|
محمود جعفری
بخش های گذشته
|
محمود جعفری
آموزش شعر
پيوسته به گذشته
بخش سوم
زبان
تعريف
شعر خود، هيچ است. آنچه شعر را تجسم می بخشد زبان است. زبان شعر، آن کلماتی اند که به ذهنيات و انديشهء شاعر صورت مادی می دهند. شاعر توسط زبان پيامش را به مخاطب می رساند. اگر زبان در شعر وجود نداشته باشد، نه شعری وجود دارد و نه آنچه که پيام شاعر را به مخاطبينش برساند. پس زبان، يک وسيله است. همانگونه که زبان در دهان انسان، وسيلهء انتقال صدا و ادراکات گوينده است، شعر نيز يک وسيله است برای انتقال. در صورتی که اين وسيله از هيأت ظاهری بر خوردار نباشد، شاعر بی مخاطب می ماند. روابط ادبی و معنايی ميان شاعر و مخاطب تنها به وسيلهء شکل ظاهری شعر (زبان)، امکان پذير است. وجود شاعر در هيأت شعر، تشخص و تجلی می يابد. بناء زبان، آن مرکبی است که مفاهيم ذهنی شاعر را حمل می کند. اين مرکب ممکن است گونه های مختلفی داشته باشد: سرخ، زرد، سفيد، سياه، ابلق و... اين گونه ها را شيوهء بيان می نامند که امروزه، از آن به سبک تعبير می کنند. هر شعر می تواند شيوهء خاص خود را داشته باشد. به همان اندازه که شعر پا به عرصهءگيتی می نهد، به همان پيمانه، نحوهء بيان در شاخسار وجود قد می افرازد. با اندکی دقت می توان ادعا کرد که يک "نحوه بودن" در شعر اصلا راه ندارد. به تعدد اشعار، "نحوه اي" هم هست. اينکه ما سبک ها را به چند نمونهء خيلی کوچک محدود می کنيم ناشی از شباهت ها و قر ابت های بسيار وسيعی است که ميان اشعار يک يا چند شاعر ديده می شود.
ساختار زبان
چنانچه در تعريف آمد، شعر ساخت خود را از کلمه می گيرد. با تراکم و همريزی کلمه، شعر عينيت می يابد. کلمه ها وقتی به نحو خاصی پهلوی هم قرار می گيرند، شعر ساخته می شود. شناخت يک شعر، مستلزم شناخت کلمه است. از گذرگاه کلمه می توان به اصالت يک شعر پی برد. چنانچه وقتی می خواهيم از کيفيت و خوبی و بدی يک ساختمان سر در بياوريم، به موادی که ساختمان از آن بنا يافته نگاه می کنيم. در شعر نيز اينگونه است. اگر بخواهيم شعريت آن را بفهميم بايد به واژه هايی نظر اندازيم که مصراع ها از آن تشکيل گرديده اند. در واژه شناسی شعر، "انتخاب"، يک امر مهم تلقی می گردد. زيرا گزينش و انتخاب واژه ها نقش اساسی در کيفيت اشعار دارد. شاعری که بدون دقت و انتخاب، شعر می سرايد، شاعر ناکامی است، چرا که هر واژه بار معنايی ويژه ای دارد. مثلا اگر حافظ به جای "دختررز" در اين بيت: دوستان دختر رز تو به زمستوری کرد شد بر محتسب و کار به دستوری کرد "شراب" می گفت، هرگز ميان "توبه"، "مستوري" و "محتسب" پيوند معنايی بر قرار نمی شد. يا "شاملو" به جای "خنده" در: به چرک می نشيند خنده به نوار زخم بنديش ار ببندي رهايش کن رهايش کن اگر چند قيلولهء ديو آشفته می شود.(1 ) کلمه ديگری می آورد، آن معنای مورد نظر او را نمی رساند. قوت يک شعر بستگی به گزينش واژه ها دارد. البته انتخاب نه به معنای آنست که شاعر اول چند کلمه را جمع کند سپس دانه دانه آنها را پهلوی هم قرار دهد تا بافت شعرش درست شود. بلکه منظور، قرار گرفتن کلمه ها به نحو سالم، منطقی و طبيعی آن در کنار هم است. ذهن يک شاعر مستعد، خود، واژه ها را به صورت طبيعی آن بر می گزيند نه آنکه واژه ها بر شعر تحميل شوند. اين شعر را ببينيد: رواق منظر چشم من آشيانهء تست کرم نما و فرود آکه خانه خانهء تست علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن که اين مفرح يا قوت در خزانهء تست به تن مقصرم از دولت ملازمتت ولی خلاصه جان، خاک آستانهء تست من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي در خزانه به مهر تو و نشانهء تست تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار که توسنی چه فلک رام تا زيانهء تست سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد که شعر حافظ شيرين سخن ترانهء تست(2 ) هرگز باور انسان نمی شود که واژه ها به اجبار، خود را مهمان شعر ساخته باشند. اين ذهن شاعر است که آنها را به شکل طبيعی همسايه و همنشين کرده است. ممارست و مطالعه مستمر شاعر به او اين توانايی را بخشيده است که واژه هايی را برگزيند که هيچگاه قابل مبادله و تغيير نباشد.
معيار های انتخاب
معيار های گزينش چيزهای زيادی می تواند باشد از جمله: 1. زيبايی: همانگونه که ما برای هر موجودی قايل به زيبايی و غير زيبايی هستيم، کلمه نيز خود، موجودی است که می تواند با صورت زيبای خود، چشم ما را روشن کند و با قوارهء کره خويش نفرت ما را بر انگيزد و خاک به چشمان ما فرو پاشد. درک اين زيبايی به بيننده بر می گردد. بيننده است که زيبا را از نا زيبا تشخيص می دهد. برخی عقيده دارند که چشم ما ست که اشياء را خوب و بد می بيند ورنه همهء اشياء در ذات خود زيبا اند. از همينرو ست که گفته اند: حب الشيء يعمی و يصم. حب و دوستی يک شيء انسان را کوروکر می کند. عاشق هيچگاه به چهرهء ظاهری معشوق نگاه نمی کند. از "محمود" پرسيدند که "اياز" چندان قواره ای هم ندارد، چطور عاشق او شده ای؟ وی در جواب گفته بود: "تو مو می بينی و من پيچش مو، تو ابر و، من اشارت های ابرو" بنابراين، زيبايی و غير زيبايی کلمه، به ديد و درک مخاطب، بيننده و گوينده بستگی دارد. کلمه خود، هيچگاه نمی تواند زيبايی خود را عرضه بدارد چون همهء واژه ها از 32 حرف تشکيل گرديده و محدود به همان حروف اند، و اين حروف در تمام کلمات صورت واحدی دارند. مثلاً کلمهء "گل" با ظم گاف هم مرکب از دو حرف است و با کسر گاف هم. اين ذهن بيننده است که يکی را به اعتبار صورت عينی آن (گياه زيبا و عطر اگين) می پسندد و ديگری را به اعتبار صورت خارجی آن (خاک مرطوب) نمی پسندد. يا مانند کلمات "شکر" و "زهر" که از ديدن و شنيدن اولی، در قوهء ذايقهء انسان احساس لذت و طعم شيرين پديد می آيد و از دومی، احساس نفرت و تلخی به انسان دست می ده 2. غنامندی: هر کلمه دارای خفت و ثقالت معنايی است. مثلاً کلمهء "از" تنها کاری که می تواند اينست که ميان اجزای يک جمله ارتباط بر قرار می کند اما کلمهء "عنقا" يا "صبا" تمام صفات و خصوصيات مسمای خويش را نيز در بر دارد. گاهی در شعر، يک واژه می تواند چندين معنا را حمل نمايد. ذوق وسليقهء شاعر در اين مورد کاربرد ويژه ای دارد: من اگر نيکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کاری که کشت(3 ) مصراع دوم در عين اينکه محتوای خود را بيان می کند به آيهء "و من يعمل مثقال ذرة خيراً يرة و من يعمل مثقال ذرة شراً يرة" نيز اشاره دارد. پشتوانهء فکری شاعر به او کمک می رساند تا کلمات پر بار و پر محتوا را برای شعرش برگزيند. استفاده از ابهام، تلميح،تضمين، استعاره، کنايه، مجاز و تشبيه، در غنا مندی واژه ها، امداد زيادی می رساند. 3 . غير قابل معاوضه: هر کلمه ای ممکن است مترادفی داشته باشد. مترادف کلمه، جانشين آن کلمه است. در صورت غياب او، از او نيابت می کند. اين جانشينی در نثر با مشکلی روبرو نمی باشد اما در شعربا آفات زيادی مواجه است. مترادفات در شعر، علاوه بر اينکه از لحاظ آهنگ ممکن است با هم همخوانی نداشته باشند، از منظر موسيقيايی، معنايی، تصوير و همنشينی با کلمات همجوار خود نيز، سازيکسان نمی زنند. مثل اين بيت: مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو يادم از کشتهء خويش آمد و هنگام درو(4 ) اگر شاعر به جای مزرع، زمين ، به جای مزرع سبز فلک، آسمان ، به جای داس، مهتاب و به جای خويش، خود، را می گذاشت. نه تنها وزن اشکال پيدا می کرد بلکه به زيبايی و پرباری شعر نيز لطمه وارد می نمود. يا مثلاً در اين بيت: به روز واقعه تابوت ما زسرو کنيد که می رويم به داغ بلند بالايي(5) اگر حافظ در اين بيت به جای کلمهء واقعه، مردن می گذاشت، چنانچه فيض علی در اين بيت نهاده است: گر "بميرم" در فراق آن بت بالا بلند پس ببايد ساختن تابوت من از چوب سرو(6 ) در عين اينکه صراحت می يافت، آن حجم بزرگ مصيبت را نمی رساند. واقعه چيزيست، فراتر از يک مردن عادی، داغ واقعه خيلی ها قوی تر و درد ناک تر است. در اين داغ تنها يک فرد، مصيبت ديده نيست بلکه خلق عالم سوگوارند. 4. همعصری: هر عصری زبان خود را می طلبد. هر مردمی با زبان و لهجه خود تکلم می کنند. هر چه زمان قدم به پيش می گذارد، تغيير اسباب، شرايط و محيط موجب می شود تا زبان نيز گامی در جهت تغيير بردارد. کتاب های چند صد سال قبل برای مردم ما قابل خوانش نمی باشند. "تاريخ بيهقي" را کمتر مردم ما می توانند بفهمند، همچنان "کليله و دمنه" و... را زبان شعر نيز به مرور زمان تغيير يافته است. شعر طی دوره های مختلف، تغييرات فراوانی را از جهت زبان با خود حمل کرده است. اينک در جايگاهی قرار گرفته که فاصلهء او با گذشته اش چند برابر شده است. بطور نمونه به چند مورد اشاره می شود:
نمونه هايی از تفاوت زبان در شعر قديم و جديد:
1. شکستن کلمات: شاعران قديم به ضرورت شعری و يا به عادت زبانی و لهجه ای، واژه ها را می شکستند و به آن صنعت تخفيف نام می نهادند، مانند اين بيت: گه از نهيبم گم شد بسان ماران پاي گهم زحرص برآمد همی چوموران پر (7 )
"گه" به جای "گاه" و "ز" به جای "از" استعمال شده است. يا: منسوخ شد مروت و معدوم شد سخا و زهر دو نام ماند چو سيمرغ و کيميا(8 ) "وز" به جای "واز"، "چو" به جای "چون" آمده است. امادر اشعار کلاسيک جديد، همهء کلمات مذکور به صورت کامل آن ذکر می شوند.
