بازوی بریده-بخش بیست و سوم

سپتامبر 2, 2019 | اکرم عثمان, داستان کوتاه

کابل از هر نظر زندگی طفیلی یافته بود. آرد نمی آمد و مردم از فرط گرانی مواد خوراکه به اصطلاح بر شکمهایشان سنگ بسته بودند! نرخ دوا و درمان به اندازه ای بالا جهیده بود که عوام الناس مسافرت کردن به دیار آخرت را ارزانترین سفر میدانستند، همینطور اگر خارجی ها یا اشغالگر ها از مرز و بوم کابل محافظت نمیکردند شهریان از شدت ناامنی و غارتگری یکدیگر را زنده زنده میخوردند.

در مردابیکه نام شهر بخود گرفته بود ملیونها کرم گرسنه و متعفن درهم می لولیدند و همدیگر را بلع میکردند.

هیچ معلوم نبود که چگونه آن آبادی بی قواره، شکسته و ریخته و زرد و زار ده برابر ظرفیتش آدم ژولیده و بی روزگار را در خود جاداده است.

دیگر تناسب بین ظرف و مظروف مطرح نبود، پایتخت فقط گنجایش پانصدهزار نفر را داشت. اما در آن شب و روز پنج ملیون نفر در کابل بسر میبردند. ده برابر طاقت و توانش. انگار ملیونها ساچ و ملخ از آسمان هجوم آورده و به جان علوفه و غله دانه افتاده اند.

دریای کابل مانند یک زباله دان بسیار بزرگ انواع کثافات را در خود جا داده بود. از آن رودخانۀ به اصطلاح چمچه مست! هرکاری برمی آمد، به غریبکارها اجازه میداد که به سرو صورتش قضای حاجت بکنند، وضو بگیرند، دهن و دندان بشویند به سبزی فروش ها مجال میداد که سبزی هایشانرا در آبهای گندیده اش غوطه بدهند و برای فروش آماده گردانند.

بلند منزلهای نوساخت که تازه از سوی ملیونرهای نوپیدا آباد شده بودند، فاضل آب مبرز های شانرا در دریا، جاری میکردند و بر عفن مرداری شهر می افزودند.

در پناه پلهای آن دریا، شماری چرسی و بنگی و شیره کش و تریاکی جمع میشدند و غم غلط میکردند. دورتر از آنها چند نفر با سوزن های آلوده، میکروب «ایدز» را در رگهای همدیگر زرق میکردند.

کابل خبرسازترین و حیرت انگیزترین شهرهای جهان شده بود. از درو دیوار، از ابر و باد، و از سنگ و چوبش خبر می بارید.خبر های داغ داغ، خبر های دست اول و خبر های استثنایی.

رحیم زیر رگبار تند این خبر ها که مانند ژاله و باران و حتی صاعقه برسرش اصابت میکرد رنج یک مصیبت همگانی را تا مغز استخوان حس مینمود.

گورستانها روز تا روز شاخ و پنجه باز میکردند و بسوی حاشیه های شهر پیش می آمدند. سی سال بود که زمین کابل به خوردن گوشت تازه عادت کرده بود. گوشتی نرم و پر از طعم مطبوع خون گرم و اشتهاآور.

مرده کشها بیست و چهار ساعت اجساد مثله شده را بسوی قبرستان بزرگ شهر میبردند و به نظر می آمد که معدۀ یک نهنگ سیری ناپذیر را پر می کنند.

در آن حال و احوال صفرای گورستان قدیمی کابل به خوردن مردۀ باسی! که اغلب زیر لحاف و به مرگ طبیعی مرده بودند نمی شکست. حفره های گور، طالب ماهیچه های لذیذ و گرم گوشت انسان بود.

چند سال پیش وضع برعکس بود. در گذشته مرگ و میر طبیعی، جریان داشت. آن وقتها در جریان روز سه چهار تا تابوت به این جا و آن جا «شهدای صالحین» آورده میشدند آنگاه حتی مرده های چروکیدۀ هشتادونود ساله نیز قناعت خاک سیاه را فراهم میکردند اما از آن به بعد به اندازه ای قتل و قتال فزونی گرفت که گورکن ها به حفر قبر نمی رسیدند و گرمی بازار آنها را هیچ پیشه ور و کاسبی نداشت.

از جانبی قحط گور و گورکن به حدی آشکار میشود که شماری از کابلی ها، مرده های شانرا در داخل حیاط خانه های شان به خاک میسپردند.

سالهای پار و پیرار که امن و امانی حکمفرما بود شماری از خانواده ها حظیره های خانوادگی داشتند که معرف هویت و گذشتۀ شان بود لیکن وقتی که مهاجرت و دربدری آغاز شد و هزار ها باشندۀ شهر دل از خانه و لانه برکندند، مرده دار ها با تطمیع گورکن ها مرده های شانرا در گورستان های بی صاحب و لامالک به خاک میسپردند و عضویت فامیل دیگری را به اکراه می پذیرفتند.

شامگاهان بقه ها یا بلبلان آبی سراز مردابها بیرون میکردند و از سوز سینه برای مردم بدبختی که گرفتار صد ها مشکل بودند آواز می خواندند.

رحیم مانند قطره ای در رودبار خروشان کثافات ته و بالا میرفت و میپنداشت که از فرق سر تا کف پا در لجن غرق شده است. کابل به گردابی شباهت پیدا کرده بود که تمام شفافیت ها را دور سرش می چرخاند و در لای و لوش دفن میکرد.

تمام واقعیتها زیر روپوشی از ظاهرسازی، تصنع و تفتین پنهان شده بودند. ظاهراً دم و دستگاه یک حکومت پوشالی برسر کار بود. آمران حقیقی مانند آدمهای غیر مریی پشت حجاب چندین پرده پنهان بودند و به چشم نمی آمدند، اوامر و نواحی از عقب آن پرده ها، صادر میشدند و آمرانی آن دستور ها را برده وار اطاعت میکردند و طوطی وار به گوشهای رعیت می چکاندند.

یک شاه و چندین شاه قلی و صد ها غلام زرین کمر در دربار می آراستند و حاضر خدمت بودند. اما در حقیقت آنها همه مقوایی بودند و با یک پف می غلتیدند، گویی کودکانی از سر تفریح آن همه آرگاه و بارگاه را با هم چسپانده و ردیف کرده اند. موجودات حقیقی که به نمایندگی از آن جماعت غیر واقعی و دلقک صفت داخل عرصه شده بودند سایه هایی از عینیت بودند که به گفتۀ دانای دانایان افلاطون! بر دیوارۀ غار افتاده بودند!!

مقوا ها بدون مشروعیت و جواز خدمت داخل صحنه نشده بودند، متولیان حکومت جهانی که نیابت تمام مملکت های عال را داشتند به مقوا ها جواز فرمانروایی داده بودند پس فقدان مشروعیت مطرح نبود، فقدان واقعیت و لیاقت وبال گردن مقوا ها شده بود.

دشواری اصلی از ناکار آمدی گربۀ خمیری نشأت میکرد که قادر نبود بر حسب سفارش میو میو بکند و ارباب بزرگ را راضی گرداند!

در زمان سلطۀ روسها هم اوضاع از همین قرار بود. آنها نیز یک دستگاه میناتوری مرکب از نقش و نگار و تصاویر رنگارنگ و پر گُل و برگ را به نمایش گذاشتند که دیری نپائید و به محض شدت گرفتِن باراِن روزگار، آن نظام میناتوری مانند یک کندۀ عظیم یخ زیر آفتاب داغ تموز ذوب شد!

از آنجا که نوعی درماندگی برای حل مشکلات مردم گریبان تمام اولیای امور را گرفته بود و هیچ راه میان بری به نظر نمیرسید لاجرم بیشترینه مسوؤلان امور به عملی ترین و قاطع ترین تدابیر راهگشا می اندیشند که هم ثمر بخش باشند و هم بی سروصدا.

چنین روشی از حکومت های ماقبل چه چپ و چه راست به ارث رسیده بود. آنها کارسازترین و مؤثرترین اقدامات را در رفع مشکل عمومی ابداع کرده بودند. تجربه و آموزه های زندگی به آنها آموخته بود که خیلی زود به سروقت مردم برسند. به جای تعلل و به دراز کشاندن کار شاکی، از ضربۀ کاری و گیچ کننده بهره ببرند.

از آنها زودتر همسایۀ بزرگ شمال به عنوان برادر بزرگ! در نبرد هایی به ضد افغانها چشمش به پایان امر بود بی آنکه به احالۀ موضوع به بررسی و تحقیق دادگاه و دادرس بپردازند.

آنها بیدرنگ متهم را به دیوار می چسپاندند و با شلیک چند مرمی قضیه را به پشت پردۀ حیات میفرستادند.

گاهی اگر مخالفت و شکوه و شکایت گروهی میبود روسها جماعت ناراضی را به خارج شهر میبردند و دور از انظار و پرت و پلای یاوه گوها آنها بر لب یک پرتگاه یا حفره ای بزرگ تیرباران میکردند و گودال را بی فوت وقت تسطیح مینمودند و بر سانحه ای خونبار نقطۀ پایان می گذاشتند.

به این صورت شالودۀ یک بدعت سیاسی و نهایت مؤثر نهادینه میشد و مورد تقلید آیندگان قرار میگرفت.

از دید «لنین» برای رسیدن به هدف نهایی استفاده از تمام طرق و وسایل مجاز و مشروع میباشد حتی ترور آدمهای متعارف که با حدس و گمان بالقوه توان ایجاد مزاحمت داشتند به این صورت دامنۀ دشمنان احتمالی بقدری وسعت میابد که گریبان کثیری از مردم را میگیرد. در آن حال نظام حاکم، در دو قدمی و آستانۀ «وضع انقلابی» قرار میگیرد و از سر حرص و آز فرمان قتل عام را صادر میکند گفتی انقلاب، گذشت و عطوفت نمی شناسد و مانند سیل و توفان به عقب بر نمیگردد «کارل مارکس»آموزگار غیر مستقیم «ولادیمیر الیچ لنین»از مقولۀ حیرت انگیز «فریب دوران!» یاد کرده است. هرچند یاد کردن چنان حرفی از آن دانشمند واقعگرا!؟ عجیب مینماید و خبر از گونۀ پیشگویی کاهنانه میدهد مع الوصف توجه دقیق به آن سخن خبر از عدم تداوم ایدیولوژی ها میدهد و آخر امر به سرابِ فریب! منتهی میشود.

در آن برهۀ زمان در کابل نیز آن سخن نیمه صوفیانه! واقعی ترین مصداق هایش را به کرسی نشاند. چهار رژیم سیاسی از پرویزن آزمون تاریخ گذشتند و غش و ثمن شان آشکار شدند. نظام سلطنتی بزانو درآمد، سر جمهوری پارلمانی به سنگ خورد، پوز و چنه جمهوری دموکراتیک به خاک سائیده شد و کلبه وصلۀ جمهوری به اصطلاح اسلامی !تاراج شد.

به این صورت آن سوال تاریخی دوباره دم چشم همگان تمام قد می ایستد:

از چه راهی باید رفت؟

راه علاج کدام است؟

چه باید بکنیم که خون همدیگر را نریزیم؟

چگونه بیندیشم که در منجلاب تعصب و تحجر نیافتیم؟

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

……..رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx