Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

احسان الله ســــلام

آلمـــان
 

 

 

سوغات سرگردان
 

وقتی آگاه شدم که شماری ازفرهنگیان وگرداننده گان رسانه ها برای بزرگداشت ازهفتادمین سال زاد روز اندیشمند پاک نهاد وفرزانۀ سخن گسترجناب داکتراکرم عثمان دست به کارشده اند، دست وآستینم را برزدم تا برای پاسداری از این آیین نیکووقدردانی ازشخصیت علمی وادبی آن آفرینشگرتوانا ، هدیه یی فراهم آورم وبه خدمت شان بفرستم.

نخست به فروشگاه " تبریکی فروشی" رفتم، دیدم همه عبارت های مستعمل وتکراری. دقایقی بعد فکری به سرم زد ورفتم به مغازۀ بزرگ " ستایش فروشی" ، تا چند کیلوتوصیف بخرم وپیش پای شخصیت استاد بریزم. هنوزبه مغازه داخل نشده بودم که صدایی شنیدم:

ـ جانم! خودت راسرگردان نکن؛ ما به این صفت های بازاری احتیاج نداریم؛ این توصیف ها را بخروبه کسانی ببرکه " صفتی " ندارند.

ازگرمای این ندا پیشانیم عرقپرشد، ازفروشگاه روبرگرداندم وچهارنعل به سوی منزلم دویدم. بیدرنگ قلم رابرداشتم که چند اثراستاد را تول وترازو کنم وبا این کارهم زورم را نشان بدهم وهم ارادتم را.

متوجه شدم که ابن بارنیزصدایی ازپنجره وارد اتاقم شد، قلم را ازدستم گرفت وفریاد زد:

ـ اوناکرده کار!نی تحفه بده ونی خودت را رسوا کن. دهنت تا هنوز" بوی الفبـــــا " می دهد، قلم گرفته ای ومی خواهی نقد بنویسی؟

دیدم که قصه درازشد واین بار به حریم دانشم تجاوزکردند، ازفرستادن تحفه پشیمان شدم. ساعتی نگذشته بود که بازمثل فرمانروایان افغان، پشیمانیم را فراموش کردم ودوپا دریک چپلک کردم که دست خالی به تبریکی استاد نروم. دراین کش وگیرفکری یک باردیگ ذهنم به جوش آمد وفریاد زدم:

ـ آه، یافتمش، گران ترین هدیه، ارزان ترین تحفه، سوغاتی که هم پذیرفتننش بلای جان است وهم نپذیرفتنش. هدیه یی که قرن هاست دست به دست می گردد وتابه حال صاحبش را نیافته است. تحفه یی که حاتمان سیاسی آن را بارباربه زورمندان بخشیده اند. ارمغانی که ریشداران، سرش را خشک تراشیده اند وریش کلان، ریشش را تارتارکنده اند. تحفه یی که اکنون درصندوقچۀ پرنقش ونگاردموکراسی گذاشته اند وبرای مزایده به بازارآزادش آورده اند.

من از دیگران چه کمی وکاستی دارم؛ حق دارم که این جنس گران وسرگردان را برای آن مرد نیکوسرشت وپرعاطفه اهدا کنم تا با دستان تفکرش او راازسیاه چال بدبختی بیرون بکشد؛ با آب اندیشه اش ازبی آبی نجاتش دهد؛ با قلم برانش، پای دشمنانش را قلم قلم کند؛ با زمزمه های دلنشینی از حافظ و مولانا، گوش ذوقش را بنوازد؛ برایش آن قدر قصه بخواند و داستان بسراید که به خوابِ بیداری برود.

من حق دارم این سوغات را از دست چرک سرشتان و چرکستانی ها بربایم و برای آن دانشی مرد پاک سرشت بفرستم.

من حق دارم این ارمغان سرگردان را به آن سیاست شناس دلسوز بفرستم. سوغات سرگردان:  "ســــرنـوشت افغانســــــــتان".

 

 

 

 

 

 

 


 

صفحهء مطالب ويژهء بزرگداشت