بازوی بریده ( بخش دهم)

آوریل 29, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


 

ببو مادر فرشته سیرت زحمتکش کماکان نسبت به پسرش مشکوک است. رفیق زحمتکش عادتاً بی پروا به روحیات همسر و احساسات مادرش سخن های کفر آمیز میزند . در ماه رمضان برمادر و خانم روزه دارش میخندد و با کنایه میگوید: شما مسافر هستید. خود خدا مسافر را معاف کرده!

آن دو زن معصوم به معنای نیشخند او پی میبرند و زنش اعتراض کنان میگوید! همین که تو روزه نمیگیری بس است. ما از خدا میترسیم و به روز قیامت که روز بازخواست است عقیده داریم. ادی بیشتر به حال پسرش نگران میشد و میترسید که مبادا خداوند در آخرت بر پسر گنهکارش سخت بگیرد و او را در آتش دوزخ بسوزاند. بنابرآن در تمام نماز هایش حسب معمول دعا میکرد : الهی تو قادر مطلق هستی، فقط تو میتانی که کمونیستی ره از دل بچیم بشویی!

اما دیگر مدتها بود که «رفیق» مادرش را بحساب نمی آورد و نصحیت های او را ناشنیده میگرفت.

دیگر زمانه خیلی از دنیا های ادی فاصله گرفته بود. هرچه میگفت در هوا میماند و احدی گپ های او را تحویل نمی گرفت. اما او با لجاج میکوشید از زمانه کنده نشود و تمام آنچه را که در دلش میگذشت به گفت و شنود دیگران بچسپاند. بدانگونه حاشیه نشین خانواده میشود و چون انگشت ششم و پنبۀ سر آستین! به موجود اضافی و مورد تحقیر تبدیل میشود.

از دیرگاه فهمیده بود که اگر کار نکند حتماً وضع بدتری پیدا میکند لذا از گل صبح، بعد از نماز، شروع میکرد به کار کردن. چای دم میکرد، ظرفها را بر میز نان میچید و برای یکایک اهل خانه نان سرخ میکرد.

ناوقت روز نواسه هایش یکی به دنبال دیگر برای صرف ناشتا حاضر میشدند. مادرکلانشان بر پارچه های سرخ شدۀ نان آنها مسکه میمالید و بعضاً برای یکایک تخم مرغ پوست میکرد. اولاد ها ادی را بسیار دوست داشتند. و در اجرای یگان کار کوچک کمکش میکردند. ادی تمام محبتش را در چشمهایش جمع میکرد و به محض دیدن چوچه ها آن همه عشق و مهر فورانی را نثار تک تک آنها میکرد و برکات دعای نظر را که از نوجوانی حفظ کرده بود طفیل سر آنها مینمود.

وقتی که آنها میرفتند باز تنهایی میآمد و با او همنشین و همگپ میشد. بریکی از چوکی ها که دیگر می لقید تکیه میکند و تنهایی او را آرام آرام به گذشته برمیگرداند. به گذشته هایی که از چهار اشکل سالمی برخوردار بود و نیازی به همزیستی با تنهایی نبود.

آن وقت پاهایش چست و چابک بودند نه از راه رفتن، نه از دویدن، و نه از خیز و جست خسته می شدند.

دستهایش نیز کار آمد و به درد بخور بودند. خستگی و بی حالی نمی شناختند و از بام تا شام مشغول روفت و روب بودند و دست اهل خانه را سبک میکردند. شانه هایش نیز بی درد و بی عارضۀ بیماری بودند و همیشه خوش ساخت و ستبر معلوم میشدند. مری و معده، امعاء و اعضایش نیز بهتر از ساعت و ماشین های خود کار وظایف شانرا انجام میدادند، قلبش نیز ضربان منظمی داشتند و مغز و هوش و حواسش چنان به دادش میرسیدند که گفتی چاکران حلقه بگوش اویند. اما بعد از آن سستی و کاهلی بر بند بند اندامهایش چیره میشوند و آن همه تحرک و سرزندگی را میدزدند.

چون کس و کویش را بی پروا میبیند به توانایی های اندکی که در وجودش باقی مانده بود متکی میشود و به جنگ تنهایی که دیگر جانشین جوانی او شده میبرآید.

در ساعات بسیار دراز تنهایی از پشت شیشه های ارسی بیرون را تماشاه میکرد. معمولاً پیرمردی چاق و درشت استخوان از زیر ارسی میگذشت و دورادور و بزبان بی زبانی به ادی دلداری میداد که غمشریکی دارد و از عذاب مشابهی رنج میبرد.

پیرمرد شکمی به بزرگی یک مشک داشت و به نظر می آمد که شکمش پیشاپیش خودش حرکت میکند. هنوز چند تار مو برفرقش باقی بود. پیرمرد آن چند تار بی حال و رمق را به دقت شانه میکرد گفتی به خود امید میداده که سرش به کلی طاس نشده است.

 گاهی باد بی هنگامی برآن چند تار ابریشم زردرنگ هجوم میبرد و آنها را به هوا میکرد. پیرمرد دست و پاچه میشد و با دستش نظم و ترتیب شانرا برمیگرداند. از سراسیمگی پیرمرد لبخند میزد و همین حرکت اندکی پیرزن را خوشحال میکرد.

اگر پیر مرد همسایه یکی دوروز از آنجا نمیگذشت «ببو» نگران میشد انگار با او نسبت خویشی و قومی دارد. بخاطر دیدن او چندین بار از تخت خوابش پائین میشد و نظاره کردن را از سر میگرفت. گاهی اتفاق می افتاد که پیرمرد تا خفتن شب از آن مسیر نمیگذشت. ببو عاصی و کفری میشد و خطاب به او میگفت: خاک به سرت! کجا گم و غیب استی؟ از خود خانه و زن و فرزند نداری که تا نیمه های شب لادرک استی؟ وقتیکه پیرمرد ظاهر میشد آرامش خاصی پیرزن را دست میداد گویی گمشدۀ عزیزی را یافته است.

سرگرمی دیگر ادی پرداختن به یک جفت زاغچۀ نر و ماده بود که مشغول ساختن آشیانه بربلندی یک شاخ استوار درختی بود که در وسط چمن مشرف به اتاق ادی ایستاده بود.

زاغچه ها در طول روز چوبک های خرد و ریزه را می آوردند و در ملتقای شاخچه های کوچکتر با مهارت می چیدند و تهداب یک آشیانۀ امن را میگذاشتند.

مرغکها بی هیچ درنگ و معطلی در رفت و آمد بودند و مواد و مصالح خانۀ شانرا با منقار می آوردند و در لا به لای برگهای درخت مشغول کار می شدند و بعد از آن بار دیگر پر میزدند و راه های ناشناختۀ دیگری را پیش میگرفتند.

ببو با آنها هم خودرا نزدیک حس میکرد و در فرصت هایی خط پرواز شانرا با نگاه های کمنورش دنبال میکرد. خانه سازی مرغکها ادی را بیاد روزهایی می اندازد که خدا بیامرز پدر «رفیق» زنده بود و هنوز سه سال از عروسی شان نمیگذشت. در آن وقت «رفیق» کودک در گهواره بود و پدر و مادرش مانند زاغچه ها سرگرم ساختن آشیانه بودند. پدر رفیق تازه موفق شده بود که از بلدیه یک نمره زمین ارزانقیمت بخرد. زمین در کمرگاه تپۀ «کلوله پشته» واقع شده بود. پدر رفیق که در آن فرصت مامور کمبغل و کم درآمدی بود خود دست و آستین برمیزند و شروع میکند به کندن تهداب.

هنگام آن کار طاقت فرسا، هوا بسیار گرم بود، تموز کم نظیری زمین و زمان را میسوخت از شدت گرما حتی سگهای کوچه توان راه رفتن نداشتند و کناره های رودخانه، دلمردۀ کابل یگانه پناهگاهی بود که آن جانور های تشنه و خسته جانرا جا داده بود. پدر رفیق در آن جهنم جانسوز آبله باران می شود و چندین بار پوست می اندازد.

اما گفته و ناگفته دیگر «ببو» طرد شده بود. گاهی هیچ یک از اهل خانه حضورش را حس نمیکردند. میکوشید با دخالت های کوچک موجودیتش را هم برای خودش و هم برای دیگران به اثبات برساند. اما با هر دخالتی سخن هایش به هوا میرفت انگار با درو دیوار همصحبت بوده است. لاجرم به خوشامدگویی و عذر خواهی می افتاد، گفتی مرتکب گناه کبیره شده است.

بعد از آن مثل همیشه گپ هایش در قالب های متداول شان می افتادند و داستان درد های کمر و مفاصل دستها و پا ها تکرار میشدند. شنونده از کودک تا کلان سال پیشانی ترش میکردند و وانمود مینمودند که حوصله شان سر رفته است .ببو با کمال درماندگی و عجز میگفت: بچیم، جان ببو، جان مادر! میفامم که چی میگم و چی میکنم، گلم خود بخود دهان به مرگم واز میشه و فکرم بطرف ناجوریم میره.

طرف میگفتش: دیروز، پریروز ، پیشترپریروز عین گپاره زدین، حالی یک چیز دگه ، یک گپ دگه بزنین!

ببو جواب میداد! چطور کنم بچیم، خودم از خجالت زیر او (آب) و عرق غرق میشم اما نمی تانم که دهانمه بگیرم و نالش نکنم. بخدا خجالت میکشم.

پس از دمی سکوت و شکیبایی، ببو باز یک موضوع تازه برای خوشامدگویی پیدا میکرد و بار دیگر به دیروز و پریروزش برمیگشت. طرف کماکان شکوه و شکایت را بازگو میکرد و ادی ناگزیر به خط اول عودت میکرد و در اسارت همین دایره های بسته پگاه و بیگاه می نمود

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

……..رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx