بازوی بریده (بخش چهارم)

مارس 18, 2019 | اکرم عثمان, بخش ادبی

((محمد اکرم عثمان))


شیرآغا از اینکه شرایط هجرت همه را همقد و همسویه کرده بود بسیار ناراضی بود چه تصور میکرد که چنان وضعیتی بی عدالتی و جنایتی فجیح شمرده میشود.

او هنگام اقامت در افغانستان به همقطاران دفتر و رفقای شخصی اش میگفت که با مردم کوچه و بازار دشمنی فطری و ذاتی ندارد، علت عدم سازش او با عوام الناس اینست که او آنها را سیال و شریک خود نمیداند. با دریغ از هر چیز رعیت نفرت دارد، از بوی بد شان، از کله و صلۀ شان، از طرز لباس پوشیدن شان و از گپ زدن شان. باید اقرار کنم که این گناه من نیست، خدا یا طبیعت مرا همین طور آفریده است!

از اینکه می دید تکسی او در یک ردیف با تکسی های آدمهای «اوپره!» ایستاده است از حدت شرم انگشتهایش را می جوید و هم خود و هم آلمانها را که قدرش را نشناخته بودند تف و لعنت میکرد. مدعی بود که «غلام علی» تکسی ران افغان که اکنون از سرِ بی حیایی و بی قباحتی موترش را پیشتر از او پارک میکند در کابل مدت زمانی پیشخدمت منزلش بوده و به اکراه سلام او را علیک میگرفته است. همچنین «بختاور» زن غلام علی، کیسه مال خانه زاد زنش «راحله جان» ملقب به «شاه گل» بوده، اتاقها را جارو میکرده، غذا می پخته و به اتفاق شوهرش در پیاده خانۀ کنج حویلی زندگی میکرده است. اما حالا کار آنها به جایی رسیده که او و همسرش را در نظر ندارند.

به گفت او آن هر دو ملعون، مثل یهودی ها کریه و نفرت انگیزند، خام بوی میدهند، مثل سگهای گرگی که درآب تر میشوند.

از همه بدتر اینکه غلام علی در این اواخر رستوران کوچکی باز کرده که آنرا زنش اداره میکند و با همان دستهای سیاه و قور زده برای مشتری ها بولانی، منتو و آشک درست میکند و مشتری هایش حتی جرمن ها آن خوراکهای پر از آب بینی و میکروب را با هزار مزه میخورند و Gut! Gut! میگویند! بر پدر این جرمن های احمق لعنت! اگر اینها اینهمه تنوع طلب و ابله نمی بودند و به گمان تناول غذا های شرقی پول شانرا حرام نمیکردند بازار این کهنه نوکر ها کساد میبود.

نام زحمتکش برادر سوم شیرآغا در اصل جمال الدین بود، نامیکه به خاطر صعوبت در تلفظ از سوی خدمه ها شده بود جلاد جان و جلاد خان. اما جلاد خان وقتی رسمیت یافته بود که او گربۀ دست آموزش را به اتهام خوردن یکی از کبوتر هایش اعدام کرده بود.

هنگامیکه همگان آن گربۀ رام و خانگی را از شاخۀ درختی آویخته دیدند دریافتند که آغازاده بالفطره جوانی سنگدل و بیباک است و از مظلوم آزاری لذت میبرد. این تلقی وقتی به اوجش رسید که سال دیگر باز گربۀ دیگری به همان جرم حلق آویز شد و اهل خانه به تحقیق دریافتند که «جلاد!» برای او اسمی با مسماست، ولی همینکه رسماً به سیاست پیوست به تقلید از همرزمان که در پسوند نامهای شان «مل» «گر» وغیره را چسپانده بودند او هم اسم مستعار «زحمتکش» را به نامش چسپاند گفتی از هفت پدر خواری کش بوده است درحالیکه در آن دور و زمانه، آن القاب خبر از ظهور اشرافیت نوع جدید میداد وآقای مورد نظر ما مباهات میکرد که هم آقای امروزی و هم آقای دیروزیست.

زحمتکش یا جلاد خان از موسفیدان خانواده شنیده بود که امیرعبدالرحمن خان در جوانی از بس سر به هوا و بیباک بود به بهانۀ شکار بر رمه های گوسفند ترکستانی ها شلیک میکرد و ترکستانی ها او را شهزادۀ کله خور مینامیدند و زحمتکش در توجیه قتل و قتال میگفت که از بزرگان خانواده تأسی می کند.

به هر رنگ در روستاهای مزار شریف چوپانها از او به اندازۀ یک گرگ می ترسیدند.

 از سوی دیگر رفیق زحمتکش شبی از رادیوBBC  میشنود که پولیس و مقامات قضایی شهر لندن «زرداد» یکی از قوماندان های فراری حزب اسلامی را که متهم به چندین قتل، قطاع الطریقی و سرقت های مسلحانه بود به خواست محکمۀ بین المللی هاگ و پولیس بین المللی تحت پیگرد قضایی قرار داده و علیرغم اجازۀ اقامت دایم در انگلستان، به زندان افگنده است. شنیدن این خبر چون زنگ خطری در گوشهایش طنین می افگند و او را میترساند که مبادا پولیس آلمان چنان اقدامی را رویدست بگیرد و در صدد دستگیری جنایتکاران جنگی براید.

نگرانی جلاد خان چندان هم بی دلیل نمی باشد. از چندی آوازه هایی در گوش مردم پیچیده بود که پولیس «هامبورگ» هم دست و آستین برزده و به خواست «انترپول» مصمم است که جانیان معلوم الحال را که از نقاط مختلف دنیا در آن شهر پناه آورده اند دستگیر نماید و به دادگاه بین المللی بسپارد. خبر بسیار بد دیگری که به اصطلاح مو های سر جلاد خان را سیخ می کند! محاکمۀ پر سر و صدای «میلوسویچ»، رئیس جمهور مخلوح «صربستان» در محکمۀ بین المللی می باشد.

این رویداد ها به حدی بر روان و اعصاب «جلاد خان» تأثیر می کند که او را گرفتار بیماری «روان پریشی» میسازد .تقریباً در اوقات روز هوش و هواسش گرد محور همان موضوع می چرخد. شبها نیز که خواب بر او غلبه میکند خود را با دسته ای از بازپرسها، دادستانها و قضات موخرمایی و چشم آبی مقابل میبیند که بیشتر به پلنگ های درنده شباهت داشتند تا هیأت داوری.

شبی به خواب می بیند که چون «زرداد» محکوم به بیست سال زندان با مشقت شده و داوری عبوس حکم محکمه را با صدای بم قرائت می کند.

غرق در آب و عرق از خواب می پرد و ناخودآگاه فریاد میکشد: بد کدم، جک زدم، به خدا پشیمان استم، به رسول شرمنده و خجل استم!

زنش بیدارش میکند و علت چیق کشیدنش را جویا میشود. رفیق پریشان حال جواب میدهد: هیچ هیچ فقط سیاهی پخچم کرده بود.

زنش میگوید: نترس! نترس! کلیمته بخوان ! مثلی که راسته خواب بودی.

با گذشت زمان چرت و سودای «رفیق» کاهش نمیابد. لاجرم به داکتر بیماری های روانی رجوع میکند. داکتر با اطلاع از سوابق زندگی او نظر میدهد که عوارض مرض در او تأثیر رسوبی داشته و محتاج تداوی دراز مدت می باشد.

در یکی از شبهای بسیار سرد ماه جدی «رفیق» مثل هرشب سر سنگینش را بر متکا میگذارد و به گذشته برمیگردد. باز اقیانوس تصوراتش توفانی میشود و موجهای کوچک کوچک گردن می افرازند و مبدل به خیزابه های هولناک میشوند. «رفیق» در لا به لای آن کوه های خشمگین آب، ته و بالا میرود، گفتی در دیگی جوشان میجوشد و در جلد و لاک خودش به سوی بلوغ و کمال میرود. به بیان دیگر پخته میشود و به قوام میرسد. بالاخره موج بیباکی سرمیرسد و او را به ساحل پرتاب می کند.

ناگهان خلاف انتظار، بانگی به بلندی غریو رعد در گوشهایش می نشیند: رفیق رفیق عزیز! بیدار شو و به خود باز گرد!

چشمهایش را باز میکند و سایۀ ستبری را بالای سرش حس می کند. حسب معمول میترسد و با عجز و لابه می پرسد: تو کی هستی، از جان من چه میخواهی؟

شبح جواب میدهد: نترس! من همزاد تو هستم «رفیق» دیگر!

چشمهایش را میمالد و به سر و صورت شبح خیره میشود، می بیند که عین خودش با او در حال گفت و شنود می باشد، چشمهایی لُق و سرخگون، بینی کشیده و بزرگ، دهانی گشاد و اشتر مانند و دندانهای چرکین و زردرنگ. فقط یک تفاوت مشهود نظرش را جلب می کند. می بیند که نیش های دندانهای شبح مانند نشتر دراز، باریک و براق می باشند.

رفیق که دیگر ترسش پریده بود متعجب و استفهام آمیز می پرسد: تو کی هستی؟ خدایا چه می بینم. او عین من است.

شبح پاسخ میدهد: پیشتر گفتم که عین تو هستم، همزادت – رفیق دیگر!

رفیق میگوید: ولی دندانهای تو به کفتار ها می مانند – جلادار و ترسناک اند.

شبح میگوید: اشتباه نمیکنی. ما عین هم هستیم، یک سرمو از دیگری فرق نداریم. امتحان کن! رفیق با عجله با سرانگشتش دندانهایش را امتحان میکند. چیزی مانند تیغ ریش تراشی در گوشتش فرو میرود. سرانگشت دردناکش را بیرون میکشد و با حیرت تمام میبیند که کلک هایش خونین شده اند رفیق به صراحت درمیابد که آنها نیم کامل همدیگرند، گفتی سیبی را از وسط دو نیم کرده اند.

رفیق میگوید: چه اتفاق جالبی! تا دم حاضر گمان میکردم که «رفیق» همتا ندارد، بی مثل و مانند است اما به حق میبینم که تو عین من هستی.

شبح میگوید: اشتباه نکرده ای، در این دنیا فقط یکی عین تو وجود دارد و آن من هستم. رفیق ذوق زده و آسوده حال میگوید: خدا را شکر، تا حالا به شدت از تنهائی رنج میبردم و فکر میکردم که در این دنیا رفیق تنهای تنهاست، ولی حالا میبینم که این گمان پوچ بود. خوب است از این به بعد زود زود با هم ملاقات و درد دل می کنیم.

شبح میگوید: با کمال میل، حاضر خدمت هستم. من هم درد هایی دارم که باید برایت حکایه کنم.

 رفیق می پرسد: درد تو چیست؟

همزاد جواب میدهد: درد من، درد عقدۀ حقارت، خودخواهی، خود کم بینی و حسرت رسیدن به بلند ترین مقامات قدرت.

رفیق با خود میگوید: به به، چه همدردی، چه همزبانی، تا حال هیچکسی چون او به من نزدیک و شبیه نبوده است.

رفیق به خاطر ابراز همدلی میگوید: من هم چنین آرزویی دارم. دلم میخواهد چون سلیمان نبی به آسمانها و ستاره ها پر بکشم و تخت مرصع مرا دیو ها و پری ها به اوجهای ناشناخته ببرند و بر انس و جن فرمان برانم، ولی عقل قاصرم قد نمیدهد که چگونه و چطور گوهر مراد را به چنگ آورم.

همزادش شمرده و حکیمانه داد سخن میدهد: پس گوش کن! زنهار که با حریفان زورمند و هوشمند رویاروی دست و پنجه نرم کنی. از قد و قامت تو پیداست که تو مرد مقابله های شرافتمندانه نیستی. بکوش سیرت پلیدت را پشت نقاب لبخند، مهر و مروت و عطوفت و صداقت و پاکی پنهان کنی تا مردم باور نمایند که تو راستگو ترین، شریف ترین و وفادار ترین شان هستی اما همینکه پیمان بستی و قول شرف داری، بی صدا در کمین کسیکه سنگ راهت است بنشین. آن وقت از قفا بی آنکه مو از خمیر و آب از آب تکان بخورد دشنۀ دودم و زهر آگینت را با تمام نیرو در کتف او فرو کن و جانش را بگیر! بعد از آن با قیل و قال، های های و داد و بیدا، دادبزن: وای قاتل قاتل را بگیرید ! نگذارید فرار کند! او به دوستم حمله کرد، به رفیقم، به برادرم. اما وقتی که مردم سر رسیدند و جمعی دنبال آدمکش مجهول پشت دیوار های خانه ها و کوچه ها به جستجو شروع کردند سر قربانیت را بر سر زانو بگذار و چنان گسری و گریه کن که همه بر تو دل بسوزانند و لب به تسلیت و دلداری ات بکشایند!

رفیق عزیز! آدمیت، شرف، نیکی، حقشناسی و امثال اینها به درد ما نمی خورند. تو به حذف و امحای کامل دشمن بیندیش، زیرا که یک پست مسلح قادر است هزار نیکمرد نامسلح را بزانو درآورد. اگر از حقیقت نگذرم سیاست چیزی جز این نیست. پس بکوش یک سیاسی واقعی باشی و مصلحت بینی را بر تمام تدابیر دیگر ترجیح بدهی!

رفیق سراپا تسلیم و تواضع، افسوس کنان میگوید: کاش زود تر از این ترا میشناختم. شبح میگوید: من همیشه در تو و با تو بودم! اما تو بی توجه بودی. من فقط کمک کردم که تو خودت را کشف کنی و ظرفیت هایت را بشناسی.

رفیق با ابهت وقار از جا برمیخیزد. سایۀ هیکل تناورش عرض و طول ساحل را پر میکند و به صاحب سایه، شکوه و جلال صاحبش را به اثبات میرساند. برلب آبگیری کوچک و زلال میرسد. برلب آبگیر می نشیند و صورت وهمناکش را در آئینۀ آبگیر تماشا میکند. بروتهایش را درشت تر می بیند. در چشمهایش درخشش تازه ای از کینه، حیله و سلطه گری میابد. تند تند نفس میکشد. گفتی الکول دو آتشه نوشیده است. چون پلنگی تشنه لب لبهایش را می جود انگار تازه آهو بچه ای را دریده و خونش را مکیده است.

سبکسرانه بر روی آبگیر تف می اندازد. کثافات دهن گندیده اش صورت شفاف و رقیق آب را مکدر میکند از چنان رفتار بر می آید که درون چرکینش تحمل دیدن پاکیزگی را ندارد.

 میپندارد که مرتکب گناهی نابخشودنی شده و رسالتی را که همزادش بردوش او گذاشته پشت گوش کرده است.

ایفای یک نقش بی نظیر و چشمگیر اجتماعی تحریکش می کند که از جا برخیزد و خود را تکان بدهد. ردای بلندش را می تکاند. چرت میزند، جبینش گره میخورد و شیار های عمیقی در اطراف رخسار پهن و چشمهای ریزش می نشیند. احساس میکند که زمین زیر پایش میلرزد گویی زلزله ای خانه برانداز مصمم است دار و ندار هستی را از بیخ برکند. ناگهان، رنگ آبگیر تیره می شود و صدایی هیبتناک از عمق آب بلند می شود: رفیق زحمتکش در آئینۀ آب نظر کن!

رفیق صدای همزادش را میشناسد و با عجز و هراس جواب میدهد: هه هه هه چه میگویی! خیلی مرا ترساندی. نمیتوانی آرام تر حرف بزنی؟

پایان بخش چهارم

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments