Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارشــگر: فـــــریبا آتش صــادق

 

 

                                        کــــوی غــربت و کـوه خاطـــرات


با پوزش فراوان از دوستان و همکاران نازنینم و بخصوص سهیلا جان حسرت نظیمی که بخاطر سرما خوردگی شدیدی که دست وپا گیرم شده بود و مدتی را در بیمارستان بسر بردم، نتوانستم گزارش آنشب خاطره انگیز را بموقع در اختیار شما عزیزان بگذارم.

بتاریخ سوم دسمبر به ابتکار و تلاش های پیگیر ژورنالیست موفق، نطاق ورزیده و گوینده بیمانند سهیلا حسرت نظیمی محفل با شکوهی بمنظور تازه کردن یادها و خاطرات همکاران (نطاقان رادیو و تلویزیون) در سالون زیبای آریا در شهر هانور کشور آلمان بر گزار گردید.

همکاران پس از شور و هیجان انتظار از چهار طرف اروپا حضور بهم رسانیدند، در چشمان هر یک برق شادی موج میزد و هر یک بیصبرانه انتظار داشت که چه کسی داخل سالون میشود. صمیمیت فضای سالون را انباشته بود، دوستان یکدیگر به آغوش میکشیدند و با شادی، شوخیهای گذشته را یاد میکردند. آنکه تکیه کلام خاص داشت، تکیه کلامش را تکرار میکردند. آن فضا واقعآ فضای بیمانند بود.

صدای گیرای محترم همایون نوید در آغاز فضا را مملو از طراوت صمیمیت دیرین ساخته بود. او آهنگهای شاد و زیبایی را اجرا نمود که مورد تشویق حاضرین قرار گرفت. بعد سهیلا حسرت نظیمی با دکلمه شعر زیبایی که برای یکجا بودن ها سروده شده بود شیشه انتظار را شکست و به مهمانان خیر مقدم گفت. او شاد باشها و درود های همکارانش را که بنا بر معا ذیری در محفل اشتراک نتوانستند، خدمت حاضرین ابراز داشته و همچنان از عده یی همکاران شان که قربانی دست حوادث شده اند یاد کرد و به روحشان درود فرستاد.

ویژه گی این نشست اینجا بود که هر گوینده با آمذنش روی ستیژ فضای زمان رادیو وتلویزیون وقت افغانستان را نمایه میداد. خبری و یا شعری برای زنده شدن خاطره ها خوانده میشد و همه با همان دید به گذشته به آن گوش میدادند و ازآن لذت میبردند.

محقل رنگ و رونق فضای رادیو تلویزیون افغانستان را گرفته بود و بخصوص هنگامیکه از نطاق با سابقه و موفق، جمیله جان زمان انوری، که در سال 1337 به عنوان دومین گوینده زن در رادیوی افغاستان کار را آغاز کرده بود، خواسته شد تا خاطراتش را از زمان گویندگی قصه کند.

جمیله زمان انوری از محبت سهیلا حسرت نظیمی سپاسگزاری کرد که چنین ملاقات بی نهایت صمیمانه را راه اندازی نمود و پس از بیست و دو سال همکاران عزیزش را ملاقات مینمود.

در جریان خواندن خبری که خانم جمیله زمان انوری خدمت دوستان خواند، وقتی چشمانت را میبستی، گمان میبردی که از رادیوی افغانستان اخبار ساعت هشت شب را میشنوی. همان جمیله جان زمان انوری نطاق مطرح کشور بود که خبر میخواند اصلاً در صدایش تغییری وارد نشده است.

ضمن بیان خاطرات، جمیله زمان انوری یکی از خاطرات دوران کارش را در رادیو چنین قصه کرد: فردای همان روزی که کودتای سپید داود خان بوقوع پیوست، موتر رادیو بسوی کارم میبرد. فضای عجیبی بروی شهر سایه افگنده بود و تعمیر هایی را متوجه شدم که ریخته گی داشتند. دریور را پرسیدم اینهمه چیست؟ پرسشم را با پرسش پاسخ داد که نمیدانی سردار داوود کودتا کرده؟ گفتم: نمیدانم. گفت: پیشتر میرویم، چیزهای بیشتری خواهید دید. وقتی به تعمیر رادیو رسیدیم، دم در را تانکها و زره پوشها گرفته بود. حالت عجیبی به من دست داده بود. وارد دفتر شدم و برایم گفته شد که باید اخبار را گرفته به ستدیو بروم. اینکار را کردم. وقتی به ستدیو داخل شدم، باید منتظر میماندم چون لحظه بعد، سردار داوود بیانیه رادیویی شان را خطاب به ملت ایراد میکردند. موسیقی میهنی در امواج بود و فضای ستدیو و روان مارا رنگ دیگری بخشیده بود. لحظه بعد سردار محمد داوود وارد ستدیو شدند. دیدم که محافظینش در جستجوی چیزی هستند ولی به یافتن آن موفق نمیشوند. یکی از آنها نزد من آمد و پرسید که میتوانم عینک هایم را برای سردار وام دهم؟ من سراسیمه شدم و چه پنهان که نگران نیز. این عینک های ظریف و کوچک من، نشود که از سر بینی داوود خان، شکسته برگردد. اما چاره ای جز پاسخ مثبت نداشتم. سردار داوود بیانیه اش را ایراد کرد، عینکهایم را واپس دادند، نظرش انداختم، سالم بودند. داوود خان وقتی بیرون آمد از من سپاسگزاری کرد و گفت: بی بی فکر کن بیانیه را خودت خوانده ای.

دوستان کف میزدند و میخندیدند، در میان کف زدنها تقدیر نامه ای برای آن بانوی گران ارج و نطاق ورزیده که از جانب مسوولین رادیوو تلویزیون ملی افغانستان میدیا فیلم فرستاده شده بود، توسطه سهیلا حسرت نظیمی تقدیم گردید. که واقعآ دوستان بر ابتکار خانم سهیلا و ارجگزاری تلویزیون ملی افغانستان آفرین میگفتند.

پس از آن گرداننده محفل سهیلا اصغری از محترم نجیب الله شفقیار نطاق موفق دیگر کشور مان دعوت نمود تا خاطراتش را خدمت دوستان بیان دارد.

محترم شفقیار با ابراز شکران از سهیلا حسرت نظیمی ادامه داد : "در مسافه راه، آهنگی از امیر جان صبوری را میشنیدم که از خانه و کاشانه، از همان کابل و آب و هوایش یاد میکرد. ما هم در همان کشور و در همان کابل زندگی زیبایی داشتیم و من بر صداقت وصمیمیت های آن زمان میبالم. جالب است که اگر من هم یکی از خاطراتم را از زمان جمهوری سردار داوود خدمت تان قصه کنم: خوب سردار داوود جمهوری را اعلان نمود و من صبح ساعت شش و پنجاه وپنج دقیقه باید انانس میدادم که: نشرات مانرا با پخش مناجات... و اشتباهاً گفتم سلامٍ پادشاه... و خود متوجه شدم که چی اشتباهی از من سر زد. پس از ختم وظیفه رادیو موتر جیپی دم در منتظرم بود. گفتند: شما را وزیر اطلاعات و کلتور خواسته است.

وقتی نزد وزیر اطلاعات و کلتور آنوقت رسیدم برایم امر نمودند تا دیگر از خانه بیرون نشوم، هر چند اصرار نمودم که انانس قصدی نبود، اما با آن هم برای چند روز خانه نشین شدم که پس از تحقیقات دوباره اجازه داشتم تا انانس بدهم و خبر بخوانم."

پس از ابراز خاطرات، محترم شفقیار خبر دو گانه ای را با سهیلا جان اصغری اجرا نمودند که مورد کف زدنهای بی پایان قرار گرفت.

اینبار از حسن بری نطاق موفق رادیو تلویزیون دعوت شد تا یکی از خاطراتش را بیان دارد. او گفت : "پیش از خواندن خبر با سهیلا جان شفر گذاشتم که اگر یکی از ما اشتباه خواند جزای برایمان تعیین میکنیم، همان بود که در خبر خواندن یکدگر را اذیت میکردیم تا راه جزا باز شود. وخبرهای آنشب خیلی جدی بود. سهیلا جان خبر میخواند و من چند بار موهای دٌم اسپش را کش کردم. اما او با همان جدیت خبر خواند و اشتباهی نکرد اما در نوبت من خنده اش را گرفته نمیتوانست. من دکمه قید آواز را گرفتم و عذر کردم که خنده را بگذارد و باعث جزای فردای ما از جانب ریس نشود.

پس از بیان این خاطره صمیمانه حسن جان بری یکی از اشعار خیلی دلپذیر شاعر نامدار کشور مان محترم سلیمان لایق را به دکلمه گرفت.

از صالحه جان اسحقزی نطاق خوب دیگر کشور مان دعوت بعمل آمد تا از علت نطاق شدنش قصه کند. صالحه جان گفت: زمانی از شنیدن صدای نطاقان رادیو حظ میبردم آنگاهی که پدر و برادرم به رادیوی بی بی سی گوش میدادند و من با خود میگفتم : آیا روزی خواهد رسید که من هم نطاق شوم؟ همان بود که پس از ختم فاکولته ژوزنالیزم کارم را با رادیو آغاز نمودم و اولین روز کاری ام در روز کودتای داوود خان بود که برایم فراموش نا شدنیست.

صالحه جان اسحقزی بیاد آنروز های صمیمانه و شاد خبری را خدمت دوستان بخوانش گرفت.

سخی فرجام یکی از نطاقان ورزیده و خوش آواز کشور مان نیز روشنگر آن محفل خودمانی و صمیمانه بود. او قصه کرد: در حوالی رادیو و تلویزیون میخواستم یکی از دوستانم را ملاقات کنم که از روی مسولیت سری به رادیو زدم.تا چشم مدیر نطاقان بمن خورد، از شادی بال کشید و از من خواهش نمود تا خبر بخوانم چون برای یکی از نطاقان مان مشکلی پیش آمده بود. من که آنروز با لباس محلی ( پیراهن و تنبان ) رفته بودم یکی از دوستان و همکاران سابقه دار کشور مان محترم کبل نکتایی را در اختیارم گذاشت و من با همان پیراهن محلی نکتایی را بسته و خبر خواندم.

وی اضافه نمود که: آخر خبر باید از قیود شبگردی یاد میکردم که اشتباهاً "قروت شبگردی" از زبانم بیرون جست و من بخاطر همان اشتباه سه روز کسر معاش شدم.

محترم فرجام پس از بیان خاطرات شیرین اش جگره صدقه که همیشه ورد زبانش بود و همکاران به آن عادت داشتند چند آهنگی را برای حاضربن اجرا نمود که با کف زدنهای ممتد همراهی شد.

پس از آن نوبت رسید به نطاق پر کار وورزیده کشور که صدایش هنوز هم از طریق امواج رادیوی آزادی طنین افگن گوشهای ماست. بلی منظورم از محترم جان آقا الکوزی است. آقای الکوزی از خاطرات مرحوم لطیف جلالی قصه کرد: زمانهایی بود که موسیقی و خبر همه به صورت زنده پخش میشدند. وقتی نوبت نوازندگان پایان یافت، هنگام خروج از ستدیو پای یکی از نوازنده گان به سیم مایک پیچید و مایک بزمین افتاد. به انانسر اشاره نمودند تا انانس عاجل بدهد، انا نسر هم که دست و پاچه شده بود،انانس داد : هموطنان محترم نسبت تکان برق در برنامه ما سکتگی رخ داد. همان بود که پس از چند لحظه کوتاه از ریاست برق به دفتر مدیر رادیو زنگ آمد وگفت: تمام شهر کابل برق دارد، ناف تان که رفت تکان برق را بهانه میکنید؟

دوستان همه میخندیدند و کف میزندند و همچنان آقای الکوزی برای شادی بیشتر دوستان فکاهی را بیان داشت که خالی از دلچسپی نیست تا آنرا اینجا بنویسم : خانم سر سپیدی سوار بس شد و به راننده گفت : بچیم هر وقت به کارته چهار رسیدی برایم بگو. راننده در هر ایستگاه مثلاً به ایستگاه شاه دو شمشیره اگر بس را توقف میداد، پیره زن میپرسید کارته چهار است؟ راننده میگفت: نخیر مادر جان، هر وقت به کارته چهار رسیدم برایت میگویم، بعد رسید به بریکوت، پیره زن باز پرسید، کارته چهار است؟ راننده: نه مادر جان برایت میگویم. زمانیکه راننده به کارته چهار رسید رخصتی مکاتب شیر شاه سوری، لیسه سوریا و رابعه بلخی فکرش را دگرگون کرده و فراموش نمود به پیره زن بگوید که در کارته چهار است. وقتی کلینر گفت: کوته سنگی، پیره زن رو به راننده نمود پرسید : کارته چهار؟ راکبین بس به راننده گفتند: ببین این زن بیچاره از کجا برایت میگفت که وقتی در کارته چهار رسیدی مرا خبر کن و حال که از کارته چهار گذشتی لطفآ بس را برگردان بسوی کارته چهار. راننده هم که از این کار نا راحت بود بس را بسوی کارته چهار برد و گفت مادر جان اینجا کارته چهار است. پیره زن با عجله تابلیت را از جیبش در آورده بدهن افگند و گفت برو بچیم، داکتر برایم گفته بود وقتی به کارته چهار رسیدی دوایت را بگیر. من در ایستگاه کوته سنگی پیاده میشوم.

دوستان همه میخندیدند و بر شوخی های الکوزی آفرین میگفتند. محترم الکوزی در اخر سخنانش شعری از محترم باری جهانی را با صدای زیبایش دکلمه کرد که مورد استقبال دوستان همدلش قرار گرفت.

بعد نوبت رسید به شفیع کارورز خاوری. کارورز قصه کرد: زمانیکه شاگرد صنف پنجم مکتب بودم جرآت کردم تا خبر مرگ جمال عبدالناصر را برای همصنفانم بخوانم،همان بود که همکلاسان برای معلم جغرافیه قصه کردند و استاد از من خواست تا خبر را دوباره در حضورش بخوانم، صد دل را یکدل کرده خبر را خواندم که معلم ما برایم در امتحان نمره 10 با آفرین داد و همان بود که سمت دهی ام بجانب رادیو و تلویزیون آغاز شد.

شفیع کارورز لیستی را از جیب در آورد که در آن نامهای نطاقان ذکور و اناث از سالهای قبل درج شده بود که در یک هفته کی با کی خبر میخواند و برای همکاران اش پر خاطره بود. مثلاً نبیله همایون کاظم ــ سخی فرجام، سهیلا حسرت نظیمی ـ نجیب شفقیارو....

بعد آقای کارورز به دکلمه غزلی فریبا آتش صادق وهم غزلی از هادی میران که از جانب فریبا آتش صادق به دسترس اش گذاشته شده بود پرداخت که مورد استقبال دوستان قرار گرفت، پس از ختم دکلمه، آقای کارورز از فریبا آتش صادق خواست تا در کنارش قرار گیرد و از خاطراتش یاد کند.

فریبا از روزی یاد کرد که برای اجرای امتحان نطاقی رفته بود و محترم ابراهیم خیل که در آن زمان مدیر دفتر نطاقان بود معاونش آقای همراز را برای گرفتن امتحان توظیف نمود. او گفت: زمانیکه خبر انتخاب شده را بخوانش گرفتم، آقای همراز برایم گفت: دختر دکلمه میکنی یا خبر میخوانی ؟ همان بود که راهم را با دکلمه و پرودیوس برنامه ها با اداره هنر و ادبیات پیش گرفتم.

بعد داکتر حسین که یکی از نطاقان خوب زمانش بود خاطره اش را چنین یاد کرد: صبح وقت در موتر رادیو نشسته بودیم که در جریان راه موتر از حرکت باز ماند و ما همکاران رادیو و تلویزیون موتر را تیله نموده تا رادیو رسیدیم.
پس از آن سهیلا جان نیز یکی از خاطره هایش را قصه کرد: موتر رادیو دیر رسید و من که عجله داشتم باید خود را زود به استدیو میرساندم. زمانیکه راننده، موتر را جلو درب رادیو و تلویزیون نگه داشت بمن گفت؛ بدو که ناوقت است. من هم دویده دویده خود را به استدیو رساندم، وقتی باید برنامه روز را معرفی میکردم، نفسم سوخته بود و کلمه یی هم به زبان آورده نتوانستم و درس بزرگی گرفتم که هنگام رفتن به سوی ستدیو باید هرگز دویدن نگیرم.

محترم صفی الله ابراهیم خیل نطاق پر کار رادیوی دویچی ویلی خبری خواند و فکاهیی گفت: معلم به شاگرد گفت: یک جمله بگو که در آن اسم یوسف، سمیع، قدوس و کریم بکار برده شده باشد.

شاگرد گفت: یوسف، قدوس و کریم مکتب رفتند.
معلم پرسید: سمیع چی شد ؟
شاگرد گفت : سمیع کار داشت نرفت.

بعد محترم عثمان علیم با دکلمه شعری خاطرات آن زمان رادیو و تلویزیون را گرامی داشت. او از گرد آمدن همکاران شادی اش را بیان نمود و آرزو کرد که چنین شبها تکرار شوند.

محترم لطیف کبل که در آنشب بخش فلمبرداری را بعهده داشت خاطراتی را یاد کرد که هریک از نطاقان او را پدر خاطره های رادیو و تلویزیون مینامیدند. او که از سال 1343 هجری کارش را با رادیو آغاز نموده بود.چنین گفت: آنزمان که مامور تخنیکی رادیو بودم و رادیو مربوط به وزارت مخابرات میشد، برای باز سازی و ارتباط بهتر رادیو با مخابرات روی کیبل ها در قسمت مطبعه کنونی کار میشد و برای من وظیفه دادند تا از قطع و وصل ارتباط رادیو با مخابرات خبر بدهم و در همانجا برای مدتی خیمه ای برایم اختصاص دادند. شبی که ارتباط محکم بود و ریس رادیو میخواست از موفقیت و انجام درست وظیفه ام خبر بگیرد، تیلفونی زنگ زد. من ازینسو گفتم: کبل هستم. ریس رادیوی آنوقت گفت : چی بد میکنی ؟ دوباره زنگ زد: من باز هم گفتم، صاحب کبل هستم در سر کیبل. او سخنانم را شوخی پنداشت و خواست جزایم دهند، تا برایش توضیح داده شد که نام من کبل است و بالای کیبل وظیفه دار هستم، من بیچاره را شناختند.

پس از آن نوبت رسید به نطاق موفق و هنرمند خوش آواز مان محترم حسین انوش، او از خاطره هایش از زمان نطاقی یاد کرد و چنین گفت: در هر زمان بهانه گیری های وجود دارد و من هم که در آن زمان نطاق بودم، یکی از مسوولین میکوشید صحنه ای کار را برایم تنگ سازد و بهانه اش همین بود که میگفت: در خواندن آهنگ مشکل ندارد اما در خوانش خبر لهجه هراتی دارد. در زمان سردار داوود مرا به همین دلیل مدتی از کار دور نگهداشتند و پس از امتحانات در رادیو محترم سلیمان لایق شاعر، نویسنده و رئیس رادیو در آنزمان امر نمود تا دوباره بکار آغاز نمایم.

اینجای محفل دیگر همه هوش و گوش به سوی انوش بود. محترم انوش درب آهنگهایش را از این غزل باز کرد : شیرین عمر چه تیریژی دریغه دریغه که مورد بدرقه بی پایان دوستان قرار گرفت. او از زنده یاد حًلاند یاد کرد و آهنگ دلپذیر اورا با صدای دلنشینش اجرا نمود. محترم انوش در همان جریان از همسر مهربان و رفیق خوب سهیلا جان محترم داکتر فرید حسرت نظیمی خواست تا از خاطرات اش را برای دوستان حکایت کند.

داکتر فرید حسرت نظیمی چنین گفت: من هم علاقه داشتم نطاق شوم و همین استعداد را در خود میدیدم، چند باری به همسفر زنده گی ام سهیلا جان این موضوع را خاطر نشان ساخته بودم، ولی هر بار برایم میگفت، نطاقی کار ساده نیست و تو از عهده اش بدر شده نمیتوانی. روزی در خانه بودم که سهیلا جان زنگ زد و گفت: امروز آخرین روز امتحان نطاقی است، لطفآ خود را زود تر به رادیو برسان. من هم شتاب زده، دویده و نفس سوخته خود را به محل امتحان رساندم. وقتی پشت مایک قرار گرفتم همکاران سهیلا جان به بهانه ای می آمدند و میخواستند شوهر همکار شان را ببیننند، من هم با خسته گیی دویدن و هم تحت تاًثیر رفتن همکاران سهیلا جان و هم امتحان، امتحان را سپری نمودم که در نتیجه برایم گفتند در خواندن خبر لهجه داری. اما اگر از وظیفه کنونی و برنامه تلویزیونی ام یاد کنم برایم جالب تر است. قرار بران شد تا برنامه طبی ام را که اکثریت دوستان تماشا میکنند پیش ببرم. در یکی از برنامه ها که زنده پخش میشود، باید به تیلفونهای هموطنان جواب بگویم. یکبار متوجه شدم که پرودیوسر از استدیو خارج شده نه زنگ تیلفونی است و نه ارتباط هموطنان. من چهل دقیقه پی هم بدون آماده گی قبلی، برای هموطنان معلومات طبی میدادم و صحبت میکردم. با خود گفتم : وقتی از عهده این برنامه موفقانه بدر آمدم دگر هراسی از کمره و میکروفون ندارم.

حاضرین برای داکتر موفق و با پشتکار مان کف زد ه و آرزوی موفقیت بیشتر نمودند.

محترم انوش آن محفل با شکوه را با اجرای آهنگهای دلپذیر و یاد استادان موسیقی کشور شکوهمند تر ساخت. او از جوانی بنام نبیل عالمی خواست تا چند آهنگ اجرا نماید. واقعآ محترم انوش میدانست که نبیل عالمی زیبا میخواند.
نبیل جان عالمی که در دنیای غربت جوان شده، آهنگهای دلپذیری را بزبان شیوای پشتو و دری اجرا نمود که مورد تشویق حاضرین قرار گرفت.

باید گفته آیم که برنامه آنقدر صمیمانه و خود مانی بود که یکی از خواهران هموطن مان بنام مستوره جان علاقه گرفت تا با آواز دلپذیر و گیرایش به گرمی محفل بیفزاید.

آنشب تا ساعت شش صبح با آواز گیرای انوش گرمای خاصی داشت. با سپاس بی پایان از سهیلا جان حسرت نظیمی که در کنار کار های موفقانه اش توانست دوستان و همکارانش را در کنار خود داشته باشد.

()()()()()()

3.12.2011
هانور آلمان

 


 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول