بازوی بریده-بخش بیست و ششم
2019-10-20

اخبار مسافرت رحیم بکابل، و بالا گرفتن کارش، شماری از افغانهای مقیم «هامبورگ» از جمله «آغای خُرد» برادر دوم شیر آغا را ترغیب میکند که فیلش را راهیی هندوستان گرداند! و از آن خوان نعمتی که امریکایی ها گسترده بودند لقمه هایی بردارد. البته چنانکه خبرداریم افغانها عادتاً یک زاغ را چهل زاغ میگویند و از کاه کوه میسازند!

به همین حساب شمار کثیری از کابلی ها و ولایتی ها خودرا به پایتخت وطن مالوف شان میرسانند! مانا که نزد طالعبین میروند تا روی طالع شان باز شود و به گفت شاعر: گره از بخت فروبستۀ شان گشوده گردد.

«آغای خُرد» که در حقیقت خورد کلان کار و ذاتاً بلند پرواز و جاه طلب بود کوتاهترین راه رسیدن به سودجویی را تولا به «بابای ملت» شاه سابق میبیند که راست یا دروغ خودرا خویشاوند او میدانست. بنابرآن چند نفر شاهدوست خام کله را کله به کله میکند و در مقام عرض حال به ظاهرشاه میبرآید و گمان میبرد آن پیرمرد آلت دست امریکایی ها شده و قوم و قبیلش را فراموش کرده است. اما قبل از اینکه قرار ملاقات تعیین شود و به دیدار بابای ملت برسد غفلتاً جان به جان آفرین میسپارد. شبهنگام در حالیکه مهمان ناخواندۀ یکی از خویشاوندانش بود سر بالا نمیکند گفتی خداوند هرگز او را نیافریده بود.

این مرگ بی هنگام همه را بهت زده میکند و بروشنی ثابت میکند که هیچ نقش آفرینی به قدر سرانگشت مرگ، حیرت آفرین و معجزه گر نیست.

نقطۀ پایان مرگ بی تردید یک حسن ختام است. اگر حسن ختام هم نباشد کارسازترین حلال مشکلات است اگر مغز چاره گر مرگ به سر وقت بعضی از مناقشات نمیرسید آن مناقشه به طفیل بغض و کین آدمها تا یوم آخر دوام میکرد و به خاطرش صد ها سر بیگناه برباد میرفت.

فردای مرگ آقای خرد، میزبان بیچاره، سخت دست و پاچه میشود چه میترسد که مبادا پولیس او را به جرم مرگ مشکوک آغای خرد دستگیر کند و به زندان بیندازد.

خویشاوند بیچاره یکروز تمام بالای سر میت چرت میزند و مشکل را سبک و سنگین میکند تا اینکه ترجیح میدهد مرده را در رخت خواب بپیچاند و سودای چاره جویی را بفردا بگذارد. او می پنداشت که از آمدن «آقای خرد» به خانۀ او کسی اطلاع ندارد بنابرآن تصمیم میگیرد که سر فرصت جنازه را بی سر و صدا از خانه بیرون ببرد و در چاله ای پنهان کند.

از جانبی میزبان تنها زندگی میکرد و مطمئن بود که احدی ماجرای سرکردن آغای خرد در خانۀ او را افشاء نخواهد کرد.

از سوی دیگر دوستان شاهدوست آغای خرد نیز نمیدانند که سر گلۀ شان در کجا گم و غیب شده است.

بدین منوال حدود یک هفته نعش آقای خرد به همان حال باقی میماند تا اینکه جسد را بوی میگیرد و همسایه ای که تخت بامش متصل خانۀ منزل میزبان بود به ماموریت پولیس منطقه شکوه میبرد. ساعتی بعد به منظور تفتیش خانۀ خویشاوند «آقای خرد» ماموران مسوؤل حاضر میشوند و تمام گوشه و کنار خانۀ مورد نظر را به اصطلاح ریگشوی میکنند. سرانجام به محل اختفای جسد دست میابند و مرده و صاحب خانه را به ادارۀ پولیس انتقال میدهند.

بعد از پرس و جوی دقیق از مالک خانه و گوشمالی او، معلوم میشود که ماجرا به سبب جبن و ترس مفرط آن مظلوم به درازا کشیده است.

از آنجا که منسوبین نزدیک آغای خرد همه در خارج زندگی میکردند به ناچار جسدش را به سرد خانۀ یکی از شفاخانه ها انتقال میدهند و به کمک رحیم که تازه در جریان قرار گرفته بود به آدرس شیرآغا تلگرامی میفرستد و او را در جریان ماوقع میگذارند.

چندین روز مسوؤلان شفاخانه و پولیس، منتظر پاسخ خانوادۀ «آغای خرد» میمانند ولی جوابی نمیگیرند.

وقتی که این خبر به گوش برادر های او میرسد حسب معمول سه روز در یکی از مساجد هامبورگ فاتحه میگیرند و در خانۀ شیرآغا از دوستان خانواده که برای دلپرسی و اظهار تسلیت می آمدند بگرمی پذیرایی مینمایند و هر یک به تفاریق اشک میریزند و خاطره های مشترک شان با او را برزبان می آورند. ولی وقتیکه سخن بر سر اشتراک خانواده در مراسم تدفین او بالا میشود هرکدام به گونه ای بهانه می آورند و طفره میروند.

بالاخره نعش «آغای خرد» در میدان میماند و احدی حاضر نمی شود که مسوؤلیت خاکسپاری او را بگردن بگیرد.

عاقبت بعد از سپری شدن دو ماه، بخش جراحی شفاخانه برآن میشود که جسد منجمد شدۀ آغای خرد را در مرده خانه ای انتقال دهد که اجسادش بزودی زیر کارد شاگردان نوآموز می افتند و از راه قطع اعضای آن مرده های بی کس و کوی و بی نام و نشان جراحی یاد میگیرند. به این صورت پروندۀ «آغای خرد» بسته میشود.

در هامبورگ خانوادۀ او به عمد میکوشد او را هر چه زودتر از یاد ببرد و چنین تصمیمی بازهم از معجزات پیک مرگ خبر میداد.

هر چند رحیم جز هموطنی هیچ نسبت فامیلی و کاری با آغای خرد نداشت مع الوصف طرز جانسپردن او و تنهایی غریبش سخت برروان حساس او تأثیری تلخ میگذارد. این تنها رحیم بود که ناخواسته به قضیه «آغای خرد» کشانده شده بود. با وصف اینکه معتقد بود پی گرفتن عاقبت بقایای وجود «آغای خرد» مستقیماً به او ارتباط ندارد با آنهم دلش قرار نمیگرفت. نوعی وابستگی و نوعی تعلق خاطر با او حس میکرد و میکوشید قدم به قدم چون و چرای آن کالبد در به در را دنبال کند. وقتی که مؤظفان مرده خانه به او خاطر رسان میکنند که عنقریب نوبت به تسلیخ جسد «آغای خرد» فرا خواهد رسید و شاگرد های بخش جراحی آنرا شقه شقه خواهند کرد به کمک مامور پولیس سندی آماده میکند که وابستگی خانوادگی اورا به آن مرحوم میرساند. با جعل مدرک قادر میشود که جسد را تحویل بگیرد.

فردای آن معامله، رحیم و حاجی نانوا و دو سه نفر از شاگردهایش با یک تابوت که رحیم از کوچۀ علی رضا تهیه کرده بود سر میرسند آغای خرد را در تابوت میگذارند و راهیی قبرستان «شهدای صالحین» میشوند. گورکن با خرچ رحیم، گوری متناسب با قد و اندام مرده کنده بود.

هنگامیکه حفره را از خاک پر میکردند غروب بود. حاجی نانوا آیاتی را که از جوانی بیاد داشت با لکنت زبان میخواند و همه به ارواح متوفی دعای مغفرت میفرستند.

محمد اکرم عثمان

مرگ پسرک

مرگ پسرک

تنگ غروب پر فروغ آب در خندق بالا می آید زن آبستن در دشت می رود تو را به یاد می‌آورم نرگس آنگاه‌ که...