بازوی بریده-بخش پنجم

مارس 25, 2019 | اکرم عثمان, داستان کوتاه

(محمد اکرم عثمان)


 

همزاد پاسخ میدهد: نه نه، تو سزاوار توبیخ هستی. من ترا نمی بخشم. رفیق می پرسد: از من چه سرزده که بر من قهر هستی؟

همزاد جواب میدهد: تردید، دودلی، سستی و بی حالی. تو یک انقلابی هستی، یک آدمی که دگرگون کنندۀ دنیاست و باید دگرگون کند. دست یک انقلابی در انجام هیچ کاری نباید بلرزد.

اگر قرار باشد که برادرت را بکشی بکش! ولی به رعشه اجازه مده که در انگشتهایت راه بیابد. این بهترین نصیحتی است که در حق تو روا داشته ام.

رفیق شرمسار از تذبذب روحش، غرق درعرق خجلت میشود. همزادش ادامه میدهد: مردم ترا منتظرند. هنرمندان، شاعران، نقاشان، معماران، آهنگران، برزگران، زرگران همه و همه.

اما رفیق باز به تردید می افتد و اندیشناک میشود شبح می پرسدش: باز چرا رنگت پرید؟

رفیق پاسخ میدهد: از تنهایی میترسم، چگونه ممکن است که تک و تنها با این خیل محتاجان و کمبغلان که از من نان و آب و نظم و قانون میخواهند روبرو شوم. از حرف تا واقعیت فرسخها فاصله است و میترسم در نیمه راه از نفس بیافتم.

شبح میگوید: غصه مخور! دنیا جنگل آدمیست. در جنگل دیو و دد کم نیستند. ناگزیر هستی با گرگها و پلنگهای خون آشام و بوزینه و روباه های حیله گر و کفتار ها و کرگس های تیز چنگال دست و پنجه نرم کنی و رمز و راز مهار کردن شانرا یاد بگیری حکومت کردن معنایی جز این ندارد.

رفیق گردن می نهد و به قناعت میرسد.شراری جهنمی و جهانسوز از چشمهایش زبانه میزند.بعد از وداع با همزادش به بیرون پا می نهد. غوغای کر کننده در گوشهایش مینشیند. صدای طبل ها و شیپور ها تا اوج فلک میرسد. مردم از چند طرف در چارسوق گرد آمده بودند. رفیق با بهت وحیرت از ناشناسی میپرسد: چه خبر است، چی اتفاق افتاده؟ عروسی دختر رهبر است یا ختنه سوری پسرش؟ شورای شهر بزم آراسته یا بیروی سیاسی سور داده است به مشاور ارشد خلعت گرفته یا دبیر کل مرتبت!؟

پچ پچ و همهمه ای گنگ در جمعیت میپیچد و رندی به تمسخر میگوید: خبر خاصی نیست. فقط خر رهبر زائیده است.

رندی دیگری مبارک گویان سوال میکند: کدام خرش!؟

رند اولی جواب میدهد: خرچموشی!

پیر مردی صحبت آن دو نفر را قطع میکند و لاحول گویان اعتراض میکند: پسر جان حرف دهنت را بفهم! رهبر بزرگ خر چموشی ندارند، خر های شان همه اصیلند و مصری.

رنده به خنده می افتد و میگوید: پدر! مزاح کردم. خر های حضرت رهبر همه نجیب اند،نجیب تر از من و تو!

این سخن کنایه آمیز به پیر مرد بر میخورد و خشمآگین میگوید: احمق! خر کجا و آدم کجا!؟

رند پاسخ میدهد: اما خر نجیب به از آدم پلید! از کجا که الاغهای رهبر نجیب تر از معاشران رهبر نباشد!؟

پیر مرد از رندی چنان دیده درا میترسد و خاموش میماند. بالاخره یک جارچی زرد مو چُست و چالاک و لاغر اندام، چون جیکری! با کلاه دراز مقوایی ظاهر میشود و دستها را مانند دلقکها تکان میدهد. سردوشی های چرمه دوزی زرد رنگ، ایزار آبی رنگ، موزه های سیاه درخشان و پیراهن سرخ رنگ پولک نشانش زیر نور افتاب جلوۀ خاص دارد. واویلایی از خلایق بر میخیزد. مردم کف میزنند و طبالها و شیپورنواز ها به افتخار جارچی حضور هرچه محکمتر و بلند تر مینوازند و دنیا را محشر میکنند. جارچی دادمیزند: خواهران و برادران! همشهریان و هموطنان عزیز! بخندید، برقصید، شادمانی کنید و شکر خدا بجا آرید که سرو سرور ما، رهبر کبیر ما که برگزیدۀ خاص خلق زحمتکش ما، کارگران، دهقانان و پیشه وران می باشد نطق تاریخی شانرا به مناسبت گشایش کنگرۀ حزب دوران ساز ما ایراد می نمایند.

رهبر با شأن و شکوه فراوان برسکوی بلندی می برآید و چنین آغاز سخن مینماید: رفقای سرسپرده و سرباز حزب ما، درود های آتشین من نثار یکایک شما باد!

امروز روز فرخنده و بسیار با میمنتی است. با گشایش این کنگره به شما بشارت میدهم که سازمان ما به مرحلۀ تازه از بلوغ حیثیت و شخصیتش رسیده است. حزب ما نه تنها همصدایی را عام کرده بلکه عادات، هنجار ها، آرزو ها، سنن، نقاط نظر و سلیقه ها را نیز همگون کرده است.

باید به جهر بگویم که مهمترین معنای عدالت و برابری همسان سازی تمام تفاوت هاست. ما هرگز به اختلافات طبقاتی اجازه نمیدهیم که آتش چند گانگی را بین مردم ما روشن کند و به استثمار انسان از انسان بیانجامد.

ما به هیچ روی به دموکراسی بی بند و بار باور نداریم. ما معتقدیم که باید تمام امور جامعه اعم از سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، اندیشه ای، تربیتی، آموزشی و حتی مسایل کوچکی از گونۀ تربیت فرزندان و تدبیر منزل از پرویزن داوری و منظوری رهبران و نخبگان حزب بگذرند چه همانا گرم و سرد زندگی را چشیده اند و روزگار دیده هستند. و به آسانی حق را از باطل تشخیص میدهند. فقط آنها قادرند که شایسته ترین تصمیم ها را بگیرند.

تعدد احزاب و گونگونی دیدگاه ها از سویی حزب ما را دستخوش نفاق و شقاق میسازد و از سوی دیگر به دشمنان طبقۀ کارگر مجال میدهد که چون موریانه در پیکر سازمان ما نفوذ نمایند و ارزشمندترین ثروت و هستی جامعۀ ما را ببلعد. بنابرآن انضباط آهنین و متابعت عام و تام از مرکزیت دموکراتیک! رسالت اجتناب ناپذیریست که تاریخ بر عهدۀ شما گذاشته است. بیائید همدل و همصدا چون وجود واحد و مشت آهنینی از ایدیولوژی طبقۀ کارگر محافظت کنیم و سپاهی گوش به فرمان حزب خویش باشیم.

این سخنان از جانبی رفیق زحمتکش را به گذشته برمیگرداند و خاطراتی را به یادش میدهد که از برابر چشمانش گذشته بودند و از جانب دیگر او را به خودش برمیگرداند که به تفاریق در محفظۀ ذهنش شکل میگرفتند.

و اما اعضای خانوادۀ «زحمتکش» آدمهای متعقل تری میبودند. مادر هفتاد ساله اش از شمار زنانی بود که با هر فشاری حاضر نبود چادرش را با دستمال تعویض کند. او عادتاً پشت و پهلو، سر و صورت، شانه ها و بازویش را با چادر ململ سفیدش که هفتۀ یکبار آنرا شستشو میداد فقط به چشمها و رخسارش اجازه میداد که از هالۀ حجاب فارغ باشند. خدایی را که می پرستید چون خودش مهربان، عفیف و بی آزار بود.

کماکان گمان میبرد که قبله همان طرف است که آفتاب غروب میکند. از این سبب جای نمازش را همان طرف پهن میکرد و سِرخالی از بغض و کینه اش را همان سو میسائید که خورشید حلق آویز میگردید و به شامگاه می پیوست، در حالیکه مغرب «هامبورگ» در جهت عکس قبلۀ سابقش قرار گرفته بود.

«ببو» مادر زحمتکش با خلوص تمام بر سجاده می ایستاد و در پایان عبادت همینکه سلام می گشتاند دست به دعا بلند میکرد: الهی کمونیستی ره از دل رفیق جان بشویی! الهی رویکشه بطرف قبله بگردانی، الهی شیطان لعینه از سر شانه گکهایش پائین کنی!

«ببو» سالهایی که در کابل بود بسیار زیاد با کمونیستی پسرش دشمنی نمیکرد زیرا که همان کمونیستی به رفیق جانش! کرچ و کلاه، موتر و موتروان داده بود. تنخواه بسیار خوب داشت. کاروبارش رنگ و رونق داشت. اکثراً جیب هایش پر از پول های کاغذی کلان میبود. بعد از یک یا دو هفته چندین قاب ساعت بنددستی و سرمیزی بر سر میز اتاق خوابش قطار میکرد و هرگاه که مادر یا زنش میپرسیدند که آنها را از کجا آورده است. پاسخ میداد! از اشرار گرفته ام!

و باز همینکه یکی از آنها می پرسید: چطور؟

جواب میداد: اشرار اجازه ندارند که ساعت، قلم و حتی ناخنگیر داشته باشند. من در جریان تحقیق از دشمنان مردم و دولت این وسایل را مطابق قانون ضبط میکنم.

همینکه «ببو» در سوال و جواب لجاج نشان میداد خُلق رفیق تنگ میشد و به تندی جواب میداد:

مادر جان! ما انقلابی هستیم. وظیفه ایمانی ما، حج رفتن و توبه و استغفار کردن نیست. ما باید بیخ و ریشۀ اشرار را از مملکت بکنیم.

مادرش معصومانه می پرسید: رفیق جان! اشرار داخلی استند یا خارجی؟ کافر استند یا مسلمان؟

رفیق می پرسید: به کدام حساب؟

ببو جواب میداد: به حساب خدا و رسول!

رفیق لبخند زنان جواب میداد: اونها همگی غولهای بیابانی هستند. به چار پای روان هستند. هر چه خرابی میبینی زیر پای اونهاست. در بازار ها بم میگذارند، بیگناه کشی و راکت پرانی میکنند. شفاخانه ها و مکتب ها ره منفجر میکنند. اونها نمیگذارند که ما کار کنیم و مملکته آباد کنیم. اگه دستم برسه خون همگی شانه شُپ میکنم.

مادرش میگوید: بچیم شیطانه لاحول بگو! تو اولاد مسلمان هستی. تا میتانی احتیاط کو که آزارت به کس نرسه!

رفیق جواب میدهد: ما فقط با اشرار کار داریم. هرکس که همکار حکومت نیست شریر است. مادرش میگفت: بچیم درهر حال خدا را در نظر داشته باش. از لت و کوب آونهائی که گرفتار میکنی خودداری بکو، منصب سرکار و ملک و مال دنیا بقا نداره. بترس از روزی که پاچاگردشی شوه و زورآوردگی بیایه که شماره خوش نداشته باشه.

رفیق میپندارد که مباحثه با سیاه سری معمر بیهوده است بنابرآن او را جدی نمیگیرد و با خود میگوید: امین صاحب! قوماندان سپیده دم انقلاب میگفتند « ما به قدر کافی انقلابی نیستیم، از خاطری که هنوز هم افکار منحط بورژوازی را نشخوار میکنیم. باید تمام آن باور های سخیف را دور بیندازیم.»

بالاخره به مادرش میگوید: کار تو نماز خواندن و کار خانه است. به سیاست غرض نگیر که عاقبت خوب نداره!

                                 پایان بخش پنجم

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و هم...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx