بازوی بریده (بخش ششم)

آوریل 1, 2019 | اکرم عثمان

محمد اکرم عثمان


 

«رفیق زحمتکش» خیلی به وقت اهمیت میداد. تره کی و کارمل بار ها از اهمیت زمان دم زده بودند و مهمترین دلیل فلاکت و سیاهروزی ملت ما را بی پروایی مفرط به تأثیر لیل و نهار و اوقات زندگی میدانستند. از همین سبب در کمترین نطق و خطابی نبود که رفقای حزب را به ارزش حیاتی دوران انقلاب و رسالت شان به وقت شناسی و سرعت عمل در کار بارسازی مملکت زنهار نمیدادند.

بنابرآن، رهنمود بالا روز تاروز در رفتار و کردار کدر های حزبی خود را نشان میداد و به شیوۀ کلی رفتار سیاسی مبدل میشد. یکی از کسانی که ضیاع وقت را کفر مطلق میدانست «رفیق زحمتکش» بود. او چه در جریان بازپرسی از متهمان و چه در گرفتن اعتراف از مجرمان تمام هوش و حواسش به همان اندرز کارساز رهبر ها بود. کاری را که همکارانش در دو ساعت انجام میدادند او در بیست دقیقه یا نیم ساعت به پایان میبرد و تکلیف محکوم را روشن و یکسره میکرد.

او در مدت کوتاهی که از خدمتش در ادارۀ جاسوسی و ضد جاسوسی «اکسا» میگذشت از آمرانش چندین بار مفتخر به دریافت تقدیر نامه و مکافات نقدی شده بود.

در ظرف شش ماه او چهار پنج نفر را زیر شکنجه به قتل رسانده بود. اگر مجرم زیر چوب و مشت و لگد اقرار نمیکرد از شوک برقی کار میگرفت. اگر بازهم زبان باز نمیکرد بدون فوت وقت سر باریک بوتل کوکاکولا را در مقعدش فرو میکرد و اگر بازهم مقاومت میکرد جریان برق را در چهار اندامش از جمله کیسۀ ادرار او جاری میکرد و این کار را تا هنگامی ادامه میداد که محکوم به اغماء می افتاد و بعضأ به اصطلاح دهن و دامن! میشد.

دیگر اینکه اگر محکوم به هوش می آمد خوب خوب و زبانش مثل بلبل باز میشد و اگر به هوش نمی آمد کار آسانتر میشد و مستنطق اعلام میکرد که یک تبهکار با سکتۀ مغزی یا قلبی درگذشته است.

بعد از چندی «رفیق زحمتکش» به حدی کار و بارش را جذاب و دلنشین میابد که آنرا برترین حرفه ها و پیشه ها می پندارد.

هرگز فکر نمیکرد که روزی دستش آنقدر دراز شود که به گیسوی پوشیده و گریبان پاره پارۀ زن و دختر مردم برسد. زندانی ها را بی پرس و جو خفه کند و سیمهای برق را به سر انگشتان شان بپیچد و باکمال خونسردی سوچش را روشن کند و رعشۀ جانسپردن را به تماشا بنشیند.

رفته رفته به حدی در کار هایش مستحیل و غرق میشود که خود را جزء اصلی وظیفه! یا عین وظیفه میپندارد.

تصور میکرد که خودش تبدیل به نیروی بی حد و حصری شده و به تدریج و آرام آرام جذب سیلی های سنگین، مشتهای کوبنده، لگد های کشنده و تکان های جانفرسای دنده های برقی میشود و عقل و هوش شکنجه دیده را زیر و رو میکند.

وقتی که با ضربات مشت شیشه های عینک یک متهم را بر گرد و نواح چشمها و رخسارش ریز ریز میکند با دیدن خون غلیظی از آن زخمها نفس براحت می کشد گفتی قرص مسکن خورده و یا چلم و چرس دود کرده است.

از فرط علاقه، نیم ساعت زودتر از دیگر کارمند ها بر سر وظیفه حاضر میشد و سرراست راه زیر خانه ها و ته کاری های محل کارش را پیش میگرفت. آنجا چنان برای اختفای جنایت جایگاه مناسبی بود که یک صدا، هر قدر هم رسا از سقف بتونی و دیوار های قطورش به بیرون درز نمیکرد. بنابرآن شکنجه گر ها با اطمینان و فراخ خاطر وظایف شانرا انجام میدادند و زبان های سنگ و چوب و سیخ و سیم و درودیوار را باز میکردند.

بخش مشخص خدمات او را عمدتأ رام کردن زبانهایی تشکیل میداد که حاضر نبودند راز های پشت پرده را باز گویند و خود را چنانکه باید معرفی نمایند.

هرروز ده تا پانزده نفر از مقاومترین متهمان را برای او نگهمیداشتند تا دربارۀ فعالیت های روا و ناروای شان معلومات بدهند.

آنها رنگ پریده، بی حال و بی خواب بنظر میرسیدند و مانند آدمهای محتضر حضور «رفیق» را که دیگر به مقام رئیس مستنطقین ارتقأ کرده بود انتظار میبردند.

برخی از آنها در مدت کوتاه دستگیری اطلاعات ترسناکی دربارۀ رئیس بازپرس ها شنیده بودند و پیشاپیش میدانستند که عنقریب با اهریمن خون آشامی مقابل خواهند شد.

اما دریغا که دیگر آن دبدبه و اقتدار را باد برده است. اکنون در این شهر کور و کر نرخ قند و قروت یکی شده و هیچکس خبر ندارد که «زحمتکش» در گذشته از چه مقام و منزلتی برخوردار بوده است.

یکی از بدترین اتفاقات اقامتش در «هامبورگ» آن بود که روزی هنگام شرکت در یکی از مجالس فاتحه با رفتار خلاف انتظار یکی از افغانها مقابل میشود.

علت آن بود که او بی توجه به حرمت مسجد و ماه مبارک رمضان ساجق می جود و گاهی آواز تق تق ناخوش ساجق به گوش هموطنی مینشیند که کنارش نشسته بود. آن مرد چند بار با خشم و نفرت بطرف زحمتکش مینگرد ولی او که از مدتها پیش روزه نگرفته بود وادای فرایض دینی را از امور شخصی تلقی میکرد به جویدن ادامه میدهد.

«زحمتکش» به دلیل خستگی مسجد را ترک میگوید اما در نیمه راه فرود آمدن از زینه های پیچاپیچ مسجد، کسی از عقب پایش را دم پای اومیگذارد و او را از همان بلندی به پائین سرنگون میکند. از اثر آن سقوط بی هنگام هم پیشانی و هم بینی زحمتکش خونین میشود. از جا برمیخیزد و چند مشت محکم حوالۀ ضارب میکند. لیکن ضارب که از زور و بازوی بیشتری برخوردار بود زحمتکش را که هنوز گیچ و منگ بود به سرعت از زمین بلند و چنان برروی سنگفرش پیاده رو میکوبد که از پس سرش نیز خون جاری میشود.

در این فرصت یکی از دوستان ضارب سرمیرسد و وارد معرکه میشود. او کرتی زحمتکش را از شانه هایش به پائین میکشد و مانع حرکت بازویش میگردد.

آن گاه ضارب اولی به حدی برسروصورت زحمتکش میکوبد که دنیا را بر سرش تار میگرداند. در این گیرودار حدود بیست و پنج، سی نفر آن سه نفر را احاطه مینمایند و علت نزاع را جویا میشوند. در پایان مجلس فاتحه لحظه به لحظه به تعداد تماشاچیان افزوده میشود. و ضارب اولی که هنوز برسر سینۀ زحمتکش نشسته بود و با تمام توان گلوی او را میفشرد صدا میزند:

او وطندارها، او مسلمانها، خوب گوش تانه واز کنین، خوب تماشا کنین! این بدبخت مفلوک رفیق زحمتکش است، شکنجه گر اکسا. او چند سال پیش ده زیرخانه های «ریاست اکسا شش درک کابل» با قین و فانه و تیل داغ، دندۀ برقی و بیدارخوابی از من اقرار گرفت که علیه دولت ترکی توطئۀ کرده ام. و قصد براندازی حکومت را داشته ام. در حالیکه هیچکاره بودم و از سر احتیاط شلۀ خودرا میخوردم و پردۀ خودرا میکردم! همو زیر چوب خاردار و شلاق مجبورم کرد که سند محکومیتم را امضاء کنم و چهار سال را در زندان «پلچرخی» بگذرانم. حالا هم در داخل مسجد روزه میخورد و دین و ایمان را مسخره میکرد.

اکثر تماشاچی ها او را احسنت و آفرین میگویند و چند نفر از رفقای زحمتکش که آنجا سرگرم نظاره بودند بی سروصدا خود را به کوچه حسن چپ میزنند و جرئت نمیکنند که به داد رفیق شان برسند.

در محضر پولیس ضارب زحمتکش می گوید که او را از خاطری لت و کوب کردم که به دین و ایمانم اهانت کرد و ضمن زیر پاکردن یکی از فرایض دینی، حرمت عبادتگاه را نیز مراعات نکرد.

پولیس میگویدش: اما تو حق نداشتی که او را بزنی. باید به پولیس شکایت میکردی. ضارب اوراق داکتر اعصاب را ارائه میکند که نشان میداد که او بعد از تحمل شکنجه های دوران زندان به بیماری خطرناک عصبی مصاب شده و چارۀ جز نشان دادن عکس العمل فوری ندارد.

پایان بخش ششم

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

Submit a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx