|
صبورالله سياه سنگ |
آفرين بر نظر
پاک خطاپوشش باد!
hajarulaswad@yahoo.com
" کودک " 1921
کودک کوچه به کوچه ميرود و تا چشم کار ميکند کلکينهاي خانه هاي سر راهش را با سنگ ميزند. آنسوتر، شيشه فروش دوره گرد آماده است تا با گذاشتن شيشه هاي جديد به جاي شکسته ها، هم ثواب به دست آورد و هم خرما. پيوند کودک سنگ پران و پدرخواندهء شيشه گر به کسي روشن نيست و براي آنکه مبادا روشن شود، هر باري که آن گنهکار کوچک از سر ناداني ميخواهد به پدرخوانده نزديک گردد، با لگدي دور فرستاد ميشود، بدون اينکه بداند چرا.
ولوالجي و من
دنبالهء گفت و شنود روز 31 مارچ 2005 صداي آلمان و من (سياه سنگ)، به افغانستان کشيد. اين بار افزون بر برخي از نکته هاي پيشين، پرسشهاي تازه تري نيز پيشکش شاعر، نويسنده، پژوهشگر و انديشمند کشور آقاي ولوالجي گرديد.
از راه صداي آلمان دريافتم که سالهاي سرد و گرم ديدارهاي آقاي ولوالجي و من چه در کابل و مزار، و چه در پشاور و اسلام آباد، به ياد دوست نمانده است، ورنه، او با پاسخهاي امروزش بر ديروز خود و فرداي من چليپاي اينچنين درشت نميکشيد.
شام گواراي بهار 1982 بود. دروازهء پنجرهء شماره 44 بلاک سوم زندان پلچرخي گشوده شد. قوماندان الف شاه و قوماندان شجاع الدين، دو تن از زندانبانان همواره خشن و خشمگين، گروهي از زندانيان را به درون افگندند و بدون آنکه سخني بگويند، درب بزرگ را بستند و رفتند.
يک تن از اين گروه، نشانيهاي آنچنان برجسته داشت که ولو نميخواستي، نميتوانستي از وي چشم بپوشي: قد بلند، تنها پوست و استخوان، و چنان باريک اندام که ميتوانستيم بدون سوگند به "لاغرترين زنداني" بودنش گواهي دهيم.
زندانياني که چند زنجير بيشتر کهنه کرده بودند، نزديکش رفتند و نامش را پرسيدند. او گفت: جمال. و سپس يکايک دوستانش را به ما شناساند: عيدي، ذبيح، الف و اسدالله. ديري نگذشت که آنها را بيشتر شناختيم، به ويژه جمال الدين سينا دليري و اسدالله ولوالجي را.
اولي هم دکتور طب بود و هم تحليلگر سياسي، انديشه پرداز، پژوهشگر، جريده نگار و نويسندهء چندين کتاب. بايسته است همينجا از سلسلهء "گره قرضداري" که پنهان از چشم دژخيم و در پيش ديدگان من نوشته ميشد، ياد کنم. دکتور سينا دليري شبها مينشست و با توانمندي رشک انگيزي به فزار و فرود علم اقتصاد از يونان باستان تا افغانستان ميپرداخت.
دومي جگرن اسدالله ولوالجي، که نميدانم چرا دوستانش او را "تورن اسد" ميگفتند، هم آدم نظامي و هم شاعر، نويسنده، پژوهنده و نيز اهل سياست و فلسفه و تاريخ. نامبرده پس از دکتور دليري، چهرهء يادماندني آن دسته بود. به سليقه اش که مي انديشيدم، گمان ميبردم شاعر دلخواهش نظامي گنجوي باشد، ولي تا جايي که به ياد دارم، از سرودپردازان ديروز فردوسي، بيدل و حافظ؛ از امروزيان نيما، شاملو، مهدي اخوان و نادرپور و از گزارشگران اوريانا فالاچي نامهاي دلخواهش بودند. گرايش اين زنداني کتابدوست به ادبيات، بسياري از زندانيان را با او نزديک ساخته بود.
آقاي ولوالجي، ديگران و من چندين سال را در همان پنجرهء شماره 44 گذشتانديم. او از نقش ماندگار و هنرمندانهء پدر بيدلشناس و شهنامه پسند در روند شاعر شدنش ميگفت، از اينکه چگونه در سالهاي پرجوش و خروش 1967 و 1968 ميتوانست شعر بسرايد و از دوستان چهارده پانزده ساله رستاقيش پيشگامتر باشد، از رفتن به حربي شوونزي و افسر ارتش شدن در واپسين سالهاي رژيم جمهوري محمد داوود، و نيز از ايستادگي در برابر رژيم کودتاي داس چکشي، و پذيرفتن سنگر مردم و برتر شمردن شبهاي اينسوي ميله ها از روزهاي "آزادي" دروغين آنسوي ميله ها.
داشتن همسخني با چنين آرمانها در گوشهء زندان، ميتوانست نمايانگر فرازاي بخت همزنجيرانش باشد. اينهم روشن است که اگر بخت زنداني بلندتر از برجهاي بازرگاني نيويارک هم شود، با کوتاهترين فرمان زندانبان هموار ميگردد.
شبي که پرتو نادري و من به سروده هاي تازهء آقاي ولوالجي گوش ميداديم، دروازهء پنجره به آرامي گشوده شد. پيش از آنکه بجنبيم و خود را به خواب بزنيم، قوماندان الف شاه و قوماندان شجاع الدين را در کنار خويش يافتيم. آنها ما را به تهخانهء بلاک بردند و پس از يکي دو ساعت مشت و لگد و پرسش باران کردن، هر يکي را به پنجره هاي جداگانه فرستادند و به اينگونه پراکنده مان ساختند.
غند 518 دشت قلعه
سالها گذشت. آگاهي يافتيم که آقاي ولوالجي پس از رها گرديدن از زندان، بار ديگر به نرما و گرماي دريشي ارتشي پناه برده، شمار ستاره ها و مدالهاي بالاي شانه و روي سينه اش فزوني گرفته و فرمانده گروهي از خويشاوندان مشهور به "غند 518 دشت قلعه" شده است. در آغاز باور نميکرديم که همسلول آزاد شدهء ما، براي پاسداري از دم و دستگاه دولت بهره مند از پشتيباني "اردوگاه سوسياليزم و همسايهء بزرگ شمالي"، از تنگي واغجان و فرخار و دشت قلعه تا دوردستها سنگر به سنگر بشتابد و به "قلع و قمع" تفنگداران شوراي نظار بپردازد.
باور نکردن ما بيهوده بود. آقاي ولوالجي کارنامهء درخشان رزمي، نزديکي و خوش پيماني با رهبري و کميتهء مرکزي حزب حاکم و سطح صلاحيتهايش در بالاکشيدن يا به زمين افگندن جنرالها را در نقش جنگنامه نويس بيهراس پيوسته کتاب ميساخت و مشت نمونهء خروار، در اثر سه صد برگي "خروج جنرال دوستم و سقوط دکتور نجيب الله" آزادانه چنين مينوشت:
1) "من به صفت رييس ارکان قطعهء قومي متشکل از جوانان وابسته با فاميل و قوم خود يعني غند 518 دشت قلعه تعيين گرديده و در چوکات آن به کار پرداختم." (ص121)
2) "رهبري دولت که نسبت نداشتن نيروي نظامي کافي جهت به دست گرفتن ابتکار عمل از فعالين سازا و فرماندهان قومي در ماوراي کوکچه، تحقق برنامهء تصفيهء شهر خواجه غار را به نفع خود نميديد، ناگزير شد تا به خاطر رفع اين خلا دست به ايجاد فرقهء 55 در خواجه غار زده و از طريق اکمال و قوت بخشيدن آن به هدف برسد. بنابران در اواخر تابستان سال 1368 [=1989] اين طرح را عملي ساخته و فرمان تاسيس فرقهء ياد شده از جانب دکتور نجيب الله صادر شد. مدتي نگذشت که خبر مربوط به اقدام مذکور به خواجه غار مواصلت کرده و قومانداني غند 518 از آن آگاهي يافت." (ص62)
3) "قومانداني غند 518 که از آغاز کار جنرال بيگي و دکتور کريم بها در زمستان سال 1368 [=1989] جهت ايجاد فرقهء 54 در دشت قلعه مدعي به دست آوردن نقش کليدي در ادارهء آن بود، بيشتر از همه تحريک گرديده و به خاطر دريافت چنين نقشي در فرقهء جديد التاسيس دست به کار شد. به گونه ايکه جنرال غلام سخي قوماندان غند 518 براي من وظيفه داد تا وارد کابل شده و سهم ممکنه در اين راستا را ادا کنم." (ص62)
4) "آقاي مزدک خواستار معرفي افسراني از من گرديد که از ديدگاهم تقرر ايشان در راس اداره مفيد واقع ميگرديد. من پيشنهاد تقرر جنرال سلطان احمد رئيس اعاشهء اردو را به صفت قوماندان، دگروال عيسي حسرت يکي از سکرترهاي وزير دفاع را به صفت معاون، دگروال عبدالشهيد رستاقي را به صفت آمر لوژستيک فرقه و عدهء ديگري را در موقفهاي کم اهميت تر براي وي ارائه داشتم." (ص63)
5) "بنا بر تعهدي که سپرده بودم به تعداد يکصد نفر سرباز را به فرماندهي تورن گل نظر آمر کشف و لمري بريدمن محمد رزاق آمر توپچي غند حاضر به انجام وظيفه جهت تصفيهء مسير راه خواجه غار ــ تانک سوخته ساختم. قوت مذکور که توسط دو چين تانک، دو چين ماشين محاربوي، يک عراده زرهپوش، يک ميل هاوان، يک دستگاه پرتاب راکت نوع "BM-14" و دو ضرب توپ دافع هوا از نوع "زينو 23" حمايه ميگرديد، با شروع صبح روز سوم عمليات پيشروي خود به جانب موقعيت تانک سوخته را آغاز و تا حوالي ساعت يازده صبح آن را از گروپهاي مسلح مدافع آمر عثمان تصفيه کرد." (ص67)
6) "به همين ترتيب، در ديدار ديگري که با فريد احمد مزدک داشتم، موضوع برکناري جنرال سلطان احمد والي و قوماندان فرقهء 55 تخار را به صفت يک افسر نفاق انداز و فاقد ظرفيت اداره با او مطرح کردم. مزدک با مزاح گفت: ولوالجي! ميترسم که آخر نوبت به خود مه نرسه. شما تخاريها هر کسي را که خود تان پيشنهاد کرد به ولايت خود ميبرين، چند روز تير ناشده به فکر تبديلي او ميشوين. بگو باز کي ره مقرر کنيم که باد از او نوبت مه برسه؟ من گفتم: کاشکي رفيق مزدک. اگر شما به منطقهء ما برويد ما مجبور نخواهيم شد تا جهت رفع مشکل مان تکليف آمدن به کابل نزد شما را بکشيم. بعداً به صحبت خود روي اين موضوع ادامه داده و در نتيجه جنرال شرف الدين بدر را که بعد از لغو گرديدن قومانداني گارنيزيون شهر مزار شريف به کابل آمده و در احتياط پيژنتون وزارت دفاع ثبت نام کرده بود، به صفت والي و قوماندان. فرقه 55 تخار پيشنهاد کردم. اين در حالي بود که من قبلاً جنرال موصوف را ملاقات و روي اين مساله با وي به موافقه رسيده بودم." (ص121)
پيروزيهاي پيوسته
يکي از نوشته هاي جالب بيانگر پيروزيهاي بيمانند آقاي ولوالجي بر آتشياران شوراي نظار و گريزاندن واپسين سپاهيان آنها از تيررس آتشبازان غند 518، به نام "جنگ دشت قلعه" در شماره هاي 49 و 50 "اخبار هفته" (هفتم و چهاردهم دسمبر 1989) آمده است. اشارهء نويسنده به جنجالهاي پس و پيش از آن نوشته، جايي براي تبصره ديگران نميگذارد:
"من هرگاهي که فرصت ديدار با آقاي ظاهر طنين را دريافته در پاي صحبت او مينشستم، از همان لحظهء آغاز در برابر پرششهاي وي چگونگي جريانات سياسي نظامي در ولايت قندوز و تخار قرار گرفته و جوابهاي درخور توان خويش در اين زمينه ها را برايش ارائه ميدادم. و اين يکي از روزنه هايي بود براي انتقال حرفهاي سياسي ام به مقامات حزبي و دولتي وقت. چون آقاي طنين، همانگونه که رابطهء خيلي ها صميمي و نزديک با فريد احمد مزدک، نجم الدين کاوياني، آصف دلاور لوي درستيز قوتهاي مسلح افغانستان و اسحاق توخي دستيار دکتور نجيب الله داشت، به همين ترتيب مرجع خوبي براي درک احساسات، عواطف و خواسته هاي مشروع من نيز به حساب مي آمد.
من در جريان تلاشهايي که به خاطر دستيابي به توقعات خود از رهبري دولت انجام دادم، استفاده از نقش مطبوعات در زمينه را نيز از نظر دور نداشته و مقاله اي را تحت عنوان "جنگ دشت قلعه" تهيه ديده و جهات نشر به جريدهء حقيقيت انقلاب ثور، نشريهء اختصاصي حزب حاکم تسليم دادم. در مقالهء مذکور يک سلسله واقعيتها پيرامون کارآيي نظامي غند 518 در رابطه با همکاري آن با نيروهاي مسلح سازا منعکس بود. آقاي امين افغان پور معاون مدير مسول جريده با در نظرداشت رابطهء حسنهء اين سازمان با حزب دموکراتيک خلق افغانستان از نشر آن معذرت خواست.
دوستم ظاهر طنين پس از وقوف به امتناع امين افغان پور از نشر مقاله ام در جريدهء حقيقت انقلاب ثور با ظرافت خاصي از من خواست که مقالهء مذکور را جهت انتشار براي وي تسليم دهم، تا او از طريق جريدهء اخبار هفته آن را منتشر سازد. من با اظهار سپاس از اين تقاضاي دوستانهء وي مقالهء خويش را برايش تسليم دادم که در شماره هاي 49 و 50 تاريخي 16 و 23 ماه قوس 1368 نشر گرديد.
با انتشار بخش اول آن به تاريخ 16 قوس، آقاي سليمان لايق در برابرش حساس شده و از ظاهر طنين تقاضا کرد تا از پخش آن شماره خودداري ورزد. از همين بود که شمارهء مذکور براي مدت دو ساعت توقيف شده و بعد از قناعت دهي آقاي طنين، براي اسحق توخي آزاد گرديد." (ص65)
"پنج سال در برابر تان جنگيده ام"
آشفته بازار سياست افغانستان هم چه بازيهايي که ندارد! باز ما مانديم و پرسشهاي بي پاسخ: دوست زندانديدهء ما که ميتوانست بلندپايگاني چون دکتور نجيب و فريد احمد مزدک را در چيدن و برچيدن رخ و نيمرخ، اسپ و پيل و مهره هاي ديگر ارتش به شوخي شوخي رهنمايي کند و کمترين اشاره اش بر تخته نشاندن و از تخته افگندن جنرالها و دگروالها بود، و چه نيازي داشت که از روزنهء دکتور ظاهر طنين با حزب رشته بدواند؟ چرا آقاي ولوالجي با وجود اينهمه رابطه ها، رشته ها و روزنه ها، به گناه سقوط غند 518 به سود شوراي نظار و بيوفايي به حکومت کابل، بار ديگر به زندان افگنده شد؟ به گفتهء صايب تبريزي "و پرخون شد دهانم با همان دستي که بوسيدم"، و چندين چراي ديگر...
دنبالهء سخن را از زبان نويسنده بشنويم: "همينکه حاکميت دوکتور نجيب الله سقوط کرده و من از زندان رهائي يافتم. بازهم سر و کارم قسما باجناب [قهار] عاصي افتاد. او مدتي را با دستمال و پکولي که جهت شوراي نظاري وانمود کردن خود از آن استفاده ميبرد، با گرمي و صميميت مرا مصروف ميداشت. مدتي نگذشت که او چند قطعه عکس مشترکي را که سالهاي قبل با من و پرتو گرفته بود به آپارتمان پسر عمه ام دگروال قاسم فرستاد و خود نيز تا روزي که من کابل را به قصد قندز و شهر مزار شريف ترک گفتم لطف قبلي اش را تبارز نداد. من علت اين بيمهري عاصي نسبت به خود را ندانستم. تا اينکه از قضا روشنفکر مهرباني بنام بريالي (پسر خالهء يونس قانوني) به صفت نمايندهء احمدشاه مسعود وارد شهر مزار شريف گرديده و به کار پرداخت. در جمع مشاورين بريالي انجنير تيمور کشمي که با من شناسائي قبلي داشته و احترامي هم برايم ميگذاشت؛ نيز شامل بود. او روزي به خانه ام که در عقب رياست تفحصات مزار شريف موقعيت داشت آمده و از من دعوت کرد تا به ديدار بريالي بروم. من در جواب او گفتم که ضرورتي به خاطر ملاقات وي ندارم. اگر او کاري داشته باشد منزلم به خدمت است. انجنير تيمور، در بازگشت به دفتر، بريالي حرفهايي را که خود گفته و شنيده بود برايش انتقال داد. او براي بار دوم موتر اختصاصي خود را با انجنير تيمور نزدم فرستاده و از من دعوت به عمل آورد تا وارد دفتر شوراي نظار گرديده و ملاقات تعارفي را با وي انجام دهم. بريالي ضمناً اضافه کرده بود که ولوالجي نترسد ما او را بخاطر محاکمه نمي خواهيم. اين تأکيد وي مجبورم ساخت تا به زيارتش بپردازم.
بعد از اينکه با بريالي آشنا شدم. او را يک روشنفکر مرتب، خوش برخورد و مهربان نسبت به فرهنگيها يافتم. از همين بود، که باز گذشت هر روز لطف او بر من ازدياد يافته و چنان مرهون وي شدم که ديگر جايي بخاطر تشويش از ضرررساني اش در ذهنم باقي نماند.
او يکي از روزها در جريان صحبت خود از من سوال کرد:
ولوالجي صاحب! شما در عمر خود با کسي مصاحبه کرده ايد؟ من لحظه اي مکث کرده
و به فکر مصاحبه اي که با قهار عاصي انجام داده بودم رفتم. آنگاه جواب
دادم: بلي بريالي جان من چند سال پيش با قهار عاصي مصاحبه کرده بودم. او
خنديد و گفت: فعلا ميداني که از مصاحبهء شما چه جور شده است؟ من
گفتم: که نه نميدانم. بريالي اضافه کرد: وقتي که ما داخل کابل شديم مصاحبهء
شما در جمع تحفه هائي بود که براي ما داده شد. و آنهم از طرف عاصي. و امروز
اين مصاحبه سنگر به سنگر مجاهدين ما ميگردد. ولوالجي صاحب! شما امروز هم به
همان عقيده استيد؟ من خنديده گفتم: بريالي جان تو چه توقع داري؟ بريالي
افزود: مه ميخواهم که از زبان خود شما بشنوم. من گفتم که بلي من فعلاً به
همان عقيده و باور استم. امروز شکر فضل خدا براي ما هم زمينهء
ابراز عقيده مساعد است. اگر شما خواسته باشيد که من به صفت يک روشنفکر گويا
شکست خورده، موضع مجاهدين را برحق گفته و از گذشته هاي خود ابراز پشيماني
کنم. اين کار را هرگز نخواهم کرد. چون آنچه را که در جريان وظيفه ام انجام
داده ام انساني بوده و هيچگونه تجاوزي را بر زندگي مردم خود روا نديده ام.
آنهائي که امروز به دفاتر شما مراجعه کرده و آستان تان را ميبوسند ديروز
همين عمل را در برابر حاکميت داکتر نجيب الله انجام ميدادند که نمونهء
خوب آن آستانبوسي قهار عاصي است. بريالي جان! تو فکر کن که من از روز آغاز
آشنائي خود با قهار عاصي ناز او را برداشته و زمينهء زنده
ماندنش را از طريق آزاد گذاري او که سرباز قطعه ام بود تهيه ديدم ولي اين
دوست حق ناشناس من امروز با در اختيار قرار دادن مصاحبهء من
براي شما ميخواهد که خود را به صفت يک هوا خواه مجاهدين معرفي داشته و مرا
به محکمهء شوراي نظار بسپارد. پس چه فکر ميکنيد که اينگونه
روشنفکرها چه دردي از دردهاي شما را دوا خواهند کرد؟ بريالي گفت: ولوالجي
صاحب! اگر شما با من آشنائي نداريد. من شما را کاملا ميشناسم. چون مدت پنج
سال دربرابر تان جنگيدم. من اين موضوع را بخاطر شنيدن جوابي از شما در ميان
گذاشتم. آمر صاحب در همان روزهاي اول به ماهيت عاصي پي برد. و فعلا بسيار
بدش ميبيند. من بعد از اينکه حرفهاي بريالي را شنيدم. معتقد شدم که عاصي
خدمتي را که پس از پيروزي مجاهدين به شوراي نظار انجام داد، آنرا چند سال
پيش براي رياست هفت وزارت امنيت دولتي وقت اجرا کرده بود."
("خروج جنرال دوستم و سقوط دکتور نجيب
الله"، نوشته اسدالله ولوالجي، برگهاي 124 تا 126) چه ديدگاه شگفتي! رژيم هواخواه مسکو دوست فرمانبردار خودش را نبخشيد، ولي شوراي نظار، قاتل شهيدانش را ميبخشد!
ديدار در شهر گل سرخ
باز هم شام گواراي بهار بود، بهار 1995. پس از ده سال ديري و دوري بار ديگر آقاي ولوالجي را ديدم، و اين بار در يک کتابفروشي شهر مزار. دکشنري بزرگ و دوجلدي انگليسي به فارسي ميخريد. چپن زيبا و بلند او را چنان پوشانده بود که اگر دريشي ارتشي هم به تن داشت، ديده نميشد. او را با همان مهرباني سالهاي زندان يافتم. پيدا بود که آب و هواي آزادي، آبادش ساخته است.
در همان شهر، از عزيز مختار (گردانندهء نشريهء "شوخک") شنيدم که آقاي ولوالجي، افزون بر پيشرفتهاي چشمگير در پيشه هاي پيشين، گردانندهء ماهنامهء "انديشه" و سرپرست رياست انجمن فرهنگي امير عليشير نوايي است و از بلند پايگان سياسي و نظامي دستگاه عبدالرشيد دوستم. دانستم که ديگر نميتوان او را تورن اسد ناميد.
خوشبختانه، آقاي ولوالجي دشوارترين و جنجاليترين دههء زندگيش از 1995 تا 2005 را با چنان پيروزي سپري کرده است که اگر خدانخواسته دوستش نميبودم، باز هم به هنرش آفرين ميگفتم. بار بار تيره و بهتر شدن پيوندهايش با عبدالرشيد دوستم از جنوري 1995 تا پناهنده شدن آن جنرال بزرگ در ترکيه در نيمهء ماه مي 1997، پيوستن به پهلوان عبدالملک و راه يافتن به جايگاه مشاور امور سياسي و نمايندگي روابط بين المللي چهار ماههء ادارهء جنرال ملک در ترکمنستان از ماه جون 1997 تا پايان نومبر همان سال، نوشتن شتابزدهء چند رسالهء افشاگرانه به سود دستگاه تازه و زيان پايگاه فروپاشيده، رفتن به ايران، زنداني شدن در اردبيل، واپس آمدن به مزار و ايستادن دوباره در کنار جنرال دوستم در گرماگرم برگشتش از ترکيه و شکست و گريز جنرال ملک در دسمبر 1997، در کشاکش آتشبازيهاي 1998 آمدن به پشاور و چاپ کردن گزينه هاي شعر و کتابهاي سياسي و خاطره نويسي به کمک برخي از آدمها و نهادهايي که آقاي ولوالجي نزديکي با آنها را شايسته و بايستهء پيشبرد نقشه هاي آينده زندگيش ميدانست و هنوز هم ميداند.
"منتقد و فعال سياسي"
رويداد يازدهم سپتمبر 2001، دگرگونيهاي فراوان ديگري را در افغانستان گستراند. يکي از آن ميان، رفتن آقاي ولوالجي به کنفرانس بن بود در نوامبر همان سال، و سرانجام پس از چندين فرود و فراز نزديک و دور شدنهايش با رژيم امريکا پسند کابل، گرفتن لقب "منتقد رژيم و فعال سياسي" از سوي رسانه ها.
تازه ترين گفت و شنود اين دوست سالهاي زندانم را ماه پيش از Deutsche Welle شنيدم. پاسخهايي که او به رتبيل شامل آهنگ (گزارشگر صداي آلمان) داده است، بازتاب آشکار گفت و شنودي است که آقاي آهنگ با من داشت.
پاس دوستي وادارم ميسازد تا سخناني نه چندان خوشايند زيرين را شماره وار با آقاي ولوالجي در ميان بگذارم و نشان دهم که او در بيست و چند سال پسين از کجا به کجا رسيده است و اگر همينگونه براند، به کجاها خواهد رسيد.
صداي آلمان: آقاي ولوالجي! در مورد برنگشتن روشنفکران به افغانستان، آقاي صبورالله سياه سنگ در مصاحبه يي که با ما داشت، دليل نرفتن روشنفکران افغاني را که هنوز هم در کشورهاي غرب مهاجر استند، عدم آزادي بيان در افغانستان دانست و گفت چون حقايق با شکلي که بايد يک روشنفکر مطرح کنند، نميتوانند در افغانستان مطرح کنند، پس بهتر است که روشنفکران در غرب باقي بمانند، تا بتوانند براي مردم خود در مورد حقايق صحبت کنند. شما که خود يکي از منتقدين امور سياسي افغانستان هستيد، نظر تان در اين مورد چيست؟
ولوالجي: خوب! در
اينجا اول اينکه نظر من اينست که به هر تحصيلکرده ما روشنفکر گفته
نميتوانيم. يعني روشنفکر مفهوم و تعريف خاص خود را دارد و کسي که روشنفکر
است در تغيير وضع کشور نظريات مثمر و سازنده ميدهد، موضوعاتي که فرضاً تحول
مي آورد و يعني جامعه را به طرف بهبود ميکشاند او نظريات سازنده ميدهد.
يعني صاحبنظراني که ميخواهند اين وضعي که در رکود باشد در يک جامعه، آن را
تغيير بدهند ما او را روشنفکر بگوييم و هر تحصيلکرده يي که در شق انجنيري
يا هر شعبه يي را که خوانده باشند، تحصيلکرده باشند، و صاحبنظر نباشند يا
اينکه فرضاً نظرياتي که پيشرونده و تحولگرايانه از آن حمايت و دفاع نکنند،
آنها را روشنفکر گفته نميتوانيم. و ديگر اينکه کساني که درغرب هستند، يعني
در اينجا ما اول اينکه اين را فکر بکنيم که در سابق اينها مربوط کدام حزب،
سازمان بودند. و يا چه کاري را در افغانستان انجام ميدادند. اين گپ خيلي
مهم است در بازگشت روشنفکران در افغانستان يا فرضاً کساني که در خارج استن
و به طرف افغانستان بيايند." 1) در آغاز، بايد به رتبيل شامل آهنگ گرامي يادآوري کنم که "بهتر است روشنفکران در غرب باقي بمانند" گفتهء من (سياه سنگ) نيست. نوارنوشتهء نخست را هم در سايت صداي آلمان و هم در دوهفته نامهء "زرنگار" (شماره 191، اول مي 2005) ميتوان ديد.
2) اگر منتقد و فعال سياسي امروز با زباني که نمونه اش را در بالا خوانديم، از تعريف روشنفکر سخن بگويد، زياد دردناک نخواهد بود، ولي اگر پاسخگو سرايندهء سه گزينهء شعر و نويسندهء بيشتر از 35 جلد کتاب باشد، خواننده يا شنونده حق دارد از دنبال کردن چنين گفت و شنودي بپرهيزد.
صداي آلمان: اگر ما سوا از وابستگيهاي سياسي که روشنفکران افغاني در خارج دارند، دوباره به اين نظريهء آقاي سياه سنگ بپردازيم که به نظرشما آيا در افغانستان گفتن حقايق، قسمي که يک روشنفکر بايد آنها را مطرح کند؛ ممکن است يا خير؟
3) پاسخ نشان ميدهد که انديشهء آقاي ولوالجي پرسش انگيزتر از زبانش |