2. حذف کلمات: در گذشته کلمات زيادی در شعر به صورت و فور به مشاهده می رسيد که در عصر حاضر از رونق، باز افتاده اند مانند کلمات همی، اندر، مر، زهی و... همی رفتم شتابان در بيابان همی کردم به يک منزل دو منزل(9 ) ** اگر چه خواهد همی عقل مرمرا در گوش قضا چوکارگر آيد چه فايده زحذر(10 ) ** اندرين انديشه بودم کز کنار شهر بست بانگ آب هيرمند آمد به گوشم ناگهان(11 ) 3. فراموشی برخی از واژه ها: بعضی از کلماتی که در گذشته بسيار مورد استفاده قرار می گرفتند، اينک از چشم شاعران افتاده اند مانند می، لعل، پروين، بلبل، مغان، محتسب و... تا شکنی سپاه غمان بردل آن به که می بياری و بگساري(12 ) 4. جانشينی: برخی واژه ها، جای خويش را به کلمات ديگر داده اند مثل لوءلوء (مرواريد)، فلک (آسمان)، زی (به سوي) ناخوش (ناپسند)، و... باغ را کزدی کافور نثار آيد چون بهار آيد، لوء لوءاش نثار آيد فلک گردان شيری است رباينده که همی هر شب زی ما به شکار آيد(13 )
5. ترکيبات نو: از خصوصيت شعر کلاسيک در ادوار پيشين اين بود که شاعران متأخر ترکيبات شاعران متقدم راتکرار می کردند در حالی که در شعر معاصر هر شاعری سعی می ورزد تا خود، ترکيب تازه ای بيافريند. همچنان هر شاعر، جزئی از ترکيبش را از اشياء ماحول خود بر می گزيند، اشيائی که قبلاً نبودند يا اگر بودند، مورد استفاده قرار نمی گرفتند. اين مثال را از شعر امروز ببينيد: عمری به جستجوی تو هر سو شتافتيم ارچند کفش حوصله در پای ما نبود( 14 ) ** ناگفته نگذرم که چو امسال، سال پار تيراژ روز نامهء گل بی شمار بود(15 ) "کفش حوصله" و "روز نامه گل"، از ترکيباتی اند که در اشعار متقدمين راه نداشتند. 6. استفاده از اصطلاحات عاميانه: در گذشته اين امر معمول نبود اما امروز به عنوان يک صنعت از آن استفاده به عمل می آيد. اين نمونه ها را نگاه کنيد: در سينهء دشت چون شقايق بودم در بند گشودن حقايق بودم ديشب که دوباره از خطر صحبت شد من بانظر عشق موافق بودم(16 ) و شايد به ياد شما مانده باشد که دستی بر اين خانه جارو نمی زد خدا شاهد است عشق بيچاره می شد کسی حرف پشت سر او نمی زد(17) بطور کلی، شعر قديم و جديد، بر اثر عواملی چون تغيير شرايط، محيط، اشياء و زمان، تفاوت های زيادی - هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ محتوا پيدا کرده که به عنوان مثال می توان از موارد ذيل نام برد: استفاده از ترکيبات و اصطلاحات امروزين، بی قيدی در بهره گيری از واژه های نوين، داشتن موسيقی طبيعی، داشتن ابتکار و خلاقيت، رويکرد به زبان مردم، پيويستگی عمودی، نبود مفاخره، هجو و مدح، طرح موضوعات متنوع و مختلف، توجه به مسائل سياسی و اجتماعی، داشتن مخاطبين عام، روی آوری به معشوقات زمينی.
زبان شعر تابع زبان مردم است
با توجه به نکات فوق، حال اين پرسش به ميان می آيد که آيا زبان شعر تابع زبان مردم است يا اينکه خود، راه جداگانه ای دارد؟ جواب به اين سوال، بايد از دو ديدگاه مورد بررسی قرار گيرد: الف. عده ای به اين نظر اند که شعر، خود شخصيت مستقلی است که زبان ويژه ئی دارد. وظيفهء شاعر اينست که به "چگونگي" شعرش بينديشد. مسوليت شاعر برتری بخشيدن به زبان و قالب است. محتوا با قالب ايجاد می شود. اصالت مال زبان است. محتوا خود در پی می آيد. اين گروه شامل کسانی اند که هنر را برای هنر می خواهند. اگزيستانسياليست ها معتقدندکه هدف شاعر خلاقيت هنری است. پديد آوردن مخلوق تازه، تمام مرام شاعر را تشکيل می دهد. مطابق اين ديدگاه، شعر بر ارادهء خود استوار است و جدا از مردم حرکت می کند. شاعر تلاش ندارد تا به مردم بگويد که من چه می گويم بلکه می خواهد بفهماند که من چگونه می گويم. تعدادی از شاعرانی که با قالب های موج نو و شعر کانکريت سروکار دارند، به دنبال برآورده ساختن همين ايده و آرمان اند. يد الله رويايی، فريدون توللی و نادر نادر پور، از کسانی اند که بيشتر به "ايجاد" شعر فکر می کنند تا به" انتقال پيام" آن. اين نمونه از شعر فريدون توللی را تماشا کنيد: در نيمه های شامگاهان آن زمان که ماه زرد و شکسته می دمد از طرف خاوران استاده در سياهی شب مريم سپيد خاموش و سرگران او مانده تا که از پس دندانه های کوه مهتاب سرزند، کشد از چهر شب نقاب تا بد بر او فروغ و بشويد تن لطيف در نور مهتاب(18 ) ب. برخی هم بر اين باورند که شعر، هدف نيست بلکه وسيله است برای انتقال مفاهيم. علت غايی سرايش، مفاهيمی اند که شاعر می خواهد برای مخاطبش بيان کند. شکل غايی اثر، محتوای آنست نه زبان. زبان، کاربردی جز ايجاد رابطه ميان شاعر و مخاطب ندارد. بنابراين ديدگاه، شعر با توجه به مردم زمانش سروده می شود. البته اين بدان معنانيست که ادبيت آن در نظر گرفته نشود، بلکه ادبيت اثر بر محتوای آن اثر گذار است. زمانی محتوا می تواند درست انتقال يابد و تأثير خويش را بر جای نهد که جهت ادبی آن حفظ شده باشد. بدون آرايه های ظاهری و باطنی، کلام از شعريت خويش می افتد و به نظم و نثر تبدیلمی گردد. از اينرو شاعر در عين اينکه می کوشد زبان شعرش را با لباس ادبی و صنايع لفظی و معنوی آراسته سازد، به معنا و انتقال آن نيز توجه دارد. در اين ميان پرسش ديگری پیش می آید که پس در اين صورت بايد آثار به جامانده از شاعران گذشته را کنار گذاريم ، واين خود لطمه ایست به فرهنگ، تاريخ و ميراث ادبی ما ؟ جواب روشن است. شعر راه کمال خويش را با عبور از آثار ادبی گذشته طی کرده است. حفظ آثار متقدمين به عنوان ميراث کهن فرهنگی امر ضروری است اما اين به آن معنا نیستکه ما هميشه صدای آنها را تقليد کنيم. آنها در زمانهء خود می زيستند و ما در زمانهء خود. ما مردمی را داريم که در "حال" زندگی می کنند نه در "گذشته". با مردمی حرف می زنيم که شرايط، زمان و اشياء ماحول آنها عوض شده اند. زبان شان تغيير يافته است .پس بايد با زبانی حرف بزنيم که بيگانه با آنها نباشد.
تركيب سازی
يكی از حوادثی كه در زبان رخ می دهد، تركيب سازی است. تركيب سازی، نوعی پالايش زبانی است. شاعر دو كلمه ای را كه هميشه در مقابل هم قرار داشته اند، كنار هم می كشاند. شمشير مخالفت را از آنها می گيرد و آن دو را در خانهء متروكی تنها رهای شان می كند تا از آنها فرزندی به دنيا آيد. پس رشتهء اولی تركيب، از كنار هم گذاشتن دو كلمه ساخته می شود. دو كلمه ای كه هويت شان را از دست می دهند. شخصيت شان از بين می رود، شخصيت جداگانه ئی پيدا می كنند. در حقيقت در اثر فشردگی صوری و باطنی، يك كلمه می شوند. مانند "تند باد" كه "تند" واژه مستقلی بوده با معنای مستقل. "باد" نيز يك واژه با معنای خودش در اذهان متبادر می شده است، حال كه اين دو بهم پيوند يافته و زندگی مشتركی را آغاز كرده اند معنای ديگری بدست آورده اند. يا مثل "خرسنگ" كه هر يك معنای مخالف هم داشته و حال بر سنگ بزرگ اطلاق می شود.
فوايد تركيب سازی تركيب سازی در شعر چه آثار و نتايجی را به بار می آورد و يا نقش آن در شعر چيست؟ تركيب نقش های گوناگونی می تواند در شعر ايفا نمايد از جمله: شاعر ممكن است نتواند مفاهيم ذهنی خود را به صورت درست و منطقی آن در شعر انعكاس دهد. به دنبال چيزی بگردد كه مضامن و پيام او را به مخاطب انتقال دهد. راه ديگری وجود ندارد جز اينكه از طريق تركيب بخواهد به اين آرزو دست يابد. اين تركيب است كه قابليت زبان را بالا می برد. شاعر را توانمند می سازد تا مفاهیم خويش را در بشقاب تركيب تحويل مخاطب دهد: قناعت وار تكيده بود باريك و بلند چون پيامی دشوار در لغتي با چشماني از سوال و عسل و رخساری بر تافته از حقيقت و باد. مردی با گردش آب مردی مختصر كه خلاصهء خود بود. خرخاكيها در جنازه ات به سوء ظن می نگرند.(19) در اين قطعه، تركيباتی چون قناعت وار، پيامی دشوار، مردی مختصر و خرخاكيها، مفاهيمی را بيان كرده كه هرگز با كلمات چند نمی توان آن را بيان نمود. يكی از دست آوردهای تركيب، دادن ايجاز به شعر است. گاهی يك تركيب به جای چندين جمله كاربرد پيدا می كند. در همين قطعهء فوق، تركيب "مردی مختصر" نقش چندين جمله را بازی نموده است: مردی كه لاغر است. مردی كه قدش كوتاه است، مردی كه فشردهء تفكر بلند است، مردی كه... يا تركيب "رهنورد صبح" در اين قطعه: رهنورد صبح با او گفت: "خواه اين يا آن شيهه تو سن كه قاب كوشك را لرزاند در نوار ضبط صوت كوچه خواهد ماند!"(20 ) يكی از فايده های تركيب سازی اينست كه در غنا مندی زبان كمك می شود. هر واژه و هر تركيب يك ابزار است برای انتقال معنا. هر گاه شاعر تركيب قوی را وارد زبان سازد، در حقيقت يك وسيله جديدی را در خدمت بشر قرار داده است. تركيبات تازه، ابزار تازه و جهان تازه ای است. بناءً تركيب در گسترش حوزه زبان نقش اساسی دارد. هر چه به شمار آن افزوده شود، سطح زبان نيز توسعه می يابد. بدين صورت فرهنگ جامعه، رشد و اعتلا می يابد. به علاوه، به التذاذ ادبی و شعری نيز ياری می رساند. انسان موجودی است كه چيزهای تازه را زود تر جذب و درك می كند. از اينرو اگر تركيب جديدی آفريده شود، طبعا خوانند يا شنونده از آن لذت خواهد برد. همزمان با موارد فوق، جهان جديدی را رو بروی مخاطب می گشايد. پرده از دنيای تازه ای بر می دارد. عالم ذهنی ديگری را نشان مخاطب می دهد. اگر باور نمی كنيد اين شعر سهراب سپهری را ببنيد:
آه، د |