|
(PDF)
وحدت وجود و شهود در کلام بيدل (رح)
|
آفرين جان آفرين پاك را
آهی كه عاشقانت از حلق جان برآرند .. هم در زمان نيايد هم در مكان نگنجد
چون از قران و احادث بگذريم هيچ سخن بالای سخن مشايخ و عرفا رحمتةالله عليهم نيست. سخن اين طايفه نتيجهء كار و حالست نه ثمرهء حفظ و قالست، و از عيانست نه از بيانست، و از اَسرار است نه از تكرار است، و از علم لدنی است نه از علم كسبی، و از جوشيدن است نه از كوشيدن. به همين جهت گفتار و افكار آنان تاثير عميق در ما داشته و در بنای زمينهء انديشه ما موثر بوده است.
بنده نه بيدل شناس هستم و نه ادعای فضليت و مقام ميكنم، اما بدين باورم : كسی كه به شرح احوال، اقوال و تعليمات مشايخ صوفيه و عرفا آگاه باشد و از كودكی دوستی اين طايفه در دلش موج زند، مسلما متاثر از افكار آنانست و مبنای فكرش گنجينه ايست از انديشه های آنان. اين جسارت را بنده نظر به خواهش مكرر دوستان و علاقمندان بيدل (رح) نموده ام . البته بايد قبلا بعرض برسانم كه من كاری با ادبيات شناسی، فعل بكار بردن و اسم بكار بردن وتجزية كلام و غيره مسايل ندارم، همچنان اينكه يك شاعر در كدام زمان زيست كرده، پادشاه و وزير اين عصر كى بوده، حالت سياسى، اقتصادى، و اجتماعى در آنوقت چگونه بوده، و غيره وغيره، اين همه مسايل، سير وسلوك عرفانى يك شاعر را با تمام ابعاد و جهان بينى اش بما معرفى نميكند. شعرا اغلباً شرح حيات و ماجراهاى زندگانى خود را با آب و تاب در آثار خود آورده اند و ما را از هر سعى و وسواس بى نياز ساخته اند. آرزو دارم دراين صفحه پيرامون فطرت، تصوف، عرفان، و فلسفهء اوقيانوس های شعر و ادب گفتنى ها داشته باشم. خلاصه از ديدگاه صنعتگری نميخواهم به شعر نگاه كنم . من كوشش ميكنم تابيشتر روی اصل و باصطلاح مغز مسئله ميپيچم نه به ظواهر و پوست . بزرگان شعرو عرفا هميشه متوجه جان مطلب بوده اند وكوشيده اند تا اسرار را توسط تركيب كلام در لفافه بياورند و توقع ايشان ازما نيز همين مو شگافی از اسرار كلام ايشان است نه تجزيهء كلام آنها . دوستان ارجمند : شعر و ادبيات ميراث پرارزشيست كه آنرا در سايهء تعاليم مقدس پاسداری و حريم آنرا از نا اهلان و كج انديشان حراست نماييم و با فراگيری هر چه بيشتر و تتبع و تحقيق و كاوش در آثار گذشتگان و امروز، در جادهء نويسندگی و پويندگی قدم برداريم تا هرچند خدمتی نا چيز كرده باشيم و در اين امر مهم وظيفهء جوانان ما بسی خطير و حساس ميباشد تا از هم اكنون خود را به زيور علم و دانش زمان بيارايند و از چشمهء زلال ادب فارسی جرعه هايی نوش كرده بر اثر اين كيميای معنويت نه تنها خود، بلكه جامعهء خويش را مطلا سازند . در قسمت تحليل ابيات بيدل (رح) كوشيده ام كه بسيار مختصر و برای همه قابل هضم باشد . خداوندا به آن نور نظر در ديده جا بنما .. به قدر انتظار ما جمال مدعا بنما نه رنگی از طرب داريم و نه از خرمی بويی .. چمن گم كرده ايم آيينهء ما را بما بنما شفيع جرم مهجوران بجز حيرت چه می باشد .. به حق ديدهء بيدل كه ما را آن لقا بنما
با عرض ادب سميع رفيع ــ جرمنی
www.samerafi.com http://samerafi.persianblog.com samerafi@web.de
با بيدل (رح)
صدای التفاتی از سر اين خوان نمی جوشد ( يكم ) لب گوری مـــگر واگردد و گويد بيا اينجا
ما برای عشق ورزيدن خلق شديم و بايد محبت را دريافت كنيم و از قوا به فعل بياييم. خداوند قدرت و توانايی بزرگی را بما عطا كرده و روح خود را در وجود ما دميده، پس اين روح خدايی بايد در وجود ما فعال شود. وقتی اين كار صورت نميگيرد و ازاين خوان التفات و محبت نميجوشد و اين خوان در راه عشق و محبت فعال نمی شود و توسل نمی جويد، پس لب گوری ميبايد تا واشود و به اين خوان صدا بزند كه بيا اينجا. يعنی زمين چاك شود و اين خوان را با خود ببرد.
به شبنم صبح اين گلستان نشاند جـــوش غبار خود را (دوم) عرق چو سيلاب ازجبين رفت و ما نكرديم كار خود را
شبنم، گلستان را تروتازه، مقبول و بارور ميسازد. از جانب خداوند بما نيز شبنمی يعنی (نور خدايي) عطا شده و ما بايد اين شبنم يا اين نور خدايی را منعكس بسازيم و در وجود ما بايد متجلی شود . از جانب پروردگار بما التفات شده، ما را از عدم به هستی آورده و قطرة از شبنم خداوندی خود را بالای ما ريخته.اگر چنين نميشود و عمر ما در غفلت ميگذرد، همين شبنم از شرم مثل عرق از جبين ما سرازير ميشود. و اين عرق شرم كاری است كه نكرديم.
سفيد از حسرت اين انتظار است استخوان من (سوم) كه يارب ناوكت در كــــوچة دل كی نهد پا را
برق معرفت مانند مكتب نيست كه از ابتدايی به متوسطه و عالی و باالاخره بطرف دانشگاه و بالاتر مراحل خود را طی كند، بلكه يكباره در دل انسان ميزند و رابطة او را با پروردگارش قايم ميسازد . بيدل نيز انتظار اين برق معرفت را ميكشد و در حسرت و انتظار اين معرفت، استخوانش به سفيدی رسيده است . ميگويد بار خدايا ناوك معرفتت چه وقت بدل ما پا ميگذارد.
از كمال ما چه می پرسی كه چون آه حباب (چهارم) در خــــود آتش ميرنيم از بس اثر داريم ما
از خود گذشتن و خود را محو كردن، قطره به دريا پيوستن، يعنی وقتی حباب هستی خود را از دست ميدهد، به بحر وصل ميشود . ما ضعيف و ناتوان هستيم، اثربخشی آگاهی ما همين است كه بخود آتش ميزنيم و به اصل خود وصل ميشويم . يعنی نفی خود و اثبات وجود حق ميكنيم و همين مراد عارفان است .
عارف كه ز سر معرفت آگاه است .. از خود بيخود و با خدا همراه است نفی خود و اثبات وجـــود حق كن .. اين مـــــعنی لاالله الا الله است
وصل محيط ميبرد از قطره ننگ عجز (پنجم) كـــم نيستم به عــالم بسيارت آمدم
وقتی قطره بدريا وصل ميشود، خاصيت دريا را بخود ميگيرد و از آن به بعد قطرهء وجود ندارد، از اينست كه وقتی مولانا با شيخ محمد خادم چيزی ميگفت و او را به كاری ميفرمود، شيخ محمد از روی ادب و به نشان اظهار قبول در جواب هر كلمهء وی انشاالله ميگفت، مولانا بانگ بروی زد كه خاموش پس اينكه با تو سخن ميگويد كيست؟ مولانا در حالی بود كه سخن خود را مثل بانگ نی انعكاس لب دمساز متعالی خويش می يافت. وقتی قطره درياگشت و اتصال صورت گرفت، ديگر سخن از ننگ عجز نيست، بلكه سخن از عالم بسيار است.
طلسم جسم گردد مانع پرواز روحـانی (ششم) مثال گُل كه ديوار چمن گيرد عنانش را بقول بيدل،طلسم جسم يعنی (تعلقات نفساني) را بايد بشكنيم و نبايد زندانی اندوه تعلق باشيم.از تعلقات نفسانی بايد ببُرّيم تا به معشوق برسيم. مانع پرواز روحانی ما طلسم جسم (خواهشات نفساني) ما ميشود. وقتی گلهای زيبا در چمن وجود دارد يعنی (جوهر خدايی بمثل گلهای معطر در چمن وجود ما طراوت بخشيده) اما ديوار باغ يعنی (خواهشات نفساني) مانع ميشوند و نميگذارند كه اين گلها ديده شوند و خاصيت حايل را اختيار نموده اند. اين ديوار، ديوار نفس و تعلقات نفسانيست كه حايل ميان عاشق و معشوق ميشود. تا ديوار برداشته نشود گلها ديده نمی شوند و تا حايل از ميان برداشته نشود وصال معشوق ناممكن است و خلاصه تا طلسم جسم از ميان برداشته نشود و ديوار چمن وجود داشته باشد، نه امكان پرواز روحانی است و نه به اصل پيوستن. گَردهستی مانع پروازعـــالی فطرتيست (هفتم) از حجاب دود خود اين شعله اخگرميشود گرد هستي: بيدل در تركيب كلام واقعا دست بالايی دارد. اين گرد هستی همان طلسم جسم و خواهشات نفسانی است كه اينجا بطور كنايه آمده. اين همه بيروباريكه ما بدور و پيش خود چيده ايم و بقول بيدل (آنچه ما در كار داريم اكثرش در كار نيست) نزد بيدل( گردهستي) است كه از او گريزان است و اين گرد هستی يعنی همان علايق نفسانی يی هستند كه مانع پرواز عالی فطرتی ما ميشوند. در حاليكه ما دارای روح خدايی و جوهر ذاتی كه به (شعله) تشبيه شده، هستيم اما در اثر غفلت و گرفتار شدن( با گرد هستي)، روی اين شعله را دود و خاكستر يعنی (حايل يا پرده ) گرفته است. و اين دود و خاكسترهمان تعلقات دنيوی است كه ما را مجال نميدهد تا متوجه به اصل خود شويم وروی اين كه مولانا گفته است فكر كنيم :( از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود) اگر ما شعله را هميش تازه نگاه بداريم و پُف كنيم دود و خاكستر آن دور ميشوند و روی آنرا حجابی از دود و خاكستر نمی گيرد. پس حايل ميان ما و معشوق گرد هستيست كه بايد از ميان برداشته شود. درعقدة تعلق فرســــــوده بود فــــطرت (هشتم) از خود گسستن آخر اين رشته را رسا كرد در گرة تعلقات و در گير و دار نفس بودن و با خواهشات نفسانی بسر بردن، فطرت را فرسوده می سازد . هر قدركه فطرت فرسوده شود، به همان اندازه انسان از معشوق دور ميشود. هر گاه اين تعلقات قطع گردند، رشتة انسان با معشوق ابدی راست ميشود و همين است كه حايل از ميان برداشته ميشود. جسم قفسی است از برای جان كه از آن جهانست و در اين عالم زندانی شده، روح و فطرت انسان كه مرغ عرش آشيان است چون در جسم خاكی آدم قرار گيرد و به حكم هوای نفسانی رود بدين عالم خاكی هبوط كند و در حقيقت به دانه يی در دام افتد و گرفتار شود. از اينجاست كه در بند تعلقات جسمانی و نفسانی رشتهء انسان را از اصلش بدور ميسازد و گسستن ازين تعلقات رشتهء انسان را با معشوق ابدی رسا ميسازد و قطره به دريا وصل ميشود.
بخش دوم
هوالجميل
وحدت وجود و شهُود در كلام بيدل (رح)
از طلسم خاك طوفان سخن سحر است و بس نيست جز اعجاز هرجا سرمهء دارد فغان
یک عنصریکه از خاک ناچیز پرورده شده است و سرشتش خاکی است، اگر در این روح خدا نمی دمید بیشتر از خاکی که به عدم ختم میشود، نبود. وقتی سخن از یک جسم خاکی طوفان و سحر آفرینی میکند، این خودش یک اعجاز نیست؟ همین انسان است که از این موجود خاکی چنین اعجاز سر می زند و به اصطلاح همین مولانا و بیدل است که سخن را به اوج طوفان رسانیده اند، و همین عرفا هستند که به کنه اشیا راه پیدا میکنند و اول و آخر را به عین میبینند، این خودش یک معجزه است. سرمه به چشم کشیده میشود تا به چشم روشنی و زیبایی بیافریند، این اعجازیست که سرمه به چشم رسیده است و فغان دارد که به اصل پیوسته است چون سرمه و چشم لازم و ملزوم یکدیگرند، هرگاه انسان به خدا وصل میشود و از حقیقت آگاه میشود، آنوقت فغان سر میدهد.
ميرزا عبدالقادر بيدل در بين قهرمانان عقيدهء وحدت وجود مقام بسيار رفيع و شامُخ دارد. چنانكه از مطالعهء عميق آثار بيدل برمي آيد، او در وحدت وجود و وحدت شهُوت مغايرت و اختلاف ديرينهء ظاهري را دور كرده و اين عقدهء مشكل را وانموده است. در پهنا و گشادگي تصوف و فلسفه اين نكته رسي بيدل عجيب و خيلي مهم بشمار ميرود. اول مي پردازيم به معرفي اين دو نظريهء تصوف يعني وحدت وجود و وحدت شهُوت: تعليم همهء اديان اينست كه انسان خودش را بشناسد و خدا را بداند و رشتهء خود شناسي و خدا داني را تكامل بدهد. ماسوي الله فاني است و الله باقي. عالم و هر چه كه در عالم است، خلق شده است و آدمي اشرف مخلوقات است. در هر مذهب به خدا واصل شدن منظور و مقصود حيات مي باشد. جسم را فنا و روح را با سرچشمهء اصلي و باقي آشنا كردن تعليم اساسي هر كيش و روش روحاني است. بزرگترين عامل قوي كه تصوف اسلام را بر اساس عشق و محبت استوار ساخت، عقيده به وحدت وجود بود، لذا همينكه عارف خدا را حقيقت ساري در همهء اشيا شمرد و ماسوي الله را عدم دانست، يعني جز خدا چيزي نديد و مثل مولانا قايل شد :
جمله معشوق است و عاشق پرده اي زنده معشوق است و عاشق مرده اي
و سعدي گويد:
به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست
مگر كيفيت حقيقي صوفيه وسيعتر از عشقي است كه در اين شعر سعدي مي بينيم. زيرا فرق است بين معشوقي كه (همه عالم از اوست) و معشوقي كه (همه عالم اوست). از اين رو صوفيه دو گروه هستند، يكي را وجودي و ديگري را شهُودي گويند. وحدت وجود بگفتهء شيخ جامي اينست كه : همسايه و همنشين و همره همه اوست در دلق گدا و اطلس و شه همه اوست در انجمن فرق و نهانخانهء جمع بالله همه اوست ثم بالله همه اوست
متصوفين چنين گويند كه وجود يعني هستي حقيقي واحد است ، ولي اين وجود دو رُخ دارد، يكي ظاهر و دوم باطن. يكي نور است كه پرتوي از همين نور وجود ظاهر است كه در صورت ممكنات بنظر مي آيد. اصل هر اسم و صفت و فعل كه در علم ظاهر باشد همين وصف باطن است و حقيقت كثرت وحدت محض است مانند حقيقت امواج كه عين درياست. از اين رو همه در كاينات تجليات حق ميباشند و وجود اين كثرت اعتباري از همين وحدت حقيقي است. بيدل در مطالعهء چگونگي ذات و صفات حق تعالي و در مشاهدهء نفس خود خيلي التفات نموده چه خوب ميسرايد :
يار را بايد از آغوش نفس كرد سراغ آنقدر دور متازيد كه فرياد كنيد
خدا را باید در وجود خود جُست و سراغ کرد. یعنی انسان اول خود را باید بشناسد و خویش را با صفات خداوندی مُزیّن بسازد تا همه چیز را به عین ببیند. هرقدر انسان از محبوب دور شود، مجبور است که فریاد کند و این دوری و دور شدن باعث فریاد میشود.
اين بود كه بيدل در سلك اشعار گهر هاي ناسفتهء مضامين تصوف و عرفان را با زيبايي و ندرت فراوان بهم آورده است. انديشه هاي عالي عارفانه با صد لطف سخن ممزوج گرديده و طبع سليم او احساسات و مدركات ظريف روحاني را به اسلوب خوب اظهار كرده است.
تا پري به عرض آمد موج شيشه عريان شد پيرهن ز بس باليد دهر يوسفستان شد
وقتی خداوند از عالم غیب به شهود آمد و ما این را درک کردیم و به عین دیدیم ، پرده ها دریده شد و همه چیز را عریان تماشاه کردیم. پیرهن ز بس بالید، یعنی چشم ها بینا و لایق دیدن اسرار شد، آنوقت به هر کجا نظر انداختیم یوسفستان دیدیم یعنی تمام دهر را زیبا و منور از جمال دوست دیدیم.
ما هم از گلشن ديدار گلي مي چيديم هر كجا آيينه بينيد ز ما ياد كنيد
بیدل میگوید: ما هم یک وقت همراه اصل یکی و وصل بودیم و در عالم وحدت گلهای از بوستان احدیت می چیدیم وبه آن سرگرم بودیم. هر جا که شما عشق و صفا و بی غشی دیدید، از ما یاد کنیید و بدانید که ما به این کار مشغول بودیم و هستیم.
گرچه صوفيان اسلام با فلسفهء يونان آشنايي يافتند و به فلسفهء نو افلاطونيان پرداختند، اما بيدل به نو افلاطونيت اهميت قايل نيست و ميگويد :
هر چند به دانش ار جهان افزوني يا در پيري معلم گردوني هر گاه به پيش كس بري حاجت خويش طفلي مي زيبدت نه افلاطوني
عرفا معتقد هستند که با هوشیاری و علوم به حقیقت اسرار الهی دست یافتن کاریست بسا دشوار و نسبی و احتمال گمراه شدن نزدیک. طفلی حالتی است که انسان از علوم و هوشیاری چندان واقف نیست و این حالت را بیدل نسبت به حالتی که انسا ن با دریافت بسیاری از علوم وهوشیاری از حقیقت انحراف میکند و گمراه میشود، ترجیع میدهد.
درهرحال اساس اين فلسفهء نوافلاطوني وحدت وجود است اما گمراه كننده كه انسان را به منزل نمي رساند. در تصوف اسلام اين عقيده ها مبني بر قران و احاديث است و صوفيان اسلام هميشه استنباط و استدلال ادعاي خود را از همين منابع ميگيرند. بيدل هم صوفي صاف دل بود و در حدود شريعت اسلامي زندگاني ميكرد و در راه طريقت روحاني نيز مرتبهء بلند را دارا بود. از كلام بيدل معلوم ميشود كه او با اذكار و اوراد و مشاغل روحاني صوفيان آشنايي كامل و علاقه و تجربهء ذاتي داشته است. پاس انفاس عملي است متصوفانه و هر كسي داند كه بداند.
با اهل يقين لاف بيان نامرديست غير از اظهار خاموشي دم كرديست تا آيينه اي هست به پيش نظرت گر پاس نفس نداري از بي درديست
کسی که اهل یقین است و به عین همه چیز را یعنی اول و آخر را می بیند و خاصیت آیینه ای را دارد که انسان در برابر او خود و جمال خود را میبیند، پس در حضور اهل یقین چیزی را بیان کردن عیب است و گستاخی و حتی بقول بیدل نامردیست. در حضور اهل یقین باید خاموش بود واز صحبت این طایفه فیض باید برد. اگر این ادب رعایت نشود و کسی شروع کند به بیان و از آسمان و زمین حرف زند، چون اهل یقین خاصیت آیینه را دارند در این صورت با باز کردن دهن و نفس کشیدن و بیانیکه حاصلش جز گستاخی و سرافگندگی و نامردی نیست، آیینه از بی پاسی نفس مکدر میشود. وقتی حرمت نفس و پاس نفس در اثر بیان از بین میرود و حفظ نمیشود، روی آیینه پرده میکشد و مکدر میشود. یعنی در این حالت انسان خودش را دیگر در آیینه دیده نمی تواند و این بدان معنی است که بعد از آن انسان خود را نمی تواند با اهل یقین صیقلی سازد و از آن فیض ببرد. اگر آیینه ای جلو ما قرار داشته باشد و ما به آیینه نزدیک شویم، دراینصورت جمال خود را میبینیم اما اگر حرف بزنیم و تنفس عمیق بکشیم روی آیینه را غبار میگیرد و خود را دیده نمی توانیم. یعنی خاموشی و رعایت ادب در مقابل اهل یقین و عرفا باعث میشود که ما جمال خود را ببینیم وبا دیدن جمال خود کمبودیهای خود را احساس کنیم و برعکس اگر خاموشی اختیار نکنیم و در مقابل این طایفه گستاخی و پر حرفی کنیم، برعلاوهء اینکه ازاین طایفه صاحب فیض نمی شویم ، حتی به نواقص و کمبودیهای خود هم پی نمی بریم.
نفي اثبات كه در منزل نخستين سلوك ذكر مهم و شغل خصوصي صوفيه است و در طريق سلاسل مختلف بنوعيت فرقي دارد، بيدل اشاره ميكند :
تا بهرهء اثبات تواني بردن بايد بر نفي خود قدم افشردن يعني چو حباب در محيط تحقيق تا پيرهن است غوطه نتوان خوردن هرگاه انسان خود را نفی نکند به اثبات نمی رسد. وقتی حباب باد میگیرد بالای آب نمایان میشود و تقریبا از آب جدا. اما وقتی میترکد و نیست میشود دوباره به دریا یکجا شده وصل میگردد.یعنی اظهار خودی کردن و از من و ما حرف زدن انسان را مثل حباب باد کرده از اصلش دور میسازد و نفی خود انسان را به مبدا و اصلش وصل میسازد.
بيدل از براي محققين فيلسوف كه از تجربهء روحاني و حقيقتِ حقيقت بي بهره هستند ، نسخهء مفيد و عمل بسيار نفع بخش تجويز مي نمايد. آنان كه در بحث ذات و صفات توانايي خود را ضايع ميكنند مخصوصا فلسفيان كور باطن غرب كه از تجليات انوار حقيقت محمدي بي نصيب ماندند، چرا در محيط دل غواصي نگيرند تا گوهر عشق را بدست آرند. بيدل ميفرمايد :
بيدل پي تحقيق من و ما بگذار تفتيش تعينات اشيا بگذار تا چند خوري عشوهء اسما و صفات اي ذات مقدس اين هوس ها بگذار
بیدل خود را مخاطب میسازد و میگوید که از عالم کثرت و از من و ما خود را دور کن و تفتیش عالم کثرت را در جستجوی حقیقت بگذار. به اسم و صفت آدم فریب مخور، زیرا تو ذات مقدس هستی و دارای روح خدایی. این هوس ها را بگذار و به مسایلیکه تو را به حقیقت نزدیک نمیکند، توجه نداشته باش.
بيدل در اينجا از تعينات ذكر كرده است. ميدانيم كه در بارهء تعينات يعني تنزلات سِتّه و اعيان ثابته هزاران رسايل و كتب تحرير شده و هنوز مجمل و تشنه مانده است.
عارف بتماشاي چمن زار كمال جز در قفس دل نگشايد پر و بال هر چند ز امواج قدم بر دارد از خويش برون رفتن درياست محال
عارف کمال مطلق و هستی مطلق را در محوطهء دل خود می بیند و ازین محوطه بیرون رفتن را بیهوده میداند. امواج در اثر تلاطم و خیز و جست دریا از دل دریا دور نیست ودر محوطهء دریا حرکت میکند و جدا از دریا نیست، یعنی با وصف جست و خیز وقتی آرامش اختیار میکند به دریا وصل میشود. منظور بیدل اینست که انسان در ساحه و قلمرو دل حرکت کند.
در اصل شريعت و طريقت شعبه هاي جداگانه هستند و هيچ توافق و هم آهنگي ندارند. تعليم حقيقت سّريست از اَسرار الهي كه بر ملا كردن آن در هر زمان مورد زجر و توبيخ بلكه موجب گردن زدن ميگردد. طريقت سراسر علم سينه است و طريقت را با شريعت خلط دادن بظاهر غلط است و از اينجا در بحث تصوف اختلاف گوناگون آغاز ميگيرد. منصور حلاج اناالحق گفت و به دار رسيد ، بقول حافظ :
گفت: آن يار كزو گشت سر دار بلند جُرمش اين بود كه اسرار هويدا ميكرد
بايزيد گفت : سبحاني ما اعظم شاني ، و ضربات خنجر ديد. لذا گفتار و ابراز نظر اهل طريقت در حد شريعت بهر حال خطرناك است. فروغي بسطامي كه صوفي و |