بازوی بریده(بخش نهم)

آوریل 22, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


رحیم مبلغ کلانی از پولهای پس اندازش را در دعوا از دست میدهد و ناچار میشود که به آلمان برگردد. ادامه دعوا در حقیقت آهن سرد کوفتن بود. ترجیح میدهد تصاحب اپارتمان را بروز مبادا احاله کند.

او در قیاس با گذشته بهتر میخورد و بهتر میپوشد. حقوق یا معاشی که از سوی ادارۀ سوسیال پرداخت میشد کفاف مخارج ماهوارش را مینمود. میتوانست یگان وقت سری به کاباره ها بزند و تفریحات سالم و ناسالمی داشته باشد. قادر بود به خورد و نوشش برسد و غم نفس اماره را هم بسیار خوب بخورد، اما با هر تدبیری آرامش نمیافت. از فقدان یک چیز ناگفتنی و غیر قابل توصیف رنج میبرد. میپنداشت شیره و شور تمام لذایذ زندگی زایل شده اند و او را روزگار طرد کرده است. میکوشد در خود تنوع ایجاد کند و از یکنواختی و بی مزگی نجات یابد، سوالهای مغلق و پیچاپیچ طرح میکرد و خود پاسخ آن سوالها را میداد، ولی هیچ یک از آن پاسخها قناعتش نمیداد. انگار شاگرد کند ذهنیست که در برابر پرسش های استادش درمانده است.

در عین زنده بودن، خودش را زنده بگور احساس میکرد. در آن فرصت خود را نه زن دنیا و نه مرد آخرت می پنداشت. فکر میکرد موجودی معلق در بین زمین و آسمان است. می کوشید تکیه گاه و قرار گاهی پیدا کند لیکن مانند یک پر کاه دستخوش ضعیفترین اهتزاز ها بود، لاجرم به درونش سفر میکرد، به این امید که در آن سفر بتواند به مراد برسد.

آخر امر حادثه ای باور نکردنی اتفاق می افتد و یک فامیل افغان مقیم همان محله ای میشود که در آن رحیم زندگی میکرد.

در جمع آن خانواده، محبوبه، نام خانم زیبا و جوانی بود که شوهرش به هیچ به او نمی خواند. قد شوهر تقریباً به یک متر و نود سانتی متر میرسید، در حالیکه قد خانمش از یک مترو پنجاوپنج تجاوز نمیکرد.

محبوبه نسبت خانوادگی دوری با رحیم داشت و در نوجوانی در یگان مجلس و محفل دزدانه چشمهایش را به چشمهای رحیم میدوخت و وانمود میکرد که خواستن خواه اوست.

بی آنکه چشم چرانی آن دو به جایی برسد محبوبه آن مرد دیوپیکر را به شوهری انتخاب میکند و زندگی مستقلی را اختیار میکند و محبوبه صاحب چند فرزند میشود.

اما در هجرت محبوبه دست از سر رحیم برنمیداشت و گاه و بیگاه میکوشید او را اغوا و اغفال کند. باری در نامه ای به او مینویسد که از اوایل جوانی عاشقش بوده ولی چرخ فلک به مراد او نچرخیده و مردی را سر راهش قرار داده که از هر

چیزش متنفر است. اما رحیم طفره میرود و اجازه نمیدهد که بیش از اندازه شیشۀ تقوایش درز بردارد.

روزی در پیچ یکی از کوچه ها غفلتاً محبوبه راه رحیم را سد میکند و میگوید که با او کار واجبی دارد. رحیم لاجرم می ایستد و میپرسد که با او چه کار دارد.

محبوبه با دیده درایی و پررویی میگوید: اگر زمین به آسمان بخورد او را آرام نخواهد گذاشت. رحیم میگویدش: که مقاربت آنها نه فقط از نظر اخلاقی زشت و ناصواب است بلکه خانواده های شان نیز متلاشی خواهد شد.

محبوبه میگوید: من به زن و فرزند تو کار ندارم. قول میدهم که احدی از روابط ما بو نبرد. من فقط ترا میخواهم و این راز را تا دم مرگ حفظ خواهم کرد.

رحیم میگوید: اما این کار از من پوره نیست.

محبوبه میپرسد: چرا؟

رحیم میگوید: از خاطری که من به زنم قول داده ام که هیچ گپی را از او پنهان نکنم.

محبوبه میگوید: این کار احمقانه است. تو نباید مثل یک آدم بی اراده همیشه زیر زانوی زنت زندگی کنی!

رحیم میگوید: ولی این تعهد یک طرفه نیست. زنم نیز بالمقابل هیچ چیزی را از من مخفی نمیکند.

و همین قول و قرار دوطرفه ضامن دوام زندگی مشترک ماست.

محبوبه با خشم و عناد میگوید: لیکن تو مرا خوب نمی شناسی. من قسم خورده ام که تا ترا از خود نکنم آرام ننشینم.

رحیم که میبیند بگومگو با او فایده ای ندارد صحبت را قطع میکند و او را با خودش میگذارد.

آن اتفاق خلاف انتظار، گرد و غبار خاطرات سالهای نخستین جوانی آنها را می روبد و محبوبه را ترغیب میکند که بازی را از سر بگیرد.

خواسته نخواسته رفت و آمد بین آنها شروع میشود. محبوبه و شوهرش خود را از جهاتی محتاج رحیم حس میکردند چه رحیم دیگر راه و چاه و زیر و بالای هامبورگ را بلد شده بود و میتوانست در فرصت هایی آن دو هموطن ناشی و نابلد را در شفاخانه، در بازار، در بانک و ادارۀ سوسیال مدد برساند.

عرضۀ چنان خدماتی که بی مزد و اجرت انجام میشد مخصوصاً «محمود» شوهر محبوبه را وامیداشت که برای رحیم زنگ بزند و از او در حل مشکل شان کمک بخواهد. بدانگونه مناسبات طبیعی بین طرفین برقرار میشود. محبوبه که از اول ازدواج چندان از محمود خوشش نمی آمد و به خاطر موقعیت خانوادگی و ملک و مالش با او حاضر به زندگی مشترک شده بود. دیگر از هر چیز شوهرش بدش میآمد. از پوز گراز مانندش، از جمجمۀ کوچکش که به «تربوز ابوجهل!» میماند و هیچ با شانه های استخوانی و عریضش نمی خواند. از طرز راه رفتنش که یک سر مو از اشتر فرق نمی کرد و از گامهای فراخش که هنگام راه رفتن محبوبه را از نفس می انداخت و او را مجبور میکرد که گاهی از دنبالش بدود. وقتیکه زیر لحاف میرفتند محبوبه تصور میکرد که با گوریلای ناخراشی و ناتراشی همبستر شده است.

با توجه به این احوال رحیم که هنوز طراوت و تازگی جوانی اش را حفظ کرده بود در نظر محبوبه یک ستارۀ سینما می آمد که هزار مرتبه از شوهرش برتر بود.

اما رحیم برغم وسوسۀ شدید شیطان از نظر بازی های گاه و ناگاه محبوبه چندان خوشش نمی آمد چه از جانبی از تماس نخستین شان در سالهای نوجوانی، خاطرۀ خوشی نداشت و او را آشنای نیمه راه میپنداشت، از سوی دیگر از محمود که از یک غول بی شاخ و دم! هیچ کم نداشت حذر میکرد میدانست که دردسر تصاحب محبوبه، خطرات و عواقب ناحوشی در قبال دارد.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx