بازوی بریده -بخش بیست و پنج

اکتبر 7, 2019 | اکرم عثمان

هنوز بهار چنانکه باید نیامده بود. هوای هامبورگ بسیار متغییر بود. یکروز چنان باد سردی می وزید که گفتی از قعر قطب شمال برخاسته است.

آن سرمای بی هنگام در ظرف چند ساعت بیشترینه بوته ها و درختهایی را که تازه از خواب سنگین زمستانی بیدار شده بودند و بر نوک شاخچه های شان رستنی های بهاری نشانی داده بودند سیاه میکرد و رشد و نموی شانرا جلو گرفت.

مورچه ها هم هنوز تغییر موسم را باور نکرده بودند و کماکان در سوراخک های شان مترصد آمدن بهار بودند.

رحیم که تمام زمستان را با برف و باد و روزهای ابری زمستانی دست و گریبان بود و استخوانهایش از فرط رطوبت و فقدان نور خورشید نم کشیده بودند با لجاج عجیبی با ماه های اخیر خزان و فصل سرما کلاویز بود بلااستثنا به محض به پایان رسیدن روز با قلم توش پررنگی خانۀ تقویمی را که به دیوار آویخته بود سیاه میکرد و شکر خدا بجا می آورد. اکنون که آن روزهای دلگیر خفه کننده و جانفرسا به سر آمده و هوای بالنسبه ملایمی شهر را پُرکرده است رحیم با استفاده از تمام فرصتها بر هوای جانبخش بهار تکیه می کند و رایحۀ تازه را که به بوی بهشت میماند به کیسه های خسته شش هایش میفرستد.

رحیم از زمرۀ کسانی بود که بهار را با شگفتن یک گل باور میکنند و با یک بوی خوش و یک نسیم دلاویز سرشار از شادی و سرمستی میشوند.

او که شاهد آمد و رفت لیل و نهار زیادی بود و میدانست که هر روز رنگ و بوی ویژۀ خود را دارد بر آن بود که آن لحظه های گذرا را تا آخرین درنگ شان بر گوشت، پوست و دل و دیدگانش حک کند. او مصمم بود که تا دیر نشده تا غروب نیامده و بهار، جوانی و بامداد شیری رنگ در دسترس است آن لحظه ها را عزیز بدارد.

با تمام این احوال رحیم در کار بازیابی، خود را موجود بی حاصلی میدید که با هیچ اکسیر شفا بخشی به گذشته باز نمیگردد و این حالت وقتی در او قوت می گیرد که به عنوان آخرین آزمایش سری به یکی از دوستان مورد اعتمادش میزند که از قضای روزگار پس از تحولات چند روز پسین وزیر شده بود. به عبارت بهتر او را وزیر کرده بودند!

وزیر جدید فارغ صنف دوازدهم بود. یکی از عللی که او را در رأس یک وزارتخانه نصب کرده بودند عشق بیکرانش به رهبر انقلاب بود و در تمام تظاهراتی که از سوی حزب چپ هوادار مسکو برپا میشد او بیرق سرخی را که در سینه اش علامت داس و چکش حک شده بود عاشقانه بلند میکرد و با تمام قوت و صداقت فریاد میزد: «مرگ بر ارتجاع! مرگ بر امپریالیسم!!» و این شعار ها به حدی رسا و بلند بود که در قیاس با دیگر صدا ها دوچندان تکاندهنده بگوش میرسید و شنوندۀ خوش باور تصور میکرد که همزمان با طنین آن ندا ها کاخ ارتجاع داخلی و امپریالیسم فرو میریزد و ارکان زندگی سرمایه داری درز برمیدارد. ولی حقیقت آن بود که آن هیاهو را بادهای موسمی قورت میکرد و اسباب تمسخر تماشاگران را فراهم می نمود به همه حال آن قیل و قال تند و تیز چندان بی تأثیر هم نبود و مقدمات تصاحب کرسی وزارت را برای جارچی نوخاسته فراهم میکرد رحیم پس از شرفیابی به دربار وزیر جوان، و ذکر دشواری های روز های آغازین انقلاب، تلویحاً به عرض میرساند که: جای او در حزب و حکومت طراز نوین در کجاست؟

رفیق قدیم و وزیر جدید میگوید: انشالله تمام مشکلات بزودی حل میشود. او قضیه را با مقامات بالای حزب در میان میگذارد و ترا به جایگاه شایسته ات میرسانم.

شامگاه، هنگامیکه برای بردن نان به نانوایی رفتم. دکان را در احاطۀ کوچگیها و سه چار نفر پولیس دیدم.

قصه را از حاجی جویا شدم. حاجی اشاره به یکی از شاگردهایش که در اسارت پولیس و دستهایش را از پشت سر دستبند زده بودند میگوید: او حرامزاده، دکانه لوف کده، اوره مثل اولادم اجازه دادم که شبها سر صفۀ نانوایی خو کنه مگم او حرامزادۀ نمک به حرام یک بوجی آرده دزدی کده بری مادرش برده، صبح وختیکه دکانه واز کدم دیدم که یکی از جوال ها گم و غیب شده. زیر مشت و لگد گرفتمش، بعد از چند سلی محکم، مثل بلبل زبانش واز شد و اقرار کد که نصف شو(شب) آرده بری ننیش برده. پولیسه خبر کدم. حالی بندی میشه و سرشه زیر بالش میکنن.

در آن وقت مجال صحبت با حاجی نبود. بدون خدا حافظی صحنه را ترک گفتم و راهیی خانه شدم.

فردا حالت عادی به دکان حاجی برگشته بود. پس از پرس و جو، دریافتم که بیچاره شاگرد نانوا از فرط بینوایی مجبور به دزدی شده است.

خواستم شفاعت شاگردش را بکنم اما صلاح دیدم که این مهم را به فرصت دیگری بگذارم.

حاجی صلای نان چاشت کرد!! کار دفتر را بهانه آوردم. در عوض پیشنهاد کردم که اگر فرصت دارد طرفهای شب خبر مرا بگیرد. قبول کرد و از همدیگر جدا شدیم.

از بدو کار در ادارۀ انجو، رویهمرفته وضع زندگیم بهتر شده بود. برعکس پارسال که در مسافر خانه ای در یک اتاقک زندگی میکردم، اکنون صاحب دو اتاق هستم که از یکی به حیث اتاق خواب و از دیگری به مثابۀ مهمانخانه استفاده میکنم. فرش و ظرف اپارتمانم نیز بهتر شده است. حالا یک سیت کوچ و چوکی و یک پایه یخچال و یک پایه بادپکه هم دارد، مقصد اینکه به محض آمدن مهمان، چند تا تخم مرغ را در کرایی می اندازم و او را غریبانه ولی صمیمانه مهمان میکنم.

در ضمن از خوراکه فروشی های شهر نو چند قطی لوبیا، تخم و کنسرو گوشت ماهی و گوشت گاو آورده ام که تنوع پسندی مرا ارضا میکنند.

به هر صورت حاجی سر فرصت بدیدنم آمد. از هر دری صحبت کردیم و از حال و روز مردم کابل قصه ها گفتیم.

آخر امر راجع به شاگردش پرسیدم که او را پولیس ها کجا بردند و در حقش چی کردند. گفت که فعلاً در توقیف خانۀ ولایت کابل است. میگویند که او را دم چشم خاص و عام محاکمه میکنند.

فهمیدم که منظورش محاکمۀ علنیست. گفتم چه عجب! صد آفرین! بالاخره زورشان به یک شاگرد نانوا رسید!؟

گفت: سر بد به بلای بد! باید دزدا ره رسوای عالم بکنند، بندی کدن و محاکمه کدن بری شان بسیار کم است.

گفتم: پدر تو راست میگی! ده ملک ما از شاه تا گدا همه دزد استند. آیا بهتر نبود که پولیس ها دزد های کلان کلانه دستگیر میکدن، نه خس دزداره؟ بیچاره شاگرد تو یک خس دزد بود. گشنگی مجبورش کد که آرده دزدی کنه. لیکن وزیر و وکیل ما مملکته قورت کدن ولی کسی کاری به کارشان نداره.

کابل به یک لوح یا آئینۀ بزرگ عبرت، مانند شده بود. از دست چپی تا دست راستی، از میانه رو تا تندرو، از غوغا سالار تا کاروان سالار همه و همه وقتیکه بروی کابل نگاه میکردند تمام قد گذشته های دور و نزدیک شانرا در آن تماشا میکردند.

یکی از شدت خجالت توان نگاه کردن بروی مردم را نداشت و ترجیح میداد بجای آفتابی شدن با برقع و دولاق به شهر و بازار برآید، و دیگری کماکان از خیال پلو! تغذیه مینمود و کماکان چشم انتظار پادشاه گردشی بود تا باز دنیا بر وفق مرادش بچرخد و او مجال خردوانی! بیابد. اما قبل از فرا رسیدن قیامت، خداوند در دار دنیا عاقبت تمام گنهکاران را درج نامۀ اعمال شان میکند و به آنها زنهار میدهد که از آن پس خط آسمانی تقریر را متابعت نمایند. بنابرآن یکی پشت دین پنهان میشود. یکی چهار دست و پا در بوتلی میدراید که لبالب از مشروب دو آتشه بود همان جا که دیو داستان «دزد بغداد» میزیست و اسارت را بر آزادی ترجیح میداد! یکی به فلسفه پناه میبرد و بر ابر ها بالا میرود.

یکی که چند سال قبل از دهانش آتش باد میشد و عنوان میکرد که در صدد تجهیز دهقانان است تا به زور توپ و تفنگ آنها، شهر ها را به محاصره بکشند، ریش بلندی میگذارد، خرقه پوش میشود، در مجالس و محافل با عیانی بلند ظاهر میشود و وانمود میکند که هرگز آن حرفهای تند و تیز را نگفته است ولی بستن مندیل و تق تق دانه های درشت تسبیحش به حضار می فهماند که او زهد فروشی میکند اما هیچکش آن انقلابی به استغفار نشسته را که تا چند صباح پیش چیغ های بلشویکی می کشید به اشتباه نمیگیرد. همه درمیابند که سرانجام روزگار پوز او را به خاک مالیده است.

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *