بازوی بریده (بخش هفتم)

آوریل 8, 2019 | بخش ادبی, هنر و ادبیات

محمد اکرم عثمان


 

اما کریم به حدی از سیاست حذر میکرد که جن از بسم الله! او سیاست بازی را نوعی روزگمی تلقی میکرد و به دهان تمام آدمهایی میخندید که از دهان شان گپ های کته کته و شاخدار و دُمدار باد میشد. از سالها پیش چند تا زخم کاری و التهابی برپشت و پهلویش نشسته بودند که اذیتش میکردند. آن زخمها ظاهراً دیده نمیشدند و علایم مشخصی نداشتند. چرک و ریم شان زیر پوستش درحرکت بودند و چون تیزاب رگ رگ جانش را میخوردند. مردم کوچه و بازار آن زخمها را «نام گُم» می نامیدند. جراحاتی فرا توصیف و تصویر. جراحاتی که ساحت کلمات متداول را درمی نوردیدند و در خود میپیچیدند. به گفتۀ عوام آن دانه ها! در درون آدم دهان باز میکنند! و تا اعماق روح درونی میشوند. از همین سبب کریم در تعبیر دانه هایش، گنگ مادرزاد بود فقط میگفت: جان از جان جدا است. بهتر است مرا به حال خودم بگذارید!

قبلاً میپنداشت که در اروپا و امریکا زر و زیور را ا شاخی باد میکنند و هر که هرچه ضرورت داشته باشد دو دسته تقدیمش میشود و هیچ آرمانش نابرآورده نخواهد ماند.

همیشه سه تا آرزوی نابرآورده در دلش غوره شده بودند – یک خانۀ دو اتاقه یا سه اتاقه، یک پایه تیلفون و یک همسر مهربان. دیگر یک منزل شخصی در چند قدمی اش قرار داشت زیرا که ادارۀ سوسیال نامش را در جدول منتظران درج کرده بود. و همسر مهربان نیز چندان بعید از دسترسش نمی نمود چه از جمع هزاران دختر زیبا و خوش پوش سرانجام یکی پای عقد او خواهد نشست. اما تیلفون از همه نزدیکتر بود، تنها ایجاب میکرد درخواستی به مرکز مخابرات بسپارد و تیلفون را از خود کند. بالاخره در ظرف یکروز تیلفونی خوشرنگ و کاغذپیچ بر طاقچۀ اتاقکش می نشیند ولی آنچه را که انتظار داشت برآورده نمیشود. تیلفون هرگز لب از لب باز نمی کند گفتی با صاحبش قهر است. کریم بار ها کنار تیلفون مینشست تا کسی برایش زنگ بزند و او با اشتیاق و هیجان هلو هلو بگوید و نام طرف را بپرسد. حتی در عرض سه چهار روز نیز کسی اشتباهاً تیلفون او را به صدا در نمی آورد. به هر روی آنقدر عقل داشت که بداند تیلفون تقصیری ندارد. باید از یکطرف کسی زنگ بزند تا گفت و شنود برقرار شود.

زنگ دروازۀ اتاقش را نیز کسی فشار نمیداد. و چاشتگاه هم به تنهایی دسترخوان کوچکش را پهن میکرد و غذای بسیار ساده اش را که اغلب مرکب از سه چهار تا کچالو، شلغم و یا چند برگ پالک میبود به تنهایی میخورد و همیشه چشمش به در بود تا مهمانی غفلتاً ظاهر شود و سفرۀ او را حال و هوا بخشد.

رفته رفته متوجه میشود که اروپا نه آنجائیست که در خیالهایش پرورده بود. در این بوم و بر هر کس برای خودش زندگی میکند. مصداق مثل معروف: آب تا گلو بچه زیر پای! در همین آب و خاک به کرسی می نشیند. کریم بی مهری و بی پروایی را تا مغز استخوان حس می کند. به چشم میبیند که اگر راه دیگری پیدا نکند بزودی در اتاقش خواهد پوسید و پوپنک ها، سر و رویش را خواهند پوشاند. صحنه های رنگارنگ روز قیامت که گفته میشد هر کس خودش پاسخگوی کرده های نیک و بدش خواهد بود و بز از پای راست و گوسفند از پای چپش آویزان خواهد بود هرروز چون بخش هایی از یک فیلم سینمایی از دم چشمش میگذشتند.

بنابرآن پرده های خوشباوری و باغهای سرخ و زرد از دم دیدگانش کنار میروند و تصمیم میگیرد که از تخت عاجگون ابر ها فرود آید و مانند یک آدم خاکی و عادی، بال افشانی و بلندپروازی را کنار بگذارد.

از آنجا که تحصیل بالائی نداشت و نمی توانست شاغل کار آبرومندی شود، به استعداد های پنهان درونی اش متوجه میشود.

در جامعۀ پیچیده و بسیار مغلق آلمان که غالب امور فردی و اجتماعی با بهره گیری از حد اکثر روشن بینی و خرد ورزی روبراه میشوند و بیشتر کار ها با کامپیوتر سامان میابند جز استفاده از طرق غیر متعارف، وسیلۀ دیگری برای امرار معاش باقی نمیماند. از این سبب کریم نیز به اصطلاح هنرپیشه! میشود. گاهی افغانهای نو آمده را اغفال میکند و راست و دروغ برای شان ترجمانی میکند و مبلغی حق الزحمه دریافت مینماید، زمانی نابلد ها را به گوشه های مختلف هامبورگ رهنمون میشود و حقوق رهنمایی میگیرد.

به این صورت بی آنکه تف در گلوی تیلفون بخشکد همچنان از هیچ طرف کسی با کریم سر صحبت را باز نمی کند. از فرط ناچاری چند شمارۀ تیلفون تعدادی افغان نو آشنا و دیر آشنا را به بهانۀ خبرگیری و پرس و پال از همدیگر درج کتابچۀ یاداشتش میکند، لیک از آنها نیز خبری نمی شود هرچند برغم میل آنها نمرۀ تیلفون خود را به آنها داده بود.

کریم گاه و بیگاه خود بیخ گوش تیلفون مینشیند و هرآنچه دل تنگش آرزو میبرد در سوراخهای گوشی پف میکرد. بجز جزجز و بنگ بنگ بی معنی چیزی نمیشنود. آخر امر حوصله اش سرمیرود و در یک شامگاه بارانی و محبوس سیم دستگاه را می کند و با حدت تمام آن صندوقک بی خیر و برکت را از ارسی به پائین پرت میکند. از بخت بد تیلفون برسر یک رهگذر اصابت می کند و کله و کاپوسش را یکی مینماید. ساعتی بعد پولیس می آید و او را کشان کشان  به زندان می اندازد. دوروز بعد به او ابلاغ میشود که باید سه برابر قیمت تیلفون جریمه بپردازد و در ضمن مخارج دوا و درمان رهگذر زخمی را به گردن بگیرد.

افزونتر اینکه پولیس به او توصیه میکند که هرچه زودتر تیلفون دیگری بخرد و هرهفته دو سه بار حال و احوالش را به پولیس گزارش دهد که بر اعصابش مسلط است و دیگر هرگز ماجرای نامیمون چندروز قبل را تکرار نخواهد کرد.

کریم بغض کرده و نادم، تیلفون جدیدی میخرد و آنرا در اتاق خوابش نصب میکند و حاضر خدمت برای پولیس میباشد. همان روز پیش از اینکه خودش برای پولیس زنگ بزند، زنگ ادارۀ پولیس صدا میکند و او را به شدت میلرزاند و میترساند.

این اولین زنگ، طلسم سکون و سکوت را میشکند و کریم درمی یابد که تنها نیست و کسانی متوجه حال و احوالش می باشند.

رفته رفته احوال گیری پولیس کمتر میشود و کریم به قصد ایجاد تنوع، یکی از آن نمره ها را که درج دفترچۀ یادداشتش کرده بود و به نزدیکترین دوستش تعلق داشت می چرخاند و از رفیقش حمید گله آمیز می پرسد! من هنوز نمرده ام چرا خبرم را نمیگیری!؟

حمید برادروار عذر میخواهد و میگوید که به اصطلاح سرش به دبه! بوده و مانند لاتو سرگردانی میکشیده است. بعد از حمید، باب گفتگو را با دیگر افغانها باز میکند و خودش را به یاد آنها میدهد.

سرشکستاندن رهگذر برای کریم به یک حسن اتفاق مبدل میشود. چند تا افغان بیکار که از بی مضمونی در دهانشان مگس خانه کرده بود درمیابند که اتاق کریم خلوتخانۀ مناسب برای خوش نشینی و روزگذرانیست. بنابرآن در آنجا جمع میشوند و سرهای شانرا با خنده و مزاح، شطرنج، پربازی یا قطعه بازی و بعضاً باده گساری گرم میکردند.

اتاقک کریم در طبقۀ ششم یک ساختمان بلند منزل قرار داشت و مشرف به خانه های زیادی بود. او از آنجا خانه های زیادی را که در طبقات پائین تر قرار داشتند زیر نظر میگرفت. برخی از آن خانه ها برایش بسیار تماشایی بودند. هنگام نظاره او چراغش را خاموش میکرد تا شبهه تولید نکند.

از آن فراز خلوت کریم مفت و رایگان ناظر نمایشات رنگارنگی بود که بعضاً عقلش را کوچ میداد. او از سکسی ترین تا عادی ترین فلمها را به تماشاه مینشست و هر فلمی را که به مزاقش برابر نمیبود در یک ثانیه عوض میکرد. بعضاً چنان خونش به جوش می آمد که راه خانه های بدنام را در کوچۀ «سن پاولی»! پیش میگرفت. روزی در جریان گشت و گذار در آن محله، چشمش به شیرآغا می افتد. شیرآغا که اورا نیز میبیند پیک کلاه را پائین میکشد و شانه هایش را به خاطر ستر و اخفا میان چپه یخن کرتیش فرو میبرد. اما رحیم که آدمی بی اندازه حساس بود تا آن گاه به دلیل فشار های روحی و حقارت ناشی از شیوه های برخورد اطرافیان آلمانی اش خود را موجودی مثله شده میبیند به بهانۀ فروش آپارتمان شان در میکروریان کابل، زنش را راضی میکند که برای چندی اجازتش بدهد تا راهی کابل شود و کارهای ناتمام را به اتمام رساند.

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx