طفل اشک

Apr 19, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

صوفی احمد علی قندهاری


غزل نهم

طفل اشک

کف بر ريش(١) داند راحت منزل رسيدن را

بپرس از تازه بسمل لذّت در خون تپيدن را

ز طفل اشک خود دريافتم در حالت پيری

ميان صحن دامن بي سر و بی پا دويدن را

به کنج عزلت خود در دل شبهای هجرانش

زهر لَخت جگر دارم تماشا خون چکيدن را

زکار عشق، حيرت را  از اينجا حيرت افزايد

زليخا بود کی واقف بگو يوسف خريدن را

بجز خونابه نَبوَد قُوتِ هر چشمی که بينا شد

زخوان شوق دل، خواهش نمايد لب گزيدن را

ندارد ميل طفلی غير پستان جانب ديگر

چنان زخم جگر دارد هوس ناوک مکيدن را

نسيم صبحدم در گوش من آهسته مي گويد

نخواهد هيچ رعنا غنچۀ نشکفته چيدن را

ز بود خود به نابودی به صد جان آرزو دارم

چنانچه مرغِ در دام، آرزو دارد پريدن را

      * * * * *

اگر چه صوت ناقوس کليسا لذتی دارد

ندارد گوش احمد طاقت و تاب شنيدن را


(١) در متن همین است، ولی مبهم به نظر می آید.

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

Your email address will not be published.