم را پوشانده بود. شهر نه همان شهری بود که رحیم دیده بود. وسایل نقلیۀ عمومی از گونۀ گادی و سرویس بنظر نمیرسید. رهگذرهای ژولیده که فقر و مسکنت از سر و رویشان پیدا بود با احتیاط و دقت فراوان از کوچه های شهر کهنه به جادۀ عمومی پا میگذاشتند و خط سیر آدمهایی را که قبل از آنها برروی جاده شیار کشیده بودند دنبال میکردند.

رحیم انتظار داشت که مثل سابق با کسانی سلام و علیک کند و احوال شانرا جویا شود اما هر چه به چهره ها می نگرد کسی را نمیشناسد گفتی شهر را از باشنده های سابقش بکلی خالی نموده و ساکنان جدیدی را وارد کرده اند.

در گذشته در هر چند قدم همشهری یا دوستی با او احوالپرسی میکرد، دستش را میفشرد، روبوسی یا بغل کشی میکرد اما حالا هیچکس و هیچ رهگذری به او توجه نمیکند و بی پروا و بی التفات میگذرد. بهت زده میشود و دهانش باز میماند. داخل یکی از کوچه های فرعی میشود که در کمرگاهش یک دکان نانوایی، فعال بود. از همان نخستین لحظه های ورودش، نشانه هایی از خانه های آشنا نظرش را جلب میکند. مرد معمری مشغول داد و گرفت بود. رحیم چند متر دورتر سر و صورت فروشنده را زیر نظر میگیرد.

نانوا همان نانوایی بود که چند سال پیش رحیم با او داد و معامله داشت. با هم چشم به چشم میشوند. پیر مرد هیجان زده از لب دکان به پائین می جهد و بی پرس و جو رحیم را در آغوش میگیرد و فریاد زنان میگوید: رحیم! رحیم جان! چه میبینم؟ چشم ما روشن، کی آمدی؟ تو کجا و اینجه کجا؟ رحیم بالمقابل رخسار و ریش طرف را میبوسد و توضیح میدهد که کی و چگونه به کابل آمده است.

رحیم دیدار دوست قدیمش خلیفه نانوا را یک تحفۀ ذیقیمت تلقی میکند. او سالها مشتری دایمی نانوا بود و صبحها قبل از هرکاری چپنش را بر شانه می انداخت و راهیی نانوایی میشد. وقتیکه دم دکان میرسید لبخندی محبت آمیز برلبهای نانوا می نشست و با زبان نگاه به رحیم حالی میکرد که از دیدن او قلباً خوشحال شده است. سپس خلیفه با اشارتی به شاگردهایش می فهماند که متوجه پخت و پز نانهای مشتری خاصش باشند. بدانگونه رحیم سالها از دکان حاجی نانوا نانهای خاصه و پنجه کش دریافت میکرد. پیش از دیدن خلیفه نانوا، رحیم به قدری مأیوس شده بود که گمان میبرد کابل از بیخ زیر و رو شده است و دیگر هیچ نشانی از شهر یاد ها و خاطره هایش برجا نمانده است اما حاجی نانوا دوباره شعله های امید را در سینه اش روشن میکند و میفهمد که زادگاه بسیار عزیزش کماکان نفس میکشد و ریشه هایش پابرجا میباشد.

 رحیم با نانوا قرار میگذارد که دیگر قضا! یا شام گاو گم به دیدنش خواهد آمد. اتفاقاً حاجی با تمام فراز و فرود روزگار همچنان در بالاخانۀ دکانش زندگی میکرد. فرزندانش چه دختر و چه پسر جوان شده بودند. زنش سه چهار سال پیش مرده بود اما سه پسرش چون مردان رشیدی امور کار و بار پدر شانرا اداره میکردند. یکی مسوؤلیت خرید آوردن آرد را از مندوی به دوش گرفته بود. دومی خرید چوب و هیزم را از چوب فروشی به ذمه گرفته بود و سومی که جوانترین و کوچکترین شان بود در داخل نانوایی بر تقسیم کار شاگرد ها نظارت داشت. شماری ازعملۀ دکان بخاطر بی خانگی شبها را بر سکو های نانوایی سپری میکردند. عبدالمحمد پسر سومی اول صبح پیش از مرغ و ملا، قبل از اینکه آفتاب نیش بزند پشت دروازۀ نانوایی حاضر میشد و با کمی عتاب صدایشان میزد: او تنبلا، او بچای ننه بیدار شوین! تا پیشین خروپف میزنین؟ توپ چاشته نشنیدین!؟

شاگرد ها خسته و شاکی از جا برمیخاستند، چشمهای شانرا می مالیدند و بستر های خواب فرسوده، بویناک، شبش زده و عرق آلود شانرا جمع میکردند و به پس خانۀ دکان انتقال میدادند. یکی از بچه ها با عجله تنور را روشن میکرد، دیگری لگن بسیار بزرگ خمیر رسیده! را که از دیروز آماده کرده بود پیش می کشید و بر صُفۀ متصل تنور مشغول زواله کردن خمیر میشد.

زواله ها تقریباً همقد و هموزن روی تختۀ عریض و طویلی چیده میشوند و بخاطر جلوگیری از چسپیدن زواله ها با همدیگر پیشاپیش سطح آن تخته بزرگ را با مقداری آرد می پوشاندند و در ضمن بر حد فاصل زواله ها اندکی آرد می ریختند.

سپس حاجی با تمکین و آرام از راه میرسید و کنار دخل قرار میگرفت. سپستر یکی از شاگرد های چست و چابک مشغول نان زدن! یا چسپاندن زواله ها برجدار سوزان و تفتیدۀ تنور میشد و همزمان با سرعت تمام بر صورت زواله های داخل تنور، پنجه هایش را می کشید. نان پز هنگام اجرای این کار به استثنای چشمها سروصورتش را با کرباسی دولا میپوشاند با آنهم صورتش از شدت حرارت گلگون میبود گفتی مجبور است که آتش دوزخ را تجربه کند!

از سوی دیگر در کنار دیگر تنور، شاگرد دیگری با سیخچۀ درازی به محض سرخ شدن نانها آنها را با احتیاط می کنَد و دم دست استادش میگذاشت.

بدینگونه از بیست سال به آنطرف کارحاجی به اصطلاح چوک! و پر رونق بود. شامگاه دو دختر شوهر ناکردۀ حاجی برحسب دستور پدرشان شوربای تند و تیزی پخته بودند. ساعتی بعد دو دوست قدیمی کنار همدیگر مینشینند و سر صحبت باز میشود. حاجی میگوید: حتماً خبر نداری که اوضاع و احوال وطن از چی قرار است که بی پرسان و جویان هوس دیدن کابل کدی؟

رحیم مردد و سودایی جواب میدهد: حاجی جان، تو راست میگی. مگم بیقرار شده بودم. در این چند سال تقریباً در دوزخ زندگی میکردم. دشمن سر جرمنها شده بودم با ای که (اینکه) با ما مهاجرین پیشآمد بسیار خوب میکردند و با دلسوزی و مهربانی به نان و آب و کالا و دوا و درمان ما میرسیدند. از اینکه واقف بودند ما مردمی مصیبت دیده و جنگزده هستیم با محبت بینظیری با ما پیشامد میکردند. اولها فکر میکردم که جرمنها مردمی سنگدل و مغرور هستند و سیاه پوست ها و مسلمانها را به چشم خوب نمی بینند ولی ای (این) گپها همگی دروغ بودند. در بین جرمنها مثل هرجای دیگر دنیا خوب و بد وجود دارند اما از خاطری با ما رویۀ خوب میکردند که در یک جنگ عالمگیر، خود، بر بادی، قتل و قتال، دربدری، آدمسوزی و خانه سوزی را به چشم سر دیده بودند و میدانستند که سیاهروزی چه معنی دارد.

با تمام اینها در این چند سال، دنیا به گردنم حلقه شده بود. مدام احساس خفقان میکردم. روز ها در جرمنی و شبها در کابل بودم. تا خواب برمن غلبه میکرد و چشمم بسته میشد خود را در کابل میافتم. به همین کوچه ها و خانه ها برمیگشتم. با خانواده زیر صندلی مینشستم، از دکان خودت نان میخریدم و به خانه میبردم. بر بامها و بامبتی ها می برآمدم و کاغذپران بازی میکردم . مانند سالهای کودکی در میدانی منطقۀ ما بجل بازی، جزبازی، یوول دوول و چشم پتکان میکردم. قلمزن این یاد ها و خاطره ها را در گوشت بدنم بخیه کرده است مانند خطوط درشت الواح مقبرۀ که با هیچ باد و بارانی سترده و زدوده نمی شوند.

اما حاجی نانوا میگویدش: رحیم جان او سالها ره باد برده و گاو خورده از کابل فقط کاه مانده کاهی بیدانه! امروز در تمام این شهر چند تا مرد به دردبخور نمانده که سرش به تنش بیرزه. کابلی ها همه کاواک! دو پشت و دو رو، مطلب آشنا، شرانداز و خدا ناترس شده اند. بازار از ریا و دروغ میترکد، تمام ترازو ها و قپان ها پانگدار شده اند، دکاندارها سرمه ره از چشم می دزدند و بدون قسمِ دروغ، سود و سودا امکان نداره، بَنیه گر، به جان مِسگر، خرده فروش به جان عمده فروش، قصاب به جان نانوا و گلکار به جان نجار میزند. ما هم تابع قاعده و قانون بازار هستیم. چون گران میخریم، گران میفروشیم. اگر راست بپرسی بدون چُنگی زدن و پختن آرد ناصاف، روز ما به نمیشه. از همی سبب نان دکان ما هم پر از جو و جودر و ریگ است. میدانم که گردنمه پیش خدا و رسول بسته شده و گور و ایمانم در می گیره، اما چی چاره، راه دگی وجود نداره.

خوب شد که در این چند سال از کابل دور بودی. در یک زمستان سرخ سر و کلۀ روسها پیدا شدند، چند شب و چند روز آواز یکنواخت طیاره ها بگوش میرسیدند گفتی هزار ها مرغ نحس، دوزخی و آتش نفس فضای کابل را پر کرده اند تا هست و بود مردم را بسوزانند.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx