بازوی بریده ( بخش دوازدهم)

مه 13, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


 

اسم مشترک خانواده «افلاکی!» بود نام فاخری که از عمق اشتیاق و احساس شیرآغا جوشیده بود.

برادر ارشد برآن بود که اعضای خانوادۀ شان نه تنها در لفظ بلکه باید در کردار و پندار نیز نشان بدهند که«آقا» هستند. در حالیکه در خفا بار ها با خانم یکی از برادرهایش خوابیده بود و بی میل نبود که در صورت ممکن آن روابط شرم آور را گسترش دهد. اما غافل از اینکه همسر خودش هم چپ و راست با ایور های خوشگذرانش همبستر شده بود. در کنار این ماجرا ها، پسر ها و دختر های نوجوان و جوان خانواده معضل دیگری بودند که گریبان والدین شانرا گرفته بودند. آن فرزندان نوخاسته از بدو اقامت در آلمان از پدر و مادر های شان خیلی فاصله گرفته بودند. دیگر به معاشرت های آزاد جنسی معتاد شده بودند و چندان به قوم و قبیله و امتیازات خانوادگی باور نداشتند. معاشرت و مباشرت با سران فامیل را ضیاع وقت میدانستند .چرند و پرند شطیحاتی که از دهان آنها باد میشد استفراق آور بود. آنها به میل خودشان میخواستند همسران آیندۀ شانرا انتخاب نمایند ولو که از پائین ترین لایۀ جامعه برخاسته باشند. هرچند کلانهای خانواده میخواستند ازدواجهای درون خانوادگی صورت بگیرد تا خون آنها پاکیزه بماند ولی جوانها به ریش شان میخندیدند.

از قضای روزگار روزی علی جان پنجمین برادر افلاکی ها از کالیفورنیا برای شیرآغایش تیلفون میزند و با کمال ادب به استحضار میرساند که یک فامیل پدر کرده! و پولدار از سانفرانسیسکو پا پیش کرده و آرزومند ازدواج با «ریحانه» جان میباشد. ریحانه بزرگترین دختر شیرآغا نه فقط بسیار زیبا بود بلکه از جهاتی بر مادرش راحله جان برتری داشت. قد «ریحانه» چند سانتی متر از مادرش بلند تر بود بنابرآن رعناتر و کشیده تر بنظر می آمد. مو های افشانش تا کمرگاهش میرسید و پوست سفید و شیری رنگش چنان میدرخشید که گفتی پری دختری زیر چلچراغ نؤون ایستاده است.

شیرآغا که دخترش را بیشتر از جانش دوست داشت با شنیدن خبر خواستگاری از جگر پاره اش به شدت تکان میخورد و با غیض و نفرت فریاد میزند: نخیر نخیر، من دخترم را به کسی نمیدهم. ریحانه هنوز خردسال است، از دهانش بوی شیر میآید! دخترم نان گم نکرده که به این زودی مسافر شود و از سینۀ مادرش کنده شود.

علی جان میگوید: شیرآغا جان، شما درست میفرمائید. من هم با شما هم عقیده هستم. در این کار ها نباید عجله کنیم ولی فامیل خواستگار یک فامیل ملیونر است، از خود تانک تیل دارند، سوپرمارکیت دارند. در طلا و نقره غلط میزنند.

شیرآغا آرام آرام بر خشمش تا حدودی غالب می شود و دل و نادل می گوید: علی جان، پول و پیسه مهم نیست، اصل و نسب شان چیست؟ مربوط کدام خاندان هستند؟ علی جان جواب میدهد: شیر آغا جان، در امریکا، دنیا در دور پول گرد می چرخد. کسی که پول دارد، صاحب تمام امتیاز هاست. اصل و نصب دارد، نام و نشان دارد، حق و حقوق دارد. کسی که پول ساز نیست هیچ کاره است ولو که بیخ و ریشه اش به اسکندر برسد. اما شیرآغایش هردوپا را در یک موزه میکند و عتاب آمیز میگوید: بچه جان، چیزهایی که تو گفتی در امریکا درست است نه در آلمان. اگر در آلمان هم درست باشد در خانۀ ما درست نیست. ما قانون مستقل و علیحدۀ خود را داریم. خون ما مثل آب چشمه پاک پاک است. ما نمی خواهیم که خون ما با خون جت و جولا! مخلوط شود. ولو که صاحب گنج قارون باشند.

علی جان که میبیند که جر و بحث بیشتر با برادر کلانش آهن سرد کوفتن است وعده میدهد که هرچه زودتر هفت پشت خواستگار را معلوم خواهد کرد.

علی از خاطری وصلت دو خانواده الزام کرده بود که جوان خواستگار رفیق قمارش در کازینو های «لاس ویگاس» بود و به هدف سؤ استفادۀ مادی میخواست آن دو خانواده خویشاوند یکدیگر شوند.

چند روز بعد علی جان باز زنگ میزند و با شادمانی به اطلاع میرساند که خوشبختانه فامیل خواستگار «محمدزایی» هستند، محمدزایی اصیل! قرار گفتۀ پدر خانواده دو سه نسل آنطرفتر نسب شان به امیر کبیر امیردوست محمد خان میرسد.

این خبر شیرآغا را خوشحال میکند اما راحله جان خانمش که خودرا حلقه ای از زنجیرۀ زرین اصالت خانوادگی میدانست از شادمانی در لباس نمی گنجد چه از دیرگاه با صدزبان ثابت کرده بود که قبلۀ امجدش سردار عبید خان نواسۀ پسری سردار محمد ایوب خان فاتح میوند میباشد از شادمانی در لباس نمیگنجد چه پیوند احتمالی جدید بیش از پیش در تحکیم موضع و تثبیت موقف ممتازش به عنوان عضوی ازسلالۀ پادشاهی کمک خواهد کرد.

بالآخره بعد از چندین تماس مستقیم و غیر مستقیم والدین ریحانه جان رضا میدهند که جگرگوشۀ شانرا نامزد کنند. بازهم علی جان تیزهوش و موقع شناس چون پلی در مقدم جانبین هموار میشود و از طرفین اجازه میگیرد که بزرگان خانوادۀ خواستگار برای یکی دو هفته به هامبورگ بیایند و در محفل نامزدی و شیرینی خوری که از سوی خانوادۀ «افلاکی ها» برگزار میشود اشتراک ورزند.

تدارک مخارج آن دو مجلس مقدماتی مشکل دیگری دم پای شیرآغا و همسرش میباشد.

دوسه روز صرف بگو مگو و مناقشات بسیار داغ بین شیرآغا و زنش میشود تا اینکه طرفین به مصالحه میرسند و قرار میگذارند که مبلغ بیشتر مخارج را شیرآغا ومبلغ کمتر را راحله جان بپردازد.

در آخرین روزهای اقامت در کابل، آنها توفیق یافته بودندکه دو دربند خانۀ شانرا در محلۀ وزیراکبر خان بفروش برسانند و پولش را به کمک یکی از تاجران مورد اعتماد به بانک معتبری در هامبورگ انتقال دهند.

جنجال از جایی نشأت کرده بود که شیرآغا خانه هایش را در آستانۀ عروسی بنام راحله جان کرده بود و راحله جان که شوهرش را زیر زانو! و مشتش داشت و او را اصطلاحاً به چشم گاوشیری! میدید خطاب به همسرش استدلال میکرد: تو عمرت را خورده ای و تمام لذایذ زندگی را در جوانی چشیده ای. اما من که نیم عمر ترا ندارم در صورت مردنت چه خاکی برسر کنم. آن وقت زیر مشت و لگد اولاد ها و برادر هایت می افتم. باید همین حالا غم آیندۀ خود را بخورم و شیرآغا که بخاطر ضعف اراده بازندۀ تمام جنگ های فیمابین بود کوتاه می آید و طرح خانمش را می پذیرد.

شیرآغا تا آنوقت گمان میبرد که با همسرش سرنوشت مشترکی دارد ولی با ابلاغ اخیر زنش، تازه پی میبرد که در چشم شریک عمرش، پیرمردی مشرف به موت است و دیری نخواهد گذشت که راهی قبرستان و یا اقامتگاه سالمندان بی کس و کوی شود.

به دنبال این رویداد ها جمع غفیری از بستگان خواستگار از «کالیفورنیا» کانادا و شماری از کشورهای اروپایی به هامبورگ سرازیر میشوند.

تا شب برگزاری محفل شیرینی خوری هردو خانواده که تقریباً با هم نا آشنا بودند سرگرم فعالیت گفتنی و ناگفتنی میباشند. راحله جان و عذرا جان خشوی آینده ریحانه جان بار اول در میدان طیاره هامبورگ همدیگر را میبینند و از سر و وضع آراستۀ یکدیگر شگفت زده میشوند. آنها کم و بیش همسن و سال همدیگر معلوم میشوند. با این تفاوت که قد و قامت راحله جان یکی دو سانتی متر از رقیبش «عذرا جان» بلندتر معلوم میشود. اما عذرا جان گرمتر و نمکی تر بنظر می آمد. بینی عذرا جان مطابق مُد روز «قِرت » یا پریده به بالا بود، در حالیکه بینی راحله جان اندکی کشیده، استخوانی و تیغ زده به چشم میخورد و همین عیب کوچک راحله جان را تحریک کرده بود که در صدد برطرف کردن آن نقص برآید و زیر تیغ جراح پلاستیک بخوابد.

از جانب دیگر لب بالای راحله جان برجسته تر و گوشتی تر از حد معمول میشد در صورتیکه لب بالای عذرا جان باریک و خارج از مقیاس های مورد قبول زمانه بود.

بعد از برگزار شدن جشن شیرینی خوری فامیلهای عروس و داماد قرار میگذارند که محفل عروسی دونیم ماه بعد انجام شود.

راحله که بینی خودش را نظر به بینی حریف درازتر یافته بود بی پروا به مخالفت های شوهرش زیر دست جراح پلاستیک میخوابد و دماغش را همان گونه که آرزو داشت کوتاه میکند . پریده رو به بالا و به اصطلاح قرت!

عذرا جان که لب بالایش در قیاس با لب بالای راحله جان باریکتر بود و با خرچ کمتری به مراد میرسید و داکتر از داخل دهن، محلولی پشت لب فوقانی او زرق میکند و آنرا مطابق میل عذرا جان می پنداند.

شب عروسی افراد شاخص فامیل های عروس و داماد متناظر با همدیگر صف میگیرند و از آن جمله مادر های عروس و داماد مقابل هم می ایستند و مهمانها را خوشامدید میگویند.

انگشتر ها، گلوبندها، سنجاق های یخن و دستبند های دانه نشان طرفین چشم همگان بخصوص چشمهای خودشان را خیره میکند و هریک زیر چشم زیور های آن دیگری را در مقایسه با خویش میسنجد و نمره گذاری میکند.

همین طور چندین جفت نرینه و مادینه که سر ووضع آراسته داشتند داخل عرصۀ رقابت میشوند و در برابر هم بازنده و برنده میشوند و فردای آن شب انعکاس آن عروسی شاهانه چنان بین خانواده های افغان در هامبورگ انعکاس میکند که شماری راحله جان را که ادعا داشت منسوب خانوادۀ شاهی است حق به جانب میدانند و میگویند که حقیقتأ اصیل زاده است و نجابتش از ترتیب و تنظیم او در عروسی پسرش پیدا بود.

از بعُد دیگر نگین های الماس، زمرد، لعل و فیروزه های درشت و کوچکی که در گلوبند ها، انگشتری ها و پن ها و سنجاق های سرسینه و چپه یخن جانبین بکار رفته بودند به حدی پردرخشش بودند که ناممکن بود در یکی دو تماشا، ارزش واقعی شانرا نشان بدهند.

به هرحال هردو، زیر چشم و بسیار دزدیده آن جواهرات کم پیدا را نظاره میکردند و پنهانی ارزش گذاری  میکردند.

وقتیکه شیرآغا و راحله جان تنها میشوند، شوهر از خانمش میپرسد: عذرا جان را چگونه یافتی؟

راحله جان کوتاه و با معنی جواب داد: ما هردوستیل های علیحدۀ خودرا داریم. از او بدم نیامد. بسیار شیک و جذاب بود.

شرآغا باز میپرسد: داماد آیندۀ مارا چگونه یافتی؟

خوش قد و بالا، چهار شانه و صاحب چشم و ابروی موزون و متناسب . از ریحانه جان پس نمی ماند.

همین مقدار معلومات رضای خاطر شیرآغا را فراهم می کند و با تبختر و سرفرازی میگوید: خدایا شکر! هزار ها بار شکر! هیچ باور نمیکردم که در بین هزار ها افغان بی اصل و نسب یک فامیل همسنگ و همسویۀ ما پیدا شد، حالا استخوانهایم آرام میگیرند وجت و جولا! حد و حدود شانرا دربرابر خانوادۀ ما میدانند.

لیکن رحیم و زنش که در آن عروسی با شکوه اشتراک ورزیده بودند باز به فکر فروش خانۀ شان در کابل میافتند و زن بار دیگر شوهرش را به کابل میفرستد تا مگر از آنطرف دست خالی برنگردد و یگانه حاصل دسترنج شانرا نقد کند

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx