Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رحیم غفوری

 



              گزارش برنامه بزرگداشت از مقام بانوی شعر داکتر حمیرا نکهت دستگیر زاده
                                                     در استکهلم سویدن

 

 

   
                        شب انسی با جمعی صاحبدل

ساعت نزدیک 4 عصر بود. نقش بدیع غروب ، آرام آرام در غرقاب شب فرو میرفت و ظلمت، زلفان تارش را بر آسمان شهر می پراکند. در گوشه ء از شهر استکهلم، سالنی مالامال از حضور یک جمع مشتاق به ادب و هنر بود که گروه گروه و دسته دسته بداخل میامدند. علی الرغم هوای سرد بیرون و آنهم در آغاز ماه نوامبر، گرمای عجیبی در داخل سالن وجود داشت. گرمایی آشنایی، گرمای محبت و گرمای صفا.
شور و حال خاصی در آن فضا موج میزد.

در داخل سالن، سه عضو کلوب که بیشتر به چشم می آمدند، یکی داکتر همایون مروت سینماگر مطرح کشور بود که برای آنکه لحظه های بی تکرار آنشب از دست نرود ، پشت کامرهء فلمبرداری ایستاده بود و منتظر شروع برنامه و دیگر فرید اروند شاعر بادرد بود که کامرهء عکاسی را بدست داشت تا لحظه ها را شکار کند و جاودانگی ببخشد. و همچنان هارون سعید در گوشهء ستیژ آرام نشسته بود و با دو کامپیوتر و سیستم صدا مشغول بود تا نوای موسیقی را با صدای شعرا بیامیزد و فضا را شاعرانه تر بسازد. ظاهر آفشار، فتاح غفوری و ناصر سکندری نیز نزدیک ورودی همچنان به مهمانان تازه وارد خوش آمد می گفتند. مشتاقان هنوز هم افزوده می شدند.

 

نور کمرنگ سالن از سوی و درخشش چهره های سترگ ادبی کشور از طرفی، بر سنگینی و عظمت محفل آنشب افزوده بود. هر کسی از در وارد می شد، ناگهان توقف کوتاهی می کرد چون در اولین نگاه چشمانش به داکتر لطیف ناظمی، داکتر صبور سیاهسنگ، استاد نصیر مهرین، شبگیر پولادیان، داکتر حمیرا نکهت دستگیر زاده، شریف سعیدی، داود سرخوش، صنم عنبرین، شکر الله شیون، شهباز ایرج، هادی میران، می افتاد. شرکت کننده گان هنوز بر جای خود قرار نگرفته بودند که بوضوح با نگاههای مشتاق و پرسشگر ، مسولین برنامه را می پاییدند که چی وقت این محفل انس آغاز می یابد؟

بالاخره انتظار ها به پایان رسید مجریی برنامه پشت تریبون قرار گرفت و اینجا بود که حادثهء باور نکردنی دیگری بوقوع پیوست اینکه آغاز گر برنامه و گرانندهء آن، هنرمند پر آوازهء کشور ، داکتر اسد بدیع بود؛ لذا از همان آغاز حال و هوای دیگری بر محفل حاکم شد.
او قبل از هر چیزی با این شعر آغاز کرد:

بیافروزید جانم را اگر از عشق ویرانید
اگر آتش بدوش و گر نیی از این نیستانید
برون آرید جانم را از این بی همصدایی ها
اگر دریا تبارانید اگر موج خروشانید
غمی بر شانه هایم اسب میراند جلو دارید
اگر در راه خورشیدید اگر چابکسوارانید
بمن آرید صبحی را که لبخندش پر آزادیست
و از عشقم کلید آرید اگر بشکسته زندانید
اگردر مرگ پنهانست آن فردا بهشت من
عطا تان بر لقا تان باد اگر فردوس دارانید
شکوه باورم را جنگ میدزدد بنام حق
خدایم را بمن آرید اگرآنسوی شیطانید


 

اسد بدیع مثل همیشه با لبخندی بر لب و دلی پر از شور، با سلام گرم و خوش آمد گویی مالامال از صفا و صمیمیت به تک تک نویسندگان و شعرای مهمان و حضار مشتاق، فضا را غرق هارمونیی کلام شیرینش ساخت.

دیگر تنها چیزی که حضار نشسته بر چوکی ها و ستیژ سالن را از هم جدا می کرد، فقط چند قدم فاصله بود ورنه حاضرین با سکوت شاعرانه شان، و اسد بدیع با شعر و سخن، همصدا و همنوا باهم، آهنگ فرهنگ و ادب را زمزمه می کردند.

این همنوایی با پخش زندگینامهء حمیرا نکهت دستگیر زاده که به طرز زیبایی با تصویرهای دوران کودکی، جوانی و تا این دورهء از عمرش ترتیب و تنظیم گردیده بود، به اوج خود رسید.

 
                                    

                                       زندگینامهء حمیرا نکهت دستگیر زاده        


استقبال گرم و پر شور مردم که گویای احساس قدر شناسانهء آنها در مقابل این شاعر بادرد شان بود، گرمای محفل را چند برابر ساخت. هنوز کف زدن ها به پایان نرسیده بود که صدای استاد واصف باختری این شاعر و ادیب بزرگ وطن، که از آنسوی قاره ها بگوش میرسید، فضای سالن را با عطر ادب خوشبو ساخت. او از حمیرا گفت و احساسات شاعرانه و شعر های بلند و شخصیت والایش.

                                            
                                                      متن پیام


اسد بدیع از اولین سخنران، همزبان و همفرهنگ ایرانی آقای مازیار قویدل دعوت نمود تا به ایراد سخن بپردازد. او مقل همیش با دیدگاه وسیع و فرامرزی اش، سخن از همدلی و همنوایی ها و تاکید بر مشترکات فرهنگی داشت.

   
                                                        متن سخنرانی

سخنران دوم ژورنالیست و مترجم پرکار آقای صدیق رهپو طرزی بود که بر روی جایگاه آمد. ایشان راجع به پیشینهء شعر در حوزه فرهنگی ما صحبت را آغاز کرد، آقای رهپو در ادامه به شعر و خصوصیات مختلف آن پرداخته و در آخر رشته سخنانش را به مجموعه شط ابی رهایی گره زده طرح ها، سمبول ها، تصاویر، رنگ و فضا را در آن مجموعه برکشید.

  
                                                          متن سخنرانی


در این نوبت از استاد نصیر مهرین، دعوت بعمل آمد تا به سخنرانی بپردازد. استاد مهرین مثل همیشه که زوایای تاریک تاریخ ما را با تحقیقات عمیق خود روشن می سازد، در مورد زندگی ادبی و علمیی خانم نکهت نیز از همان روش ارزشمند کار گرفته بود که فهرست کلیه نوشته های چاپی ی خانم نکهت در مطبوعات چاپی و انترنتی را بخوانش گرفت.

     
                                                           متن سخنرانی


شریف سعیدی چارمین سخنران محفل بزرگداشت بود. این شاعر مطرح کشور که همواره کلام بلندش را با طنزی دلنشنینی همرا میسازد، فضا را با سخنان خود حال دیگری بخشید. او در آغاز از آشنایی اش با داکتر حمیرا یاد کرد و با اشاره به سخن استاد باختری که حمیرا شعر آتشین دارد، واژهء آتش را در شعر های حمیرا برجسته ساخته و با لاخره در مجموعه اخیرش ( بدور آتش و دریغ) نشان داد و آن را به شعله های مانند ساخت که سایه ما زنجیری ها را بر دیواری غار منعکس می کند و هم را برون رفت از آن غار را نشان مان میدهد به بیرونی که در آن خورشید می تابد. او در ادامه هر چند مشخصا به تجزیه و تحلیل شعر و سخن خانم نکهت نپرداخت، اما بطور کلی به جایگاه ارزشمند زن در ادبیات فارسی اشاره کرد و مثالهای روشن و دقیقی را ارایه داشت .......

   

داکتر لطیف ناظمی چهارمین سخنران بود که بر روی جایگاه آمد. و گویا از سی سال سخن را برای آنشب نگهداشته بودند. ایشان از خاطرهء اولین سروده های دختر جوانی بنام حمیرا در شهر هنر پرور هرات آغاز کردند تا تجزیه و تحلیل دو مجموعه شعری او در زمانی که دیگر حمیرای جوان داکتر ادبیات است و در گلستان ادب کشور درخت پربار.

  
                                                         متن سخنرانی


وقتی صحبت های مبسوط داکتر ناظمی، درباره حمیرا به پایان رسید شور و حال محفل به اوج رسید داکتر حمیرا از جایش بلند شده و به پیشواز داکتر ناظمی رفته بود. و به رسم احترام دست داکتر ناظمی را بوسید.

بخش پیامها آغاز شد و در اول، پیام سرپرست کلوب قلم افغانها داکتر محمد اکرم عثمان ، این نویسنده و داستان نویس شهیر کشور توسط نگارنده بخوانش گرفته شد.

                                               
                                            متن پیام داکتر محمد اکرم عثمان


در زمانیکه پیام های این شخصیت بزرگوار دنیای ادب و علم کشور پخش می شد، حمیرا نکهت که بر عکس در ردیف دوم، لابلای مردم و در پهلوی همسر، دختر و پسرش نشسته بود حال و هوای دیگری داشت.

  

اسد بدیع ضمن تشکر از پیامهای رسیدهء نویسنده گان و شعرای کشور ، یادآور شد که پیامهای ، کاندید اکادمیسین اعظم سیستانی، طنز نویس مطرح کشور احسان سلام، نویسنده گرانقدر آقای حیدر یقین، و ژورنالیست پرکار آقای موسی عثمان بدلیل ضیقی وقت، در صفحه فردا منتشر میشود و پس از آن از خانم فریده زیرک مسئول انجمن اجتماعی افغانها در استکهلم و خانم جلیله رشیدی یکی از نویسنده های افغان در شهر اپسالا که دعوت نمود تا پیام های خود را بخوانش بگیرند.
 

                                          
                          متن پیام کاندید اکادمسیسن اعظم سیستانی
 

                                        
                                 متن پیام احسان سلام



   

   

در حالیکه سه ساعت از شروع برنامه می گذشت؛ اما عظمت محفل گذشت زمان را از یاد برده بود. اسد بدیع از حمیرا نکهت دستگیر زاده دعوت نمود تا بر روی جایگاه بیاید و بخش اول را به پایان ببرد.

    

حال حمیرا عجیب بود. اشک شوق، سپاس و حیرت از کلام و چهره اش جاری بود. عقد راه گلویش را بسته بود و با آنهم که به سختی صحبت می کرد، از همه یک به یک سپاسگزار ی نمود. و در پایان صحبت های بسیار کوتاهش، اسد یدیع در پهلویش قرار گرفته و اعضای کلوب را بر روی جایگاه دعوت نمود. انجنیر عبدالفتاح و ظاهر افشار در حالیکه یکی کتابی و دیگری دسته گلی بدست داشتند، روبروی خانم حمیرا قرار گرفتند. کتاب از کسی دیگری نبود. سومین مجموعهء شعر خانم حمیرا نکهت بود که زیر نام بدور آتش و دریغ، به همت کلوب قلم افغانها به زیور طبع آراسته شده بود، که اولین نسخهء آن به خود شاعر اهدا شد و بعد ظاهر افشار، دسته گلی زیبای را به خانم نکهت تقدیم نمود.
   

و پس از آن صف طویلی از مردم برای گرفتن کتاب بدور آتش و دریغ شکل گرفت که توسط کلوب برای همه اهدا گردید و در بین شور و هلهله حضار، قسمت اول برنامه به پایان رسید و برای مدت سی دقیقه تفریح اعلام شد.

    

اما گویا کسی هوای تفریح کردن نداشت چی همه در گوشهء دیگری سالن دوباره صف بسته بودند تا کتاب های شعر خود را با امضای حمیرا نکهت زینت ببخشند.

  

قسمت دوم برنامه به سخنان شاعر و نویسندهء خوب وطن آقای شبگیر پولادیان آغاز گردید. ایشان در نخست راجع به شعر و جایگاه شعری خانم نکهت می پردازد. کار خاصی را که ایشان انجام دادند نشان دادن صدا، فریاد و آواز در سروده های چاپ شده در مجموعه شعر غریب غربت بود. آقای پولادیان در جریان صحبت بلندشان در حالیکه به یک آرامش خاصی سخن می گفتند، با ارائه تصاویر ناب و زیبای، افق های معنایی صدا را در شعر حمیرا بازگو نمود..

    
                                     متن سخنرانی آقای شبگیر پولادیان


آقای پولادیان در پایان با خوانش دو شعر زیبای خود بخش شعر خوانی را آغاز نمودند

آسمان لرزاند از آوای تلخ خاک تندر های قلب من
می شکافد گوشک های خاک آتشناک تندرهای قلب من

از صدای وحشی طوفان نترسد باد در دامن بپیچاند
زورق توفنده بر دریا هیبتناک تندرهای قلب من

زخمه بر بیداریی شب میزند مشتی که شوراند تمام شهر
انفجار درد خاموش زلال پاک تندر های قلب من

تا هزار و یک شبی افسانه افسون می کند شهر هزار آوا
عشق می خواند چنین بیباک تندرهای قلب من

یک کسی خو کرده در تنهایی خود کوهسار دور افتاده
یک کسی ره میزند در خویشتن چالاک تندر های قلب من

یک کسی در میزند سر گشتگی را با سر انگشتان خون آلود
یکی کسی نی می نوازد سخت اندوهناک تندر های قلب من

تام تام دوردستی وحشی تنها ترین طبال جنگل هاست
این سیه مست شراب تابناک تاک تندر های قلب من



درفشان خون

از آن برج وباروی آتش گرفته
درفشان خون می فرازند
درفشان ِ رقصنده در تندباد جنوب
پرافشان به شط شفق های خونین جگر
درغروب
درفشان تابیده از دوزخ ِ
پرجنون می فرازند
ز درگاه تلبیس ابلیس
رسیدند دوزخ به دوشان
تب آلوده گان تبار تباهی وتاراج
فریب وفسون می فرازند
سواران بی سر
زگرداب سردابه ها سرکشیدند
تمامیت کشتزاران تاراج را
ملخ های موذی به غارت نشستند
حریم دیاران به بیغوله ی بیکسی ریختند

به پایانه ی خط غربت
به پایانه ی خط فقر
تمامیت سقف آواره گی را
ستاره ستون می فرازند
چه طوفان ویرانگری
فراز آید از وادی مرگ وغم
واز وادی مه گرفته
سراسر پر ازدود ودم
سراسر پر از سرب داغ ستم
فرازای خاکستر ِ رفته بر باد من
مه ی قیرگون می فرازند

نماندند یک لحظه آرام گیرم
در آن خلوت بکر مهتابی دور دست
مه ی من بکشتند
موشک پرانان مست
وبرتنگ طاق مزارم کنون
چراغ ِ نیؤن می فرازند
سر سرفراز مرا
که می رفت گاهی فراتر


زکوهان خارای کوه
یکی نعش پوسیده در مومیای عفن
فرومانده در چاهسار قرون می فرازند

ازین معبد پر ز اشباح آویخته
از صلیب جنایت
چه آوای تلخی فراز آید از پرده ی وحشت انگیز
مگر باز دستان رامشگر کهنه کار
غریوای جادویی ارعنون می فرازند ؟!

هم از روم وزنگ اند
همه کور وکر
سواران مغرور با نام وننگ اند
قبا پوش وچرمین کمر

به گلگشت آتش
شتابان رسیدند آتش فروزان قرن
دهان های آتشفشان های بلعیده شهر خراب مرا
به چشمان آتش پرست "نرون" می فرازند
از آن برج وباروی آتش گرفته کنون
درفشان خون می فرازند . . .


شریف سعیدی دومین شاعری بود که با همان لبخند و شادیی همیشگی پشت تریبون قرار گرفت و با خوانش چند غزل زیبایش فضای بخش دوم را شاعرانه تر ساخت.



حرف های عجیب
 
ریش خود را تراش کن بابا بوسه با سیم خاردار مزن
ایگگ خاردار خشکت را بر تر چهره بهار مزن
کفر گفتی عزیز کوچک من! ریش خود ریشه مسلمانی است
کودکی! کوچکی ونادانی! کفر را کودکانه جار مزن
روی خود را ببند باچادر بی صدا پا گذار تا دم در
دستکش دست کن شباروزان با سرانگشت خود سه تار مزن
حرفهای عجیب می شنوم حرفهایی که من نمی فهمم
من وتو هردو آدمیم پدر! این چنین خویش را به دار مزن
من وتو نیمه های یک سیبیم من وتو بالهای یک گُلسر
من وتو نیستیم اعرابی سخن از گور وسنگسار مزن


دست بند

الف با را نخوان دیگر کتابت را ببند ای زن
قلم را خم کن وخم کن که گردد دست بند ای زن
خطاب اقرا آمد نه خطاب اقرایی از رب
به تکلیفت عمل کن چشم هایت را ببند ای زن
تو را اندیشه جان وجهان بیهوده است آری
برقص آرام در آینه بر فرش پرند ای زن
تو زیبایی که مثل کبک دایم در قفس باشی
بخوانی صبح وظهر وشام پیش من بلند ای زن
مبادا از قفس بیرون پری ای کبک خوش آواز
که از چنگال ودندان پشک یابی گزند ای زن
تو در بیرون به رنگ کله قند زیر بارانی
بمان در استکان چای من ای شیر وقند ای زن
خریدار تو یم نه دشمن جان تو ای بانو
خبر داری که می ارزد تن وجان تو چند ای زن؟
سرشام است بوی قابلی می آید از حرفت
بیاور چای تلخ وپسته هایت را بخند ای زن
مرا در سینه ات چون نقش در سنگی بکن آری
بیاویز از کلامم در دوگوش خویش پند ای زن


واسکت انتحاری

دوچشم سرمه پر قندهاری ات زیباست
دو گونه تر وسرخ مزاری ات زیباست

مرا ببند به رگبار تیر مژگانت
بکار زخم وببین زخم کاری ات زیباست

توقصر آینه ام را خراب خواهی کرد*
در این مسیر تویوتا سواری ات زیباست

به روی سینه تو بمب دستی بیتاب
چقدر واسکت انتحاری ات زیباست

دویده خون من وتو به جان یکدیگر
به روی کشته من خون جاری ات زیباست
نه خون جاری ما یخ نمی زند هرگز
تو رود خون منی بی قراری ات زیباست

**
من وتو هر دو شهیدان زنده عشقیم
شهید من دل من! پایداری ات زیباست


کبک (1)
 
شکسته است قفس را وگرم پرواز است
دومسته* کبک وبه تعقیب او دوتا باز است

نشسته بر سر سنگی ومست می خواند
در آسمان دو عقاب بلند پرواز است

پریده از سر سنگ آمده لب چشمه
نشان تازه برای تفنگ سرباز است

زچشمه پر زده روی درخت ودیده که باز
دو مارمنتظر یک دریچه آواز است

زشاخه پرزده تا ابتدای پروازش
قفس نو است وکمی تنگ تر درش باز است

 
شهباز ایرج سومین شاعری آنشب بود که به روی جایگاه آمد او با خوانش چند دو بیتی و دو غزل زیبا حال و هوای محفل را دگرگون ساخت ...

  

علف روییده ام باران من باش
گل زردی شدم گلدان من باش
اله ای عاشقی ها شاعرم کن
حمیرا نکهتی در جان من باش

پس از این بار ما و شانهء ما
دل ما و غم ویرانهء ما
چراغ خانهء همسایه هرگز
نمی سوزد برای خانهء ما

از این وحشت همه گشته فراری
یکی مانده به حال سوگواری
یکی هم رفته تا ملا شود لیک
شده یک بمگذار انتحاری


ترا آن می فرسوند می خرد این
و یا می بازد آن و می برد این
مکر ای آشیان صاحب نداری
که تا آن می نشیند می پرد این

مکن تحقیر دیگر کشورم را
کم از آتش مدان خاکسترم را
که می خواهم میان دشمنانش
بگیرم اندکی بالا سرم را


غزل

می بینمت بار دیگر ای آرزو ای آرزو
از کوچه در حال گذر ای آرزو ای آرزو
تا که سلامت می کنم می گوییم تو کیستی
می گویم آن گم در سفر ای آرزو ای آرزو
بی باورانه راه خود را پیش می گیری و باز
می بینمت دور از نظر ای آرزو ای آرزو
در می زنم تک تک تتک با دلهره با وسوسه
می بینیم از لای در ای آرزو ای آرزو
دور از تو دیوانه شدم هزیان نویسی می کنم
هر روز و شب با چشم تر ای آرزو ای آرزو
ای ارزو شکی ندارم خسته ای شکی نداری خسته ام
تو از وطن من از سفر ای آرزو ای آرزو


غزل

یکی فرسته نبود و یکی نبود آدم
بدل به نفرت بسیار شد محبت کم
محبتی که تو آن را گنا می خواندی
محبتی که من آنرا یگانه چارهء غم
مرا تو لایق آن عاشقی ندانستی
که برگزیده ترین رنج بود در عالم
ادامه میدهم این سالهای دوری را
که بی وجود تو خو کرده ام به بوی عدم
اگر چه تلخ ولیکن قبول باید کرد
خدا نصیب نکرده من و تر ا باهم


شهباز ایرج دومین شاعری بود که بنوعی به موضوع انتحاری در سروده هایش می پرداخت و اتفاقا مورد استقبال حضار قرار گرفت، تا ببینیم که تا پایان امشب چند نفر از شعرا به این موضوع می پردازند. به اعتقاد نگارنده این شگرد غیر انسانی ( حملات انتحاری) که بیشتر برای عاملان جهانی جنگ که به ظاهر یونیفورم مبارزه با تروریزم را به تن دارند، در فلسطین، عراق و حالا در افغانستان استفاده دارد تا برای دفاع از اسلام و آزادی مردم افغانستان و شعرای ما این واژه را ماندگار میسازند، خیر بگذریم که از حال و هوای شب شعر خارج نشویم.

   

چارمین شاعر آنشب شکر الله شیون بود که از فرانسه عزم اشتراک در آن شب انس را نموده بود. گویا شعر واسکت انتحاری شریف کار خودش را کرده بود چون آقای شیون هنوز پشت تریبون قرار نگرفته بود که با سروده ء در همان حال و هوا شعر خوانی خود را آغاز نمود

بر سرخ و سیاه و سبز دلشاد شدی
گه طالب وائتلاف و گه خاد شدی
هر رنگ مرا رنگ دگر بشکستی
ای چرخ فلک تو هم خلیلزاد شدی

بر کوزه زنی صدا چنین میاید
بوی نفس روز پسین میاید
باور کن و جمع خردجلان بنگر
یگ چند بچنگ گلبدین میاید



هـــــــــــــذيـــــــــــان

سالـــــها شـد نيســـــت چوپــاني بــــه ره
گوســــــفندان منتــــظـــــر انــــــــــدر دره
سالـــــها شــد در هـــواي گرگ و ميــــــش
مار گون مي چـــرخـــم از غـــم گـــردِ خويش
چون هــــوا گــويد که اينـــک شب رســـد
از فشــار اضطــرابـــم تــــب رســـد
غربت و شب ! آه ! سياه است و سيــاه
من بــه هذيــــان مي بــرم هـــر شب پـنـاه
غربـتم گـــرگ است و من ميشــم کنـــون
شب چــو آيـــد ميش مي گــردد زبــــــون
سالـــها شد گـــرگِ غــربــــت مــــي درد
شــــام ديـــگر ميش ديگــــر مـــــي بـــرد
همچنيــــن بس شـام هــــايي رفته اســت
گرگ مي دانــــد که چـوپــان خفـــــته اســت
از بغـــل اي دوســـتان ، دســـتان کشــــيد
هـــاي هـــاي و نعــــره چـوپــان کشـــــيد
دوســـتان بهـــــر خـــدا جـــانــم دهـــــيـــد
يک شــبي پيــغــام چـــوپـــانــــــم دهـــــيـــد
يک شبـــي يــــادِ شهـــيدِ خســـــته اي
ميش گــوني لـــيک عــاشق رفتــه اي

هــــمـــوطن يـــار غـــريبــت را ببــــخــــش
ميش گفـــتم گر شهــــيدت را ببــــخـــــش
غـــربتِ کابـــوس گاهـــم کشـــته هـــوش
از ورايـــش دم بـــه دم پــيچــــد به گوش
هــــر شبـــم مــوج صــداي خنـــده يــــــي
روح ســـر گــــردانِ غـــاشق مـــــرده يــــــي
روح از فــــرطِ جـــنون قـــهقــــه زنـــــان
آيـــــت الکـــــرسي مـــرا وردِ زبــــــان
روح مي خـــنــدد پــس در هـــــر شـــبم
من تـــمام شــب بود جــــان بـــر لبم

داســــتانِ روح و من کـــــوتـــاه نـــيسـت
ليـــک شوق گفتــــن آن آه نيــــست

يک شبــي با صـــد هــزاران اضــــــطـــــراب
چـــشم بسته، روح را کـــردم حطــــاب
گفتــمـــــش : رو خلـــوتــــــم را بـــاز ده
گفــت: يک دم عــــشق را آواز ده

عشــق ، گمگشـــــته ، ســراغـت را بــــده
شـــب شکــن ، امـــشب چـراغت را بـــده
گـــــور ســـردِ اضــطــرابـــم مــــي خــــورد
گـــــرمــي آغـــوش داغـــــــت را بـــــــده
بو ز مـــکر شـــب ســرشـــتانِ وطـــــن
گـــر بــرم ، خــواهــي ، دمـــاغــــت را بـــده

عــــشق نـــا پــيدا و دادم بــــي جـــواب
روح مـــي افــــرود بــر مـــن اضـــــطـــراب
گفـــت آخــر مي نتــرس ، ميشـــم چو تو
دل غـــمين تــــر از شــبِ پيـــشم چو تو
گفـــتمش آواز من بشــــکســــته اســـت
تــا بــه گـوش عـــشق هـــر گز رفـته اسـت
عشــق خواهــي ، عشــق را اي روح ميش
خـود صــدا ده ، بهــر من ، هــم بـهـر خـويش
يک نـــدا آمـــد ز پـــشتِ در : خـــمـوش
غــربتي اين حــرف را مي دار گــوش
غــربتــت کابوس گاه اي بيـــــش نيســـت
غــــربتي را همــدم و همکيــــش نيســت

هـــر شبـــي زان شب به زانــو مـي روم
مــي روم از خـود دعـــا گـــو مـــــي روم
اي وطــن ! يـــار غــريبــت را ببـــخـــش
ميــش گفـــتم گـر شهــــيدت را ببخـش
اي وطــن امشـــب ســراغـــت را بــــــده
گـــرمـــي آغـــــوش داغــــــت را بــــده

ليک از پشــتِ درم هـــر شـــب هـــنوز
تـــرس دارم ، بيــم دارم ، تــا بــــه روز
روز بــا ســرعت ز دســتم مـــــي رود
باز وهـــم شب بــه جــانـــم مــي دود
باز شب شد ، اي خــدا ، چـوپان کجاست
باز دشتِ غــربـــتِ مــن بي صـــداســـت
باز گـــرگِ شــب شــکارم مــــي کـــنـد
باز وحـــشت ســوگــوارم مــــي کــنــد

هــمـوطن ، شب را بـــران بــا هـاي هاي
گــر نرانـــيش از وطــن ، اي واي واي
هــموطـن ! بنگــر ! شب آمـــد، واي مــــن
کــي شنــيــدي قــصــه ســوداي مــــن


او سپس يک سرودهء طنزی خود را که بنام ماما لنده هور سروده بود، بخوانش گرفت که پس از آن شعر جدی و بلند هذیان، خنده و سرور را در رگهای سالن جاری ساخت.
و آخرین سروده اش یک عاشقانه بود

بی تو آه سحرم اشک بدامان شبم
بی تو تاریک ترین مصرع دیوان شبم
بی رخساره بخون غرقم و تن پاره بخاک
بی تو کشتند مرا کشته به میدان شبم
با تو پاکم و پا بر سر غم می کوبم
بی تو سرکوب غم پای بکوبان شبم
بی تو دیو است شب و جان مرا می بلعد
با تو از دیو نترسم که سلیمان شبم
بی تو اما من و شب ای خدا را برگرد
با تو اما من و شب وای که مهمان شبم


     

صنم عنبرین شاعر زن با احساس و بی نهایت متین که دومین بارش بود که در برنامه های کلوب قلم حضور می یافت پنجمین شاعر آن شب انس بود. خانم عنبرین از آلمان سفر کرده بوده تا ارادت خود را به بانوی شعر حمیرا نکهت ابراز دارد و آنهم با خوانش یکی از بهترین سروده هایش تحت عنوان می نوشتم از تو. صنم در وقت خوانش شعرش نه تنها بسیار زیبا دکلمه می کند که همان احساسی را به تصویر می کشد که با عث خلق شعر او شده است

می نوشتم از تو

می نوشتم از تو باران باز باریدن گرفت
خیل شب بو در سکوت باغ رقصیدن گرفت
می نوشتم از تو روی دفتر تنهاییم
دختر شیرین زبان شعر خندیدن گرفت
می نوشتم از تو و بی تابی مضمون دل
خون گرم عشق در الفاظ لغزیدن گرفت
می نوشتم از تو و دیدم که خورشید رخت
بر لب بام غزل یکباره تابیدن گرفت
می نوشتم از تو و اسمت نمی بردم به لب
عطر نامت ناگهان در نامه پاشیدن گرفت



     

هادی میران شاعر جوان دیگری از شهر گوتنبرگ سویدن که در طی دو سال اخیر، در مطبوعات برونمرزی قوی مطرح شده است، پنجمین شاعری بود که بر روی جایگاه آمد. او آدمیست عاشق و بی ادعا. هادی به شیوهء خاصی شعر هایش را می خواند گاهی آنقدر آهنگین می شود که اگر نوزاندهء او را همراهی کند، دیگر يک آهنگ می شود...

دوستی ۲

دراین شبها که ازچشمان تو آهو گذر دارد
کسی هم درکنارت شعله درمتن جگر دارد
هوا ابری، تگرگ تلخ ، بانو تکیه کن برمن
سرت برشانه ام بگذار، تنهایی خطر دارد
سرت برشانه ام بگذار، ازبُغضت گره واکن
سرت باشانه ی من نسبت دیرینه تردارد
سرت برشانه ام بگذار و این تصویر پردازت
برایت وسعت این آسمان را بال وپر دارد
خیالات ترا ازبرگ های ماه می بافد
برایت بیمه ای تا انتهای این سفر دارد
خیالت راحتِ راحت که حتی درهجوم شب
برای پلکهایت ریمل ازجنس سحر دارد
**
ورق گردان لبخند تو میمانم ومیدانم
جنوب چشمهایت عاقبت "ملاعمر" دارد


مرگ لذیذ

دراین آخر که مثل تکه ابر برف ریز استی
هنوزم قهوه ی، دیوانه ی ناهید! عزیز استی
نفسهای کبوتر بوی لبهای ترا دارد
دراکران میروی درمن، همیشه در"ونیز" استی
تنت طعم اروپا را پریشان میکند اما
میان "قندهارمرگ" و"آتن" درگریز استی
عروس خون دراندام تو میرقصد ومیدانم
تو افغانی و حتی باخودت هم درستیز استی
مرا هر روز و شب درریشه های تاک میبافی
روانگردان من، آتشگر زخم لذیذ استی


قالی باف

گره بستم بلوغ دامنت رادر نخ قالین
حضور روشنت گل داد در ابعاد فروردین
غرور تیشه فرهاد می پیچد مرا در خود
تو میدوی در رگ رگم شیرین تر از شیرین
بتاب از ماورای ابر شب بر پیکر سردم
که تا بالا روم از عرض دیوار بلند چین
عبور از مرز چشمان شما را خواب می بینم
ولی چیزی ندارم در بساطم بیشتر از این
صدای سبز داودم که در دو تار می پیچم
سرود سرخ لبهای شما را می کنم تمرین


هادی میران با خوانش مصرع اول به داود سرخوش اشاره کرد که از آغاز محفل نشسته بود و با اشتیاق به سخنان و اشعار نویسندگان و شعرا گوش میداد، با همان نگاه مهربان خودش سری تکان داد و شگفت و هادی ادامه داد...

تمام عمر قالی باف چشمان تو میمانم
که تا دیوار چشمان تو زیبا تر شود آذین
جلالی ام نیفروزی خیال شعله پردازت
خدا مرگم دهد بی تو سیاه مو جان بگو آمین
غزل ـ آتش
سقوط ابرم وآشفته ترازذهن یک میزم
انارازبسترگیسو رها کن تا برانگیزم
فروافتاده ام ازبالهای باورم، لطفن
دوپلکی بیشتراینجا توقف کن که برخیزم
توقف کن، برای ریشه های روسریِ تو
هنوزازتکه های روشن خورشید لبریزم
غزل ـ آتش، عسل ـ قهوه، فرنگی تربیاخانم!
که درشرق سیاه سرنوشتم غرق پاییزم

**
خیابانها فرنگی میوزند اما بدون تو!
گلوی "بامیان" درپنجه ی خونین تبعیضم

پس از هادی میران، یکی از مهمانان ایرانی بنام ستاره نیز خواست که به این مناسبت احساس خود را در قالب دو سروده ء موزون با حضار قسمت کند

      

و پس از خانم ستاره نویسنده و شاعر ایرانی آقای مازیار قویدل بار دیگر بر روی جایگاه آمد و بر خلاف انتظار همه، نخست بجای سروده اش کلیپی را پخش نمود که تا چند لحظهء اول همه متعجب بودند که چرا برنامه تغیر کرد و پس از اتمام کلیپ تصویری، قویدل توضیح داد که این را بمناسبت سالروز کوروش بزرک تهیه نموده است، و در ادامه یکی از سرود های خود را زیر عنوان ایرانی زن بخوانش گرفت



من زن ایرانی زنم افغان زنم
مهر و ماهم خوان
که پروینم فروغم
فر تاجیکانن و افغان فر ایرانی زنم
من زن انسانم اهورایی تنم
من زر انگشتان و آهن عزم خار چشم تنگ دشمنم
گر حجابی بر نمی تابم
که خورشیدم نیارم پشت ابر
مهر و ماه ازادهء باغم گب و گرد آفریدم
سرور و سردار و سرباز
افتخار میهنم
من نخست آموزگاران پر زدانش دامنم
من زن ایرانی زنم

 
پس از مازیار قویدل، در حالیکه هنوز جمع مشتاق منتظر شنیدن شعرهای صبورسیاهسنگ ، اسد بدیع و فرید اروند بودند ، اسد بدیع بر روی جایگاه آمد تا دیوان آن شب انس را با شعر خوانی خانم حمیرا نکهت دستگیر زاده ببندد. خانم حمیرا آرام و دگرگون بر روی جایگاه آمد.

  

او با این جمله آغاز کرد: امشب خوشا بحالم شده است! و به این خاطر دوباره از تک تک شاعران، نوبسندگان، و دست اندرکاران برنامه، نام گرفته تشکر و سپاسگزاری نمود.
نوای موسیقی آرام فضا را پر کرد و حمیرا به صدا آمد.

شط توفنده ی بی سو شده ام
خوش به حالم همه تن او شده ام

در شب سورِ مبارک نفسان
رقص پر جنبش گیسو شده ام

خوش به حالم که درون دل عشق
دختر روشن جادو شده ام


خوش به حالم که به باغ تن عشق
مثل یک بته خود رو شده ام

صدف واژه و مضمون غزل
شعر آبیی لب جو شده ام

ماه پر کرده سرا پای مرا
چون ستاره همه سو سو شده ام

قصه تلخ زلیخا چه کنم
مصری از شور وتکاپو شده ام

خوش به حالم که به سازنگهی
رقص صد دختر هندو شده ام

خوش به حالم که مرا آینه گفت
تو چون او، من همه چون تو شده ام


( عنوان این شعر رقص گیسو است)

و در پایان از همسرش عمر عدیل بخاطر همنوایی و حمایت صمیمانه تشکر و سپاسگزاری نمود
و به این ترتیب آن شب انس با آخرین دم گرم اسد که از همه خدا حافظی نمود به پایان رسید.
 
  
    

  

 

  
                                              عکس ها از فرید اروند

 


ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول