Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هادی میران

 

 

 رستوران

تعارف میکند این رستوران صرفن غذای تلخ
به جای ویسکی و ودکا، یک لیوان چای تلخ

صدایی در رگ بیمار یک گیتار می پیچد
در اکران می رود یک فلم از یک ماجرای تلخ

به روی میز، غیر از استخوان سگ نمی بینی
که افتاده است از لبهای یک آدم نمای تلخ

ورق می بندد اما سرنوشت دستهای من
میان پوشه ی قرمز، سر میز خدای تلخ

حنا همسایه ام میگفت " آخر زندگی یعنی:
شکستن درمسیر آرزوها با صدای تلخ

خوشا اما به حال روشن گنجشک های شهر
که می خوابند روی سیم حتی درهوای تلخ"

**
من و همسایه ام در یک سفر تکرار میگردیم
حنا با ویسکی و ودکا و من با زخمهای تلخ

6 جولای 2010

 


امید

تو جاری میشوی در پرده های سبز خواب من
به مرهم میرسد زخم سپید اضطراب من

چنان در ذهن من پیچیده ای ، حل میشوی هردم
میان استکان قهوه و لیوان آب من

تو اما درحصار تلخ آن زندان که می چرخی
کبوتر می تپد در شعله های التهاب من

میان جنگل تنهای ات گل میکنم اما
تو جاری میشوی در تار خونین رباب من

**
ترا تا قله های روشن مهتاب خواهد برد
ارادتمند تو، دیوانه ات یعنی جناب من

1/1/ 2011 گوتنبورگ ـ سوئد



تعهد
زمستان می وزد بگذار تا در محضرت باشم
هوا آشفته است و برگ سبز باورت باشم

تعهد میکنم تا دوردست آرزو هایت
برای پرگشودن بیمه ی بال و پرت باشم

ترا از کوچه های جاهلی تا جاده های ماه
به پرواز آورم گلهای گیج چادرت باشم

نوشته سرنوشتت را "نبرد شیشه و آهن"
ببین آماده ام تا مرز جان همسنگرت باشم

ببین آماده ام تا در حجاز عاشقی حتا
تو رب النوع من، من سالها پیغمبرت باشم

شهامت کن که در آیینه ی بالشت رویایت
سری سرگرم پروازت غرور بسترت باشم

13 دسمبر 2010 گوتمبورگ سوئد

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول