بازوی بریده (بخش بیست و نهم)

دسامبر 2, 2019 | اکرم عثمان, داستان کوتاه

محمد اکرم عثمان

رحیم تمام آن رویداد ها را از نظر میگذراند و بیش از پیش بهت زده میشود. کابل مبدل به دریایی گل آلود ، چرکین و مواج شده بود که رحیم را چو خسی بی مقدار به کامش کشیده بود و به در و دیوار میکوفت.

به نظر میامد که تمام آبریزهای متعفن و گندیدۀ جهان بسوی کابل راه کشوده اند و کوی وبرزن آن شهر را برای ذخیره شدن انتخاب کرده اند.

به اصطلاح صدای خر به خاوند نمیرسید! هر روز جنایت، هر روز بمگذاری انتحاری، هر روز تجاوز به دختران بالغ و نابالغ اتفاق می افتاد و هچکس قادر نبود که جلو آن بیدادگری ها را بگیرد.

به خاطر خشکسالی های متواتر، چاه های خشکیده میرفتند و منابع آبهای آشامیدنی چنان کاهش یافته بود که حلق باشندگان را تر نمیکرد.

از نل های آبرسانی یگان بار آب می آمد و ده ها نفر اعم از زن و مرد، خرد سال و کهن سال دور نل های عمومی سر و کله می شکستند، گفتی تمام محله ها دشت کربلا! شده اند.

از آنجا که بی نظمی و بی نظامی مبدل به نظم عمومی شده بود و هرگز صف گرفتن و مراعات نوبت در استفاده از خدمات همگانی رواج نیافته بود هنگام گرفتن آب زور آور ها کودکان را زیر دست و پا له میکردند و کاسه و کوزۀ شانرا می شکستند.

حکومت عریض و طویلی تشکیل شده بود که شاخ و پنجۀ زیادی داشت اما این موجود عجیب الخلقه چون کالبد نا کارآمدی دراز افتاده بود که نه به درد خود میخورد و نه به درد مردم. ارکان و کارگردان آن حکومت را زرنگترین و استفاده جوترین آدمها تشکیل میدادند. آنها با حس ششم دریافته بودند که بخت و طالع فرصتی طلایی برای غارت اموال عمومی و نقدینه های کمکهای جهانی در اختیار شان گذاشته است بنا بر آن اکثر شان منتظر بودند تا کیسه های شانرا از دالر و پول بیت المال پر کنند و بعد از آن با فراغ خاطر بسوی اروپا و امریکا پر بکشند.

به این صورت هیج دارویی درد رعیت را دوا نمیکند، فقرا فقیرتر و سرمایه داران سرمایه دارتر می شوند.

رحیم هم چاره ای جز روزگذرانی نداشت. معاشش را میگرفت و مبلغی را برای خانواده پس انداز میکرد. اوضاع و احوال نا به سامانی مردم روحش را به شدت جریحه دار میکرد. نه توان اصلاح امور را داشت و نه طاقت قبول آن همه بیداد و ناهنجاری را.

با آنکه سگرت نمیکشید و در گذشته از تمام دود ها متنفر بود اما فشار ناشی ازمصیبت عمومی به حدی بیچاره اش کرده بود که ناچار شده بود هر روز چندین بار صندوق سینه اش را از دود های تلخ و زهرناک پر کند و در سکر آن لحظه های آرام بگیرد. با آنکه در کوچه و بازار به ندرت دوست و آشنایی را میدید مع الوصف کنج و کنار شهر کماکان از خاطره و یاد عزیزان ناپیدا و از دست رفته پر بود.

پیشین یکی از جمعه ها سرگردان و اندوهزده راه شهدای صالحین را پیش می گیرد. باران از آغاز شب گذشته شروع به باریدن کرده بود. خانواده ای مادرکلان شان ننه را بدون تابوت در قبر پایین کردند. مردۀ بی قدر یک مشت پر به نظر می آمد. کفن بر دستها و پاهای خشکیده اش چسپیده بود. مراسم تدفین خیلی زود پایان گرفت و ملایی بز ریش با عجله آیه ای را قرائت نمود و نثار ارواح متوفا کرد. دیگر نشانی ازباغ لطیف پیدا نبود. گلها، باغچه ها و چمن های آن باغ از مدتها پیش نصیب مقابر آدمهای گمنام شده بود. از قرینه بر می آمد که از دیر گاه مرگ و میر در کابل بالا گرفته و به تدریج حاشیه های شهر را خورده است.

بدنبال آن به مزار «سید عالم» پادشاه مخلوع و فراری بخارا میرسد. از سر و صورت آن گور منزوی، عسرت و غربت می بارید. سید عالم بعد از جنگ های شدید با گارد های سرخ ناگزیر شد خود را به آب و آتش بزند از آمو دریا بگذرد و به کابل برسد. با استقبال گرم پادشاه وقت افغانستان مقابل میشود. فرمانروای افغانستان ملک و مال فراوانی به او می بخشد تا احساس مسکنت نکند اما آن زمامدار رانده شده و هجران کشیده تا آخرعمر در سوک سرزمین اشغال شده و بر باد رفته اش زانوی فرقت و غصه در بغل می گیرد و گاه و بیگاه مویه میکند.

رحیم میپندارد که در هر چند قدم، دوستی ، آشنایی و خویشاوندی سر از خاک بالا می کند و او را به گفت و شنود دعوت می نماید. دلش میخواهد با هر یک زانو به زانو بنشیند و چند و چون عمر های رفته را سبک و سنگین نماید. بلاخره به گورستان خانوادگی اش میرسد. بیشتر قبرستان را مرده های ناشناخته و نا وابسته به خانواده اش پر کرده بودند و فقط دو سه متر جای خالی باقی بود که تنها کفاف یک مرده را میکرد.

دامان خاک با سرانگشتی نامریی او را بخود میخواند و بشارت میدهد که یک وجب جا برایش نگهداشته تا با فراغ خاطر در آن بیاساید و از غم دنیا و مافیها فارغ شود. لبخندی برلبهایش می نشیند و با خود میگوید: چه بهتر که آن یک وجب! را هم نثار مهمانی ناخوانده بنمایم. بالاتر میرود. زمین زیر پایش خبر از شروع فرازی میدهد که به گردنه های شیر دروازه منتهی میشد. کوره راهی را پیش می گیرد که به «چشمۀ خضر» می پیوست. آنجا از دل سنگها آبی زلال و شفافی جاری بود که رقیق تر از اشک چشم مینود. در چند قدمی آن چشمه حجره ای از خشت پخته قرار داشت که پاتوق خلوت دلزدگان از زندگی بود.

پا به پای بالا آمدن خورشید یک یک و دو دو تا چرسی ها، بنگیها، شرابی ها، شیره کشها، پودر سازها، تریاکی ها و هیروینی ها بسوی چشمه راه می کشیدند و بساط بدمستی و بیغمی می آراستند.

فضای حجره پر از دود های رنگارنگ میبود، یکی رو به دیوار های های میگریست، یکی سر درگریبان گسری میکرد، یکی گیچ و مبهوت جبینش را بر خاک حجره می سایید. از فرط تراکم جمعیت در حجره جای سوزن انداختن نبود. رحیم آن هوای نفسگیر و جانفرسا را طاقت نمی آورد و ناگزیر از « ساقی خانه» خارج می شود. کنار چشمه می نشیند، زمزمه و قل قل آب زنگار دلش را می شوید. غرق چرت می شود. می پندارد که کابل در مقیاس بزرگتر عین حجره است.

خلوت سرای بی غمباش ها، سر خورده ها، فاقه مستها و دلزده ها از بیش و کم حیات. پریشان حال و غمین عزم بازگشت می کند. مسافتی پاینتر از حجره به زیارتگاه پاک و مصفای جابر و انصار میرسد به زیارتگاه مردانی که از بادیه های بسیار دور به خاطر باورهای شان تا پای شیر دروازه رسیده بودند و همان جا نزدیک چشمه و حجره به جمع پاکان و جانبازان پیوسته بودند. می گفتند که بقعه و بنای زیارتگاه به امر سلطان ابراهیم غزنوی آباد شده و از چند صد سال به آنطرف زیارتگاه خاص و عام می باشد.

رحیم از آن بلندا راه فرود آمدن را پیش می گیرد. شامگاه فراز آمده بود. قرص ماه شب چهارده نور می افشاند و راه های پیچاپیچ گورستانها را روشن میکرد. رحیم به گور عارف رفیق دیرینش میرسد به گور جوانمردی که میپنداشت این جهان چیزی جز حباب روی آب نیست. او هنوز سی و هفت ساله نشده بود که بریش زندگی خندید و در شامگاهی که سرش گرم بود در راه «لوگر» موتر کوچکش را به عراده ای بزرگتر کوبید و به خط آخر رسید.

او درست در همین محل به رحیم گفته بود:

به مناسبت مرگ تو قصیدۀ غرایی خواهم سرود و نخواهم گذاشت که بر لوح گور دیگری چیزی بنویسی. هر دو میخندیدند و آن مزاح را جدی نمی گیرند. به انتخاب رحیم، این بیت بر لوح مزار عارف نقش بسته بود:

میان سبزه و گل خواستم که می نوشم

زشیشه تا به قدح ریختم بهار گذشت

در کمر گاه راه چراغکی روغنی پایین پای سه مزار گمنام می سوخت و نور کمرنگش خبر از زندگی بعد از مرگ میداد. سرگران و سودایی از شهر بی خبران فاصله می گیرد – از شهر آدمهایی که گواه آمد شد زمانه های بی برگشت بود.

در سایه روشن نور ماه « تپۀ قوالها» که بر سینۀ «خردکابل» لمیده بود به نظر می آمد. دیگر معلوم نبود که قوالها کماکان بر پشت و پهلوی آن تپه زندگی میکنند و گوشهای مردم خوشباور کابل را از قصه های شیرین و هیجان انگیز رستم و سهراب، جانبازی های یاران امام حسین در دشت کربلا، نبرد های امیر حمزۀ صاحبقران و ابو مسلم خراسانی با دشمنان شان پر میکردند.

پاره ابری روی مهتاب را می پوشاند و هوا تاریکتر می شود. رحیم گامها را تند تر می کند تا اینکه به حاشیۀ محلۀ شاه شهید میرسد به کابل که کماکان قصه های دور و درازش ادامه داشت و رحیم بر آن بود که آنها را بر شته بکشد.

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

ما و جامعه مدنی

ما و جامعه مدنی

سیده طالبی به نقل از نشریه ی وزین نون مفهوم جامعه مدنی بیشتر از سایر مفاهیم حوزه علوم انسانی...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *