بازوی بریده!-بخش بیست و چهارم

سپتامبر 23, 2019 | اکرم عثمان

بالاخره زمین کابل از فرط آدمخواری به سوء هاضمه مصاب میشود. عارقش ترش میکند و دلش میخواهد معده و روده هایش را از آن همه خوراک های اضافی تخلیه کند. گور ها به ناله در می آیند، از شدت پرخوری بخود می پیچند. همانگونه که «مار های بوا» جانور های شاخ دار و درشت استخوان را با پیچ و تاب عضلات شکم شان حل میکنند . مقابر پیش از آنکه «انکر و نکیر» به حساب سیاه نامۀ اعمال زشت و قبیح مرده های شان برسند آنها را بی محابا استفراغ مینمایند و به بیرون پرتاب میکنند.

رحیم هر بامداد همینکه چشم باز میکرد حفرۀ یک روز بی انتها و خالی از شور و حرکت در برابرش می ایستاد و شوق بیدار شدن را در او می کشت.

او یک چنین سردرگمی، بی ارزشی و آمد و شد بیهودۀ رستنی ها و زنده جانها را صرف در عمق جنگلهای اطراف «هامبورگ» حس کرده بود.

همیشه فشارش پائین بود و فقط دو اکسیر جانبخش فشارش را متعادل میکرد یکی مشروب و دیگری مواد مخدر. میپنداشت که اگر خداوند گِل جان او را با محتویات مستی بخشِ رطل گرانی تر میکرد بی تردید آن وقت رستگار تر، استوارتر و امیدوارتر میبود.

وقتیکه لبش به لب پیاله ای میرسید و رایحۀ شراب دو آتشه از سوراخهای دماغش به بالا می برآمد احساس میکرد که نرمک نرمک گره های حجره های مغزش باز میشوند و لاقیدی و بی نیازی بی حد و حصری دل و جانش را می نوازد.

او خود را مرهون و مشکور بادۀ گلو سوز و جگر سوز می پنداشت چه به تجربه دریافته بود که این اعجاز شفابخش مشروب است که از گرانی کوه های رنج جانکاه کاسته است. در غیر آن هیچ امکان نداشت که اینهمه عذاب الیم را طاقت بیاورد.

شهر را پر از گله های گرگ میدید که دسته دسته انجام برخی از کار ها را ذمه زده بودند برای چنان جامعه ای «دموکراسی» در حکم قفس های فولادین بود که مانع زد و خورد خونین میشد.

از دیرگاه رسم آدمخواری گریبانگر اربابان اقتدار شده بود. نورمحمد تره کی در همان شب اول اقتدار چون «دراکولا» صد ها نفر از جمله هفده نفر از بستگان محمد داود رئیس جمهور را خورد که در ردیف آنها یک پیر زن مفلوج و دو سه تا کودک شیرخواره نیز موجود بودند عایشه یکی از خواهران محمد داود که معیوب و علیل بدنیا آمده بود بر چوکی چرخ دارش تیرباران میشود و خون گرمش از پشت و پهلوی عراده راه میکشد.

بعد از چندی تره کی و حفیظ الله امین که چون گوشت و ناخن با هم چسپیده بودند و از گریبان واحدی سر بیرون میکردند بر سر قدرت و مقام رهبری حزب، با هم کلاویز میشوند در حالیکه امین تره کی را به چشم مرادش میدید و به اصطلاح دست پیر گرفته بود.

قرار افواه، تره کی به تحریک روسها که گردانندۀ امور در افغانستان بودند میکوشد شر شاگرد وفادارش را از سرش کم کند، بنابرآن به بهانه میانجی گری پوزانف سفیر وقت شوروی که در آن وقت در قصر ریاست جمهوری سرگرم راه اندازی توطئۀ بود امین را به حضور می طلبد و همینکه پای امین به زینه های قصر میرسد گماشته های تره کی از دهلیز بالا مشرف به پلکان شلیک می کنند که سه چهار نفر از محافظان کشته می شوند و شاگرد وفادار! اتفاقاً جان به سلامت میبرد. به سرعت به بیرون فرار میکند، خود را به قوماندان گارد که از هواداران او میباشد میرساند و دستور میدهد که تمام راه های رفت و آمد به داخل حیاط قصر را ببندند. بدینگونه تره کی بدام می افتد و به گفت نکته سنجان: یک لقمۀ خام شاگرد وفادارش میشود! سلسلۀ بلعیدن و دریدن دوست به درازا میکشد.

سر حفیظ الله امین را گرگ های درنده تر که روسی حرف میزدند میخورند. همزمان، آنها ببر کوچکی به نیابت از خود را به پادشاهی جنگل بر میدارند و به او فوت و فن فرمانروایی را یاد میدهند. آن ببر کوچک! بزودی ببر تمام عیار میشود و دست تمام گرگها را از پشت سر می بندد. جدال گرگها بر سر تقسیم نادرست سهمیه های کشتار بود.

اگر گرگ تیز دندانی شکم چند تا بره را میدرید فوراً سر گلۀ دیگری در مقام رقابت و مقابله میبراید و خون دوچند آن عدد را می ریزد و همین کشاکش تا مدتها دوام می کند. رحیم در شهر گرگها از حداکثر احتیاط کار می گیرد و از تمام راه ها فقط راه میانه و پیاده رو را بر میگزیند.

رحیم بعد از ساعت های فراغت از وظیفه، درمیماند مابقی اوقات روز را در کجا و چگونه بگذراند. کابل به کاروان سرای بسیار بزرگی مانند شده بود که هر روز و ساعت قافله ای وارد میشد و قافله ای خارج می گردید. همه برای همه ناآشنا و بیگانه بودند و رحیم در جمع آن بیگانه ها خود را بیگانه ترین می پنداشت. فقط گذشته برایش معنی و حضور ملموس داشت. از این سبب با تمام وجود سعی میکرد خودرا به کابل چند سال پیش برساند. به کابلی که کوچه ها خبر از آشنا و دوستان همدل میدادند و از جاذبه و گرمای خاصی برخوردار بودند.

روزی در همین حال و هوا راه به راه و جاده به جاده به بخش قدیمی میکروریان میرسد. محل اقامت او و خانواده اش ساختمان عریض و طویلی بنام سی و پنج الف بود که خلاف دیگر ساختمانها قرار گرفته بود و عمله و فعلۀ آنجا، آنرا «بلاک حرامزاده!» می نامیدند.

باشنده های بلاک، همسایه های دور ونزدیک شان یادش می آید. آنها همه آدمهای خوبی بودند.

وکیل بلاک آقای غفوری مردی میانه قد، خوش خلق و مؤدب، عاشق درختهای گرد و نواح بلاک بود. چهار چشمه مراقب نهال ها و بوته هایی بود که باغچه و چمن بلاک را احاطه کرده بودند. هرگاه کودکان شوخ از دو سه متری گلها میگذشتند غفوری پیشاپیش از ارسی خانه اش فریاد میزد: او بچه هوشته بگی، گُله لگد کدی!

و همین زنهار و اخطار باعث میشد که کودک راهش را چپ کند. او گلها را به اندازۀ فرزندانش دوست داشت .آنطرفتر از اپارتمان وکیل بلاک، اپارتمان واسع جان و خانواده اش قرار داشت.

او به اصطلاح صاحبمنصب بود – ظاهراً یک مرد جنگی! ولی حقیقت آن بود که نه قد و قامت، نه شیوۀ رفتار و نه ذوق و سلیقۀ او به یک آدم جنگی شباهت داشت.

او معمولاً کتاب میخواند. عصر ها بی سروصدا از اپارتمانش که در طبقۀ چهارم قرار داشت پائین میشد و بر سر یکی از دراز چوکی های دم باغچه می نشست و شروع میکرد به خواندن کتاب. مطالعه عادتش شده بود، حتی در روز های بالنسبه سرد خزان مطالعه را ترک نمیگفت همسایه ها به تعریض نام واسع جان را کرم کتاب گذاشته بودند.

گفته میشد که شغل او در مکتب عسکری، تدریس تاریخ و ادبیات فارسی بود و از طرز راه رفتن آرام او بر می آمد که حتی مورچه زیر پایش آزار نمی بیند.

واسع جان دو خواهر و یک برادر داشت. مادرش نیز با آنها میزیست. زنی بلند قامت، سالم و لاغر بود. اما یکروز گرفتار سکتۀ مغزی شد و نرسیده به شفاخانه جان سپرد.

رحیم یک همسایه دیگر هم داشت که چند نفر بودند، یک مادر میانسال، دوتا دختر بنامهای صبا و فایقه.

یک برادر هم داشتند که نامش را رحیم فراموش کرده بود. آنها نیز آدمهای خیلی خوبی بودند. شایع بود که مرد خانواده را مرگ بی هنگامی دوسال قبل با خود برده و فامیلش را تنها گذاشته است. همینکه رحیم به چند متری بلاک میرسد، ساختمان را دونیم برابر میبیند. در جنگهای تنظیمی طیاره ای چند تا بم بر سر بلاک میریزد و فاجعه می آفریند.

آن بمباران فایقه و برادرش را میکشد و نیم آن بیچاره خانواده را نابود میکند. واسع جان را یکی دوسال بعدتر طالبها در نیمه راه جلال آباد و کابل به قتل میرسانند.

آنها بعد از تفتیش جیب های او در میابند که واسع افسر اردو بوده است . بنابرآن هماندم او را به رگبار ماشیندار می بندند و یگانه مایملکش را که فولکس واگونی غرازه بود غارت میکنند.

محمد اکرم عثمان

بازوی بریده!بخش بیست و چهارم

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

……..رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx