Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    

تا در چه بهاری گل من واشده باشی
ما گم شده باشیم، تو پیدا شده باشی

من منتظر مانده به صحرای تو باشم
اما تو روان جانب دریا شده باشی

در خواب هم این نیست میسر که ببینم
از آن من بی سر و بی پا شده باشی

دنیای من آیینه شد از شدت شوقت
وقت است در آیینه تماشا شده باشی

امروز گل سرخم! از آن دگرانی
آیا رسد آن روز که از ما شده باشی

بر حسن خود آنگونه که از خوی تو پیداست
شک نییست که آگاه تر از مان شده باشی

واشد لبش و گفت سلامی به من آن ماه
ای بخت فروبسته مگر واشده باشی

شب هفتم جدی 84 - کابل


تورا بهار

تو را بهار و مرا گلشن آفریده خدا
تو را روان و مرا هم تن آفریده خدا

من و تو سیب دو نیمیم نیم ما مردی ست
و نیم دیگر ما را زن آفریده خدا

مرا برای تو اما تو را... نمی دانم
برای دشمن من یا من آفریده خدا

مرا که عاشقم و عاشقی ست پیشه ی من
فقط برای همین یک فن آفریده خدا

o        مرا برای ستم دیدن از تو در همه حال
تو را برای ستم کردن آفریده خدا

شب هفتم جدی 84 - کابل




دو سرنوشت

فرا گرفته وجود مرا عدم باشد
دمی که با تو نباشم مرا چه دم باشد

به جز خیال به چیزی نمی شود مشغول
دلی که عشق نهاده بر آن قدم باشد

به صورت تو نظر کردنی مرا کافی ست
زیاد در نظر آید اگرچه کم باشد

دو سرنوشت به انگشت کاتبان قدر
اگر به لطف خدا خورده یک رقم باشد

اگرچه خط من و تو موازی اند، امید
به وارسیدن خط های ما به هم باشد

بیایی و نشناسی مرا که بر سر من
در انتظار تو باریده برف غم باشد.

 

 

 

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول