بازوی بریده

فوریه 25, 2019 | اکرم عثمان, داستان کوتاه

اکرم عثمان

بخش اول

بار اول که طیاره حامل رحیم و معدودی از مسافران هموطنش بر میدان هوایی سرزمین بیگانه بنشست گمان نمی برد که دنیا از بیخ تغییر کرده و حادثه ای خلاف توقع در حال وقوع است.

هنوز گرمای مطبوع آب و هوای وطن برگوشت و پوستش باقی بود و تصور میکرد که کماکان پشتش به کوه است و آن کشش و تکیه گاه استوار که چون دامان مادر آرامبخش و نوازشگر بود به او قوت قلب می بخشد.

رهنمای اداره مهاجرت که خانم بالنسبه چاق و میانسالی بود آنها را به داخل ساختمان ترمینل رهنمایی میکند و دو صف دراز مسافران تازه رسیده می ایستند.

وقتی که نوبت خودش میرسد از دریچه ای پاسپورتش را به مردیکه لباس پولیسی به بر کرده بود اراهه میکند.

پولیس پاسپورت را ورق میزند و زیر و بالای آنرا به دقت از نظر میگذراند دو سه بار سرش را پاهین و بالا میکند و با نگاه های نافذ و غریب بسوی او می نگرد.

اول از طرز دیدن پولیس چیزی نمی فهمد اما سپستر احساس نامطبوعی در دلش رخنه میکند چرتی میشود و میکوشد راز و معنای آن طرز تماشا را بفهمد پاسپورتش را که مامور مؤظف با نوعی اکراه به او پس داده بود مسترد می شود و نوبت را به دیگری میسپارد.

در گذشته به ندرت و یا هرگز با چنان نیش نگاهی مقابل شده بود اگر بار کسی یا کسانی در کابل از چنان زاویه ای بسویش نگریسته بودند زیاد جدی نگرفته بود چه آن نگاه ها با زهر تحقیر آغشته نبود اما پیشامد پولیس بیگانه به حدی تاثیر ناخوش داشت که گفتی نوک نشتری بر جگرش خلیده است.

محل اقامت مؤقت شان در ساختمان قدیمی در حاشیه شهر تعیین شده بود آن عمارت به یک قرارگاه متروک نظامی شباهت داشت و از سر تا پا با خشت پخته آباد شده بود مرور ایام و گذر سالهای طولانی باعث شده که بخش هایی از دیوار های چرکین نمزده و رنگ و رو رفته معلوم شوند از بر و بالین ساختمان پیچک های وحشی بالا رفته بودند و از فرط بی توجهی گیاه های بی نام و نشان از سوراخ ها و درز های سنگفرش های راهرو های اطراف ساختمان سر برآورده بودند.

در آن بنا که مسما به لاگر* بود کم و بیش صد صدوپنجاه پناهنده دیگر نیز میزیستند که از نقاط مختلف دنیا به آلمان رو آورده بودند از آنجا که مسوؤلان اداره مهاجرت به کمبود اتاق مقابل شده بودند تخت های خواب را مثل خشت در اتاقها چیده بودند و در هر اتاق به مشکل پنج تا شش تخت خواب را جا داده بودند تخت های خواب نیز به قدمت ساختمان به نظر میرسدند رنگ و رو رفته و شدیداً مستعمل احتمال دارد که «لاگر» قبلاً سرباز خانه یا قشله عسکری بوده و اثاث و وسایلش مورد استفاده سرباز هایی بوده که در جنگ دوم جهانی شرکت کرده بودند در جمع مقیمان آن جا چند خانواده افغان نیز موجود بودند که بعضاً یکدیگر را میشناختند و بعضاً با هم نا آشنا بودند.

غذا هایی که معمولاً به آنها میخوراندند مرکب از ساسیچ و همبرگر گوشت خوک بود که گاهی برای برخی از باشنده ها استفراغ آور بود.

در اتاق غذا خوری که محل تجمع گاه و ناگاه پناهجوها بود بعد از صرف نان چاشت و نان شب چندین کشور با مرز های مشخص تشکیل میشد کبوتر با کبوتر زاغ با زاغ!

در یک گوشه ایرانی ها با هم کله به کله میشدند و در گوشۀ دیگر عراقی ها با همدیگر همگپ میشدند، از گلوی آنها یکریز حرف عین با شدت و حدت باد میشد و یگان وقت داد و بیداد شان به اندازه بالا میگرفت که شنونده گمان میبرد تا لحظه دیگر کار شان به تیغ و تلوار خواهد کشید.

گروه افغانها قدری دورتر از آنها جمع پریشان شانرا به نمایش میگذاشتند – سرخورده، عاصی، عصبانی بی باور و خصم خونی همدیگر!

آنها همه از آخر خط! به آنجا کوچیده بودند بر پیشانی همه داغ شکست مهر شده بود گواه اصابت سر های شان به سنگ خارا و بن بست آخر کوچه بود.

کمونیست ها و کمونیست نما ها بیشتر از دیگر گروه ها سرکوفته ها و منفعل بنظر میرسیدند و از سوابق برخورد دیگران با آنها بر می آمد که کمونیست ها عدم همکاری دیگر افغانها را علت العلل شکست حکومت شان تلقی مینمایند در حالیکه مخالفان شان آنها را قاتل صد ها هزار هموطن شان می شمردند و حاضر نبودند پشت یک میز با آنها بنشینند.

از آن شمار یک فامیل بلند پرواز و بالنسبه خوش پوش مرکب از زن و شوهر و دو پسر و چهار دختر نیز به جمع افغانها پیوسته بودند که از آن پیوستن سخت ناخوشنود بودند و همکاسه شدن با دیگر افغانها را دون شأن میدانستتند.

این خانواده به اعتبار لافیدن ها و دروغهای اغراق آمیز و شاخدار شان هیچ از برج عاج پاهین نمی آمدند. آنها بین زمین و آسمان میزیستند و از حدت سردرگمی معلق مانده بودند. بر زمین راه نمیرفتند که خاک سیاه و حقیر را سزاوار مقدم شان نمیدانستند و در هوا ناراضی بودند که باد و بارانش را مزاحم احوال خویش می پنداشتند.

«شیرآقا» مرد آن خانواده سخت دلبستۀ مبادی آداب اشرافی بود برغم فلکزدگی و دوری از پایگاه و خاستگاه کماکان برخی عادات و اطوار سابقش را حفظ کرده بود عادتاً نکتایی میبست و اجازه نمیداد بر سر بوتهای نیمداشتش گرد بنشیند تا اندکی پاپوشهایش غبار اندود میشد فوراً با دستمالکی گرد ها را می سترد.

اغلب «سگرت» دود میکرد ولی در اتاق غذا خوری به خاطر تفاخر بیشتر جعبۀ میراثی و نقره ئین سیگارش را که با نقش و نگار نفیسی منقش شده بود باز میکرد و سیگاری از جمع سیگار هایش را آتش میزد و به کوری چشم حاسدان دود آنرا از حفرۀ دهنش حلقه حلقه به هوا پف میکرد.

اما راحله جان ملقب به شاه گل همسر شیرآغا مدعی بود که خویش نزدیک پادشاه سابق افغانستان ظاهر شاه است و از خانوادۀ شاهی به آن بیغوله افتاده است. با چنان نخره و ناز ظاهر میشد که گفتی «ملکه ویکتوریا!» میخرامد. هنگام حضور در اتاق غذاخوری با لباس فاخر و بلند مراسم رسمی ظاهر میشد و دختر های بالنسبه فریبایش او را دنبال میکردند.

شاه گل ادعا داشت که نواسۀ «سردار عبید» است و چنان دربارۀ او لافیده و داد سخن داده بود که شنونده ها گمان میبردند که دست کم سردار عبید یک پایۀ پادشاهی بوده و بی اذن او آب از گلوی ظاهر شاه پائین نمیرفته است.

اما رحیم در مانده بود که به کدام گروه بپیوندد. نه آنقدر اشرافی بود که به اشرافزاده ها نزدیک شود نه آنقدر افراطی بود که جانب چپ ها را بگیرد و نه آنقدر متعبد مؤمن بود که حاشیه نشین میز (اخوانی ها) شود و نه آنقدر بی تلخه و بی احساس بود که از همه کناره بگیرد و با هموطنانش داد و معامله ای نداشته باشد. لاجرم به اقتضای فریضۀ هموطنی به تفاریق کنار یکایک آن گروه ها می نشست و میکوشید به بهانۀ سر صحبت را باز کند. ولی هیچکدام او را با پیشانی باز نمی پذیرفتند و از رم نگاه های شکاک شان درمیافت که آنها همه او را به چشم یک گماشته یا جاسوس می بینند و به محض نزدیک شدنش خود را جمع و جور مینمایند و حالت دفاع بخود میگیرند. افغانهای مقیم لاگر در حقیقت به بریده ها یا تریشه های کاغذ های رنگارنگی میماندند که زیر شلاق و با عنف و جبر، با هم چسپانده شده اند.

بعد از پیشامد سرد و کرخت پولیس در روز اول این دومین برخورد نامطبوع بود که رحیم را ملتفت واقعیت تلخی کرد که پیش رو داشت. به صرافت دریافت که فضای مسلط مناسبات در «لاگر» را نفرت! تشکیل میدهد- نفرتی نهادی شدۀ میکروبی، ساری و واگیر.

شب آنروز با حادثه ای باور نکردنی و عجیبی مقابل می شود. پیش از رفتن به رخت خواب هنگامیکه میخواست دریشی اش را در الماری بیاویزد اتفاقاً چشمش به کاغذ لوله شده و شکری رنگی می افتد که در سوراخک سقف الماری فرو رفته بود. از سر کنجکاوی کاغذ را با احتیاط بیرون میکشد و چین و چروکش را که گواه گذر سالهای طولانی بود صاف میکند و متوجه نوشتۀ خیره رنگی میشود که صفحۀ کاغذ را پوشانده بود. زنش طنزآمیز صدا میزند: چی یافتی؟ پول یا مروارید سچه؟

جواب میدهد: نی یک خط عجیب و غریب. صبر کن تا ببینم که چه نوشته!

زیر چراغِ سقفی وسط اتاق می ایستد و میکوشد نوشته را بخواند. خوشبختانه آن کاغذ بزبان آلمانی نوشته شده بود – زبانی که رحیم آنرا در مکتب تا حدودی آموخته بود. آن نوشته چنین شروع میشد:

خوانندۀ نا شناخته و عزیز!

دقیقاً نمیدانم که چرا و به چه امید این نامه را نوشتم در صورتیکه به هیچ روی مخاطب مشخصی ندارم و نیز مطمئن نیستم که روزی این سیاهه بدست کسی بیافتد و هم بعید نیست که این چند سطر در جوف همین سوراخ بپوسد و به هیچکس تعلق نگیرد.

من داود هستم، جوان ۲۸ ساله یهودی که یکسال قبل به چنگ نازی ها افتادم و «گشتاپو» من و عدۀ دیگر را از مرز بین آلمان و پولند به این جا آورد.

در ٦٠ کیلو متری اینجا یک اردوگاه زندانیان جنگ و محکومین سیاسی و عقیدتی وجود دارد که در آن ده ها هزار لهستانی، چکی، سلواکی، بوسنیایی، جت ها یا کولی ها و مجار ها را گردآورده اند که روز تا روز از تعداد شان کاسته شده میرود. تعدادی را امراض مدهشی چون توبرکلوز، تیفوس و مالاریا از بین برد و تعداد بیشتری را کوره های آدمسوزی بلع کرد.

در آن جا مسؤولین اردوگاه، هرروز از بین سالمندان چه زن و چه مرد و از بین کودکان چه دختر و چه پسر صد ها بیگناه و مظلوم را به داخل اتاق های بسیار بزرگِ افراز گاز های سمی چون گله های گوسفند میرانند و چند دقیقه بعد در هر قتل گاه، همان عده جان میسپارند و ما نعش کشها که جمعاً سه صد نفر بودیم و به سبب زور و توان جسمی مؤقتاً نفس میکشیم مطابق دستور اجساد را در کراچی های دستی از اتاق های گاز بیرون می کنیم و در کوره های آدمسوزی خالی مینمائیم. تردید نداشته باش که ما هر یک بیش از هزار ها انسان بیگناه را به کام کوره های آتش سپرده ایم و بوی گوشت سوخته و ذغال شدۀ انسانها را که هوا را می انباشت استنشاق کرده ایم.

سرانجام چند نفر از ما نعش کشها را به این لاگر انتقال دادند تا جادۀ ناصاف این جا را به اردوگاه و کوره های آدمسوزی، صاف و اسفالت کنیم.

تا دم حاضر آن جاده را تا نیمه تسطیح کرده ایم و بی شک و شبهه تا چندی بعد ما را هم از همین مسیر به اردوگاه میفرستند تا نعش کشهای دیگر شاهد خاکستر شدن ما باشند و کباب جسم انسان را ببویند.

تو خوانندۀ این دفتر، ای کسی که الماری و تختخواب مرا به میراث میبری، آگاه و واقف باش که تو هم همین اثاث را به قربانی دیگری خواهی سپرد و این سلسله همچنان ادامه خواهد یافت. آیا ما همه بازیچه هایی در دست روزگار نیستیم!؟

در این اردوگاه در چند قدمی من دو تا دودکش بسیار بلند ایستاده اند که شب و روز دود پف میکنند و فرا آوردۀ شانرا بی وقفه به آسمان میفرستند. بر فرق این مناره ها دو عدد چراغ بسیار قوی میدرخشید.

گاهی از خود میپرسم که مناره ها چه نیازی به چراغ دارند؟ مگر پیش پای شانرا نمی بینند

دود کشها همیشه با اشکال متفاوت دود های شانرا به آسمان میفرستند. گاهی مانند خیل پرنده ها اوج می گیرند و از نظر ها پنهان میشوند، گاهی مانند ارواح سرگردان از طبقۀ هفتمین کیهان بروی زمین هبوط مینمایند و در دل زمینیان هول و هراس می افگنند.

روزی مانند دیگر بارکش ها اجساد زندانی هایی را که تازه از اتاق گاز فارغ شده بودند به انبار بزرگ مرده ها می برد. از شروع کار تا آن دم، چندین نوبت مرده ها را به انبار برده بودم و دیگران نیز مانند من سهمیۀ شانرا به منزلگاه رسانده بودند. در آخرین نوبت که از فرط خستگی توان ایستادن نداشتم از جمع مرده ها دو نعش لاغر و ضعیف را بار کراچی کردم و در نیمه راه از پا ماندم. لاجرم دم گرفتم و دستگیر های کراچی را بر دیواری تکیه دادم.

هنوز بوی کافور و کلور که در فضای انبار مرده ها پخش شده بود در دماغم باقی بود و به شدت حال تهوع و دلبدی را در من تحریک میکرد. چشمم بی اختیار باز به مناره ها افتاد و دهان تفتان شانرا زیر نظر گرفتم. یک سرباز نازی خطاب به من صدا زد: کور استی! منار است! نمی بینی؟ راه آخرته کوتاه میکنه! خیلی زود یهودی ها را به خدا میرساند. تو هم بالاخره از همی دودکشها به او دنیا میری! فهمیدی؟

دیگر دودکشها را به چشم دو تا دشمن میدیدم. به چشم دو تا هیولای خستگی ناپذیر که از حفره های دهان شان بی امان انسانها را به آسمان می فرستند به همان جایی که قرار بود خداوند با آنها تصفیۀ حساب نماید و حق شانرا کف دست شان بگذارد.

بعد از صحبت با سرباز نازی، از آن دوتا غول بی شاخ و دم میترسیدم. هر وقت که چشمم به آنها می افتاد برخود می لرزیدم. میپنداشتم آنها مرا مانند سیگار، دود می کنند و به هوا می فرستند. سپس دود ها را بخودم نزدیکتر میدیدم و عاقبت خودم را در لابلای شان می پالیدم. پس از اندک تماشا، محصولات دودکش ها عادتاً با هم ترکیب میشدند و رفته رفته سیمای آدمها را اختیار میکردند گفتی شبه کسانی را بازتاب میدهند که تا ساعتی پیش رسمیت آشکارتری داشتند و مرکب از گوشت، پوست، عصب، استخوان و غضروف بودند. کودکان را میدیدم که بازی کنان و دست بدست و رقصان و خندان از زمین فاصله میگرفتند آنها را یک هفته پیش در لاگر دیده بودم، آنگاه بهت زده، بسیار افسرده و زرد و زار بودند. بیچاره ها را به عنف و جبر از والدین شان کنده بودند. عرف معمول در اردوگاه اسیران آن بود که گرفتار شده ها را به حساب سن و سال، قدوقامت، زور بازو، توانمندی و ناتوانی در بخش های علیحده از همدیگر جدا میکردند و در بازداشتگاههای علیحده انتقال میدادند. اسرا نخست حکمت چنان کاری را نمی دانستند. تا اینکه بالاخره با حدس و گمان دریافتند که بر آنها چه میگذرد و چرا آنها را بخش بندی کرده اند. قرارگاه ها یکی بدنبال دیگری واقع شده بودند . در قرارگاه اول کثیری از پیرمرد ها و پیر زنهای لنگ و لاش و علیل را ریخته بودند.

آنها دیر در آن لاگر نپائیدند. فردا به اصطلاح جا بود و جولا نبود! هیچکس نفهمید که آن جمع غفیر چگونه در یک شب گُم و لادرک شدند.

از آن پس قرارگاهی را که دیروز از سالمند ها پُر بود از کودکان پُرکردند. در طول شب فعالیت های در قرار گاه مؤقت کودکان جاری بود و فردا صبح مانند سالمند ها همه ناپدید و غیب میشدند انگار احدی دیروز یا دیشب در آنجا نبوده است.

روز دیگر همینکه ما مرده کشها را به انبار قربانی ها راه دادند به صد ها کودک جان باخته مقابل شدیم که همه در اتاق گاز جان سپرده بودند و کبود بنظر می آمدند.

دیگر ما مرده کشها بروشنی دریافتیم که بر آن جمع غفیر اعم از پیرمرد ها و کودکان چه رفته است.

در ضمن با آن تصفیه ها به یک هوشیاری عمیقتر رسیدیم و آن اینکه تا رسیدن به آخرت منزلگاه های زیادی وجود دارد. اول مرحلۀ جمع آوری که از خانه ها و شهر های یهودی نشین شروع میشد به قطار ها و کانتینر های بارکش می پیوست و بعد از طی سفر هایی دراز و کوتاه به منزلگاه اصلی میرسیدند. تا رسیدن به اردوگاه ها هیچگونه نان و آبی به اسرا داده نمیشد. بسیار اتفاق می افتاد که تعدادی از اسرا در طول نقل و انتقال از فرط بی هوایی و گرسنگی جان می سپردند و برنامۀ رسیدن به خط آخر را کوتاه میکردند. به اینصورت بعد از جمع و تفریق زندانی ها که براساس سود و زیان آنها برای نازی ها صورت میگرفت اول به درد نخورترین آنها که کهن سالان و بیماران زمینگیر بودند میرسید و به دنبال آنها خوردسالان از شیرخوار گرفته تا نو باوه ها جای آدمهای معمر را میگرفتند. متعاقب آن دو گروه نوبت به درد بخور ها و جوانها میرسید به کسانیکه تاب و توانی داشتند و به انجام کار هایی از گونۀ ساختمان سازی، جاده سازی، خاکروبی، پیش خدمتی افسران مسؤول اردوگاهها و ما که کار مشخصی داشتیم و وظیفۀ ما رسیدگی به حال مرده ها بود.

آنقدر احمق نبودم که ندانم چه در قبال دارم با آنهم خودم را اغفال میکردم و به یک امید واهی دل می بستم. علاوتاً به ما گفته بودند که شما «زنده میمانید!!» و همین نوید راست یا دروغ حال دیگری به ما بخشید و حتی یکی از همقطاران گروه به من گفته بود: «داود حتماً میدانی که شما را نمیکشند، نه در اتاق گاز نه با گلوله!»

نخواستم مأیوسش کنم جواب دادم: انشالله، خدا بخواهد!!

علت آن بود که گروه ما در ظرف دو روز چند صد مرده را به کوره های آدمسوزی انتقال داده بودیم و افسر ارشد اردوگاه که یک نازی دوآتشه بود به عنوان پاداش در یک جمع آمد گروهی، چنان جملۀ از دهانش پریده بود: «شما زنده میمانید!» شاید، نشاید. و ما همه به این تار خام بسته بودیم.

دیگر معمای مناره ها حل می شود و من بروشنی درمیابم که بین انبار، مناره ها و زندانی ها چه مرده و چه زنده ارتباط ناگسستنی وجود دارد.

——————-

*(انبار یا گُدام و هم محل نگاهداری پناهجویان و مهاجرین) ناشر

ادامه دارد

سخن مدیر مسئول

سخن مدیر مسئول

کلوب فرهنگی هنری فردا در سویدن جشنواره ادبی (اکرم عثمان)،  ویژه داستان کوتاه دوم ماه می سال 2021...

گهواره؛ پایان یک رکود

گهواره؛ پایان یک رکود

سیامک هروی برگرفته از نشریۀ وزین « اطلاعات روز» درست پنج سال قبل از امروز در سایت فارسی بی‌بی‌سی...

0 Comments