Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 لطیف ناظمی

         

متن صحبت شفایی

چه کسی خواهد آمد
تا در بستۀ عواطفم را بگشاید
و مرا چنان که منم
دریابد
و شکنندگیی مرا باور کند؟
(غزل غریب غربت)

درست 31 سال پیش از امروز در خانۀ دوستی مهمان بودیم که پس از صرف غذا چند ورق کاغذ به من سپرد و گفت که دوست و همسایه یی داریم که مرد نازنینی است و دختر جوانش شعر میگوید. این شعر را ها داده است تا تو ببینی که آیا او شاعر میشود یا نی .شعر ها را با خود گرفتم و به خانه بردم. چند روز بعد آن دوست که دیگر امروز در میان ما نیست پرسید که شعر ها را دیدی چگونه یافتی؟گفتم که در شعر های این دختر جوان شعریت وجود دارد . گفت یعنی چی؟ گفتم آن وجود دارد میفهی
آن لطیفۀ تعریف ناپذیر است. آن آنی که عطار در کلام عیسی می شناسد و در زیبایی قهرمانش داستانش :
سیب سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسی در سخن آن داشت او

آن یعنی جوهر نایاب تفسیر ناپذیری که در شعرو در سخن می تواند وجود داشته باشد ؛ در زیبایی وجود داشته باشد ؛در سخن عیسی هم بوده است
مولانا میگوید :
مرده گردد شخص کو بی جان بود
خر شود چون جان او بی آن بود

2
حافظ میگوید :

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بندۀ طلعت آن باش که آنی دارد

این آنهما ن است که آنرا درشعر گوهرشعری میگویند هیچ توضیح
برایش نداریم . هیچ تفسییردرباره اش نداریم.نمیفهمیم چیست
. . گوهر شعری یعنی ویژگی ژرفی که در شعر نهفته است.
حتی خود تصویر خیال هم نیست و این که کسانی نوشته اند که شیوۀ ارایۀ تصویر است همان نیز نیست ولی چیزی است که انسان را به خود می کشاند؛ در میدهد و بسامد فراوان آن در شعر مولانا و حافظ است درون شعر مولانا پر از این آتش نگرم. به این دوست گفتم که است در شعر این دختر جوان هم آن را می شعرش از گوهر شعری بی بهره نیست گوهرمند است .گفت پس نظر تو چیست؟ گفتم شاعری از راه میرسد . و سرانجام سال ها گذشت و شاعری از راه رسید و شعر سرود و ادامه داد و امروزآن شاعر جوان دیروزی، بانو داکتر حمیرا نکهت دستگیرزادۀ امروز است.
تا سال های 50 شعر شاعرزنان افغانستان نشخوار کردن یک سلسله حرفهای تکرار شده بود . شاعر زن ما حتی نمیخواست جنسیت خود را آشکار بسازد. شما تصور بفرمایید که نه تنها در افغانستان که در ایران هم همینطور بوده در تمام جامعه فارسی زبان همین گونه بوده . یکی از بزرگترین شاعر زنان زبان فارسی پروین اعتصامی است .شما اگر نام پروین اعتصامی را بردارید از روی کتابش و کتابش را از سر تا پایان بخوانید فکر نمیکنید که گویندۀاین سروده های فخیم یک زن بوده باشد؛ برای این که زنانیت خود را و جنسیت خود را نشان نداده .نمی گویم که فروغ فرخزاد آمد و همۀ دیوار ها رااو ویران کرد ؛ نمی گویم او نخستین شاعر زنی بود که از سنت گریخت ؛نی اولین شاعر زنان ما در طول تاریخ سنت گریز بودند از رابعه بلخی نخستین شهید زن در ادبیات ما تا مهری هروی، تا مهستی ، تا جهان ملک خاتون الی آخر. ولی آهسته آهسته شرایط اجتماعی، شرایط بد اجتماعی در جامعۀ زن ستیز مرد سالار، باعث این شد
که زن پنهانکاری کند و خود را یوسف و مجنون و وامق بپندارداما حمیرای نکهت میگوید که من عذرایی هستم که مرا وامق ساخته اند؛ یعنی من زنی هستم که وامق وارعاشق شده ام مثل همین مرد. این هم تعبیر زیبایی است و هم گریز از پنهان کاری .
سه تا شاعر در آن روزگار نام شان برده میشد شاعر انی که بر آن بودند
ازسنت گریز بزنند ـ لیلا صراحت ،حمیرا نکهت و ثریا واحدی . ـ لیلا رفت بی آنکه حرف آخرش را زده باشد ثریای واحدی سکوت کرد بی آنکه بدانیم کجا ست و چی میگوید؛ تنها در این میدان از آن جماعت حمیرای نکهت ماند . نخستین کار های حمیرای نکهت همین کتاب شط آبی رهایی است . شط آبی رهایی یک نماد است ؛ نمادی که می گوید عشق می تواند طریقی برای رهایی باشد ولی شعر هایی که در این کتاب است نخستین تجربه های شاعر است. تمام شعر ها ،عاشقانه های اویند.عاشقانه های بسیار دل انگیزی، گر چه این عاشقانه ها هنوز به آن پختگی نرسیده اند که در غزل غریب غربت و در مجموعه ی آخر و شعر های پراگنده اش می خوانیم ومی نگریم اما آنچه که از اولین مجموعه حمیرای نکهت تا امروز در شعر هایش مشهود است نوعی بیتابی درون است میگویند که شعر مولانا یک قلق درونی برخاسته از یک درون بیتاب است . یگانه داوری که من به حیث شاگرد ادبیات میتوانم و حق دارم بکنم که درغالب شعر های این شاعر، نوعی سوز نهفته است ا.گر چه همه شعر ها یکسان و یک دست هم نیستند:
شعر اگر اعجاز باشد بی بلند و پست نیست
در کف عیسی همه انگشت ها یکدست نیست

همه شعرهایش یکدست نیست ولی در همه ی شعر هایش گونه یی سوز نهفته است همان دقیقه یی که سخن منظوم را شعر میسازد؛ چرا که هر سخنی منظومی شعر نیست.

4
شعر دانی چیست مرواریدی از دریای عقل
شاعر آن افسونگری کاین طرفه مروارید سفت


صنعت و سجع وقوافی هست نظم و نیست شعر
ای بسا ناظم که حرفش نیست الا حرف مفت

شعر آن باشد که خیزد از دل وجوشدبه لب
باز در دلها نشیند هر کجا گوشی شنفت
این خصوصیت شعر است ورنه بسا ناظمان که شعر نگفتند و بسا شاعران که نظم ننوشتند.
در مجموعۀ نخستین شاعر ،همه شعر ها عاشقانه هستند اما تفاوت عمده در این است که شاعر، مرزی میان شعر عاشقانه و شعر های برخاسته از غریزه وهوس قایل است که برخی از شاعر زنان این دو را با هم التباس می کنند .
در مجموعه اول شاعر بسامد دو گونه از واژه ها بالاست که اینها کلمه های کلیدی شعر ش را می سازند و به عاشقانه هایش معنی می بخشند . یک دسته از این واژگان را از حوزۀ رنگ بر می دارد و دستۀ دیگر را از حوزۀ دین. ولی کاربرد هر دو به سود عاشقانه های اوست . از حوزۀ رنگ ، آبی را بر می دارد و در پی زیبا ساختن تغزلهای خویش است
حتی به مفاهیمی که آبی هم نیستند این صفت را می بخستد : عشق آبی است، ، رهایی شطی است آبی. آبی یعنی زیبایی ، یعنی عشق یعنی، شایستگی و دل انگیزی. با واژه هایی که از حوزۀ دین انتخاب میکند میخواهد نشان بدهد که عشق در حالی که زیباست ؛مقدس هم است، عشق حلول است، استجابت است ،نماز است ،نیاز است و حرفهای مثل این
ای نگا هات لحظه های نماز
ای به سجاده ام نیا زسجود
تمام تعبیرها یی از این دست ،دینی و مذهبی هستند .در باره کلمه آبی به این عبارتها بنگرید:
وسعت آبی عشق ،آسمانی با تمام آبی اش، آبی مهر ، فضای آبی بودن،آبی صلا،رگه های آبی الفت،صفای آبی دنیا، بال آبی نفس، آبی آسمان، سکوت


5
آبی خدا،آبی بی منتها،آبی دنیای خویش،برگ های آبی بودن، شط آبی رهایی حتی در مجموعه دوم در دفتر دوم یعنی غزل غریب غربت هم ادامه پیدا می کند: آبی پندار ، پروانه های آبی پرواز،شط آبی خیال ،تار های آبی پروازو آبی آسمان، و اما از حوزۀ مذهب از جنین ترکیبها و واژگان بهره می گیرد: سجاده نیاز ، حاجت بی منتها، خلوص دعا، خلوص نهان،خلوص استجابت،
حلول ، حلول کردن،دخیل تمامت هستی، معراج تمنا ها ،معراج رسیدن ها ،معراج خلوص،معراج عاطفه ،نهایت معراج ،حجم نیایش ،تلاوت اندوه ،حاجت دیرینه،غریبانه ترین حاجت،عرش پاک رویا، رمز طهارت، آیۀ سکوت ، سورۀ سیاهی،اوراد صبح ، عطوفت معصوم باغ وشماری از این دست . با اینها میخواهد نشان بدهد که عشق و یا مفاهیم وابسته به آن از یکطرف آبی هستند یعنی که زیبا هستند، و از سوی دیگر مقدس اند. با استفاده از کلماتی که من خدمت شما خواندم با شگرد رنگ و دینواژه ها حرفش را می زند اما من فکر میکنم که تولد شعر شاعر از دفتر غزل غریب غربت شروع میشود.به خاطر اینکه حمیرای نکهت در مجموعۀ شعر اول خود یک شاعر جوان بی تجربه است .ولی در مجموعۀ دوم کسی است که تجاربی در زندگی و در شاعری آموخته است ؛ وطن را ترک کرده یعنی به ادامه تحصیل به بیرون رفته، با دنیای دیگری آشنا شده، با ادبیات کشور دیگری آشنا شده، تجربه ها و اندوخته هایی دارد. بعد مهاجرت، دربدری ، آوارگی ،جدا شدن از ریشه ، همه اینها بر چگونگی شعر شاعر تاثیر میگذارد.ازین سبب خیال میکنم سه خصوصیتی که برای شاعر بسیار ضرور است آهسته آهسته در شعرش سر بدر می آورند؛ نخست شناخت خود و شناخت محیط . دو دیگر دریافت پیوند میان اشیا و آنچه خود درک می کند؛ سدیگر ضرورت دریافت ابزار بیان. در مجموعۀ اول ما پیرامون را در شعر حمیرای نکهت نمی بینیم. پیرامون حذف شده اما در مجموعه غزل غریب غربت سر زمین را می بینیم .غربت را می بینیم. هجرت و غم هایش را می بینیم ، یأس را می بینیم؛ تنهایی را می بینیم مرگ اندیشی را می بینیم ؛

بازتاب غمهای خود و دیگران را می بینیم . ازین نگاه فکر میکنم که اگر او در آغاز دلبستۀ نوعی سوبژکتویزم است در دوران میانگین زندگی به
طرف یک نوع ابژیکتیویزم راه کج میکند.یعنی از ذهنیت گرایی به طرف عینیت گرایی میاید.می بیند. می نگرد. واقعیت را پندارین می کند وباز تاب می دهد این وظیفۀ شاعر است که کشف کند ، کشف درون خودو کشف پیرامون .این مسایل را درمجموعۀ دوم و شعر های بعد از مجموعۀ دوم پدیدار می شوند که من فقط شماری از آآنها را پراگنده دیدم .
من عقیده دارم که حتی لحن و زبان حمیرای نکهت در کتاب اولش درـ شط آبی رهایی ـ رومانتیک است.اما در شعر های دیگرش نیست شعر های پسین او از بند رمانتی سیسم رها شده اند.
در باره سرزمین همه شاعر ها بسیار سخن زده اند به خصوص پس از این که ما سرزمین را گذاشتیم. و آواره شدیم و از ریشه خود جدا شدیم برخورد بسیار احساسی با مفهوم وطن کردیم. هر کس به زبانی از سرزمین و بازگشت به گذشته سخن زده است اما او بدون گزافه گویی دیار فقر زده اش را چنین می ستاید:

دیاری که فقرش غرور من است
همه لحظه هایش حضور من است
به دیار فقیری می نازد که حتی فقرش را افتخار خویش می داند ؛ دیاری که تمام لحظه هایش را حس می کند . جای دیگر از غربت چنین می موید:

این دیار غربت و این اضطراب
ناتوانی در رگ سازم دهد
یاد سبز روز های شاد تو
آشیان بر شاخه نازم دهد

بسیار جالب است که در شعر های سالهای پسین به رنگ سبز دل می بندد وا ین بار جهان را به رنگ سبز می بیند نه آبی:

آواز سبز هستی ،سبز جاری جنگل ،جلال سبز راه ،عادت سبز بهاران،هجوم سبز ،واژه سبز کردار ،روزگاران سبز ، بهاران سبز، یاد سبز روز های شاد،آشیان سبز غزل،خون سبز وقتی که در بارۀ درخت صحبت میکند تعبیر هایی چون قامت سبز اکاسی ، قامت سبز شکفتن،سبز زیستن درخت،سفره سبز نگاه به کار می برد
وطن را نیزآشیان سبز غزل می انگارد می پندارد ازهمین رو از بهاران دیاران دیگر بیزار است:
بیگانه از بهار دیاران دیگرم
من لانه کرده ام به هوای بهار تو

او در غربت نیز سر زمینش را از یاد نبرده است وطنی که به قول او به سیلی رخسارش را سرخ کرده است و این کنایه از پیشرفت های تصنعی وطن احکایت می کند:

به سیلی که سرخ کرده ای تو گونه را
که جای پنج پنجه اش
شراره های آتش است
واقعا !همین امروز هم وطن ما با سیلی روی اش را سرخ میکند با میلیارد ها دلار که چون سیلی بر روی وجدان اجتماعی ما کوبیده می شود. اینها همه سیلی است به روی افتخارات ما ؛ میلیون ها دالری که معلوم نیست در کجا حیف ومیل میشوند.
موضوع دیگر در شعرش مسألۀ یأس است کههمزاد بسا از سخنوران است:
بایسته است که دست از امید بداریم
هنگامی که نومیدی سرنوشت محتوم ماست
شب بیگمان ماندنیست
اینگونه که افق را به تیر بسته ای
یا میگوید :
دستهایت راره لمس آتش
گوش هایت را به جشن آوازخوانی صدا ببر

یأس
اگر دست از دامنت بردارد
اما به همان پیمانه که از یأس می موید؛ دلبستۀ زندگی هم ا ست و بودن را دوست داردو امیدوار هم است:
آه که هستی چه دوست داشتنی است
چقدر دوست داشتن که در زندگیست
دستانم را به نشانه آغوش تابینهایت می گشایم

بسیار به زندگی خوشبین است وبه فرزندان خود و به خاطر فرزندانش بودن را می پسندد:
میمانم
تا پنجره را به روی مهربانی خورشید و ماه بکشایم
کودکان من
در کنار این پنجره که شمایید
میمانم
به فردا باوردار وپیدانیست که امید وار بودن به فر دا چقدر شباهت دارد به آنچه که سال ها ی پیشین از دهان ریالیزم اجتماعی شنیدیم و خواندیم که فردا ها زیبا میشوند و هیچوقت هم فردا ها زیبا نشدند.هیچ وقت درختها ی امید ما سبز نشدند و گل ندادند . او به فردا چنین باور دارد :
فردا به صدای سبز شکفتن سلام خواهم داد
و آمدن گیاه را به زمین
چشم روشنی خواهم گفت
من که ا ز دیروز تا امروز
غیابت اینها را
به خود جای سبزی داده ام.
ویا:

فردا شاید روز دگری باشد
امشب باید
ازپاسبان ذهنم کلیدی را بدزدم
فردا چه قامت بلندی دارد

ما هم امیدوار هستیم که فردای ما قامت بلندی داشته باشد . برخی از بانوان شاعر ما درگذشته ـ نه در گذشتۀ بسیار دورـ بل در نیمۀ قرن دوم قرن بیستم شروع کردند به مرد ستیزی ،یعنی به جای آن که از ( ایمانسیپاسیون )و ازاحقاق حقوق زن، سخن به میان آورند نوعی مرد ستیزی را پیشه کردند ونوع فیمینیزم نا خوشایندی در کشور ما قد کشید در حالی که آزادی و برابر ی زنان با مردان مقولۀ دیگری است و مرد ستیزی چیزی دیگر . در حالی که مردستیزی و زن ستیزی هر دو نکوهیده اند و نادرست.غیر از یک شعر خانم حمیرا که، اندکی لحن تند دارد در سروده های دیگرش در این باب، بسیار منصفانه داوری می کند و دادگرانه به این مضمون اجتماعی می پردازد. در این فراز که از همان شعر او برگزیده ام لحن او آمیخته با طنز تلخی است لحنی که از نابرابری جامعۀ زن ستیزِ مرد سالار شکوه دارد:
آه ای جنس برتر
جنس فروتر را
بگذار بماند در شط
و ناجی خود شو
زن را بگذار
شط را دریابد
یا بشکن
در خود برتر
و در ناتوانی هایت
بشکن


اما من فکر میکنم جالب ترین شعری که در ادبیات معاصر ما برای همنوایی ویکسانی زن و مرد گفته شده شعر راز آفرینش او ست . که شعری است زیبا و منصفانه. یک غزل مثنوی بسیار بلند است اینجا حمیرا نمیخواهد بگوید که ما زن ها بهتر هستیم وبرتر هستیم ، در این شعر او از یکسانی، مدارا و همدلی می گوید؛به اسطوره سامی آفرینش تکیه می کند به حکایتی که زن از کنار مرد برخاسته است .یعنی هر دو یکی هستند از یک وجود برخاستند و به تعهداتی که در روز اول داده شده بود اشاره می راند :
قرار بود از اول که یاورت باشم
به گاه یکه شدن هات در برت باشم
کجاست قول و قراری که ما لباس همیم
کجاست باور من تا که باورت باشم
باز اشاره است به اسطوره های سامی و به قرآن جایی که آمده است (هن لباس لکم وانتم لباس لهن) یعنی شما تن جامۀ زنان خود هستید و زنان شما تن جامه شمایند. از این آیه همنوایی ، همسانی و یکسانی زن و مرد را بر میگیردشاعر میخواهد از دو اسطوره استفاده بکند اسطوره آدم و حوا و از نص قرآن کریم . در آخرشعر می خوانیم
نخورده ایم فریب درخت و شیطان را
که از زمین خود ش ساخت هر دوی مانرا
در پایان طرح پیشنهادی دارد آخرین پیشنهاد او برای همنوایی است راه ستیز پیشه نمی کند .فریاد نمی زند با آرامی نجوی می کند:
بیا دوباره به آغاز خویش برگردیم
و در خلیفه شدن یار همدگر گردیم
مرگ اندیشی از مضامن دیگری است که در طول تاریخ شاعران به گونه های گوناگون با آن برخورد اشته اند از هومر تا امروز؛از اولین شاعران اروپایی تا گارسیا لورکا که بهترین تفسیر ها و تعبیر ها را در باره مرگ دارد. به راستی مرگ چی است ؟ مفهموم مرگ ؟ راز مرگ ؟ آیامرگ ترس آور است ؟ مرگ زیباست ؟ مرگ پایان کبوتر است ما از کجا آمدیم ؟ به کجا میرویم؟ وپرسشهایی از این دست.
عارفان مرگ را به سادگی پذیرا شدند. مولانا و حافظ ، عطارو عارفان مانند آنان را که رهروان مکتب عشق اند. پس از مرگ شان هم عرس شان را تبجیل می کنند. عرس مولا نا، عرس بیدل و دیگران را میگیرند؛ یعنی چی ؟عرس یعنی روز مرگ شان، روز عروسی شان را جشن می گیرند می دانید که عرس همواژۀ عروسی است یعنی روز مرگ وخاموشی شان روز عروسی شان است .
مولانا می گوید:
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا بیم این جهان باشد
جنازه ام چو ببینی مگو وداع وداع
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو د ریغ دریغ
که گور پرده ای از جنت جنان باشد
فرو شدن چو بدیدی برآمد ن بنگر
غروب شمس و قمر را کجا زیان باشد
بعضی از شاعر ان هم، در زندگی شان کتیبۀ گور شان را نوشته اند یعنی از آن جهان، پیام شان را فرستاده اند. اینها خو د را مرده پنداشته اند. نورجهان شعری دارد که بر سر قبرش نوشته اند که البته پیش از مرگ خود نوشته بوده است:
در مزار ما غریبان نه چراغی نه گلی
نه پروانه سوزد نه نوای بلبلی
یا پروین اعتصامی پیش از مرگ خود نوشته بود:
این که خاک سهیش بالین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی از ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است

در همین شعر با زبان ساده ناگزیری مرگ را چنین روشن می سازد:
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است

اماافسوس که ما قبول نداریم که آخرین منزل هستی این است .به هر رنگ نکهت شعری دارد که خود را مرده می پنداردو ازآنسوی هستی واز جهان دیگربرای فرزندان خود پیغام می فرستد. بعضی ازقسمت هایش را میخوانم قابل ذکر می دانم که نام دخترش هریواست و نام پسرش هژیر:
هریوا ، تنهایت نمیگذارم دختر!
میان دیده خورشید خواهم نشست
میان هودج ماه
به سراغت خواهم آمد
گرد خواهم شد
بر مویت خواهم نشست
گرد سرت خواهم گشت
خاک پایت خواهم شد هریوا
همین گونه به فرزند دیگرش هژیر میگوید
کجا رهایت میکنم هژیر!
در کنارت میمانم
بهانه گیری هایت را میمیرم
مادر نمیتواند نباشد هژیر!
و باز میگوید که :
دستانم را از آنسوی هستی تا شما می گشایم
و صدایم را به بال فرشتگان می بندم
تا بپرسم
نان چاشت تانرا خورده اید
اگر سرما آزار تان داد
گوشمالش میدهم


اگر گرما تن نازپرورد تانرا به عرق خواند
نسیم ملایمی خواهم شد
بر شما خواهم وزید

بانهایت سادگی، با نهایت شیوایی ، با مخاطبانی سخن می زند که آدم های حقیقی اند نه مخاطبان نوعی .فزندان خود اویند نه فرزندان نوعی.
بخش دیگر شعر هایش که خود شاعر شاهدعینی مرگ بوده و آن را حس کرده سوگسرود ها یی هستند که در خاموشی پدورمادرش سروده است سر راست و سخت ساده اماعاطفی وسوزناک. در ادبیات ما مرثیه سرایی از آغاز وجود داشته است . از سپیده دم شعر فارسی دری تا امروز . رودکی دوتا مرثیه دارد ـ این آدم الشعرا یک مرثیه به مرادی دارد که تا هنوز هم از زیبا ترین هاست:
مرد مرادی نه همانا که مرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
که بعد ها سنایی هم همان را گرفت و هنوز هم هر کسی که در بارۀ مرگ بزرگی می نویسد از مصراع دوم آن بهره می گیرد.همینطور رودکی در باره شهید نوشته میکند :
کاروان شهید رفت از پیش
زان ما رفته گیر و می اندیش
از شمار دو چشم یک تن کم
و ز شمار خرد هزاران بیش
یاقصیدۀ بسیار سوزناک فرخی در مرگ محمود غزنوی :
شهر غزنین نه همان است که من دیدم پار
چه فتاده است که امسال دگرگون شده کار
خانم نکهت هم چند تا مرثیه دارد که رقت انگیز وزیبایند هم در وزن عروضی و هم شعر های آزاد و سپید این سوگسرود ها در مرگ پدر و یا مادر اویند در خاموشی مادرش چنین فریاد می زند:
آن لب را به خاک سپردیم ما کودکان
که بار بار ما را بوسیده بود
آسودگی ترا دریافت
خواب های آشفته ات را بر ما ببخش
آن پنج پنجۀ پنج بنای مهربانی را
به خاک سپردیم ما کودکان
جسم ؟
نه کجا جسم است مادر؟
سرزمینیست از جنس عشق
من در آنجا روییدم.

می دانیم که شعر یک درونه دارد و یک برونه .گفتما ن شعر چنین است .این دو در ظاهر جدا می نمایند؛ اما هیچ کدام بدون دیگری تمام نمی شوند درونه حس و اندیشه و عاطفه شعر است درونه محتوا ، مضون ،اندیشه بنمایه، بینیش وحس جاری در شعر است واین اندیشه ، عاطفه و حس جاری چگونه باپاره های دیگر شعر همآهنگی و همخوانی می یابند و شعر را یک پارچه می کنند و شکل ذهنی شعر را می سازند
چه بسا شاعران که بهترین مضمون ها در شعر خود دارند اما با زبان بسیار الکن ویا با گسستگی پاره های سازندۀ شعرو بدون همآهنگی انداموار محور های شعر. خوشبختانه زبان خانم نکهت زبان الکن نیست حتی از همو ابتدایی ترین شعر هایش تا امروز زبانش روشن و بدون ابهام عارضی است ولی بسا از سروده هایش بهره از ابهام ذاتی دارد که جزو سرشت شعر است .زبان شعری نکهت آرام آرام تبدیل به یک زبان استعاری شده است و به زبان تصویری جا عوض کرده است .من تفاوت این را در دو فراز از دو شعرش که یکی را در سالهای قدیم سروده است و دیگر ی از ساخته های این سالهاست باز می نویسم. هر دو نیمایی اند. اولی اینطور است:



15

از بیکرانه ها

از بی نشانه ها
از یک سکوت ناب غزل ساز
از عمق یک نیاز
خواندی مرا به نام
خواندی مرا به مهر
ا
هنوز این گفته شعر نشده است؛ جوهر شعری نیافته است اما در شعری دیگر ، مضمون همانندش را با زبان استعاری چنین بیان می کند :
دیدنت نام رهایی
دیدنت آزادی
دیدنت عصمت فریاد زمین
به گلوگاه زمان
دیدنت
فرصت دیدار دو چشم نگران
در عبور خطر از خط زمان
دیدنت حاجت هر روزۀمن
این یکی شعر است ؛آن دیگری نظم ، خوب من فکر میکنم بحث طولانی میشود ورنه مثال های فراوانی یادداشت کرده بودم از دو کتاب چاپ شده اش و شعر های پراگنده اش که تصویر سازی در شعرش آرام آرام تبدیل میشود به یک تصویر سازی ملایم. سیمای شعر می تواند دو گونه باشد یا شعر بسیار ساده است و راست و صریح و ژورنالستیک که خصلت شعر این نیست یکی از تعریف های شعر این است که شعر یعنی عدول از هنجار های زبان . از هنجار زبان عدول کردن یک عدول آگاهانه و بره گیری ازبان استعاری و کنایی یعنی شما معیار های زبان را به هم میزنید بروید
مولانا را ببینید چطور زبان را به هم کوفته برای اینکه زبان دیگری به

وجود بیاورد و نام این زبان زبان شعر است زبان شعرزبانیست که کاملا از برهنگی و صراحت به دور است .زبانیست ویژه که دستور زبان خاص خود را دار د به این بیت نظامی بنگرید:
ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی
ز نرگس بر سمن سیماب ریزی

ببیند نام هیچ یک از اشیا را نمیگیرد در یک بیت :سنبل یعنی موی، گل یعنی روی، نرگس یعنی چشم، سمن یعنی پوست روی یابدن. مشک بیزی و سیماب ریزی هم که ترکیب های زیبا اند کنایه از معطر ساختن و اشک ریختن اند. شعر با زبان عادی سروده نمی شود زبان شعرزبانی است که از هنجار های زبان شناسی متعارف بیرون میشود. منتها با آگاهی تمام یعنی باید دستورزبان را بفهمی که دستور زبان را بشکنانی و از آن یک چیز دیگر بسازی باید بگویم که من تصویر ها ی زیبایی را مخصوصا درشعر های اخیر خانم حمیرا نکهت دیدم که مجال ذکر آنها میسر نیست. یکی از کار های دیگری که خانم نکهت در شعر های خود کرده از موسیقی داخلی شعر استفاده کرده است کسانی در شعر به چار نوع موسیقی باور دارند: موسیقی کناری ، موسیقی درونی، موسیقی داخلی و موسیقی معنوی. خانم نکهت از وزن های ریتمیک استفاده کرده است تا این آهنگین بودن خواننده را به خود بخواند . من از چند غزلش چند مطلع را انتخاب کرده ام و می پندارم غالبا با اثر پذیری از مولاناسروده شده است:
1.تو دمیدی به تن من که چنین مست بهارم؟
مزن آتش به قرارم مزن آتش به قرارم

2.شب شط اشراق شود با خبر آمدنت
شهره آفاق شود در سحر آمدنت

3.مگر زغیب رحمتی فرو رسد به خانه ام
که دست دوری ترا جدا کند ز شانه ام

4.باز کن در که به جان آمدم از دربدری
زندگی میگذرد یا شده ام من گذری

5.شب بشکن در دل من خون سحر را یله کن
دشت خموشی مرا ساحت صد ولوله کن

6.به شبان خسته ای من تو در سپیده وا کن
سبد ستاره برچین و به روح شب دعا کن

حتی در بعضی نیمایی های خود هم کوشش میکند از موسیقی داخلی کار بگیرد:
رگ جنگل باز است
و سپیدار بلند
دست بکشوده به اوج
تا لباس از تن خورشید غنیمت گیرد
و ببخشد به شب جنگل سرد

خصوصیت یک شاعر خوب این است که از یکطرف بیگانه بامیحط خود نباشد یعنی واقعیت ها را از بیرون جامعه بگیرد و در کوره ذهن خود این ها را بپروراند و این ها را داغ کند؛ آتشین کند ؛ذهنی کند، پندارین سازد؛ تقدیم جامعه کند. این دو کار را شاعرآگاه انجام می دهد اول :چیزی که از جامعه میگیرد عینا به جامعه پس نمیدهد آنرا تغییر میدهد آنرا آذین می بندد زیبا میکند و من تصور میکنم که در بسا از شعر های پسین خانم نکهت این کار صورت گرفته. نگاه به جهان به پیرامون ، نگاه به دوران ، نگاه به عشق ، نگاه به زندگی ، نگاه به زندگی زن ،نگاه به سرزمین و به لانه ؛ و بعد این ها را با زبان استعاری بیان کرده است. جای داشت و داردکه از چنین بانویی تجلیل گرددو به تمام کسانی که این محفل انس را به راه انداخته اند ،تبریک باید گفت و سپاس باید کرد.
در فرهنگ ما همین بوده که وقتی که چراغ زندگی شاعری ، هنرمندی ، دانشمندی فرو خفت و مرد بعد واویلا میکنیم و میگویم چه کاری بدی شد و تاروزی که زنده است فراموش خاطر ها ست و محتاج منزوی به گفته یی:

به زندگانی من کس نکرد یاد از من
ز بعد مرگ مرا زنده یاد میگویند
بانوی شعر و سخن ،باغ شعر تو فربه باد!و :
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد!
   


ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول