بازوی بریده- بخش بیست و هفتم

نوامبر 5, 2019 | اکرم عثمان

به دنبال سفر بی بازگشت آغای خرد که در صدد اندرزگویی به «ظاهرشاه» پادشاه نیمه متوفی! بود آغا گل به گونۀ دیگر وارد عرصه میشود و شیرین کاری هایی میکند که سخت به دل «شیرآغا» و دیگر برادرهایش مینشیند. او پیشنهاد میکند که باید یکی از ما مسوؤلیت محافظت از املاک موروثی را که با صد خون دل و جانفشانی های پدر شان مرحوم نایب سالار فراهم آمده بود بر عهده بگیرد.

او پیشنهاد معقول و مقبولی را عنوان کرده بود. همه حرفش را تصدیق مینمایند اما کاراصلی که رفتن به کابل بود دل شیر میخواست! هرروز اخبار جهان، خبر از قتل و قتال، بم گذاری های انتحاری، سرقت های مسلحانه، رشوه خوری کارمندان دولت و ماموران محاکم میداد که تیر پشت افغانها را میلرزاند.

راحله جان همسر شیرآغا که زیر دل طرفدار عزیمت شوهرش بوطن بود با زیرکی خاصی سکوت اختیار میکند تا ببیند که دیگران به چه نتیجه میرسند. گپهای زیادی ته و بالا میشوند، هم سرپرستی از باغ و زمین، هدفی شیرین بود و هم محافظت از جان.

هر چند مقام اربابی و امر و نهی بر دهقانان مطبوع و مطلوب بود اما پرهیز از خطر فرض عین مینمود و هر مصلحت و منفعتی را تحت شعاع قرار میداد.

شیرآغا دم به دم سگرت روشن میکرد و خاکسترش را بر روی فرش میتکاند. در دود تلخ و پیچاپیچی که از حفرۀ دهانش می برآمد هم ترس و هم حرص مال دنیا موج میزد و جز راحله جان احدی این نقش های متناقص را نمی دید. شوهرش به حدی دستخوش سوداهای خود میشود که باری سگرتش را از سر حواس پرتی برفرش زیر پایش خاموش میکند و گل آتش را چند بار بر قالی میمالد و راحله دیگر بی طاقت میشود و طعنه آمیز صدا میزند: مردکه زورت فقط به قالین میرسه؟ دل شیر نداری سفر عشق مکن!

این نهیب بی هنگام چرت های دیگران را که حالتی بهتر از شیرآغا نداشتند پاره میکند. همه متوجه وخامت وضع میشوند و می بینند که کلان خانه چه گلی را به آب داده است.

رحیم که تا آنوقت گرفتار محاسبات درونی خودش بود متوجه وخامت وضع میشود و لبخند زنان زیر لب این بیت حافظ را زمزمه میکند:

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاه دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد!

رحیم برای تغییر حال خانواده با صدایی بالنسبه بلند، صدا میزند: خاموش! خاموش! حالا از مه بشنوین! نقل میکنند که در مجلس موشها، یک موش آفسقال میگوید، برادر ها بیائید با هم چاره ای بسنجیم که از شر گربۀ پدر لعنت برای همیشه بیغم شویم. هر یک نظری میدهد تا اینکه یکی از آنها به وجد و شادی فریاد میزند: یافتم یافتم. بهترین چاره اینست که بر گردن پشک یک زنگوله بیندازیم و رفع خطر بکنیم. هر وقت که گربه در صدد شکار ما برآید، زنگوله صدا میدهد و از آمدن دشمن با خبر میشویم.

موشها به استقبال از آن راه حل، کف میزنند و گمان میبرند که گره از کار گشوده اند. اما یک موش مجرب و سالخورده میگوید: هزار آفرین، حالا یکی از شما باید داوطلب شود که آن زنگوله را به گردن گربه بیندازد!؟

تمام موشها سکوت اختیار میکنند و هیچکدام حاضر نمی شود که خطر احتمالی را به جان بخرد.

از سوی دیگر نایب سالار که ملک و مال و جاه و جلال را از برکت تعلق خانوادگی به اشرافیت بالانشین بدست آورده بود هیچ وقت حال و حوصلۀ جمع و تفریق درآمد هایش را نداشت تمام آن محاسبه ها را به ناظرش واگذار شده بود و هر آنچه را که او مینوشت تصدیق میکرد و امضاء میگذاشت. بنابرآن نایب سالار، در حقیقت بالای سرش یک سپهسالار! داشت و او همان معین الدین بود.

معین الدین به تقلید از رجال، ریشکی به شباهت دُم بودنه! گذاشته بود و با همان ریش هم خودرا به چشم مردم میزد و وانمود میکرد که با قدرتمندان رشته ای دارد.

معین الدین برعکس بادارش که نیمه الکن و به اصطلاح تُتله بود مثل بلبل خوش زبان و خوش گفتار بود. او هنگام صحبت نکته های جالبی را چاشنی صحبتش میکرد که شنونده گمان میبرد او آدم درس خوانده و با معرفتی است.

گاهی نایب سالار در برابر او احساس حقارت میکرد و عتاب آمیز بر سرش داد میزد: گنگه شو معین، از گوش تا دهنت چند جریب راه است؟

و معین قر میگفت و سکوت اختیار میکرد.

نایب سالار بسیار بدزبان هزال و بیباک بود. مزاح هایش بیشتر به دشنام و تحقیر نزدیک بود تا مطایبه و شوخی و از تخم چنان آدمی آن جمع غفیر به دنیا آمده بودند که سر هیچکدام به تنش نمی ارزید.

به هر رنگ با آمدن آغاگل به کابل تا حدودی بال و پر ناظر معین بسته می شود با آنهم عقل سالمش را فعال میکند و بعد از مدتی کوتاه با زرنگی ارباب زادۀ نو آمده را به اصطلاح پالان می نماید.

محمد اکرم عثمان

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *