Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش نخست

 

 

بخش دوم

 

 

بخش سوم

 

 

بخش چهارم

 

 

 

 

 

 

 

    

هـمـی بینی که مـرگ دنبالم افـتاده ...
کمـربسـته به کشـتار هـزاران باره ام مـنشـین

                                               "عـبدالـرحـمـان"

 

 

لکه ونه مـسـتقیم په خپل مکان ...

(پنجـــم)

صبورالله سـیاه سـنگ
hajarulaswad@yahoo.com

 

 

عـبدالـرحـمـان در نگـاه "دوسـت"  

نخسـتین و یگـانه پژوهشـگـری که توانسـت غبار آوازه هـا، افسـانه هـا، گـزافه هـا و ناراسـتیهـا را از رخ عـبدالـرحـمـان بسـترد و چهـره راسـتینی از او بکـشـد، دوسـت محـمـد کامـل (1915-1981) اسـت. نامبرده در بهـار 1958، کتاب چاپ نشـده اش با سـرنامـه "رحـمـن بابا" را به سـرودپرداز و نویسـنده نامـور هـمـروزگـار امـیر حـمزه شـــینواری (1907-1994 ) داده بود.
 

                           

یادداشـت بلند شــینواری بر "رحـمـن بابا"ی کامـل در 9 اپریل 1958 و برخـورد بزرگـوارانه کامـل در برابر آن بررسـی سـختگـیرانه در 24 اپریل 1958 یکـی از ارزنده ترین گفـتمـانهـای ادبی بر بنیاد نقـد روشـمـند اسـت و مـیتوان گفـت در پنج دهـه پسـین مـاننده اش کمتر دیده مـیشـود. (برگـردان هـر دو نوشـته در یکـی از شـمـاره هـای آینده آورده خـواهـد شـد.)

افزون بر دوسـت محـمـد کامـل، پژوهشگـران زیرین در بازشناسـاندن کارنامـه هـنری عـبدالـرحمـان کارهـای ارزشـمـندی به زبانهـای انگلیسـی، عـربی و اردو کـرده اند:

Henry George Raverty (1825 1906)
Jens Kristian Enevoldsen (1922 1991)
Thomas Patrick Hughes (1838 1911)
George Roos Keppel (1866 1921)
Annemarie Schimmel (1922 2003)
Amir Hamza Shinwari (1984 1907)
Amanullah Safi (193? 2001)
Robert Sampson (1957 Present)
 

در هـمـین راسـتا، تلاشهـای روشنگـرانه قـلندر مـومـند، رسـول رسـا، فـریق بخاری، رضا هـمـدانی، مـومـن خـان، پروفـیسـور طه و ... نیز سـتودنی اند.  

یگـانه پژوهـشـگـری کـه در زبان فـارسـی گـوشـه چشـمـی _بیشـتر عـاطفی و کمتر کارشناسـانه_ به عـبدالـرحـمـان داشـته، عـبدالغـفـور روان فـرهـادی اسـت. (به این نکته نیز در آینده بیشـتر پرداخته خـواهـد شـد.)

عـبدالـرحـمـان زندانی

سـیمـاهـای فـرزانگـان افسـانه شـده در هـمـه جـا _به ویژه در خاورزمـین_ به چندین شــیوه نمـایانده مـیشـوند. عـبدالـرحـمـان افسـانوی فـرزند "خـوش ارواء خان" روسـتاسـالار بهـادر کلی نیز با رنگ و مـویک هـمـین انگـاشـتهـا به تمـاشـا گذاشـته شـده اسـت.

در پشـاور از هـر آنکه سـایه اش به آفتاب مـی ارزد، بپرسـید، در پیرامـون رحـمـان بابا مـیگـوید: پیرمـرد ژولیده مـوی نشسـته در سـایه ناژوی کهـن رباب مـینواخت، مـیگـریسـت. سـروده هـایش را با سـرانگشـت بر روی خاک مـینوشـت، سپس مـیرفـت و به کــوه و دریا پناه مـیبرد. خـواهـرش مـی آمـد و نوشـته هـا را از زمـین برمـیچـید و مـیگـفـت مبادا ناپدید شـوند. اگـر آن بانوی دوراندیش نبود، امـروز دسـتاوردی از عـبدالـرحـمـان نمـیداشـتیم.

در افسـانه هـا نیز آمـده اسـت: پس از مـرگ خـوش ارواء خان، عـزیزخان برادر مـهـتر عـبدالـرحـمـان به بارگـاه  پدر نشـسـت. برادر کهــتر که شـور سـرود و سخن در سـر داشـت، به نوجـوان آوازخـوانی به نام "مجـنون" دل باخت. آن دو، پنهـان از چشـم دوسـت و دشـمـن به کلبه گکـی در دل جنگل رفـتند. جنگلبانان نامـهـربان آنهـا را آرام نگذاشـتند و  نگفتنیهـا را به رسـواییهـا کشـاندند.

یار و دلدار پیمـان دیگـری بسـتند: از آنجـایی که هـر دو نمـیتوانند یکجـا و یکباره از پشـاور بگـریزند، بایسـتی نخسـت مجنون رخ سـوی هـندوسـتان کند و در نیمـه راه، در کناره دریای اتک چشـم به راه بنشــیند. پس از آمـدن عـبدالـرحـمـان، آنهـا بار دیگـر به هـم خـواهـند پیوسـت و فـرسـنگهـا دور از چشـمـرس آشنایان در سـرزمـین بیگـانه با هـم خـواهـند زیسـت و با هـم خـواهـند مـرد. 

مـیگـویند کلاغهـا این نقشه نهـان را به گـوش عــزیز خـان رسـاندند. سـخـن کوته، عـبدالـرحـمـان در سـیاهچال افگـنده شـد. مجنون ناآگـاه از مـاجـرا فـرسـنگهـا راه پیمـود  و پس از هـفـت روز گـرسـنگـی، تشنگـی و چشـم به راهـی در مـیانگـاه امـید و نومـیدی، گمـان برد که عـبدالـرحـمـان آمـده و در تاریکـی او را ندیده، از اتک گذشـته و هـندوسـتان رفته اسـت.

چـار و ناچـار، مجنون نیز آهـنگ هـند کـرد و سـی سـال آزگـار از دامـنه هـیمـالیا تا دمـاغـه کنیا کمـاری و از جـیپور تا بهــوپن ایشـور چهـار کنج نیمقـاره را چپ و راسـت پی گـمشـده اش افـتاد. در فـرجـام، به آسـتان قلندر ویرانه نشــین و شـاه شـرف نام زانو زد و از او مـراد خـواسـت.

مـیگـویند شـاه شـرف گفت: "گـرچه مـراد یافتن به سـودت نیسـت، به پاس پافشـاریهـایت مـژده مـیدهـم که عـبدالـرحـمـان هـمـین امـروز از زندان برادر آزاد مـیشـود."

اینسـو، مجنون با شنیدن سخن پیرمـرد، پرمـیگشـاید و واپس به سـوی بهـادر کلی مـیرود و آنسـو، عـزیز خان خـواب مـیبند که مجنون به گناه گـرویدن به آیین هـندو، از سـوی مسلمـانهـا کشـته شـده و به دسـت هـندوهـا سـوزانده شـده اسـت.

نامبرده هـمـینکه بیدار مـیشـود، به پهـره داران فـرمـان مـیدهـد: زندانی را آزاد کنید و دم دروازه با شـادمـانی و پاکـوبی بخـوانید: "شـام دیروز خاکسـتر مجنون به رود گنگـا انداخته شـد"!

عـبدالـرحـمـان پس از شــنیدن آن آهـنگ خـانه برانداز، با رباب شکسـته اش لنگـان لنگـان به پای ناژو مـیرود. آنجـا نگـاهـش به ســپید مـویی که چهـره اش آشــناسـت، مـی افتد و از هوش مـیرود. هـنگـامـی که چشـم وا مـیکـند، مـرده مجـنون را در آغـوش خـود مـییابد.

افسـانه پردازان برای آنکه برچسپ دروغپراگنی بر پیشـانی نداشـته باشند، پاره هـای زیرین از زبان عـبدالـرحـمـان را گـواه مـی آورند:

جدایی ده دیره سخته
د اروح او د قالب
چی مجنون په حنکدن شـو
زه یی پریشـودم نایب
وصیت یی راته وکـرو
په حو رنگه عجـایب
چی روزی دی شه رحـمـانه
زمـا واره مـراتب 

(دور افتادن روح از پیکـر خیلی دشـوار اسـت/ هـنگـامـی که مجـنون جـان مـیســپرد/ مـرا جـانشــین خـویش گـرداند/ به چندین شـگـرد شـگـفـت واپسـین آرزویش را چنین گفت:/ آی رحـمـان! سـراپا بارگـاه و جـایگـاه مـن ترا بادا!) 

و دو مصراع زیرین را نیز:

نه شــی د خــانانو د مـلنگـو سـره کلی
چیرته عـزیز خـان، چیرته مـلنگ عـبدالـرحـمـان؟

(خانهـا و مـلنگهـا هـمخانه نمـیگـردند
عزیزخان کجـا؟ کجـا مـلنگ عـبدالـرحـمـان؟) 

چه کسـی نخـواهـد دانسـت که لایه هـای  یافـه و گـزافـه روی این افسـانه چـقـدر درشـت اند؟ آیا مجــنون چکامـه هـای عـبدالـرحـمـان مـیتواند کسـی مگـر هـمـان "قیس عـامـری" باشـد؟ بخشهـای دیگـر که گفـتن ندارند، آیا او خـود در غــزل پرآوازه "لکـه ونه مسـتقیم په خپل مــکان یم/ کـه خــزان را باندی راشــی که بهـار"، چـنین نسـروده اسـت:

نه مـی شـکـته مــلک لـیدلی دی نه پـورته
خـبر نه یم په یـمـین او په یسـار
آب و خـور لکـه آسـیا په حـای را رسـی
په خـپل کـور کـی مـی سـکــون دی هـم رفـتار

نه سـرزمـینهـای پایین و نه بالا را دیده ام/ از [جـغــرافـیای] راسـت و چـپ نیز آگـاه نیسـتم/ نان و آبـم مـیرسـند هـمـانگـونه که از آسـیاب/ هـم ایسـتایم، هـم پویایم اندرون خـانه خـود 

ریشه هـای آن ناژوی کهـن

هـنری جــورج راورتی مـینویسـد: عـبدالـرحـمـان از دودمـان سـربن، ایل غـــوریه و تبار مـهـمـند پشـاور، باشــنده روسـتای هزارخانی (هزارخـوانی؟) بود و دارای ویژگـیهـای زیرین: آگـاه، پیشـوای مـذهـبی، زندگـی درویشـانه، پیرو طــریقـه چشـتیه، بیشـتر سـرگـرم سـمـاع، اندکـی کناره گـیر و گـوشـه نشین، در سـالهـای پسـین زندگـی به نمـاز جمـاعت نمـیرفت تا اینکه مـلاهـا بر او برچسپ کفـر زدند و وادارش سـاختند شــباروز پنج بار به مسـجد آید.

نامبرده این غــزل را یادآور آن روزگـار تلخ مـیداند: 
مـدام ناسـت یم، وچ کوگل سـترگـی په نم کـی
عـشــق را وشـود بحـر و بر په خپل حـرم کـی
زه رحـمـان کناره خـوش وم لـه عـالـمـه
باری سـتا سـترگـو رسـوا کـرم په عـالـم کـی

(هـمـواره با دیده گـریان و سـینه سـوزان نشـسـته ام/ عـشـق در کلبه خـودم، خشکه هـا و دریاهـای جهـان را نشـانم داد/ آی رحـمـان! چـه دلشـاد بودم دور از جهـانیان/ چشـمـهـای تو رسـوای رسـوایم سـاختند)

عـبدالقـادر فـرزند خـوشحـال ختک نیز اشـارتی به شناسـنامـه او دارد: "زه ختک د یار په غم تازه تازه شـم/ غــوریه خیل رحـمـان که شـو ورحـنی سـتری" (مـن ختک با داشـتن اندوه یارم، مـیشـگـفـم، مـیشـگتم/ نه چونان رحـمـان غوریه خیل که مـیپژمـرد، مـیپژمـرد)

عـبدالعـظــیم رانی سـرودپرداز دیگـری در دهـه 1830، مـیسـراید: "خــدایه وبخـشــی مـومـند عـبدالـرحـمـان/ پر نازل کـری خـپل رحـمت لکه باران" (خداوندا! عـبدالـرحـمـان مـومـند را ببخشـای/ و باران رحـمت بر او بفـرسـت) 

پس از آنکه تـومـاس پاتریک هـیـوز  بر "مـومـند/ ابراهـیم خیل" بودن عـبدالـرحـمـان پافـشـرد و زادگـاه و زیسـت بومش را "بهـادر کلی" [پنج کـیلومتری جنوب پشـاور] گفت؛ دوسـت محـمـد کامـل نیز هـمـاوا با او نوشـت: "با ارج فـراوان به پیشـگـاه جـورج راورتی، غــوریه خیل را مـهـمـند گفتن  نادرسـت اسـت، زیرا خـلیل، حـمکـنی، زیران، مـومـند و داوودزی شـاخه هـای مـهـمـند اند. به اینگـونه، هـر مـهـمـند غـــوریه خیل مـیشـود و بخشی از سـربن." به باور دوسـت، کسـانی که خـود را فـرزندان فـرزندان عـبدالـرحـمـان مـیخـوانند، نیز ابراهـیم خیل اند.

                               

چـلیپایی بر "پته خــزانه"

سـالهـای زندگـی عـبدالـرحـمـان را به سـادگـی مـیتوان از روی سـروده هـایش سـنجید، زیرا در برخی مصــراعهـا آشکارا از رویدادهـای برجسـته و فـرمـانروایان شناخته شـده روزگـارش یاد کـرده اسـت: ســلطان شهـاب الدین محـمـد شـاه جهـان (1592 - 1666)، عـبدالمظـفـر محــی الـدین اورنگـزیب بهـادر عـالمگـیر (1618 - 1707)، قطب الدین محـمـد معظـم شـاه عـالم بهـادر شـاه (1643 - 1712) 

آنچـه نویسـنده "پنه خــزانه" در پیرامـون زندگـینامـه عـبدالـرحـمـان بازتاب مـیدهـد، ســخنان هــوایـی بیش نیسـت، از هـمـینرو، نمـیتوان به این چـند تکـه که گـویا نام پدرش عـبدالسـتار بوده، از مـلا محـمـد یوسـف یوسـفـزی فـقـه آمـوخته؛ سـفـرهـایی به هـنـدوسـتان داشـته و سـالی چـند در کـوهـات زیسـته، هـم باور داشـت.  

دوسـت مـحـمـد کامـل مـینویسـد: "سـال تولـد رحـمـان بابای پته خـزانه [1632 یا 1633] را نمـیپذیرم. سـال وفـاتش [1706 یا 1707] نیز بدون اگـر و مگـر نادرسـت اسـت. گذشـته ازینهـا، پته خـزانه در پیرامــون کارنامـه دیگـران نیز تبصــره هـای نادرسـت و روایات ضعـیف دارد." (برگهـای هـشـتم، نهـم و دهــم "رحـمـن بابا"، نوشـته دوسـت محـمـد کامـل، پشـاور/ پاکـسـتان، 24 اپریل 1958)

دید زدن سـرسـری نشیده هـای عـبدالـرحمـان مـینمـایاند که نامبرده چه در اوج فـرمـانروایی اورنگـزیب و چه پس از مـرگ وی در نقش شـاعـر شناخته شـده به مـردم روشن بوده اسـت.  

اشـرف هـجـری فـرزند خـوشحـال ختک در یکـی از قصیده هـایش عـبدالـرحمـان را "شـاعـر بزرگ" خـوانده اسـت. آگـاهـی  او از جـایگـاه شـاعـرانه عـبدالـرحمـان بایسـتی به سـالهـای پیشـتر از 1655 پیوند داشـته باشـد، زیرا کمـال شـاعـری نمـیتواند سـنین پایانتر از بیسـت و پنج تا سـی را نشـان دهـد. گـیریم با سـنجش سختگـیرانه تر، عـبدالـرحمـان در 1655 بیسـت تا بیسـت پنج سـال هـم داشـته بوده باشـد، روزگـار چشـم گشـودنش به جهـان برمـیگـردد به سـالهـای پیسـین فـرمـانروایی شاهجهـان، به سخن دیگـر اینسـو و آنسـوی 1655 تا 1660.  

نگـاهـی به این سـروده کار را سـاده تر مـیسـازد:

ژوبل ژوبل د خـوبانو په نگـاه یم
لا تر دا نه زیات غـوحیژم چـه پناه یم
چی یوسـف غـوندی هـزار پکی پراته دی
بندیوان د هغــه سـیب ذقن په چـاه یم
چی یی قـد و قامت ووینم په سـترگـو
عندلیب په سهـی سـرو د خپل آه یم
د رقیب خبری ورم د یار د پاره
دعـاگـوی هـم د نیکخـواه هـم د بدخـواه یم
شـاخ د زلفـو یی پخپله خدی را تیت کـر
که نه زه د یار تر قـد پوری کوتاه یم
بی له عشقـه مـی که عیب که مـی هنر دی
نه خبر په عـبادت، نه په گناه یم
حـان هـر گـوره ناآگـاه را حرگندیژی
له هغـی ورحی را هسـی چی آگـاه یم
بیصبری که یار په وصل کـی مـهـجور کـرم
د پسـرلی په مـرغــزار کـی وچ گـیاه یم
لــه اولـه تتر ووهـم بیا آه  کـــرم
په نارو نارو خــروس د صبحگـاه یم
په جـذبو جـذبو یی راکشـوم و حـان ته
هغه یار مـی کهـربا دی، زه یی کاه یم
لکه بار د ونی پوخ شــی، حنی رژی
زه هـم هـسـی بار ترلی سـر براه یم
اوس مـی حـای په دی جهـان کـی پاتی نشه
خـوزیدلی تر چهل و تر پنجـاه یم
د رقیب عــلاج آسـان دی، بلا دا شـوه
زه رحمـان له خپله یاره ناویسـاه یم 

سـراپا زخم خـورده [تیررس] نگـاه خـوبانم/ بیشـتر از این خــونین خـواهـم شـد، اگـر در آن تیررس نباشـم/ هـمـانند یوســف هــزار زندانی دیگـر اند/ در چاه آن سـیب ذقنی که من افتاده ام/ تا بلندای بالای او را ببینم/ هــزاردسـتان آه خـودم بر فـراز آن سـرو سهـی هسـتم/ در راســتای گـرایش به روی ســپید و گـیسـوی سـیاه/ منتبار هـر سپید و هـر سـیاهـم/ سخن رقیب را به یار هـمـیبرم/ دعـاگـوی نیکخـواهـان و بدخـواهـانم/ شکنج زلفـش را خــداوند برایـم فـرود آورد/ ورنه من کوتاهتر از قامت نگـارم/ بدون عـشـق گـرم هنر اسـت و اگـر عیب/ نه از نیایش آگـاهـم و نه از گناه سـر درمـی آورم/ از روزی که آگـاه شـده ام/ هـر آیینه در نگـاه خـودم ناآگـاه مـینمـایم/ ناشکـیبایی در وصــال نیز فـرسـوده ام سـاخته اسـت/ در جـوش مـرغزار بهـار گـیاه خشکـیده ام/  از هـمـان آغــاز بیتابی مـیکـنم و آه مـیکــشـم/ به فـریاد فـریاد، خــروس بامـدادم/ گـرایش و ربایش مـا را پیوند مـیدهـد/ یار کهـرباسـت و مـن کاهـم/ هـمـانگـونه که بار درخـت از پخــتگـی مـیپژمـرد/ مــن نیز کوله بارم را گـره بسـته، بر سـر راه ایسـتاده ام/ دیگـر جـایگـاهـم در جهـان کنونی نیسـت/ فـراتر از مـرز چهل و پنجـاه خــزیده ام/ [نیرنگ] رقیب را چاره جسـتن سـاده اسـت/ تباهــی اینکه مــن از چشـم یار افـتاده ام

همچنان وی چندین جـا از سـپیدی ریش و درازی سـالهـای زندگـی خـویش یاد کـرده اسـت. از این مصــراعـهـا برمـی آید که او بایسـتی دسـتکم هـفـتاد سـال زیسـته باشـد، زیرا دهــه پنجـاه سـالگـی (در خــاورزمـین) "زندگـی دراز" شـمـرده نمـیشـود.

د دنیا په پلیتی مـی حـان پلیت کـر
حیف دی دا چی نه عـالم شـوم، نه جـاهـل
توره ژیره مـی شـوه ســپینه، زه حـیران یم
چی رحمـان لا نه بالغ شـوم، نه عـاقـل 

در پلشـتیهـای جهـان، خـود را پلید سـاختم/ فـسـوسـا! نه دانا شـدم، نه نادان/ ریش سـیاهـم ســپید شـد، در شگفـتم/ آی رحمـان! هـنوز نه پخته شـده ام، نه اندیشـمند 

په شــه خـوی له بدخـواهـانو بی پروا یم
په نرمـی لکه اوبه د اور ســــزا یم
و هـرچا ته په خپل شکل حرگندیژم
آیینه غوندی بی رویه، بی ریا یم
قـناعـت مـی تر خــرقی لاندی اطلس دی
پت د درسـت جهـان بادشـاه، ظاهـر گـدا یم
د غـنچــی په حیر په ســل ژبو خامــوش یم
لکه بوی هـسـی په پته خـوله گـویا یم
په ژرا مـی د خـپل یار دیدن حـاصل کـر
د شـــبنم په حیر له گل سـره یکتا یم
هـم په دا سـپینو جـامو چی معلومـیژم
لکه ابر هـم گـوهـر یم هـم دریا یم
دراز عـمـر مـی حـاصل شـو له راسـتی
لکه سـروه مـدام ســبز و تازه پایم
که چا لار د عـاشقی ده ورکه کـری
زه رحمـان د گمـرهـانو رهنمـا یم

خـوشخـویم و در برابر بدخـواهـان بیبباکم/ مـاننده آب با مـلایمت ســزای آتشـم/ با هـر که رنگ و رخ دگـرگونه دارم/ هـمچــو آیینه یکـرو و بیریایم/ قـناعــتم اطلس ته خــرقـه اسـت/ نهـانی شـاه هـمـه جهـانم و آشـکارا گــدا/ چـونان غـنچه با صـد زبان خامــوشـم/ و هـمچــو نکهـت با دهـان بسـته گـویا/ دیدار یار با ســرشـکهـا به دسـت آمـد/ مـاننده شـبنم با گلبرگ پیوسـتم/ در جـامـه ســپیدی که مـینمـایم/ ابروار هـم گـوهـرم و هـم دریا/ دراز زیسـتن را از راسـتکاری یافـته ام/ هـمواره سبزم و تازه مانند سـرو/ هـر آنکه راه دلدادگـی را گم کـرده باشـد/ منم رحمان، رهنمای گمراهـان 

نمونه هــای بالا نشـان میدهـند که نویسـنده یا گـردآورنده "پته خزانه" را شـتابزدگـی به چـاله افگـنده اسـت، زیرا او ندانسـته عـبدالـرحمـان را هـمزاد و هـمسـال اشـرف هـجـری گـرفته اسـت. گـرچه با این سـنجش نیز تاریخ تولد عـبدالـرحمـان با یادداشـتهـای "پته خزانه" نمـیخـواند، زیرا جورج راورتی سـال چشـم کشـودن اشـراف هـجـری را 1634 و دوسـت محمـد کامـل با شـمـارش موشگـافانه تر آن را مـارچ 1935 مـیداند.

برای آگاهی بیشتر میتوان رو آورد به:

1) "Selections from the Poetry  of  the Afghan Language"
نوشته Henry George Raverty، چاپخانه لندن/ انگلستان 1869، برگ 249

2) "کلیات خـوشحـال خان ختک"
با پیشگـفتاری از دوسـت محمـد کامل، پشـاور/ پاکسـتان 1952، برگ 32

 

       

 

[][]

ریجـاینا/ کانادا
نزدهـم
جــون 2009

 

 

    

 

 

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول