فردوس اعظم- تاجکستان

این دست غربت است که با مشت می زند
روح مرا، بدون صدا مشت می زند

از لابلای خاطره ها یک نفر مدام
دیوارهای ذهن مرا مشت می زند

گاهی به گوش پنجره، گاهی به پشت در
گاهی به روی آینه ها مشت می زند

اینجا نگاه رهگذران دوستانه نیست
حتی مرا نگاه گدا مشت می زند

از چار سو محاصره ام، ای دریغ باز
غربت جدا، زمانه جدا، مشت می زند

مرگ پسرک

مرگ پسرک

تنگ غروب پر فروغ آب در خندق بالا می آید زن آبستن در دشت می رود تو را به یاد می‌آورم نرگس آنگاه‌ که...