مربع آزادی

مه 13, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

قدير روستا


 

مربع آزادی

با سلام پاک

همچون آبروی تاک.

زنده ام، خوبم

از اين بهتر چه بايد گفت

انتظار از سرنوشت گنگ

بازی تقدير شايد با من اينگونه است.

زند ام … خوبم

کمی آشفته ام چون پيش

خانه دارم

نی غلط گفتم

چار ديواری

دريک بيشه از صد بيشه ء يک شهر

دادندم!

يک مربع با يکی در

همچنان همسايه ها را نيز.

چار سوی اين عجايب خانه ها

ای دوست!

شوريش، چون ماهيان مرده در شورابهءروسی

تنديش، چون مرچ سرخ ـ پاک يا ناپاک ـ دال خاک پاکستان

تلخ چون امالخبايث

خاصه « ساماگون» اوکراين…

يک سخن ـ همسايه ها جت های … آنسانی و آواره اند ـ

…………….

هان بايد گفت

من نه، تنها صاحبم اين چار ضلعش يک برابر را

سه ديگر نيز حق دارند

چونان من

چارکس را، چار ضلع يک برابر

ـ خوش مساوات و دموکراسی! ـ

گاه تنها

گا با آنها

روزگاری طرفه دارم

روزها شب ها.

ـ بالاخص کوچکترين ما به ندرت راست می گويد ـ

خوب يا بد

شاد يا غمگين

باخبر يا بی خبر

 يا با کسی يا بی کسی ، هر چند فرقی نيست يا با داد

                                                              يا بی داد

همچو ايل خويش و خيل خويش

خواه اين جا، خواه آنجا

يا به هر جای دگر

بی جا …!

درد سر دادم

ببخشا

زنده گی را می مکم

اين شير !

از پستان.

ـ ۲ ـ

روز پهنای نوين دشتم

تما شاگاه حيرانی

گام هايم بی ارادی

گاه اينسو، گاه آنسو

گه عقب يا که پيشرو

                   « چرخان»

همچو مستان بيابانی ( خيابانی)

تا کنار آبگير بيشه ء نزديک خانه!

مهمان بزم باران

با نوای لگ لگ و مرغابی واردک هزاران

ـ پر زدن ، پرواز کردن، باز شوريدن… ـ

آه!

بالداران، بالداران … ـ

بعد ساعت ها فراموشی

ناگهان برخاستن از بزم

ياران

تا به درگاه سياهی

خشم باران.

شام ، ابری

اشتباه کردم، مه گرم خيابانم گرفته نرم در آغوش

قصه گويان غصه سوزان

دردهايم با تبسم های خود مرهم گذاران

دستهايم در ميان کلکهای نقره فامش

از خجالت غرق باران

می رساند تا درون کلبه پنهانی

باز بدرود و پريشانی

باز رهپيمايی بی هيچ مقصد

تا حدود چار ديواری.

لحظه ها را می شمارم

قامت رعنای ياری را

تو گويی انتظارم

يا پنداری

پيامی آن ميان گم کرده باشم

در نمی يابم

می نشينم زار و خسته

ورشکسته

باز می گويم به خود

کنجی نشسته

هی شتابت چيست!

ای فلان شهر بهمانی!

چشم می بندم دمی

کنجی

کسی از بزم های سال های دور می خواند

« بيا تا گل بر افشانيم و می در ساغز اندازيم»

فلک را سقف بشکافيم و طرح نو در اندازيم… * »

شب رفيقم

گاه سگرت گاه ياد از جام توفانی

کاکل شب ناشمرده

شيشه يی از بيشه می خندد

ناگهانم برق می گيرد

تشنهء يک ماهه يی فرياد می دارد که

               « … می در ساغر اندازيم…!»

من هماندم

بیگل افشانی

به پا می خيزم و خوشباش

تشه گی را با دو بوسه جام پياپی

می نشانم بر سر جايش .

هم از اين سان بار

ديگر بار و ، ديگر بار…

پس عزيزا

رفته از يادم بگيرش

قصه ها را ، غصه ها را

در خيابان های خلوت

گاه گاهی

نيمه شب ها ، گريه ها را

« چار فصل» و « چار سو» را

« چار کس» را کتابش آسمانی

هم نماز و سجده های راز پنهانی.

ياد گارا!

راز دارا!

ای همه زيبايی پاييز و هم فصل بهارا

آخر اين ماجرا را

سال ها پس

بهتر از هر کس

تو می دانی

فاش گفتم، باز امشب

هر بادا

باد ارزانی.

هی ببخشا!

نی « گل افشاندم

نه سقف آسمان بشگافتم» ، اما

روزه ام را خوب بشکستم

…………..

های مردم!

در دعای يک گل انجنير

اين منم

من

با سفر در راه بی برگشت

رهنورد گمشده راه

بيابانی.

* حافظ

پاييز ۲۰۰١

المان

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx