سایه‎های نابرابر

فوریه 25, 2019 | بخش ادبی, داستان کوتاه, هنر و ادبیات

وارد قرارگاه که شد، از اثر سرمایی که دیگر به استخوان‎هایش نفوذ کرده بود، دست و پایش را به خوبی حس نمی‎کرد. اما این باعث نشد یقین نکند که گاوی وحشی مرگ را خوابانده است. حالا فقط باید کاردش را تیز می‎کرد و می‎گذاشت روی گردن گاو تا از شرّش به کُلی بی‎غم می‎شد. با اندام ریزه، در آستانه‎ی چهل سالگی، قله‎ی پُربرفی را در قعر زمستان پشت سر گذرانده بود. این به تنهایی کم از موفقیت بزرگی نبود. دری کهنه‎ی قرارگاه را که بست و پشتش سنگی گذاشت، خودش را تبریک گفت و حس پیروزی را مثل پتوی گرمی دورش پیچید. اما این پیش از آن بودکه وضعیت قرارگاه را دریابد. در بیرون، سرما همهمه براه انداخته بود و پای می‎فشرد و با تمام زور به در چوبی قرارگاه می‎کوبید. انگار می‎نالید که چرا مرد را پیش از رسیدن به قرارگاه به پهلو نکوبیده و خون را در رگانش منجمد نکرده است. مرد می‎دانست تا دیر نشده است، باید خودش را گرم کند. پاهایش را با کفش‎های یخ‎زده به زمین کوبید و همین که چشمانش با تاریکی عادت کردند، به اطرافش نظر انداخت. دیوارهای سنگی و سقف نچندان بلند قرارگاه که از مدت‎ها روی حرارت را ندیده بودند، حالی‎اش کرد که اوضاع قمر در عقرب است. چیزی در ته‎ی دلش لغزید و حس ناامید کننده‎ای روی چهره‎اش خراش انداخت. مرد فکر کرد  درون جسد بی‎روحی داخل شده است.

     گوری سرد و سخت

     خالی.

     دام دیگری برای مرگ.

     بسته‎ای از اسناد و توده‎ای از پرونده‎های کهنه روی زمین خاکی قرارگاه پراکنده رها شده بودند؛ اما از میزها و الماری خبری نبود. مرد که دستان یخ‎زده‎اش را بیشتر روی دنده‎های سردش می‎کشید، به سختی جای خالی الماری قدیمی و سنگین را کنار دیوار جنوبی قرارگاه تشخیص داد. از میزها، نشانی باقی نمانده بود.  در میان مه‎ای از حیرت، حدس زد که یک نیمه‎شب وقتی خنک شدت گرفته است، بچه‎های قرارگاه اسناد و پرونده‎ها را ریخته اند کف اتاق و افتاده اند با تیشه‎ای به جان الماری، بعد که آتش گُر گفته و مستی راه انداخته، بچه‎ها میزها را هم شکسته و انداخته اند میان شعله‎هایی که غرورآمیز می‎رقصیده و گرما را مثل مهربانی در تاریکی سرد شب می‎گسترانیده است.

     آتش مهربان.

     در وسط اتاق توده‎ای از خاکستر ماجرا را ثابت می‎کرد. مرد اندیشد: «حتمن نشسته اند دور آتش، پرنده‎ یا چرند‎ه‎ای را هم کشیده اند به سیخ و این چنین آخرین شب شان را در قرارگاه جشن گرفته اند.»

     مثل تخم مرغی که ماکیان بی‎هیچ دلیلی ترکش کرده باشد، خودش را سرد یافت. زمهریر به یک مشت گوشت منجمد تبدیلش کرده بود. در مرکز، خبر شده بود که در آغاز چله‎ی اول زمستان، وقتی سربازان دانسته بودند که حواله‎ی هیزم و نفت‎شان دزدیده شده است، قرارگاه را ترک کرده اند. ترک وظیفه، فروختن سلاح، تبانی با قاچاقچیان… دوسیه‎ی سربازان طولانی بود. اما هیچ کس تصور نمی‎کرد که قرارگاه خالی خالی باشد. مرد چیزهایی دیگری هم در مورد سربازان شنیده بود. این که هر هشت تا، پدر و پسر و نواسه اند. این که یکی از سربازان حتی به روایت اسناد، هنوز دوازده سال نداشت.

     حالا در وسط چله‎ی دوم، او وظیفه گرفته بود، از قرارگاه گزارش تهیه کند، مشکلات سربازان را نشانی و ضروریات هشت سرباز را، که باید در آن قرارگاه ماموریت اجرا کنند، بنویسد. چنین وظایفی را اغلب پیش از رسیدن زمستان انجام می‎دادند. گاهی همه چیز تنها روی کاغذ بود. گزارش‎هایی که بدون سفر و سرزدن به قرارگاه‎ها نوشته می‎شدند، معمول بودند. او هم قرار نبود در وضعیتی بد و سرمای شدید به خودش زحمت بدهد و تا قرارگاه سفر کند. گزارشی از روی گزارش‎های قبلی نوشته و گذاشته بود روی میزش. تنها منتظر بود که پول سفرخرچش حواله شود تا کاغذ را بگذارد در بالای جیبش و چند روزی خودش را زیر صندلی ننه گُم کند و چای وتلخان بخورد و عیش کند و در بازگشت، گزارش را بگذارد روی میز رئیس.

     «لعنت به طالع بد!»

     سرما در درون قرارگاه نیز نفوذ کرده بود و سنگی را نمی‎شد دست زد. همه چیز را یخ زده بود و مرد از این که احمق شده و رنج سفر را در این خنک برخویش هموار کرده است، تاسف کرد. بی‎اشتیاق هوای سردی که سینه‎اش را می‎سوزاند بلعید و به ماموریتش فکر کرد. بدی‎اش این بود که رفت و آمدش هم نتیجه‎ای نداشت. می‎دانست که دوباره حواله‎ها پیش از رسیدن به قرارگاه دزدی می‎شوند و سربازان به ناچار از سرما فرار می‎کنند تا دوباره در بهار به وظایف شان برگردند.

    «تنها تو باید وظیفه شناس باشی، در سرزمینی که از رئیس جمهور تا نماینده‎ی مردم در پارلمان وظیفه‎اش را دُرست اجرا نمی‎کند!»

    خطاب به خودش گفت و حجم سنگین یک کدورت را روی شانه‎هایش حس کرد. این حس، آهسته آهسته بیشتر سردش کرد. روی کف اتاق به قدم زدن پرداخت. حالا حتی الماری و میزی هم نبود که به جان شان بیفتد و به آتش بکشدشان. تل خاکسترها روی کف اتاق توجه‎اش را جلب کرد. باری که در یخ‎بندانی گیر کرده بود، خاکسترها را جمع کرده و روی شان نفت ریخته بود. نفت در میان خاکسترها مدت طولانی سوخته و او توانسته بود در گرمی شعله‎های بی‎دریغ آتش هم برایش چای درست کند و هم سوز سرما را دور براند.

     «هنوز نرفتی؟»

     «تا یک ساعت دیگر، رئیس صاحب.»

     رئیس در دهلیز ولایت با او رو به رو شده بود. با دیدن او ناشیانه تعجب کرده و با لحن سرزنش‎آلودی گفته بود: «خبر به روزنامه‎ها رسیده. باید جواب‎ده باشیم. حالا کی پاسخ گو است؟»

     دوباره به اطراف، اینبار برای یافتن مقدار نفت، خیره شد. چند قوطی خالی و کلاه‎خود کهنه را دید زد و مایوس بالای تل خاکسترها برگشت. به نظرش رسید قرارگاه روسپی فرتوتی است که کسی رغبتی به آغوش گرفتنش را ندارد. این که بعد از طی مصافت طولانی در میان برف و طوفان، بالاخره به چهار دیوار سرد و تل خاکستر رو به رو شده بود، به طور منزجر کننده‎ای عصابش را می‎خورد. انگار نماینده‌ی یک گونه‌ی بیولوژیک بود که احتمال داشت نسل‌اش، بعد از مرگ او منقرض شود. بانگرانی به خودش نهیب زد. خواست به هر ترتیبی است، دل و گرده‎ی مقابله با سرما را پیدا کند. اما چیزی در درونش شکسته بود و لرزش ناامید کننده‎ای  روی پوست بدنش می‎دوید. به نظرش زجر دهنده بود که کسی در موردش بگوید: «مردی که روی زمین افتاده، نه تقدیر و جنگ، بلکه طبیعت او را کشته است؛ خنک.» لگدی به زمین کوبید که به سختی مقدار گرد و خاک از آن بلند شد. به نظرش رسید شبحی را در کنج قرارگاه دیده است، اما چیزی نبود. شب آرام آرام بالای قرارگاه خیمه می‎زد.

     قرارگاه درست درجایی قرار گرفته بود که دو روستا را بهم وصل می‎کرد و در چند کیلومتری‎اش، مرز نیز قرار داشت. مرزی که بیشتر از سوی قاچاقچیان استفاده می‎شد تا مسافر. حالا می‎دید همین مسئله او را به این وا داشته بوده است که تصور نکند که به جای کوری می‎رود. شاید به خودش گفته بود که اگر در قرارگاه سربازان نباشند، مردم روستا حتمی آنجا سر می زنند و آب و نان و آتشی فراهم خواهد شد.

    در بیرون، گاو وحشی مرگ دوباره شاخ‎هایش را به درِ قرارگاه می‎کوبید. تنِ مرد لرزید. با دلهره‎ای که نزدیک بود نابودش کند به دیوار یخ‌زده تکیه کرد. باید از قبل می‎اندیشید که اگر با چنین وضیعتی رو به رو شود، چی بکند. تصور کرد که دیگر دیر شده است. این که در میان چهار دیوار یک قرارگاه متروک از سرما خشکش خواهد زد، لرزه به اندامش افتاد. از همه بدتر، تصور این که همکارانش در بهار سال آینده، سر بزنند و بالای پیکر یخ‎زده‎اش اظهار تاسف کنند و یکی هم با تمسخر بگوید «خیلی خام بود» دیوانه‎اش می‎کرد.

     با این که حالی شده بود چیزی در قرارگاه نیست که با آن خودش را گرم کند، دوباره به جستجو پرداخت. در تاریکی با کف‎های دستش این ور و آن ور را جستجو کرد. این بار، چیزهای کوچکتری را پیدا کرد. پوچک چند گلوله، نیمه‎ی فلزی یک کارد. یک قاشق و پنجه که هردو از وسط تا شده بودند و هنوز چربی روغن روی شان باقی بود، پاره‎ای ستخوان. سرانجام دوباره رسید سر تل خاکستر. با نیمه‎ی کارد خاکسترها را به امید یافتن قوغ آتشی بهم زد. اما چیزی پیدا نکرد. خاکسترها روی هم یخ‎زده بودند و به سادگی از هم جدا نمی‎شدند. شاید کسی در آخرین لحظه، گیلاس آبش را روی آن ریخته بود. کنار تل خاکستر افتاد. نه توان رفتن را در خویش می‎دید و نه جرأت ماندن را داشت. سرما و شب در کمین نشسته بودند و همین که پایش را از قرارگاه بیرون می‎کرد، می‎افتادند به جانش. اما ماندن هم راه حل نبود. برای لحظه‎ای به یاد مادر پیر و صندلی گرم او افتاد، اما هردو زود از مخیله‎اش خارج شدند. سرانجام سرما در میان چهاردیواری نیز نفوذ می‎کرد و خونش آهسته‎آهسته یخ می‎بست و چهره‎ی رنگ پریده‎اش هرتازه واردی را به حشت می‎انداخت. آه بلندی از سینه‎اش مثل مه‎ی یخ بسته‎ای بیرون شد و روی خاکسترها نشست. گاو وحشی مرگ را دید که سُم می‎کوبد و برف های یخ‎زده را پشت در می‎پراکند. چشمانش را بست تا در رؤیا به حماقتش بخندد.

     در کهنه و چوبی قرارگاه تکان خورد. مرد، در نیمه بی‏حالی پلک‎های یخ‎زده را از روی چشمانش برداشت، تصور کرد که دوباره باد است که می‎خواهد در را از جایش بکند. ضربه‎ی دیگر و سنگ عقب رفت و در نیمه باز شد. نخست شعاع ضعیف یک هرکین و بعد سایه‎هایی کوتاه و بلند روی دیوارهای سرد قرارگاه متعجبش کردند. در برابر اشباح که به طور شگفتی نابرابر بودند سرتکان داد. دشواری درک وضعیت مغلوبش کرده بود. ساکت و مغموم باقی ماند. همو که از همه بلندتر بود، هرکین را نزدیک چشم‎های مرد پیش بُرد. دومی، دستانش را برد و کفش‎های مرد را از پاهایش بیرون کرد. سومی پاهایش را مالش داد و به چهارمی اشاره کرد. چندمی، از قوطی کهنه و زنگ زده‎ای، روی تل خاکستر نفت ریخت. بوی نفت مرد را به یاد خاطرات دوری انداخت و از واقعیت فعلی دورترش کرد. اولی از جیبش پاره کاغذی بیرون کرد و برد نزدیک هرکین، با یک دست شیشه‎ی هرکین را برداشت و کاغذ را به شعله‎ی آتش نزدیک کرد. کاغذ بدون مقاومت خاصی در گرفت. شیشه‎ی هرکین را دوباره سرجایش گذاشت و کاغذ آتش گرفته را بدون هیچ عجله‎ای روی تل خاکستر انداخت. نفت با صدای ملایمی به شعله‎ی یک دست و گرمی مبدل شد. شعله‎ها بلند و بلند شدند و حرارت خوش‎آیندی به اطراف پاشیدند. مرد، سایه های کوتاه و بلندی را که روی دیوارها تکان می‎خوردند، از نظر گذراند. هشت تا بودند. او در حالی که گاوی وحشی مرگ در قله های پر برف دُم می‎تکاند، به روزی اندیشید که هشت سرباز از اثر سرما از قرارگاه فرار کرده بودند.

عزیز نهفته

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments