بازوی بریده ( بخش دوم)

مارس 4, 2019 | اکرم عثمان

اکرم عثمان

بخش دوم

رحیم بعد از خواندن نامه، سخت منقلب میشود. در بستر خواب کرختی و بهت زدگی عجیبی بر جسم و جانش سنگینی می کند. کلمات جوان یهودی که بعد از جنگ دوم جهانی در سوراخک الماری خوابیده بودند جان میابند و دم چشم رحیم به پرواز در می آیند و سیمای نامشخص جوانی در ذهنش تجسم میابد که رشته های پیوندش با زندگی کاملاً بریده شده و از سر یأس آن نامه را رقم زده است. میکوشد دقیقاً بفهمد آن جوان بیچاره در لحظه هایی که اجساد پریده رنگ و خشکیده را نفس زنان بسوی کوره ها می کشیده و عرق میریخته چه حالی داشته است، به چه می اندیشیده، فردا و پس فردایش را چگونه میدیده، دختر ها و پسر های جوان را که در آستانۀ نامزدی و تشکیل خانواده خفه شده بودند با چه منظری تماشا میکرده و کودکان معصومی را که به زور از آغوش مادران شان کنده شده بودند و چون هیزم جهنم حرص و آز جماعتی سنگدل بکار میرفتند با چه احساسی از نظر میگذرانده است؟

سرش را به متکا میفشارد و موهایش را بشدت میکشد اما قرار نمیگیرد. یک قرص خواب آور را قورت میکند، لیکن بجای خواب گیچ تر میشود. سرش مانند یک گنبد دوار و پردرد می چرخد و ارثیۀ چوبی داود! زیر قبرغه هایش جغ جغ میکند.

ساعتها بیدار میماند اما در پاس آخرین لحظه های شب، خوابی ناخوش بر پلکهایش سنگینی میکند. خواب میبیند که نعش کشی او را بر کراچی بار کرده بسوی کوره های آدمسوزی میبرد. او فریاد میزند و طلب استمداد میکند و احدی به فریاد هایش ترتیب اثر نمیدهد .در پسین لحظه که نعش کش میخواهد او را به درون تنور بزرگ نازی ها سرازیر کند، بیدار میشود و خود را آغشته با آب و عرق میبیند به قصد رهایی از هول آن خواب پریشان گلو تر میکند و باز سرش را بر سر بالش میگذارد و بار دیگر همان رویاهای ترسناک مانند یک سریال تلویزیونی گریبانش را میگیرد.

خواب میبیند که تبدیل به جغد سیاه شده و تنهای تنها بر شاخ درختی نشسته است. چشمش به طعمه و شکار است. در تاریکی مطلق بعد از هر نیم ساعت و یک ساعت به پرواز درمی آید، پرنده یا چرندۀ کوچکی را از زمین برمی دارد و بر شاخ همان درخت تکه و پاره میکند. از آن پس از نو در هیأت یک موجود دوپا و آزمند براه می افتد و میکوشد به چشم یار و دیاری برسد و جگر و سینۀ تفتیده اش را که از فرط آشامیدن خون نمکین آسیب دیده بودند درمان کند و سیراب سازد.

رحیم چشم هایش را میمالد، با هزار زحمت رخوت خواب دوشین را از سر و اندامهایش می پراند ترس از خدا و پیامبر و هول و هراس از محاسبۀ پروردگار و گذر از پل صراط و بسر بردن ابدی در قعر جهنم باعث میشدند به توبه و استغفار بنشیند و شیطان را لاحول بگوید. و اما شیرآغا کماکان سرگرم تفاخر به آبا و اجداد و سرداران نامدار و گمنام که سلسلۀ درازی از گذشتگان او را تشکیل میدادند و وادارش میکردند که دو سه ساعتی به یاد وطن آبایی نیز بیفتد و میهن پرستی اش را به نمایش بگذارد.

در آن ساعتها پا بر سر پا می انداخت، گیلاس مشروبش را لبالب میکرد و بعد از حل کردن قطعات کوچک یخ در ویسکی، جرعه جرعه آنرا قورت میکرد و به سالهای برمیگشت که کارمند وزارت خارجه بود – کارمند وزارتی که مامورانش از که تا مه دستچین شده بودند و چون مهره های یک گردنبند گرانقیمت و خوش تراش همقد و همقواره می نمودند.

شیر آغا که در چنان موقعیتی از حداکثر آرامش روحی و رفاه جسمی لذت میبرد به حدی از فراغ خاطر و بی غمی برخوردار بود که گفتی در بطن مادر آرمیده است. او در آن وقت فرقی بین آرگاه و بارگاه دولتی و دار و ندار فامیلی قایل نبود چه در هردو جا به یک سویه مقدمش را گرامی میداشتند، از همین سبب خانۀ دولت را امتداد مایملک شخصی خود می پنداشت. چاشتها بعد از صرف نان چاشت با دو سه نفر از دوستان همدلش به قدم زدن در باغچه و گلگشت تر و تمیز و مصفای چمن وزارت قدم میزد و دربارۀ رایحۀ جنس و رنگ گلها معلومات میداد.

در آن وقت وطن در شماری از امتیازات خاص خلاصه میشد که از بام و در بر سرش میبارید اما حالا که از آن نوش و نعم خبری نبود تظاهر به وطن پرستی، محتاج یک منبه قوی بود و او از آغاز اقامت در هامبورگ دریافته بود که هیچ انگیزه ای نیرومند تر از سکر مشروب دو آتشه برای بیدار کردن هیجانات گرد گرفته و از حال رفتۀ وطندوستی نیست، لهذا افغانها در محضور عجیبی گیر مانده بودند. با وصف نفرت غلیظ از همدیگر بازهم قادر نبودند با هم رفت و آمد نداشته باشند. بزودی صف بندی های جدیدی از درون آن صف بندی های نخستین میبراید. مخصوصاً این گروهبندی زمانی بیشتر آشکار میشود که فامیل های تازه ای از شهر و دیار شان به آن میپیوندند. آنها نیز در دلها و دماغ ها و درون بقچه ها، داخل بکس ها و دیگر محموله های خرد و کلان شان انواع دشمنی، بی باوری، دواندازی، دل آزاری، نمامی و تفتین را جا داده و به لاگر آورده بودند.

با تمام ظاهرسازی قادر نبودند مکنونات راستین دل و درون شان را بپوشانند. نفاق و شقاق و خودخواهی چون شپش از سر و روی شان سرکرده بود.

با اینکه هنوز دو سه ماه از آن اقامت شان در لاگر نمیگذشت خود را بین دو سنگ اسیر میدیدند. از سویی کشش جامعۀ جدید آنها را وسوسه کرده بود و از همان آغاز می کوشیدند ادا و رفتار اروپائی ها را به نمایش بگذارند، از سوی دیگر جاذبۀ وطن مالوف و سرزمین مادری که به اکراه و اجبار و از سر ترس ترکش گفته بودند حسرت و دریغی تلخ در روح شان به جا گذاشته بود و آرام و قرار شان را برهم میزد.

به اینصورت در دو دنیای متناقص میزیستند سری به گذشته و دنیاهای پرخاطرۀ دیروز داشتند و سری به جهان جدید که هنوزش خوب نمیشناختند ولی تمام توش و توان شانرا برای مصاف هایی پس انداز کرده بودند که پیش رو داشتند.

به تدریج مواضع تمام گروهک ها مشخص میشود. «شیرآقا» که تمام اوصاف یک آقازاده را در خود جمع کرده بود و کثیری از فامیل های اعیانی و یا اعیانی نما که در لاگر جمع شده بودند بی اراده به شیرآغا اقتدا میکنند و او را چون مرجع تقلید، به مرجعیت برمی گزینند. بالمقابل « رفیق زحمتکش» که سابقۀ حزبی نیمه درخشانی در افغانستان داشت زمام اختیار خانواده هایی را به کف می گیردکه سر و سِری با حکومت چپ داشتند و کماکان خود را مرهون نان و نمک دولت ساقط شدۀ حزب دموکراتیک خلق میشمردند. آنها عادتاً همدیگر را «رفیق» خطاب میکردند و همین «رفیق گفتن!» چنان برای دیگر افغانها تکاندهنده بود که به محض شنیدنش پیشانی ترش میکردند و به اصطلاح مو های سرشان سیخ میشد.

به این صورت ساختمان محل اقامت افغانها در مجتمع ساختمانی «لاگر» مبدل به یک افغانستان کوچک شده بود – جنگزده، آشفته حال، عقده بدل و خصم خونی یکدیگر. تمام محصولات دوران جنگ افغانستان از گونۀ انواع فساد اخلاقی، بحرانها و آشفتگی های روانی چون قرص های مسکن و تخدیر کننده از سوی زن و مرد آن جماعت به وفرت مصرف میشد و به اشکال مختلف هیجان می آفرید.

همچنین در بین آنها آدمهای بی تلخه و خاکشیر مزاج! نیز کم نبودند، آنها مرغابی وار زندگی میکردند و بر سر سر پلوان راه میرفتند. در وطن نیز ناظر سمت و سوی وزش باد های موافق بودند که از مواضع قدرت برمیخاست. آنوقت مانند صحرانوردان که در وسط بیابان با استفاده از سمت حرکت باد طی طریق میکردند و به منزل مقصود میرسیدند لطیف هم با بانوی عزیز و نوردیده ها فرزندان به آنجا رسیده بودند طبیعتاً هواخواه گوش به فرمان «شیرآغا» رهبر اعیانی ها بود و چون پروانه، دور او میچرخید.

کریم که در کابل در نیمه راه رسیدن به مقام بالنسبه بالا خودش را به آب و آتش میزد تا ایفای نقش کند. در این جا هم همان تقلا ها را ادامه میدهد تا مجری کار مهمی جلوه کند وازآنچه هست بزرگتر و داناتر به نظر بیاید از این سبب بار ها با خود اندیشیده بود که به زندگی بی رنگ و رونقش معنی بدهد.

او سرانجام بعد از تول و ترازوی بسیار دریافته بود که زندگی فقط خورد و نوش نیست، باید زیب و زینتی به آن چسپاند و از لجنزار بیرونش کرد.

از آن شمار افغان دیگری بنام صادق هر روز و هر شب در بین دنیا و آخرت در رفت و آمد بود. صبح ها هنگام شستن دست و روی و دهن و دندان، همینکه دو دسته برخسارش آب میزد کلمۀ شهادت را بالنسبه بلند میخواند به حدی که بر لبهای زنش نیشخند معنی داری نقش میبست و همین برخورد میرساند که صادق گاه و ناگاه به فکر خدا و آخرت می افتد و در طول روز چندین بار قبله بدل میکند و مسلمان و نامسلمان میشود.

هنگام خواب با اوف و چف سه بار قل هوالله احد و یکبار « الحمد الله» را نثار ارواح پدر و مادر و دیگر دوستان دوران زندگی اش می نمود و نیمروز ها و چاشتها افسار و پچاری را می کند و به کفر آمیزترین فکر ها میدان میداد که در محفظۀ دماغ هردم خیالش به پرواز درآیند و با سخاوت تمام به دیو شیطان که چارزانو بر تخت سینه اش نشسته بود خوراک برساند.

چند ماه دیگر به همان منوال میگذرد تا اینکه مسؤولان ادارۀ مهاجرت به تمام باشنده های «لاگر» اجازه میدهند که فراخور تعداد فامیلهای شان درگوشه و کنار شهر، خانه یا آپارتمانی برای خود پیدا نمایند.

رحیم و خانواده اش بعد از جستجوی زیاد اپارتمانی به کرایه میگیرند که در حاشیۀ یک جنگل انبوه واقع شده بود. او که تازه از شور و شر «لاگر» نجات یافته بود تصمیم میگیرد که دنیای جدیدش را بهتر بشناسد و گِرد و نواح محل اقامت شانرا از نظر بگذراند.

در سمت مغرب خانه شان جنگل بی پا و سری خوابیده بود که از بدو ورود در آن منطقه او را بسوی خود میخواند و ترغیب میکرد که زود تر ازهر کاری از آن دنیای وسوسه برانداز دیدن نماید.

«رحیم» در کابل طور شاید و باید جنگل را نمی شناخت. او در خاک وطن درخت هائی را دیده بود که خال خال اینجا و آنجا ایستاده بودند و یا در فاصله های نسبتاً دور از یکدیگر قرار داشتند، اما جنگل یک هستی به تمام معنا کامل، بی عیب، سحر آفرین و مسحور کننده که بیننده را به شدت تحت تأثیر قرار میداد. صد ها هزار درخت، تنگاتنگ همدیگر چنان با هم چسپیده بودند که گفتی با رگ و ریشۀ واحدی سر از خاک برآورده اند. رحیم با هر قدمی که به پیش میگذاشت خود را با منظرۀ تازه ای مقابل میدید.

یک رودبار شفاف و زمزمه گر که مبدأ و آخرش نا پیدا بود در بستر عمیق راه می پیمود و طرز رفتارش بر می آمد که یک عمر با جنگل همبستر بوده است.

آن دورتر یک خرگوش ابلق که میدان را شغالی دیده بود چپ و راست ملاق میزد و قدری دورتر یک جفت آهوی خاکستری رنگ با نگاه های ترسیده رحیم را تماشا میکردند و مواظب بودند که مبادا از سوی آن حیوان دو پا و عادتاً مزاحم، بسوی آنها قلوه سنگ یا گلولۀ آتشینی حواله شود.

در چند قدمی آنجا دفتر رنگارنگ جنگل با سرانگشت یک باد ملایم ورق میخوردند و عطر دلپذیری را به هر طرف می پراگندند.

گونه های ناشناختۀ گیاه های خوشبو و بی بو که سطح جنگل را پوشانده بودند و بعضاً دست به کمر کاجها، ناجو ها و دیگر سوزن برگها داشتند رحیم را در حیرت عمیقی فرو میبرند. از آن بالای بالا، از باریکترین سرانگشت یک سپیدار بسیار بلند کوکوی حزن انگیز یک فاخته به گوش میرسید.

کوکوی آن طایر ظاهراً منزوی رحیم را شگفت زده میکند چه فاخته ها بطور قطع از پرندگان گرمسیرند. چی اتفاق افتاده بود که هوهوی خیال انگیزش از ژرفای یک جنگل نه چندان گرم گوشها را می نواخت؟

رحیم تا جائی که به یاد داشت فاخته ها به سرزمینهای دورِ دور چون هندوستان، ایران، افغانستان و پار دریا تعلق داشتند و در آن کشور ها در زوایای بسیار پنهان باغها، و یا ویرانه های متروک و بی سروصدا سر به صدا میدادند. چه باعث شده که این مرغ گیچ و سرمست آن همه راه های دراز را منزل زده و خود را به این دیار بادخیز و بارانی رسانده است.

آیا دست یک ستمگر چون سنگ فلاخن به این جا پرتابش کرده است یا خداوند چون سنگ صبور همین جا هستش کرده و به او دل شیر و جگر شهباز ارزانی کرده است؟

آیا مخفیانه سوار کشتی، طیاره یا یک موتر بارکش شده و از آن همه دشت و کوه و دریا و دمن گذشته است؟

انگیزۀ او از آن ماجرا جویی چه بوده؟ چرا از خانه و لانه اش دل کنده، سر به دشت و بیابان گذاشته و قعر یک جنگل تاریک و ترسناک را انتخاب کرده است؟

زمستانها وقتیکه زمین و زمان یخ می بندد او در کجا پناه می گیرد؟ آب و دانه اش را کی میدهد؟ در برابر طوفان های سهمگین و استخوانسوز چطور تاب می آورد؟

رحیم لبریز از حال و هوای جنگل در حالیکه صدها هزار برگ زمزمه گر و مرغ ترانه سرا در درونش نغمه سرایی داشتند تازه پی میبرد که پیش از آدم شدن، رگ و ریشه اش با الجی های باطلاق ها همآغوش بوده و از همان جا طی ملیونها سال رشد و نمو، دارای امعأ، اعضا، دست و پا و سر و گردن شده است.

با این استحاله در تار و پود رستنی ها، و برگشت به اصل قدیم، رحیم خود را جزء کوچکی از جنگل میپندارد، گفتی چون قطره ای پا به دریا گذاشته است.

او در راه عودت بخانه، رفته رفته بخود بر میگردد ولی از تمام آن دنیای پررمز و راز فقط طنین یکنواخت کوکوی آن فاختۀ کوچک در گنبد جمجمه اش می چرخد که بر بلندترین شاخچۀ یک سپیدار خوش قد و بالا سر به صدا داده بود. بعد از دو سه ساعت، غفلتاً به کمک مکاشفه ای دفعی در میابد که وجه شباهت عجیبی بین خودش و آن مرغک وجود دارد.

رحیم اندک اندک سرزمین بیگانه را میشناسد و درمیابد که این مرز و بوم تفاوت های اساسی با وطن خودش دارد. در آنجا تا چشم کار میکرد کوه بنظر میرسید، کوه های سر به فلک کشیده، تهی از دار و درخت و سیاهرنگ و ترسناک، اما در این جا نشانی از کوه وجود ندارد و هر آنچه بلندی های نه چندان قابل توجه وجود دارند بیشتر همقد تپه ها و کوه بچه ها می باشند که غرق درجنگل های انبوه می باشند و رنگ سبز را به درجات متفاوت به نمایش میگذارند – سبز روشن، سبز ملایم، سبز تاریک، سبز غوره یی، سبز پسته یی، سبز سیر، سبز ماشی و از این قرار. اما درآنجا سبزی فقط در فصل بهار از زمین میجوشید و تا گندم درو فرا میرسید همه از قلت آب میخشکیدند و به زردی میگرائیدند. ولی در ذات و سرشت کوه ها چیزی وجود داشت که در جنگل نمیتوان پیدایش کرد. کوه ها تجسم کاملی از آزادگی و وارستگی بودند، هوایش ریه های آدم را از نشاط و سلامتی پر میکردند و با هر تنفسی، یک کوهنورد خود را دو برابر سبکحال، سبکبال، آزاد و جوان می پنداشت که گفتی از نو، پا به چهارده سالگی گذاشته است اما به گمان رحیم، جنگل با تمام صفات خوبش به صفا و سخاوت کوهسار ها نمیرسید و شامگاهش غم و اندوه آدم را دو برابر میکرد.

رحیم از نبود کوه سخت احساس دلتنگی میکند و در پُرس و پال از مردم میشنود که دیدن کوه در این آبادی به قدر دیدن طوطیا و عنقا دست نارس است.

کابل یادش می آید که دو تا کوه افسانه یی بر سینه اش آرمیده بودند و دیوار های هزار ساله چون اژدهایی از بر و بالینش محافظت مینمودند.

سلسله های کوه های برفگیر پغمان در خاطرش نقش می بندند. حسرتی تلخ سینه اش را پُر میکند و غمی جانفرسا بر قلبش چنگ می اندازد. در میابد که بدون کوه در این هجرت سرا زندگی کردن بدتر از جهنم است.

پایان بخش دوم

ادامه دارد

زیبای زیر خاک خفته*

زیبای زیر خاک خفته*

……..رهنورد زریاب، یک نام نیست، که با رفتنش، از یاد ها برود. او به قول عتیق رحیمی "هم رهنورد بود و...

سخن مدیر مسوول

سخن مدیر مسوول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

0 Comments

xnxx

افلام سكس

xxnx

xnxx

سكس

xnxx