Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش نخست

 

 

بخش دوم

 

 

 

 

 

صبورالله سـیاه سـنگ
hajarulaswad@yahoo.com

 

 

هـمـی بینی که مـرگ دنبالم افتاده ...
کمـربسـته به کشـتار هـزاران باره ام منشـین

                                     "عبدالرحـمـان"
 

 

   لکه ونه مسـتقیم په خپل مکان ...

(ســـــوم)

 

چند چندان شـدن کانونهـای آگاهـــی

گاه پدیده هـای ناهـمگـون و ناهـمخـوان، پیشبینی ناپذیرتر از زلزله نیمـه شب، انگار از زیر زمـین سر برمـی آورند، به هـم تاب مـیخـورند و خاره سـنگ مـیشـوند.

چه کسـی مـیکـرد که فزون شـدن بامـدادی کانونهـای آگاهی، سـرانجـام سـرطان سـرنوشـت شـامگاهی مـردمـان کشـوری که "به سوی هـمسـایه پیکانهـا مـی افگند و بر سـر راهش گام به گام چاههـا مـیسـاخت" خـواهد گـردید؟

سـه صد سـال پیش، پیرمـرد سـر برآورده از بهـادر کلی هـزارخـوانی پشـاور راسـت گفته بود:

"ته چی بل په غشـی ولی هسـی پوه شـه/ چی هـمـدا غشـی به سـتا په لور گذار شـی/ کـوهـی مـه کنه د بل سـری په لار کی/ چیری سـتا به د کـوهـی په غاره لار شـی" (هشـدار! اگـر سـوی دگـری تیر مـی اندازی/ هـمـان تیر به سـوی خـودت پرتاب خـواهـد شـد/ بر سـر راه کسـی چاه مکن/ مبادا چاهـی بر سـر راه خـودت پدیدار شـود)

زمـانه سپری تر آنکه گمـان بریم، دگـرگـون شـد و هـمـان تیرهـای خـونین پس از کشـتن و زخم زدن بسـیار هـمچون "بومـیرنگ" واپس برگشـتند، سـینه پرتاب کننده را نشـانه رفتند و در حاشیه، چهل چاه در رهگـذار چاهکن نخسـت دهـان باز کـردند. 

در رسـانه هـا آمـده اسـت: از سـخنرانی "آزادیبخش" و سـرنوشـت سـاز مـحـمـد علی جناح در یازدهـم اگسـت 1947 تا کنون، شـمـار مـدرسـه هـای پاکسـتان از 245 به کمـابیش 7000 (در سـال 2001) و بدون شبهه نزدیک 8000 تا کنون رسـیده اسـت. 

در نگاه خـوشببینانه، گـراف افزایش چشـمگیر مـدرسـه هـا با چنین شـتابی نمـیتواند نشـانه بدبیاری باشـد، بلکه درست وارونه اش، باید در نقش نمـاد درخشش آمـوزش به فایل نیک گـرفته شـود. ایکاش چنیین مـیبود!

کسـانی که با خم و پیچ دسـتگاه آمـوزشـی وزارت معارف جمـهـوری اسـلامـی پاکسـتان از نزدیک آشنایی دارند، مـیدانند و آنانی که ندارند، پس از خـواندن شـمـاره نهـم مـاهـنامـه National Geographic، سپتمبر 2007، خـواهـند دانسـت که چرا و چگـونه این گزارش کـوتاه Don Belt ضرب المثل جهـانی گـردید:

"پاکسـتان پبلک سکـولز (آمـوزشگاههـای دولتی پاکسـتان) با نداشـتن کتاب، نوشـت ابزار، پشـتوانه و دانش آمـوز به خاک سـیاه نشسـته اند. هـزاران مکتب این کشـور تنهـا بر روی کاغذ وجود خارجی دارند." 

پرسـش اینجـاست: این زمـینه تهی و هـر دم آمـاده برای کاشـتن هـر تخمـی به سود چه کسـانی خـواهـد بود؟ سـرمـایه پراگنان عربسـتان سعودی و مـدرسـه سـازان جنبش وهـابی؟ چه گمـان شـایسـته یی! %100 چنین اسـت. اگـر هـمـینگـونه نمـیبود آن 245 کانون کـوچک به کدامـین شیوه در 60 سـال پسین سـی برابر مـیشـدند؟ و اینکه در مـدرسـه هـای سـاخت پاکسـتان چه آمـوزانده مـیشـود و این بیگناهـان گنهکار چگـونه به بهـای اندکی بیشـتر از یک واسکت، هـمـراه با جـان خـود زندگی چند تن دیگـر را نیز مـیگیرند؛ افسـانه رسوای سـر هـر کـوی و برزن اسـت. 

بنیادگـرایی: دیروز، امـروز و فـردا

فـرهـنگ سـتیزی تاریخی به درازای فـرهـنگ سـتایی دارد. مگـر نه اینسـت که خـداوند آب و اکسـیجن و آفتاب را بر اهـورا و اهـریمن یکسـان ارزانی مـیدارد؟

دسـتهـا هـمـان اند و انگشـتهـا نیز هـمـان؛ ولی چه بیگانه اند یگانگی این پنج انگشـت با دسـتهـایی كه "حس جنایت" هـمـیشـه در آنهـا "متورم" ‌اسـت. این دسـتهـا پیوسـته یار خامـه و مـویک بوده‌ اند و آن دسـتهـا هـمـواره آویزه مـاشـه و مـوشک؛‌ این دسـتهـا در تارترین تیرگیهـای زندگی مـیزبان مـهـر و امـید بوده اند و آن دسـتهـا در آفتابی ‌ترین روزگار تاریخ ابزار كین و سـتیز با خـورشید؛ این دسـتهـا از آغاز سـازنده و پردازنده و آفـریننده بوده و آن دسـتهـا تا پایان درهـم شكننده، درهـم ریزنده و فـروپاشـاننده؛ این دسـتهـا بودا سـاخته و آن دسـتهـا باروت آورده؛ و اگـر این یكی با فـواره هـای خـون انگشـتان بریده‌ اش به شسـتن غبار از چهـره تاریخ برخاسـته، آن یكی با فشردن یک انگشـت بر چند دكمـه ارزشـمندترین نمـادهـای فـرهـنگ و بیگناهترین فـرزندان آدم را با مـاینهـا و بمـهـای دوسـت و دشـمن نشناس در مـیان آهـن و آتش، خاكسـتر تاریخ سـاخته اسـت. 

بی چرا مـیتوان گفت خـداباورانی که خاک پیکـره هـای بودای افغانسـتان را به هـوا فـرسـتادند؛ خـداناباورانی که در پوشش "انقلاب فـرهـنگی" با چکش و چاقو و چمـاق به جـان بزرگترین پیکـره بودای سـرزمـین چین افتادند و به جـای او دمـار از روزگار خـویش درآوردند؛ ویرانگـرانی که به فـرمـان پسـر ابی وقاص انبوهی از برگسـتانهـای سـاسـان را به آتش افگندند و هـواداران منگل باغ که بیداری سـه صد سـاله عبدالرحـمـان را برآشــفتند، هـمـه خـویشـاوندان هـمخانه، هـمـریشـه و هـمباور اند.

آیا آنچه سـلطان مـحـمـود غزنوی با سومنات هـندوسـتان کـرد، با هـمـه تکانه هـا و آرمـانهـای اسـلام_پناهـانه اش در برابر نیایشگاه هـندوباوران، آشکاره ترین نمـاد ویرانگـری بنیادگـرایانه نبود؟ چرا باید فـرسـنگهـا راه پیمـود، از خندق خـون دوسـت و دریای خـون دشـمن گـذشت، ملیونهـا باورمند دگـراندیش را به اندوه نشـاند و در فـرجـام کاری که مـهـره هـای پشت تاریخ هـنوز از یادآوری آن بر خـود مـیلرزند، کـرد؟ توفیر آن رخـداد با رودادهـای زیرین در چیسـت:

با بلدوزر هـمـوار کـردن زیارتگاههـای اهل بیت و صحابه کـرام در جنت الباقی مـدینه عربسـتان سعودی (اگسـت 1925)، خاکسـتر مقبره امـام النقی و مسجد امـام العسکـری را به آسمـان فـرسـتادن در شـهـر سـامـارای عراق (22 فبروری 2006)، فـروریزاندن آرامگاه ابوسعید بابا در روسـتای باره شـیخـان پشـاور (3 مـارچ 2008) و زخمـی سـاختن آرامگاه عبدالرحـمـان (5 مـارچ 2009) و اگـر به نمـونه هـای دیگـر انگشت گـذاشته شـود باز هـم از خشـم فـرهـنگ زدایانه در انقلاب فـرهگی چین تا سیاسـت آدم سـتیزانه پولپوت، و از پا افگندن بوداهـای بامـیان دیروز تا پیوسـته تاراج کـردن دامـان آی خانم هنوز؟

هـر یک از ویرانگـریهـا و ویرانگـراییهـای بالا نشـان مـیدهـند که خشـم هیولا خاسـتگاه پارینه دارد و اگـر با نیروی آگاهی به آن پایان نشـود، "امـروز بد و از آن بدتر فـردا مـان". 

آیا آنهـا گاهی از خـود پرسیده اند: اگـر در پرتو تکنالوژی امـروز، آسـیب رسـانیدن به آرامگاه عبدالرحـمـان و از زندگی افگندن این یا آن فـرهـنگ_نمـاد دیگـر در کـوتهی چشـم برهـم زدن آغاز و پایان یابد، با دسـتاوردهـای جـاودان شـان چه باید کـرد؟  

سوگمندانه باید گفت، با مـوجه هـای الزایمـری که دیریسـت درب بالاخانه هـای لرزان مـان را هـمـیکـوبد، دسـتاوردهـای پیشگفته نیز در اندیشـه هـای فـروزنده دیروز و فـروریزنده امـروز مـا چندان پایا و مـاندگار نخـواهـد مـاند. 

کین دیرین در برابر عبدالرحـمـان 

مـیرزا عبدالقادر بیدل، عبدالرحـمـان، خـوشحال ختک و حـمـید مـوشگاف سـرودپردازان هـمـروزگار بودند. در این مـیان، بیدل نیازی به اگـر و مگـر ندارد. در پیرامـون آن سـه هـمزبان دیگـر آشکارا مـیتوان گفت که حـمـید به خاطر دریافتهـا و پردازهـای بیمـانندش شـاعرتر از خـوشحال، و خـوشحال به خاطر شـور و جوش درونش دارای سـیمـا و جـایگاه بهتر از عبدالرحـمـان اند.

وانگهی چرا از مـیان آن سـه تن تنهـا عبدالرحـمـان به فـرازا رسـید؟ "بابا" خـوانده شـدن عبدالرحـمـان برخاسـته از سـازشـهـا و سـنجشـهـای مصلحت آمـیز سـیاسـی/ اجنمـاعی نیسـت و نمـیتواند باشـد؛ رنگ و روغن هـنر بازتابنده در تشبیه و اسـتعاره و نمـاد درون سـروده هـا نیز در این راه کـوچکترین نقش ندارند.

آنچه پیرمـرد را بالاتر از دیگـران مـینشـاند "اندیشـه" و پیام شعرهـایش اسـت. گسـترانیدن روحانیت، گفتن از عشق، فـراخـواندن هـمگان به سوی پیوند ویژه و یکـراسـت با آفـریدگار جهـان، بریدن امـید و آرزو از زمـین و زمـیینیان، دوسـت گزیدن، مـهـر ورزیدن، کینه زدودن، پاکیزگی و خجسـتگی را پاس داشـتن، ارزشـهـا را سـتودن، از فـرهـنگ سـتیزی فـرسـنگهـا دور گـریختن، از آسیب و آزار پرهیختن، دلهـا را پیوند زدن، از اندیشـه به اندیشـه نقب زدن، مـرز نشناختن، در بازداشـتگاههـای ننگین زبان و نژاد و رنگ نزیسـتن، باور به آدمـهـا را اسـتوار سـاختن، دغدغه هـای زبونانه زدودن، رنگ و رخ نوین دادن به نقش عرفان و تصوف در برابر روزانه پنج بار به مسجد رفتن، و در فـرجـام به قراردادهـای تمـاشـایی نیایش به هـدف نمـایش پشـت پا زدن عبدالرحـمـان را "بابا" سـاخت.

ریشـه کشـمکش تفنگداران هـواخـواه منگل باغ با دید عبدالرحـمـانی نیز از هـمـین چشـمـه آب مـیخـورد. آب منگل باغیان با عرفان و تصوف در یک جویبار نمـیرود. پنداشـت آنهـا از اسـلام بر بنیاد هـمـان برداشـت سـختگیرانه در پرتو شکنجه و شلاق اسـت، هـمـانی که پیش از یازدهـم سپتمبر 2001 در افغانسـتان آزمـوده مـیشـد و پس از آن در سرزمـینهـای آفتاب نشست پاکسـتان پیاده شـده مـیرود.

در نگاه "لشکـر اسـلام" و آنهـم در مـردمک دیدگاه منگل باغیان، زن مـانند مـوسـیقی، عرفان مـانند افیون و فـرهـنگ مـانند تفنگ مـایه زیان و نمـایه تاوان اند. این سـه فاخته را هـمـیشـه با یک تیر باید زد و به زمـین افگند و در پیش چشـم جهـانیان باید کـرد تا دیگـر کسـی نتواند حتا در تنهـایی و به سـادگی بگـوید "خـدای من!"، زیرا در این گفته کـوتاه رگه یی از خشـم خلیفه هـای خطرناک به چشـم نمـیخـورد و به سـخن دیگـر جـایی برای جـانشـین زمـینی آن یگانه جـاودانه نمـیمـاند. 

در چشـم منگل باغ، عبدالرحـمـانی که آرامگاهش مـیتواند پس از سـه سـده مـیزبان سـاز و سـرود باشـد، سزاوار دوباره کشتن، بازکشـتن و دگـرباره کشتن اسـت. ایکاش او مـیدانسـت که با این گامش چهـره فـرامـوش نشـدنی عبدالرحـمـان را بار دیگـر در تالار هـر کانون، در کانون هـر انجمن و در انجمن هـر گـوشـه جهـان به تمـاشـا مـینهـد.

او نمـیداسـنت که بافـروپاشـاندن آرامگاه، خفته ته آن آوار بار دیگـر برون مـی آید و این بار با فـریاد مـیخـواند:

خـدایه حـه شـول هغـه شکلی شکلی خـلک؟
په ظاهــر په باطن ســـپین ســـپیحلی خـلک
هـیح خـندا مـی له دی خـلکـو ســره نشــی
ژروی مــی هـغـه تللــــی تللـــــــی خـلک
خبر نه یم چـی و کـومـی خـــوا ته لار شـه
لیدل نه شـــــی هـغـه مـــا لیدلــــــی خـلک 

(خـدایا! آن شـایسته مـردمـان زیبنده چه شـدند؟/ وان مـردمـان آراسته در نهـان و آشکار؟/ با زندگان کنونی خنده ام نمـی آید/ مـرا کاروان رفتگان به سوگ نشـانده است/ نمـیدانم به کـدامین راه رفـته اند/ آنانی که دیده بودم، در چشم انداز نیســتند)

بنیادگـرایی و ارزش ســـتیزی ...

پلیسـهـا گفته زیبایی دارند: "شـمـاری از بدکـرداریهـا با هزار زبان فـریاد مـیزنند: نیازی به ثبوت و سـند نیسـت. مـا اینگـونه رخ دادیم!" فـروپاشـاندن آرامگاه عبدالرحـمـان نیز در هـمـین بن بسـت مـینشیند:  

جنبش وهـابی "لشکـر اسـلام" دارای ریشـه و شـاخ و پنجه فـراگیر در گـوشـه آفتاب_نشسـت پاکسـتان اسـت. منگل باغ پیشـوای لشکـر اسـلام چند مـاه پیشتر قلمـرو زیر نیگن خـود را اینگـونه نمـایانده بود: "سـراسـر Khyber Agency [باره تحصـیل، لندی کـوتل] بدون جمـرود و نوار دو کیلومتری روسـتای مـیدان دوردسـتترین پایگـاه طالبان در مـرز افغـانسـتان و پاکسـتان".  

هـمـو در برابر این پرسش که "مـردمـان سـرزمـینهـای آرام قبایلی از چگـونگی بـرخـورد و تبلیغـات شـمـا در بـرابـر زیارتهـا/ مقبـره هـا و آرامگـاه صـوفیان خیلی آزرده دل اند. هـندوهـا و سکـهـ هـا چـندین ســده در خیبـر ایجنسـی زیسـت باهـمـی داشـته اند. چرا نمـیگـذارید مسـلمـانهـای دارای باورهـای دگـرگـونه دوسـتانه در کنار هـم زندگی کنند؟" گفته بود: "مـا ضد زیارتهـا/ مقبـره هـا نیسـتیم. به فضل خـداوند، زیات و مقبـره در اینجـاهـا فـراوان اند. به یکی از آنهـا تا کنون آسـیب نرسـیده اسـت؛ ولی اگـر در مـیان زیارتهـا/ مقـبره هـا اعمـال ناروا پیش بـرده شـود، یا سـاز و سـرود راه اندازی گـردد، این دیگـر خـوار شـمـردن زیارتهـا اسـت. نمـیگـذاریم چنان شـود." و نیز در هـمـان گفت و شنود بدون کاربرد پوششـهـای دپلمـاتیک، چهـره نمـاینده پارلمـان در سـرزمـین زیر فـرمـان و به اصطلاح پاکسـتانی "تابعـدار" بودنش را چنین رسوا مـیسـازد: "سـخـن از خـواهشـهـای مــن نیسـت، او [نمـاینده پارلمـان] سـوگند وفـاداری به سـازمـان [لشـکـر اسـلام] یاد کـرده اسـت. مـا نیز به او رهـنمـودهـایی کـه نباید بـرون از آنهـا گـام گـذاشـته شـود، داده ایم."

نامبرده به سـخنان بالا بسـنده نکـرد و با گـذاشتن دو نشـانه بزرگ دیگـر، سقف خانه را بر سـر خـویش فـروریزاند: شـامگاهـان هـمـان روز (پنجم مـارچ 2009) برای آنکه به گمـان خـودش "توجه مـردم را از گـورسـتان عبدالرحـمـان به سوی دیگـر بکشـاند"، نخسـت آرامگاه "پیر بهـادر بابا" در نوشـهـره و فـردای آن زیارت پیر چهل گزی در مـاتهـره را نیز به آتش کشید و خـواسـت لشکـر اسـلام را در مـیان این مثلت آتش در دل پشـاور از دیده هـا پنهـان کند.

کیشـور کمـار روهی گزارشگـر روزنامـه The Hindu در نخسـتین برگ شـمـاره 25 مـارچ 2009 از زبان پیرمـرد هـندی نوشته اسـت: "پاکسـتان کشـور زیبایی اسـت با مـردمـان هوشیار و سـردمـداران ناهشیار. پس از دیدن و شنیدن گزارشـهـای خـونین مـاه مـارچ سـال جـاری در شـهـرهـای گـوناگـون این کشـور، به ویژه پس از دانسـتن این سـخن تب آلود که آنهـا در پشت هـر مـاجرای درونی برچسب نازیبنده دسـت نهـانی هـند را بهـانه مـی آرد، گمـان مـیبرم وقت آن رسیده اسـت که پاکسـتان را کمک کنیم، ورنه هـمسـابه بیچاره مـا در نبرد نابرابر با خـویشتن از پا مـی افتد."

بنیادگـرایی و بازی با رســانه هـا ...

بنیادگـرایی دلچسپی نهـانی به رسـانه هـا، به ویژه گزارشگـری (ژورنالیزم) دارد. آمـاج روشن اسـت: خـود را زودازود به هـمگان شناسـاندن، هـمـه جـا ترس آفـریدن و نگـرانی گسـترانیدن تا دگـر کسی را یارای ایسـتادگی، انگشت گـذاری و اشـاره اینکه "بالای چشـم تان ابروسـت" نباشـد.  

 در روزگاری که اینک از آن به نام "دوران نوازدی بنیادگـرایان" یاد مـیشـود، آنهـا مـیخـواسـتند هـر یک از کارکـردهـا شـان در رسـانه هـا بازتاب یابد. گزارشگـران و عکسبرداران نیز کم نمـی آوردند و در بدر دنبال اخبار و تصاویر دسـت اول از درون رویدادهـا سـرگـردانی مـیکشیدند. البته در جریان این سـرگـردانیهـا، نه یکی و دو که چندین بار سـرهـایی نیز فدا شـده یا تن_هـایی در سـلولهـا و سیه چالیهـا پوسیده اند.

دوران دیگـری که مـیتوان آن را "جوش بنیادگـرایی" خـواند، آگاهـانیدن رسـانه هـا از راه تلفـون هـمـراه، فلمـهـای ویدیویی و در فـرجـام راه اندازی وبلاگهـا و سـایتهـا و رسـاندن آواز و آوازه به نام "گـرفتن مسئو.لیت این یا آن رخـداد" به مـردم و به سـخن دیگـر نمـایاندن نیمـرخ و "تثبیت دلهـره" بود.

روزگار کنونی، روزگار "برخـورد گزینشی" بنیادگـرایی با جهـان اسـت. بخـواهـند گزارشگـران را مـیپذیرند یا خـود آنهـا را در جریان مـیگـذارند، نخـواهـند یکی از آن دو کار را نمـیکنند. پخش ناگفته هـا و نیمگفته هـا در رسـانه هـای خـودی نیز از هـمـین چشـمـه آب مـیگیرد، بخـواهـند بازتاب مـیدهـند، نخـواهـند نمـیدهـند.

در این بخش، بینادگـرایان مـیدانند که مـردم آنهـا و کارکـردهـا شـان را شناخته اند و از هـمـینرو، نیازی به واگشـایی هـمـه گـرههـا نمـیبینند. در این برآمـد، آنهـا گاه از برخـورد رنگین و نیرنگین دیگـر نیز کار مـیگیرند، مـانند وانمـود سـاختن اینکه "برخلاف تصور عامـه" نه تنهـا در این یا آن رویداد هـرگز دسـت نداشته اند، بلکه آن را تقبیح و مـحکـوم هـم مـیکنند!

به این گـونه، چیزی نمـانده اسـت که بنیادگـرایان نیز زبان صیقل و سوهـان یافته دیپلومـاتیک دولتهـای درمـانده را فـراگیرند و در آینده نزدیک چنین گـویند: فلان رویداد کار بیگانگان یا دشـمنان مـردم اسـت! (و گزارشگـر درمـانده تر از ناگزیری به دنبالش مـی افزاید: "آنهـا گفتند این کار کار بیگانگان یا دشـمنان مـردم اسـت، بدون آنکه از کسـان یا کشـورهـای معینی نام بگیرند!)

یورش ویرانگـرانه بر آرامگاه عبدالرحـمـان رهـاورد رده سوم اسـت. با آنکه "لشکـر اسـلام" خمـوشی چهل روزه اش در پیرامـون این یکی را هـنوز نشکسـته، پرسش کـوتاه هـمچنان بی پاسـخ مـانده اسـت: اگـر کار کار لشکـر اسـلام نیسـت، چه کسـانی در سـایه تخت و بخت منگل باغ مـیتوانند اجل خـویش را بیازمـایند؟ در گسـتره جغرافیای زیر نگین منگل باغ بیگانه نمـیتواند فاژه بدون اجـازه بکشـد، چه رسد به آفـریدن فاجعه بدون اجـازه؟

باز هـم بنیادگـرایی و رسـانه هـا ...

یوتیوب فلم کـوتاهی دارد به نام Pakistan's War: The Battle Within 28 Dec.2008. گـرچه با ندیدنش چیزی را از دسـت نخـواهید داد، تمـاشـا کـردننش بهتر از نادیده گـرفتنش هسـت. در این فلم کـوتاه افزون بر پاره هـای زیبا و زشت دیگـر، درسـت هـمـان کـرداری که بالانشینان و "ناهشیاران" دسـتگاه رهبری دولت پاکسـتان مـیخـواهد رویش پرده اندازد، روی پرده انداخته مـیشـود.

تمـاشـاچی کنکجـاو شـاید در پایان فلم با خـود بگـوید: آنچه منگل باغ در برابر گـور عبدالرحـمـان کـرده اسـت، شگفتی ندارد. شگفت انگیز مـیبود، اگـر چنان نمـیکـرد.

[][]

ریجـاینا/ کانادا
پانزدهـم اپریل
2009

آویزه هـا

1) آمـار و آگاهیهـای این بخش از نبشته هـای زیرین برگـرفته شـده اند:

Killing the Song, C. Floyd, The Guardian, March 09, 2009

Bombing Shrines, Jawed Aziz, The News, March 21, 2009

Pakistan in War with Itself, Kishore Kumar Rohi, The Hindu, March 25, 2009

The Terror the West Cannot Face, W. Dalrymple, The Guardian, June 14, 2004 

2) در شـمـاره هـای آینده خـواهید خـواند: نگاهی به زندگی و جهـانبینی عبدالرحـمـان و چند سـخن دیگـر...

  

 

 

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول