بازوی بریده ( بخش سوم)

مارس 11, 2019 | اکرم عثمان

محمد اکرم عثمان

بخش سوم

شهری ناشناخته در چند فرسخی محل اقامت رحیم یکی از افغانهای مهاجر و تعدادی پناهجوی آسیایی قرار داشت. گاهی صفیر کارخانه ها، بوق های پست و بلند وسایل نقلیه و دنگ دنگ برج های بلند کلیسا ها بگوش باشنده های آن منطقه میرسید و کنجکاوی مهاجران را بر می انگیخت.

رحیم نیز وسوسه شده بود که عرض و طول آن آبادی های بزرگ و پرغلغله را زیر پا بگذارد و به کشفیات تازه ای نایل شود. در هر پانزده دقیقه موتر های سرویس راهیی شهر میشدند و کارمندان ادارات دولتی، شاگردان مدارس و آموزشگاه ها و کارگران کارخانه ها را با خود میبردند و واپس می آوردند.

 رحیم در بامداد یکی از یکشنبه ها سوار سرویس میشود و چشمش به راه ها و ساختمانهایی می افتد که برایش کاملاً تازگی داشتند. در فواصل نزدیک به شهر ازدحام عابران و رفت و آمد عراده ها بیشتر میشوند و بنا های رنگارنگ، از گونۀ بانکها، ادارات دولتی، هوتل ها، موتل ها و دفاتر مسافرتی، شفاخانه ها، باغها، قمارخانه ها و دیگر دیدنی ها از قبیل رستورانها و کافه ها چنان تنگاتنگ همدیگر بنا شده بودند که گفتی یکدیگر را بغل کرده اند.

آخر امر «سرویس» به آخرین ایستگاه میرسد. رحیم پا بر زمین شهری میگذارد که او را چون مهمان ناخوانده و بهت زده پذیرا می شود.

اقامتگاه رحیم که در مجتمع ساختمانی حاشیۀ شهر قرار داشت که عمدتاً به شهرک یا دهکده شباهت داشت به هیچ صورت شأن و شکوه یک شهر بزرگ اروپائی را بازتاب نمیداد ولی حالا با تمام چشم و گوش و حواس شاهد تماشای بلدۀ بی پا و سری بود که مردم مانند مور و ملخ در آن موج میزدند و همهمۀ بی پایانی چون وزوز ملیونها زنبور به گوش میرسید زمین و زمان را پر کرده بود.

رحیم در میماند که چه راهی را پیش بگیرد. هزار ها راه متقاطع در عرض و طول شهر قرار گرفته بودند که در برخی تراموای ها، در بعضی قطار های مسافری، در شماری عراده های دیزلی و غیره در رفت و آمد بودند، رحیم گمان میبرد که محشر کبرا بر پا شده است.

در جریان گشت و گذار، رحیم به چند نفر افغان  شناسا و ناشناسی برمیخورد که همدیگر را در «لاگر» دیده بودند. نظر به بیش و کم سوابق آشنایی، او با شماری سلام و علیک، با یکی دو تا بغل کشی و با بعضی خوش و بُش می کند و در میابد که مقامات ادارۀ مهاجرت همه را چون مور و ملخ به دست تقدیر سپرده اند تا زندگی کردن و راه رفتن در بین مردمی را که از دیرگاه راه را از چاه تشخیص داده بودند یاد بگیرند.

به استقامت جاده ای عریض و فراخ بالاخره به ایستگاهی میرسد که در جناح چپ آن ده ها موتر تاکسی نوبت گرفته بودند تا مسافری را سوار کنند. در بین راننده های منتظر و دل نگرانِ صاحبانِ تکسی، چشم رحیم به «شیرآغا» می افتد که کمی دورتر از دیگر راننده ها تنها و هردم شهید! ایستاده بود. دلش میخواهد که راز درماندگی هموطن اشرافی مآب و فخر فروشش را کشف کند،ولی همینکه متوجه میشود طرف عمداً میخواهد خود را به اصطلاح به «کوچۀ حسن چپ!» بزند هرو مرو تحریض میشود که پرده از روی آنهمه ستر و اخفا برگیرد و بر روشنی دریابد که چرا جناب «شیرآغا!» از آسمان به زیر فرود آمده و در جمع عوام الناس نزول اجلال فرموده است!

با دیده درایی خود را به او میرساند و خاضعانه ادای احترام میکند. شیر آغا ناگزیر به ادای احترام متقابل میشود.حال و روز یکدیگر را میپرسند. رحیم با شیطنت و رندی میپرسد: از چه روزی «لاگر» را ترک کرده اید؟ خدا خیر کند! امکان دارد که شما را به صرف چای یا قهوه دعوت کنم؟ اینجا مناسب شأن شما نیست!!

«شیر آغا» که مایل نبود دیگری وارد زندگی خصوصی و کاروبار او شود میکوشد به قول معروف پل غلط بدهد! و موضوع را عوض کند ولی رحیم گریبانش را یله نمیکند و سوال پیچش مینماید. سرانجام با غیظ و نفرت جواب میدهد: بر پدر این جرمنهای احمق لعنت که ما را با نوکر های ما همکاسه کرده اند.

رحیم تظاهر به دلسوزی میکند و میگوید: شما دقیق میفرمائید، براستی که روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند، از برای زر مسلمان خدمت کافر کند! بالاخره نگفتید که جرمن های بی معرفت مرتکب چه خطایی شده اند؟

شیر اغا میگوید: پیش جانانۀ من قند و قروت هردو یکیست! اینها از اصل و نسب من خبر ندارند. رحیم با همان لحن رخ دار و کنایه آمیز میگوید: کاملاً درست میفرمائید! حقا که این جرمن های جوهر ناشناس در حق شما سخت جفا کرده اند. شاید اینها دقیقاً  نمیدانند که شما کی هستید و در گذشته چه کاره بوده اید؟

شیر آغا که خونش در جوش شده بود با سادگی توضیح میدهد که در مصاحبه، تمام جزئیات سوابقش را شرح کرده اما آن بی انصافها خود را به نفهمی زدند و گمان بردند که من مانند دیگر افغانها دنبال ساسیچ و همبرگر به این جا آمده ام، در حالیکه در کابل سگهای من همبرگهر و ساسیچ میخوردند! رحیم میگوید: خوب بود شما از آنها تقاضای کار میکردید.

شیر آغا جواب میدهد: گفتم که من دیپلومات بودم و حاضر هستم که در وزارت خارجه کار کنم. اما ادارۀ مهاجرت گفت که وزارت خارجۀ ما دیپلومات کمبود ندارد. چه بهتر به کارهای عملی بپردازید. شیر آغا پرسیده بود چه کاری؟ جواب داد  بودند مثلاً باغبانی. از آنجا که در کابل خودم گلخانه داشتم و در آن از سه صد چهار صد گلدان گلهای قیمتی نگهداری میکردم، از پیشنهاد شان زیاد بدم نیامد. با نامۀ مرا به یک گورستان فرستادند تا به گلهای سر قبر ها برسم، ولی کشیش کلیسای آنجا پیش از شروع کار از دین و ایمانم پرسید. جواب دادم که مسلمان هستم.

کشیش گفت که متأسفانه ما قادر نیستیم یک باغبان مسلمان را استخدام کنیم! پرسیدم: باغبانی به دین و ایمان چه کار دارد؟

کشیش جواب داد: درست است که گلها بیشتر به باغبان خوب ضرورت دارند تا یک مؤمن خوب. ولی مرده های ما از حضور یک غیر مسیحی بر سر قبر های شان ناراحت میشوند. اگر مایل هستی که استخدامت کنم باید مسیحی شوی.

به شدت رد کردم و بعد از پرس و جوی فراوان آخر امر روی آوردم به تاکسی رانی و حالا در این صف دراز تکسی ها، تکسی من هم ایستاده است. ببین که روزگار آدم را از کجا به کجا میبرد.

در مرور زمان مسایل زیادی بین «افغان ها» حل و فصل شده بود و کشش و جاذبۀ سابق را نداشتند. چیزی شامل مرور زمان شده بود و چیزی به طاق نسیان پیوسته بودند.

در خلال این مدت چند تا مرگ و میر و زاد ولد اتفاق افتاده بود . شیر آغا صاحب یک نوه یا نواسۀ دختر شده بود که به نظر می آمد آخرین جگرگوشۀ پدر و مادرش باشد. با توجه به سن و سال بالای شیرآغا، بعید از احتمال نبود که راحله جان آن نور دیده را در خارج از خانواده سرشته کرده باشد و یا یکی از ایور ها یا برادر های شوهر محترم اش به او هدیه کرده باشد!

به هررنگ برغم تمام ظاهرسازی ها و تهنیت ها به زن و شوهر، هیچ نشانه ای از سرو وصورت و چشم و ابروی موزون راحله جان و خط و خال ناموزون شیرآغا جان در او دیده نمیشد.مع الوصف همینکه «مغز بادام!» خانواده به غان و غون آغاز کرد و لبخند های شیرینی بر لبهایش نقش بستند شبانه روز بار ها صدقه و قربانش میرفتند و از آغوشی به آغوشی دیگر تحویلش میدادند تا اینکه به اصطلاح «بغل بوی!» شد و هرگاه کسی به زمین رهایش میکرد چنان چیغ و پیغ براه می انداخت که گفتی قیامت کبرا شروع شده است.

موقع خواب نیز به آسانی پلک روی پلک نمیگذاشت بناچار او را در ملحفه ای میگذاشتند و دو نفر چهار گوشۀ آن را میگرفتند و آنقدر گازش میدادند که گیچ میشد و ساعاتی میخوابید.

در طول شب نیز چندین بار داد و بیداد و واویلا میکرد و دایه اش که زن صبور و میان سالی بود، بی طاقت میشد با خود میگفت: بیچاره دختر! میترسم تا آخر عمر وبال گردن باشی و اشکت خشک نشوه.

با تمام این احوال همانطور که اشاره کردیم یک مسئله بیرون از محدودۀ تفاهم و آشتی رو به تکوین بود و آن اینکه هیچکدام در درجۀ تقرب به محمد ظاهر شاه در برابر همدیگر کوتاه نمی آمدند و حاضر بودند برای اثبات مدعای شان چهل قاضی کور! را حاضر نمایند.

از قضای روزگار حدیث این پیوند های نسبی به گوش شخص شاه نیز میرسد و او که در قیاس با خویشاوندان باد آورده! سختگیر نبود آسانتر تسلیم میشود و میگفت: زهی سعادت من که در آخر عمرقوم و قریبم را پیدا کردم!

از شگفتی های زندگی در آن شب و روز این بود که هر سنگ را که بالا میکردی پسر خاله یا پسر عمه یا کواسۀ کاکا، یا کون کاسه، یا لخک دروازه، یا آشنا، یا خون شریک شاه سابق، یا همسایه عهد عتیق حضور اعلیحضرت را پیدا میکردی و غرق حیرت میشدی!

مع الوصف شاه آنقدر عقل داشت که هیچکدام را نه تأئید و نه تکذیب نماید. به معنای دیگر همگان رأی مصلحت آمیز شاه را به سود خویش محاسبه میکردند و از افتخار قطع تعلق با او نمی گذشتند. بیچاره پادشاه علیل که خود را سزاوار آن همه محبت نمیدید زیرکانه لبخند میزد و زیر لب میگفت: خانۀ داماد خبر نی، خانه عروس دنگ و دهل!

خلاصۀ کلام اینکه پادشاه نیمه فقید! در گرداب یک بازی زیرکانۀ سیاسی گیرمانده بود و هرچه دست و پا میزد نمی توانست از آن دایرۀخبیثه! برآید و شاید هم برای نجاتش هیچ تقلا نمیکرد و گوشۀ امن ارگ سابق سلطنتی را غنیمت شمرده بود و شُله اش را میخورد و پرده اش را میکرد!

خوب! نباید زیاد سخت بگیرم. شنیده ام که «شکسپیر» نمایشنامه نویس بزرگ انگلیسی در پاسخ به سوالی جواب داده بود: برتر از من، روزگار، بهترین شاهکار ها را رقم زده است!

اما با تمام اینها، برخی از لغز گوها این رویداد را طوری دیگری میدیدند. آنها برآن بودند که خارجی ها ظاهرشاه را در سطح «خان وردک!» تنزیل مقام داده اند. آن خان مجذوبٍ مظلوم همینکه بر مزاحمی خشم میگرفت صدا میزد: از خدا خواستیم که زنت به پاکستان بگریزه (بگریزد) و کنچینی شوه!

کار بابای ملت در آن دور و زمانه قرائت اعلامیه هایی بود که دیگران مینوشتند و او آنرا با صدای لرزان از بر میخواند.

چنین است رسم سرای درشت

گهی پشت برزین گهی زین به پشت

واقعۀ جنجال برانگیز دیگر اینکه عروسی با شکوه ریحانه جان رویداد های غیر قابل پیشبینی به دنبال داشت که رفته رفته خود را آشکار کرد. فواد جان تازه داماد همان شب اول عروسی سرمست حاضر حجله میشود و به ریحانه جان حالی میکند که به میمنت زندگی مشترک شان کمی سرش را گرم کرده است. فواد جان بر آن بود که زندگی چه کوتاه و چه دراز به غمش نمی ارزد.انسان عاقل آنست که دو روزه عمر را به شادخواری بگذراند و هر مانعی که این هدف را زیان بزند باید از دم پا برداشته شود. بر همین مبنا فواد ریحانه جان را نه رکن اصلی خانواده میدانست بلکه او را وسیله ای برای ارضای هوسهایش میدید. ابایی نداشت که برای یکی دو تا دوست نزدیکش بگوید که در معاشرت زناشویی از پدر مرحومش تأسی میکند.

بنا بر آن دوتا زن گرفته است – یکی محجبه، مستوره و سنتی که امور داخل خانه را اداره کند – چادر بسر کند، تنبان دراز بپوشد، از استعمال سرخی و سفیده و لب سرین پرهیز نماید. همسر دیگرش دست و دلباز، زیبا، زبان آور و معاشرتی که پگاه و بیگاه گیلاسش را از شراب تلخ دوآتشه پُر کند و کامش را شیرین گرداند.

برای هردو خانه های علیحده گرفته ام و هیچکدام کاری به کاری دیگر ندارند. چشم زن خدا جویم به آخرت است – به پاداش های گران ارجی که در بهشت نصیبش میشود اما زن دومم گناهانش را به عطوفت پروردگار احاله می کند و معتقد است که آفریدگار جهان هرگز با بندگان سیاهکارش مقابله نمی کند و آنها را بجرم گناهان شان به دوزخ نمیبرد.

زن سنتی اش نه تنها مشروب نمی خورد بلکه مخالف باده گساری شوهرش بود. از اینرو روز تا روز به زاویه رانده میشد و از چشم شوهرش می افتاد.

بدین منوال فواد جان دو تا خربوزه را در یک دست گرفته بود! و از لاعلاجی هم به نعل میزد و هم به میخ!

اما بدبختی شیر آغا به همین جا ختم نمیشد. او دردسر های دیگری نیز داشت که به شدت اذیتش میکردند. از قضای روزگار قبل از او دو سه نفر خواهر و پنج برادر کوچکترش به تفاریق خود را به آنجا رسانده بودند و به استثنای یکی همه صاحب عیال و چوچ و پوچ بودند و در همان شهر زندگی میکردند.

«شیرآغا» افزون به کار تکسی و وارسی از امور منزل، ناچار بود که مناسباتش را به عنوان برادر بزرگتر با برادران کهترش نیز حفظ کند. خانوادۀ که به او منسوب بود، از عمر ها به آنطرف سخت پابند عنعنۀ حاکم بر روابط خانوادگی بود. در چنان فامیل هایی قدرت از رأس تا بدنه و قاعده هرم به درجات متفاوت سرایت میکرد و تمام مهره ها ملزم به اطاعت کامل از مهرۀ بالاتر میبودند.

از همین سبب شیرآغا نیز با احساسات رئیس قبیله بزرگ شده بود. گمان میبرد که دوران قیمومت او بر برادرهایش هرگز پایان نمیگیرد. تصور میکرد که مادام العمر برادر های کوچکترش گروگان های اویند. در حالیکه آنها به سنین چهل و چهل و پنج رسیده بودند و برای خود آدمهای مستقلی شده بودند.

باری به هوای سابق یکی از آنها را سلی زد و سلی جانانۀ نوش جان کرد. و چنان عکس العملی به حدی برایش غیرمترقبه بود که از فرط حیرت و بی باوری بیهوش شد و نقش زمین گردید. لیکن بعد از مدتی آن حادثه را بفراموشی سپرد و به این نتیجه رسید که آن برادر کوچکتر در مقابل او مرتکب خطای فاحش و نابخشودنی شده که نه خداوند و نه پیر و پیشوا او را خواهند بخشید. در حقیقت زمان برای «شیرآغا » منجمد شده بود.

«شیرآغا» در درون قالب های کوچکی میزیست و مصمم بود که دیگران بخصوص خواهران و برادر هایش را با آن چوکاتها قالب کند و منجمد سازد. مشکل واقعی او آن بود که توان بزرگ کردن دنیایش را نداشت. از جانبی به بقه ای میماند که در بن یک چاه عمیق قرقر میکند، از جانب دیگر اغلب به خود اجازه میداد که از ابر ها یا عرش معلی با دیگران صحبت کند.

شیر آغا پیرترین و سالمند ترین عضو خانوادۀ سیر شمار اشرافی های بلا رسیده به سبب اهانتی که روزگار یا طالع ناسازگار در حق او روا داشته بود روز تا روز افسرده تر و لاغر تر میشود و نفوذ کلام و اقتدارش بر اعضای فامیل کاهش میپذیرد و چنین حقارتی غمش را دوچندان میکند. او جمع شدن خرد و بزرگ خانواده را فرصت مغتنمی برای باز سازی و تربیت مجدد آنها میبیند بزعم او، جیفۀ دنیا و سلیقه های متفاوت بیخ و ریشۀ وابستگان را سست کرده و نزدیک است که درخت پر شاخ و برگ تیره و تبار شانرا از کمر بشکند. بنابرآن با تمام صداقت خود را متعهد میدید که اختلافات فی مابین برادر ها را از بین ببرد و آنها را دور محور شرف خانوادگی و ارزش های مسلمانی گرد آورد. اما فضای باز اروپا که با معاشرت های آزاد جنسی و رقص و قرط و طعم شراب های غلیظ و رقیق و نشۀ انواع مسکرات و رایحۀ دلپذیر و مست کنندۀ اقسام عطرها و دود ها عجین شده بود اجازه نمیداد که فکر های شیرآغا به کرسی بنشیند و آرزوهایش برآورده گردند.

در آن بوم و بر از مدتها قبل دینداری در گوشه های خاموش و نیمه روشن صومعه ها خزیده بود و صومعه داران از ترس درز برداشتن شیشۀ تقوا و طهارت کمتر جرئت میکردند که خلوتسرای دیر ها و کلیسا های شانرا ترک بگویند.و وارد شهر های آلوده با معصیت و فساد شوند.

شیرآغا در چنان خراب آبادِ آخرت سوز گرفتار احساساتی متناقص بود، از جانبی خیام وارمیپنداشت که دنیا چهارروز است، نباید نقد دنیا را در ازای نسیۀ آخرت از دست بدهد و از آن همه نوش و نعمت چشم بپوشد. از طرف دیگر در فرصت هایی از بیست و چهار ساعت در اوج بیخودی و سرمستی، خود را وطنپرستی تمام عیار میافت و به منظور اغفال بیننده یا بیننده ها چنان داد بلاغت میداد که هر شنونده ای را تحت تأثیر قرار میداد و اشکش را جاری میکرد. به این صورت اعتماد و رقت قلب آدمهای خوشباور و به اصطلاح گوسفندی! را کمایی میکرد.

ولی با وصف آن ترفند ها، حماقت، برجسته ترین وجه شخصیتش بود. با تمام مهارتی که در انجام کار ها از خود نشان میداد بازهم خطایی منکر از او به ظهور میرسد که حمل بر حماقت فطری و اجتناب ناپذیرش میشد. در چشم فرزندانش به قلاده ای میماند که کنج های دهن آن بیچاره ها را خونین کرده بود.

ابراهیم برادرش که تقریباً همسن و سال شیرآغا بود و او را در خانه «آغای خرد» صدا میزدند زیر دل سخت نسبت به عقل و هوش شیرآغایش شکاک بود. او بر آن بود که دنیای برادر ارشدش به اندازۀ یک قوطی نسوار است و او عرض و طول تمام جهان را در همان آئینۀ کوچک میبیند. «آغای خرد» شیرآغا را به چشم موجودی می دید که از عهد عتیق به زمان آنها پرتاب شده بود.

به همین خاطر در حضور دیگر برادر هایش او را «دینیسور» می نامید – موجودی بسیار بزرگ و عجیب الخلقه که خداوند او را برای مسخره شدن و ترساندن کودکان آفریده است. از آنجا که تلفظ آن لقب ابداعی تا اندازه ای مشکل بود به ابتکار سومین برادر خانواده «آغاشیرین» او را فقط «دینو» می نامیدند، کوتاه شدۀ «دینیسور» که ادا کردنش زبان را اذیت نمیکرد.

به هررنگ «شیرآغا» با تمام تیراندازی رقبا که جز برادران جوانترش دیگری نبود، نماد واقعی خانواده خوانده میشد و فامیل های قوم و قریب فقط او را مظهر جلال و عزت سردار ها یا سردارزاده های قلابی میدانستند زیرا که در مخروط خانواده، بعد از خدا و پیغمبر و پادشاه، ارادۀ کلان فامیل از منزلت ایمانی و اخلاقی برخوردار بود و حرمت گزاردن به چنان مقامی در حقیقت فریضۀ تاریخی تلقی میشد و احدی حق نداشت با استدلال یا حاشا یا سرپیچی علنی، اختیاراتش را زیر سوال ببرد.

ادارۀ مهاجرت هریک از پناهجویان افغان را بالنوبه فرا میخواند و در بارۀ چونی و چرایی زندگی گذشتۀ شان پرسش هایی می کند.

روز مصاحبۀ «رفیق زحمتکش» با آن اداره در قیاس با دیگران هم برای «فتح جان» مترجم افغان و هم برای مسؤولان آلمانی جالب و تا اندازه ای حیرت انگیز بود.

«زحمتکش» که در کودکی و نوجوانی «جلادخان» نامیده میشد و پسانتر نظر به مصلحت هایی «زحمتکش» به آن افزوده بود برآن بود که رفته رفته جلاد خان را از انظار بپوشاند و فقط به زحمتکش اکتفا کرد اما برخی از رفقای تند و تیزش که دم از قاطعیت انقلابی میزدند برآن بودند که «جلادخان» را ازقلم نیندازد چه هنگام فرارسیدن انقلاب، مصداق لازمش نشان میدهد و همه میدانند که تنها او اسمی با مسما داشته است.

او عادتاً در هر محفلی که ظاهر میشد با یک سلام بلند بالای نظامی خود را نشان میداد و به کسانی که هنوز او را نمی شناختند خود را قوماندان جانباز و قهرمان سپاه انقلابی حزب دموکراتیک خلق افغانستان معرفی میکرد و اهل مجلس با همین دو سه جمله او را سراپا تشخیص میدادند که تا کجا آدم است!

باری یکی از افغانهای صریح الهجه با طعن و تعریض میگویدش :باید یک آدم بسیار بی حیا باشد که پس از آنهمه خیانت و جنایت باز خود را قهرمان بنامد و من به رسم اعتراض این مجلس را ترک میکنم. ولی رفیق زحمتکش حیا نمیکند و گمان میبرد که منتقدان او آدمهای پسمانده و بی انصاف هستند.

در روز مصاحبه با ادارۀ مهاجرت نیز زبان به خود ستایی باز میکند و ادعا میکند که در کابل موتر دولتی در اختیارش بوده دو نفر محافظ مسلح از جانش محافظت میکرده اند.

طرف آلمانی با استهزا به او میگوید که متأسفانه خودش از چنان امتیازاتی برخوردار نیست. عجالتاً معذرت ما را  قبول کنید تا ببینیم در آینده چه اتفاق می افتد. سپس او را بر سر یک چوکی چرخدار می نشانند و عکاسی موخرمایی با کمال بی پروایی چوکی را می چرخاند و از مقابل چپ و راست صورت «زحمتکش» عکس هایی می گیرد و شیوۀ برخورد عکاس با او یاد آور مجلس اسنطاق از جنایتکارانی میباشد که بازرسانی سختگیر از آنها عکاسی میکنند و سوال پیچش مینمایند.

بعد از آن او را به منظور گرفتن نشان انگشت به اتاقی دیگر میبرند. نخست شصت دست چپش را در دواتی لبالب از رنگ سوسنی فرو میکنند و شصت رنگین را در سه چهار جای یک کتاب قطور می چسپانند . متعاقباً مجمعه ای پر از گل رس را دم دستش میگذارند تا دستهایش را در آن فرو کند و آثاری در آن بر جا بگذارد.

سپستر برایش می گویند که پاسپورت او را استثنائاً مسترد نخواهند کرد چه قرار اطلاعی که در دست دارند او عضو «اکسا» سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی دولت وابستۀ اتحاد شوروی بوده است.

این آخرین پیشامد به «زحمتکش» میفهماند که مشتش باز شده و مقامات آلمانی دقیقاً میدانند که او کی بوده و مرتکب چه جنایاتی شده است.

او از آغاز تأسیس سازمان خوفناک و خون آشام «اکسا» به عنوان مستنطق استخدام شده و طی چند ماه به سبب ابراز شایستگی در وظایف محوله و گرفتن اعتراف از متهمان و کشف بعضی شبکه های ضد انقلابی به دو درجه بالاتر و دریافت مدال لیاقت مفتخر شده بود. او از اواسط سال ۱٣۵۸ که قدرت دولتی از خلقی ها به پرچمی ها انتقال یافته بود با فلیته و چراغ در پی شکار هواداران حفیظ الله امین رهبر مقتول یکی از جناح های خلقی بود او با لباس مبدل به پاکستان فرار میکند و در آنجا به کوشش ادارۀ پناهندگان ملل متحد UNHCR به هامبورگ منتقل میشود.

در آن شهر بعد از پرس و جو و پُرس و پال چند فامیل متمایل به جناح حفیظ الله امین را پیدا می کند و بفکر سازماندهی آنها می افتد.

پایان بخش سوم

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments