Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

استاد م. ا. نگارگر

 

استاد م. ا. نگـــــــارگر

برمنگهم

 

 

 

 

واین پیرِ قلم به دست

 

 

 

من تنها پنج سال داشتم که سایۀ پدر از سرم رفت و عزیز و نازدانۀ مادر شدم و در حالی که هفت، هشت سال از عمر م گذشته بود صدای گرم و گیرای مادر را می شنیدم که برایم للوللو میخواند و با آن للو ها شرابِ آشنایی با شعر و سخن را در جامِ ذهنم می ریخت. من عادت کرده بودم چنانکه مثلاً مردم با سگرت وتریاک عادت می کنند. در هنگامِ خواب باید چیزی می بود که جای صدای گرم و گیرای مادر را میگرفت و مرا آهسته آهسته به دیار خواب میبُرد و بدین ترتیب بود که من با صدای او آشنا شدم. او جوان بود و من صدای زنگ دارش راهنگامی که داستان های خود را میخواند و یا در زمزمه های شب هنگام شعر های از حافظ و مولانا را با نوای نی و رباب میخواند می شنیدم.من با صدای او رشتۀ الفت بسته بودم.

 

صدای او چنانکه گفتم با موسیقی همراه بود. آن عادت پیرانه سر هم دست از سرم برنداشته است و من امروز هم وقتی میخواهم به خواب بروم باید پنجه های سحرآفرین اُستاد ولایت حسین خان و سه تارش با تار های قلبم بازی کند تا بتوانم به خوابِ آرام بروم یا صدای او گلبانگِ آسمانیی کرباس پوشِ بلخ و قونیه یا رند آزادۀ شیراز را به گوشم برساند تا من تمامِ درد های روز را از یاد ببرم و مانندِ کودکی فارغ از هرگونه تشویش به خواب بروم. با همین عادت بود که دوران لیسه رابه پایان آوردم وشاملِ فاکولتۀ ادبیات شدم. آن وقت ها پوهنتون مرکزی وجود نداشت و فاکولته های مختلف در گوشه های گوناگونِ شهرِ کابل افتاده بودند و ما در شهرنو مقابلِ سفارتِ ایران در منزلی که می گفتند روزگاری خانۀ جناب محمود طرزی بود درس میخواندیم و به حکم هذا خانه هذا مسجد، لیلیه یا جای شب باشِ ما نیز منزل بالایی همان عمارت بود. فکر می کنم در همان نیمۀ اولِ سالِ اول بود که کتابِ ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی که می گفتند نگارش استالین است ولی من تنها به نسخۀ تایپ شدۀ آن دسترسی داشتم به دستم افتاد. خواندنِ این کتاب مرا با جهانی دیگر آشنا کرد. جهانی که هرچیز را از دیدگاهِ منفعت یک طبقه میدید و از روشنفکر نیز تقاضا داشت که از تمایلاتِ به اصطلاح خُرده بورژوازی خود را یک بار و برای همیشه آزاد نماید. من او را می دیدم که در فاکولتۀ ادبیات رفت و آمد داشت، دلم میخواست با او سرِصحبت را باز کنم و برایش بگویم که صدای صاف و زنگ دارِ او چه گونه در ذهن من جای للوللوی مادرم را پُر کرده است و من تا چه اندازه به طنین صدای او عادت کرده ام اما، حیف که من در آن سال ها او را یکی از اعیان و اشراف می پنداشتم و فکر می کردم که چون مبارزۀ طبقاتی در حالِ اوجگیری است او میخواهد در صفِ طبقاتِ زحمتکش بخزد و در فُرصتِ مساعد جنبش را به بیراهه ببرد. ساختِ فکری من در آن سال ها چنان متحجر و شکل گرایانه بود که تصور می کردم هر ضدّ انقلابی و یروس ضدِّانقلاب را با خود حمل میکند و با اندک ترین تماس آن را به دیگران انتقال میدهد و در حالی که دلم سلام های خود را نثارِ او، خامۀ سحّار و صدای زیبای او مینمود فکرِ من که اسیر طبقه و منفعتِ طبقه بود از کنارش بی تفاوت می گذشت و از ابرازِ آشنایی خودداری میکرد.

 

ما هریک در زندگی راه های خودِمان را رفتیم. من به نیروی عرفان مولانا و بیدل زنجیر های تعصب و سختگیری های عقیدوی را از دست و پای ذهنِ خود باز کردم و این جا و آن جا نوشته های این پیرِ قلم به دست را که مانندِ من از حصار تعصب های طبقاتی و عقیدوی بیرون آمده بود میخواندم. اکنون دیگر نوشته های او حُکمِ شرابِ کهنه را یافته بود که لذتی دیگر داشت. می شنیدم که پیرقلم به دست انجمنی به نامِ کلوپ قلم درست کرده و مجله ای به نام فردا ناشرِ اندیشه های آن کلوپ است.

 

در یکی از آن روز های عادی که از کار روزمرۀ کالج برگشته بودم و میخواستم چند فصل از کتابِ تازه ای را که خوانده بودم در ذهنِ خود مرورکنم زنگِ تیلفون رشتۀ فکرم را پاره کرد. صدای پیرمرد بود که سرشار از همان نیروی جوانی در گوشم طنین افگند. مختصر صحبتی از کلوپ قلم و فردا کرد و از من خواهش نمود تا با آن همکاری کنم و من با شوخی برایش گفتم که "شما غمِ امروزِ ما را بخورید و غمِ فردا را برای فرداییان بگذارید" و من نخستین نگارشِ خود را زیرِعنوانِ وای اگرفردای ما نیزچون امروز باشد برای فردا نوشتم.

 

فکر می کنم در دسمبر 2001 بود که من برای کنفرانسی استاکهلم رفتم و پیرمرد را با دوستانِ جوانش که چون نگین او را در کنار گرفته بودند دیدم و چند روز با هم از هر جا صحبت کردیم. او را نمونۀ مجسم آن سلوک و مهربانی یافتم که در عرفانِ اسلامی از آن صحبت می شود. زنگار هر کینه و کدورت را از آیینۀ قلب سترده و ریشه های تعصب و کورفکری را در ذهنِ خویش خُشکانده بود.

 

و این پیرقلم به دست بود که دیوار جدایی را در میانِ ما ویران و آن پیوندی را که من سال ها در انتظارش بودم برقرار کرد. دوستانش می گویند که به زودی  پیرِ قلم به دست هفتاد ساله می شود. خدایش عمری دراز دهاد و فیض خامۀ فیّاضش را مستدام گرداناد!

 

با عرض حُرمت و اِرادت

نگـــــــــــــــــــارگر

برمنگهم 07/04/12

 

 

 

 

 

 

 


 

صفحهء مطالب ويژهء بزرگداشت