بازوی بریده (بخش یازدهم)

مه 5, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


 

بازوی بریده

بخش یازدهم

اما شیر آغا صرف در تنهایی به هوش می آمد و واقعیت هجرت را بی حجاب میدید. در آن فرصتها نه خود را شیر! میدید و نه آغا! جای آن شیر لاف زن را روباه تموزی! میگرفت و جای آغا را چاکر دلمرده ای پر میکرد که دیگر از خود اراده ای نداشت و باید فرامین آقایان متکبری را که از چپ و راست در گوشهایش می خلیدند اطاعت بکند.

از مدتی به آنطرف ادارۀ کار او را به کورس یادگیری نجاری معرفی کرده بود. شیر آغا می بائیست ساعت چهارونیم صبح هنگامیکه هنوز ستاره ها در آسمان تلوء تلؤ دارند خانه را ترک بگوید و سر ساعت پنج همزمان با آغاز ساعت کار پشت دستگاه بایستد و اره و تیشه و رنده را بدست بگیرد.

نجاری از هیچ نظر برایش کار مطبوع و دلپذیری نبود. تا آن گاه، بو نمی برد که نجاری یعنی چی. در کابل فقط از دور ناظر رنج و زحمت اره کشها و کاسب کار هایی بود که با آن ابزار های تیز و برا نان شانرا از دل چوبهای ناخراش و ناتراش میکشیدند.

در افغانستان نجار ها معمولاً ابزار ها را با دستهای شان بکار میگرفتند اما در این جا اکثر کار ها را ماشینها انجام میدادند.

نام معلم نجار «ایبرهارد» بود پیرمردی درشت استخوان، پرتوان و کار کشته که آخرین روز های جنگ دوم جهانی را بسیار خوب بیادداشت.

او نسبت به هیتلر نظر و احساسات موافق داشت و در نو جوانی عضویت حزب نازی را حاصل کرده بود. او از آن دوران خاطرات جالبی بیاد داشت. او چند گاه نعش کش اردوگاه های آدمسوزی بود و مرده ها را از اتاقهای گاز تا داش های همیشه مشتعل حمل میکرد. از آن پس به نجاری رو آورد وبرای سربازان آلمانی که در جنگ کشته میشدند تابوت میساخت.

این کار تا پایان جنگ حرفۀ پر درآمدی بود ولی همینکه جنگ پایان یافت دیگر تابوت سازی پیشۀ بی برکتی بود. «ایبرهارد» به قول معروف تبدیل به هزار پیشۀ بی روزی شد تا اینکه ادارۀ کار او را بحیث معلم کورس نجاری گماشت و چند نفر افغان لنگ و لاش را به او سپرد تا حرفه ای یاد بگیرند و شاغل کاری شوند.

«ایبرهارد» را چیزی تمایلات سیاسی و چیزی فلاکت پیری به شدت مودماغ و بی حوصله کرده بود. نفرت از خارجی ها جزء عادت و حتی فطرتش شده بود. حسب عادت با شاگردانش مانند یک برده دار رفتار میکرد و به خود حق میداد که آنها را به چشم موجوداتی پائین تر از انسان ببیند. کوچکترین غفلت و خطایی را بر آنها نمی بخشید . وقتی که یکی از شاگرد ها مطابق میلش رفتار نمیکرد از فرط غضب دیوانه میشد و بزبان رایج کوچه و بازار هامبورگ فحش هایی را نثار میکرد که فقط در زمان جنگ جهانی در مقابل یهودی های زندانی بکار میبرد.

رفتار «ایبرهارد» بیش از همه شیرآغا را اذیت میکرد. از آنجا که فضای آلوده کارگاه در طول روز پر از بوره اره میبود و بوتها و لباسهای شیرآغا را خاک اندود میکرد و او را به تکاندن و تنظیف شان وادار مینمود «ایبرهارد» به قدری از آن گردگیری بدش می آمد که گفتی آن شاگرد خودنما و اشرافی منش با تیشه به جان او افتاده و بند بند اندامش را جدا میکند.

بالآخره «ایبرهارد» بی حوصله میشود و روزی در جریان کار طعنه آمیز به شیرآغا میگوید: به من گفته اند که تو در افغانستان مامور وزارت خارجه بودی، دیگران کار میکردند و تو میخوردی، دیگران جان می کندند و تو در ناز و نعمت بودی. ولی اینجا آلمان است هرکس از مزد شصت خود نان میخورد، هیچکس نوکر دیگری نیست. من خودم هفتاد سال با زحمت و خواری زندگی کرده ام. اگر از کار های آلمان بدت می آید چه بهتر که به وطنت برگردی و هوای تازه تنفس کنی.

شیرآغا میگوید: تو حق نداری به من توهین کنی. این تو نیستی که به من اجازه دادی در این مملکت زندگی کنم، این حق را به من قانون آلمان داده است.

«ایبرهارد» میگوید: همان قانون آلمان به من حق داده که به دفاع از قوانین کشورم برخیزم و مقابل میکروبهایی چون تو که جامعۀ آلمان را ملوث کرده است مبارزه بکنم.

شیرآغا جواب میدهد: تو حق به جانب هستی. اگر خدا مرا نمیزد گدای دروازۀ جرمنها نمیشدم. مخصوصاً با نجاری چون تو همگپ نمیشدم.

«ایبرهارد» که دیگر طاقت از کف داده بود فریاد میزند: پس گوش کن، آسیایی کله سیاه! «ادولف هیتلر» پیشوای سابق آلمان گفته بود! اگر ما از زور خود استفاده نکنیم، روزی میکروبها در جهان حکومت خواهند کرد. از این سبب ما آسیایی ها را نه بیش و نه کم به چشم مکروب میبینیم. باید در قلع و قمع آنها از مواد ضد عفونی استفاده کنیم و نگذاریم که آلمان را از این بیشتر کثیف کنند.

کار شاگرد و استاد از بگومگوی لفظی به مشت و لگد میکشد و بعد از ساعتی پولیس منطقه سرمیرسد و ضارب و مضروب را به زندان مؤقت میندازد تا محکمه در فرصت مقتضی به شکایات آن دو رسیدگی کند

به این ترتیب وضع شیرآغا زارتر میشود و دعوا را در برابر معلمش «ایبرهارد» میبازد. نه تنها ناگزیر به تحمل شش ماه زندان تعلیقی میشود بلکه ملزم به پرداخت مبلغ کلانی نیز میگردد.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx