آيينه ‌يی در برابر " گلنار و آيينه"

 

 

 

صبورالله سياه‌ سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

 

 

رهنورد زرياب يكی از چهار، پنج تن پيشگام در قلمرو داستاننويسی افغانستان است و بر نگارنده اين يادداشت حق استادی دارد. حتا اگر من آن را به همين صراحت ننويسم يا او خود اين را نداند يا نپذيرد، باز هم حق استاديش نه از من واپس ستانيده خواهد شد و نه كاستی خواهد گرفت.

اين حق ادا نشدنی برميگردد به سی و چند سال پيش، روزگاری كه خواندن نوشته‌ها و گوش دادن به سخنهای رهنورد يكی از آرزوهای من و چند همدرس ديگرم بود.

امروز كه اين سطرها را مينويسم، افزون بر آرزوهای ديروز، ميخواهم "حق" همانگونه كه بايسته است، بر جا باشد.

 

رهنورد در ميان داستانهايش

زرياب پيوند پاينده‌ يی با داستانگويی دارد. او گذشته از برگردانها و يادداشتهای گوناگون، با نوشتن تقريباً يكصد داستان كوتاه و چند داستان بلند در درازای سی ‌و ‌هفت يا سی ‌و‌ هشت سال، نمايانده است كه چه نقش سترگی در چراغداری فراراه راهيان تازه پا داشته و چقدر چشمداشت خوانندگان و خواهندگان داستان را بلند برده است.

 

از همين رو، كسی كه مثلاً "بی گل و بی برگ" يا "برادر زاده" اين نويسنده را در نيمه‌ دهه 1960 خوانده باشد، در آغاز دهه 70 چشم به راه داستانی به استواری "باغ" ميماند، و بعد در انتظار پديده‌ های بالاتر خواهد نشست، و اگر چنين نكند، ميتوان او را داستانخوان "شوقي" و تنبل خواند و نه داستانخواه آگاه و فرهنگمند. 

 

بار بار از خود پرسيده ام: اگر گراف تقريباً چهل ساله كارنامه هنری رهنورد زرياب دنبال شود، آيا امتدادش به "گلنار و آيينه" امسال خواهد رسيد؟ با دريغ، پاسخ من "آري" است. و دريغ برای اينكه ايكاش چنين نميبود.

 

از ديدگاه من خواننده، رهنورد زرياب آغاز آرام و پيشرفت فورانی داشت. آمدن و مطرح شدن داستانهای كوتاه رهنورد از 1965 تا 1970 و پركاری سالهای 1970 تا آستانه 1980 سير آفرينشی گاه پويا و درخشان، و گاه كمرنگ و ايستای او را نشان ميدهد. من يكی دو سال اينسو و آنسوی سالهای هشتاد تا نود را دهه گردش افقی يا دايروی در سير داستاننويسی وی مينامم، و ديگر هر آنچه مينگرم، فروكش ميبينم. نگرشی اينچنين، "گلنار و آيينه" را راساً در كنار "نقشها و پندارها" 1970 مينشاند.

 

فشرده "گلنار و آيينه"

مردی كه نزديك شصت سال دارد، پس از ديدن رقص زنی كنار گورستان در خواب، بيدار ميشود و ميبيند كه همان زن (ربابه گذشته و گلنار كنونی) آمده، بر تخت خواب اتاق خودش نشسته است. زن ميپرسد: "تو آن قصه را نوشتی؟" مرد در پاسخ ميگويد: "مينويسم. همين لحظه مينويسم." و به نوشتن می ‌آغازد.

 

و آن "نوشته" چنين است: راوی (داستاننويسی كه در جوانی دانشگاه ادبيات ميخواند) با رقاصه‌ يی به نام ربابه آشنا ميشود. ربابه از افسانه مادر مادر مادر مادر مادرش كه رقاصه دربار مهاراجه ‌يی در لكهنو بوده و به مسابقه رقص با تصويرش در آيينه وادار شده، تا مادر خودش كه رقاصه‌ يی در كابل بوده و پس از رقص خودخواسته در برابر آيينه جان سپرده است، می آغازد و سلسله رقصهای درباری يا محفلی خود و خانواده اش را به او باز ميگويد.

 

روزی ربابه از زبان خاله شيرين كفشناس به راوی ميگويد كه آنها با هم خواهر و برادرند. با شنيدن اين خبر دنيای راوی دگرگون ميشود. پس از چندی، ربابه با استفاده از سفر راوی به باميان، به هندوستان ميرود. "برادر" از دوری خواهر بار ديگر بيچاره ميشود. ولی "خواهر" همانگونه كه بيخبر رفته بود، پس از يك سال ناگهانی برميگردد. راوی آرامش گمشده اش را باز مييابد. اين بار ربابه با استفاده از دور امتحانات دانشگاهی راوی با خاله شيرين و دو برادر خانگی (امير و خسرو) به هند ميرود.

 

شبی، پس از سی ‌و‌ پنج سال، ربابه در كنار بستر راوی پيدا ميشود و از او ميپرسد: "همه چيز را نوشتی؟" راوی پاسخ ميدهد:‌ "ها، همه چيز را نوشتم."

 

طبعاً داستانی كه راوی نوشتنش را به ربابه وعده داده بود،‌ همين جا پايان مييابد.  وانگهی راوی ميپرسد: "اما تو چرا ناگهان مرا رها كردی و رفتی؟" پاسخ ربابه خود آويزه ديگر و گويا دنباله ننوشته داستان نخست است. اين بار او از زندگی سرگردان در دهلی و حيدرآباد، بيماری و مرگ خاله شيرين، برگشت پنهانی به كابل، رفتن به پشاور، واپس آمدن به كابل، كودتای ثور، مجاهدين، طالبان و مرگ امير و خسرو ميگويد و خاموش ميشود. ربابه با همين خموشی ميميرد. 

 

راوی ميرود و بر زينه زيارتی كه در جوانی وعده‌گاه ديدار او با ربابه بود، مينشيند. درويشی می آيد و چيزهايی به او ميگويد كه فشرده اش چنين است: "تو دختر ربابه را جستجو ميكنی./ همين جاست. در خرابات زندگی ميكند. /برخيز كه برويم./ دختر ربابه گلنار نام دارد./ گلنار خواهر توست./ پس ربابه مادرت بود؟" و راوی ميگويد: "ها، او مادرم بود."

 

درويش و راوی به سوی خرابات ميروند. و داستان با اين سه سطر پايان مييابد:‌ "به نظرم آمد كه هوا كم كم روشن ميشود. باران هنوز هم ميباريد. و من آواز تك تك ساعت ديواری را ميشنيدم."

 

زيبايی گلنار و آيينه

تقابل آدمها و اشيا با تصوير ميان آيينه و گسستن پيوند، حتا بيگانگی، ميا ن آنها در شعر و داستان ديروز از يونان تا هند پديده تازه ‌يی نيست؛ ولی برخوردی كه رهنورد زرياب با راه انداختن مسابقه ميان رقاصه و تصوير به هدف از پا درآوردن پديده ميان آيينه ميكند، ستودنی است.

 

افسانه "گلنار و آيينه"  از روانی خوشايندی بهره ‌ور است. نثر گيرای رهنورد، داستان را پذيراتر از آنچه كه است، مينماياند. بسا پردازهای نيمه نخست كتاب شاعرانه اند:

 

"ماه در آسمان به تنهايی جلوه ميفروخت؛ مثل اينكه ستاره‌ ها را گذاشته بود كه بروند و بخوابند." ص5، "ديگر كليد سپيده‌دم قفل سياه شب را باز كرده بود و خورشيد ميخواست آزاد شود و به بلنديهای آسمان برود." ص30، "كوچه‌ های قديمی كابل خاموش و آرام بودند و كتاب سياه شب با واژه ‌های ستاره ‌يی، همچنان گشوده و باز بود." ص 5، "اصلاً او خودش به رقص مبدل شده بود. خودش يك پارچه رقص شده بود. گلنار ديگر وجود نداشت. تنها رقص بود و رقص بود. چرخيدن بود و پاكوبی بود و جنبش و تموج اندامها بود." ص56، "از آسمان شب، سرمه و ستاره ميباريد." ص91، "سرش را بلند كرد. در تاريكی به سوی آسمان نگريست. در ديده‌ گان اشك ‌آلودش ستاره‌ های آسمان منعكس شدند. انبوهی از ستاره ها را در چشمان او ديدم." ص113 و چندين نمونه زيباتر و بهتر ديگر

 

"گلنار و آيينه" چيست؟

ديدگاهها در برابر "گلنار و آيينه" تفاوت زياد دارند. برخی اين كتاب بالاتر از 150 برگی را رمانی به شيوه جريان سيال ذهن و شماری آن را ناولی از دستاوردهای رياليزم جادويی، داستان بلندی از سلسله سوررياليزم يله، داستان روانی و نوشته ‌يی فراتر ازينها خوانده اند. اگر درين ميان، من خواننده نيز مانند ديگران حق داشته باشم، از "ظن" خود "يار" نويسنده شوم،  آن را "داستان كوتاه منفجر شده در فلمنامه" خواهم خواند؛ نه كمتر و نه بيشتر.

 

زرياب از سرزمين سليقه سرشارش، سوژه‌ يی به ظرافت گل قاصدك يافته بود؛ ولی خواسته يا ناخواسته، آنقدر آن را در بادگذر های تاريخی، جغرافيايی و فرهنگی اينسو و آنسو برد كه در پايان راه جز چوبك ساقه و انبوهه گمشده به گفته خودش "افسانه خاطره گون" چيزی برای نشان دادن ندارد.

 

ميخواهم دوباره بگويم اگر سوژه‌ يی به اين نازكی از هر سو كش نميشد و به فرمان نويسنده تا قربانگاه "ناول شدن" نميرفت، به جای "گلنار و آيينه" كنونی، زيباترين داستان كوتاه رهنورد را خوانده بوديم.

 

"گلنار و آيينه" با پاره‌ های به نام "آغاز ماجرا" و "پايان ماجرا" دوازده بخش دارد. هر بخش با دو صفحه سپيد از هم سوا شده اند و به اينگونه 24 برگ ننوشته نيز شامل كتاب است. 

 

بافت "گلنار و آيينه"

"موقعی كه شعر وحدت نداشته باشد، ميتوان هر بلايی را بر سر آن آورد". اتفاقاً اين سخن برای داستان درستتر مي‌آيد. استوار نبودن بافت، به ويژه در نيمه پسين داستان، گلنار و آيينه را از چندين خم و پيچ روانی، رويايی و جادويی به زيبايی گذر داده ولی در فرجام آن را تكه تكه به خشكسار گزارشهای ژورناليستيك رها كرده است. داستان ساختار استوار رمانی ندارد، از همين رو ميتواند از هر در و دريچه آسيب پذير باشد. چه دهها صفحه را از داستان برداريد و چه پاره‌ هايی از نقشها و پندارها، رقاصه، عمه من، چوريهای ارغوانی، زيبای زير خاك خفته و مارهای زير درختان سنجد را به آن بيفزاييد، در آيينه خانه گلنار، آب از آب تكان نميخورد.

 

آيا تكه ‌ها و داستانواره های زيرين كه با كمترين و گاه هيچ زمينه ‌يی مي‌آيند و بی ‌آنكه كوچكترين نقشی در سرنوشت آدمها يا سير رويدادهای بعدی داشته باشند، ميروند ، بيهوده به "گلنار و آيينه" مونتاژ نشده اند؟

 

1) نوشته‌های سنگ آرامگاه امير سيد عالم خان بخارايی و تبصره‌ های فراوان بر پيشينه او

2) رفتن ربابه به پارك شهر نو  و  گردش وی در كوچه ‌های شهر نو با راوی  

3) حكايت گياه جادويی كوههای كشمير و به دنبال آن افسانه دنباله ‌دار شاه و جوگی و زندانی و پاسبانان شاه

4) قصه رقص مادر مادر خاله شيرين با پياله

5) چگونگی مرگ شوهر كفتر باز خاله شيرين

6) افسانه مرگ پدر دلربا نواز ربابه

7) كشيدن پای ماركس، هگل، روسو  و گاندی در بحث صنعتی شدن هند و ديالكتيك نو و كهنه

8) گسترش جغرافيای سرگردان لكهنو، دهلی، كشمير، حيدرآباد و راجستان

9) به همينگونه اند خواب ‌ديدنهای پياپی راوی و ربابه، پديدار و ناپديد شدن چوچه ‌سگهای سياه و سپيد، جميل، جانان، عارف، عباس، و چند چهره نه چندان چشمگير ديگر

 

برداشتن اين بيست ‌و پنج تا سی صفحه "به درد نخور" نه تنها كمبودی به ميان نمی ‌آورد، بل ساختمان داستان را بهبود نيز ميبخشد. (در پيوند با دلربای پدر ربابه پيشنهادی دارم كه جداگانه به آن خواهم پرداخت.)

 

همخوانيها: ضرورت يا تصادف؟

"گلنار و آيينه" با همه زيبايی هنری، گرد و غبار اين كتابها، فلمها و سريالهای تلويزيونی را بر چهره دارد: "بوف كور" (صادق هدايت)، "پاكيزه" (كمال امروهی)، "امراوجان ادا" (ميرزا محمد هادی رسوا)، "نشتر" (حسن شاه)، "محبوبه" (Shakti Samanta) و "كناره" (Sampoorna Singh Gulzar)

 

نخست به عمده ترينها اشاره ميشود و بعد به همگونی شيوه بيان هر يك:

 

الف) بوف كور و گلنار و آيينه

"شايد كمتر كتابی در دنيا مانند ترانه های خيام تحسين شده، مردود و منفور بوده، تحريف شده، بهتان خورده، محكوم گرديده، حلاجی شده، شهرت عمومی و دنياگير پيدا كرده و بالآخره ناشناس مانده.../.../ اگر همه كتابهايی كه راجع به خيام و رباعياتش نوشته شده، جمع آوری گردد، تشكيل كتابخانه بزرگی را خواهد داد." (سربرگ "ترانه های خيام"، صادق هدايت، نشر تدبير) آيا امروز همين تبصره هدايت در مورد "بوف كور" خودش درست نمی آيد؟ گمان نميبرم به نوشتن سخن ديگری در پيرامون اين كتاب نياز باشد.

 

1) راوی بوف كور نام ندارد، نقاش و نويسنده است؛ پدر و مادر خود را نديده است. او با دختری آشنا ميشود و جهانش دگرگون ميگردد. در ميان آنها بار بار دوريها و نزديكيهايی رخ ميدهد، تا اينكه در پايان دختر می ‌آيد و روی تختخواب در اتاق راوی ميميرد. فضای داستان بيشتر تاريك، بارانی يا ابرآلود و وهمی است. راوی همه اين داستان را مينويسد.

 

راوی گلنار و آيينه نيز نام ندارد، نويسنده است، پدر و مادرش به چشم نميخورد. زندگی او پس از آشنا شدن با دختری دگرگون ميشود. آنها نزديكيها و دوريها را تجربه ميكنند. اينجا نيز در پايان دختر می ‌آيد و كنار تختخواب در اتاق راوی ميميرد. بيشترين رويدادها در دل شبهای ابرآلود يا بارانی و وهمزده رخ ميدهند. و راوی همين داستان را يكايك به نوشت می ‌آورد.

 

2) دختر بوف كور لكاته (و در حقيقيت: زن اثيری) است، ريشه در رقاصه خانه و بتكده هند دارد، با ننه جون زندگی ميكند و با رجاله ها نيز بيرابطه نيست. او در آخرين تحليل خواهر (خواهر شيری) و در نهايت مادر راوی ميباشد. چهره لكاته يا زن اثيری غالباً در سايه نشان داده ميشود.

 

دختر "گلنار و آيينه" ربابه (و در واقع: گلنار ) است، ريشه در رقاصه‌‌ خانه‌‌ها و دربار مهاراجه ‌های هندی و محافل افغانی دارد. با خاله (شيرين‌جان) زندگی ميكند. با سيه‌‌ مستها، قماربازها و مجلس دودكشان بيرابطه نيست. جالب اينكه ربابه نيز در آخرين تحليل نه تنها خواهر (خواهرك شيرين) كه حتا مادر راوی ميباشد. سيمای ربابه/گلنار نيز بيشتر در تاريكی نمايانده ميشود.

 

3) لكاته/ زن اثيری "موهای سياه پريشان، لبهای گوشتالوی نيمه باز، چشمان بسيار درشت جذاب و ترساننده و سرزنش كننده، اندام كشيده، با خط متناسبی كه از شانه، بازوها، سينه، كپل و ساق پاها پايين ميرود" دارد و باريك و بلند بالاست. از پشت رخت سياه نازك چسپ تن "خط ساق پا، بازو، دو طرف سينه و تمام تنش پيداست."

 

ربابه/گلنار نيز با "خرمن موهای سياه، باريك و بلند بالا، پستانهای برجسته نمايان از زير چادر"، "چشمهای پرخاشگر ترساننده و سرزنش كننده، لبهای گوشتالو"، "دهان زيبا و دلانگيز، آواز اغواگر، فريبنده و افسون كننده" نخست در برگهای 16 و 22 و بعد در سراسر داستان توصيف ميشود.

 

4) بوف كور يك چهره كليدی دارد: پير مرد خنزر پنزر. راوی او را از هر نگاه برتر از انسانها ميداند. همو روح و در نتيجه سرنوشت ساز راوی است. اگر پير مرد خنزر پنزر داستان را نقطه انتها نميگذاشت، بوف كور پايان نمييافت. 

 

در "گلنار و آيينه" نيز چهره كليدی سرنوشت ساز و پايانبخش به داستان پير مرد درويش چشمه خضر است. او همانگونه كه در خواب و بيداری به سراغ راوی آمده بود، با واپسين سخنانش افسانه گلنار را يكسره ميسازد.

 

5) گستره زمان و مكان بوف كور از پارينه روزگار ناپيدا و سايه درخت سرو آنسوی خانه كهنه كنار گورستانهای شهر ری تا معبد لينگم بنارس، جغرافيای هندوستان و ايران را در بر ميگيرد.

 

گلنار و آيينه نيز از شكوه كهن دربار مهاراجه های پيش از صنعتی شدن هندوستان، آغاز خرابات، سايه درخت توت، خانه كهنه كنار گورستانهای تميم انصار تا شاه بخارا، جغرافيای افغانستان و هندوستان را زير نگين دارد.

 

برخی همگونيها

اگر از هماننديهای كم اهميت مانند تصاعد دود ترياك در چهار گوشه بوف كور و غلظت سگرت و چرس در گوشه و كنار "گلنار و آيينه"؛ گزمه ‌های تخيلی آنجا و گزمه‌ های ذهنی اينجا، كارد دسته استخوانی راوی بوف كور و چاقوی فنردار راوی گلنار و آيينه، كالسكه نعش كش سرگردان ميان خانه و گورستان بوف كور و تكسی قاسم كه مسير گورستان و خانه را بيشتر از جاده ‌های شهر ميپيمايد، سگ معصوم خاكروبه نشين روبروی خانه لكاته و سگهايی با نگاههای بيگناه در ميان خاكروبه روبروی خانه ربابه، و حتا يك سيب و دو نيم بودن رجاله‌های بوف كور كه به گفته راوی "يكی از آنها نماينده باقی ديگر شان" بوده و همه "جسماً و روحاً يك جور ساخته شده اند" با سياه مستهای بدزبان گلنار و آيينه كه به گفته راوی همه شان گلنار را ميشناسند "و وقتی يكی شان بشناسند، مثل اينست كه همه شان شناخته اند"، با همين يادكرد بگذريم، در پيرامون شباهتهای نهادين اين دو داستان چه ميتوان گفت‏؟ آيا همه توارد و تصاف اند؟

 

اينك تنها به بخش كوچكی كه عمدتاً با زندگی لكاته/ زن اثيری و ربابه/ گلنار پيوند دارد، اشاره ميشود:

 

1) بوف كور: "چشمهای بيمار سرزنش دهنده او خيلی آهسته باز شد و به صورت من خيره نگاه كرد./.../ ولی چشمها؟ آن چشمهايی كه به حال سرزنش بود، مثل اينكه گناهان پوزش ناپذيری از من سرزده باشد."،  "چشمهای درشتتر از معمول، چشمهای سرزنش دهنده داشت. مثل اينكه از من گناه پوزش ناپذيری سر زده بود كه خودم نميدانستم. يك پرتو طبيعی مست كننده در آن ميدرخشيد."

 

گلنار و آيينه: "و در همين لحظه، چشمهايش باز شدند./.../ يك بار ديگر چشمهای او مرا ديدند. اين بار خيلی روشن ديدم كه نگاهش پرخاشگر بود. مثل اينكه با خشم و پرخاش به من چيزی ميگفتند. سرزنشم ميكردند. به خاطر كار بدی سرزنشم ميكردند. چه كار بدی از من سر زده بود؟" ص16؛ "و من چشمهايش را ديدم. يا شايد هم تصور كردم كه ديدم. هر چه بود اين چشمها افسونم كردند." ص13؛ "ربابه، ربابه، ربابه ... /.../  تو آن شب كه مرا از پنجره ديدی، لبخند زدی يا روی در هم كشيدی؟ و آن روز ديگر، در داخل زيارت، چرا نگاههايت سرزنشم كردند؟ چرا آنگونه پرخاشگرانه سوی من ديدی؟ من چه كار بدی كرده بودم؟" ص23

 

2) بوف كور: "صداهای دوردست خفيف به گوش ميرسيد. شايد يك مرغ يا پرنده رهگذری خواب ميديد. شايد گياهها ميروييدند. /... ستاره‌ های رنگ پريده پشت توده‌ های ابر ناپديد ميشدند. روی صورتم نفس ملايم صبح را حس كردم و در همين وقت بانگ خروس از دور بلند شد."

 

گلنار و آيينه: "سپيده دم ميخواست بدمد. در دوردستها، در افق خاور، روشنی آبی رنگ خفيف از پشت كوهها نمايان ميگشت كه رو به سپيد شدن داشت./ از دور آواز پرنده ‌يی به گوش ميرسيد. در واقع، آواز دو تا پرنده بود. هردو شادمانه و با اصرار تمام ميخواندند. شايد خوابهای ديشب شان را به همديگر قصه ميكردند." ص118

 

3) بوف كور: "در اتاقی كه مثل گور بود، در ميان تاريكی شب جاودانی كه مرا فراگرفته بود و به بدنه ديوارها فرو رفته بود، بايد يك شب تاريك بلند سرد و بی انتها را در جوار مرده به سر ببرم، با مرده او. به نطرم آمد كه تا دنيا دنياست، تا من بوده ام، يك مرده، يك مرده سرد، و بي‌حس و بي‌حركت در اتاق تاريكی با من بوده است."

 

گلنار و آيينه: "اتاقم از مرگ انباشته شده بود. مرگ شيرين، مرگ خسرو، مرگ امير، مرگ ربابه. اتاقم بوی مرگ ميداد. در بيرون شب بود و تاريكی."‌ ص148

 

4) بوف كور: "شايد الان كه من مشغول نوشتن هستم، او در ميدان يك شهر دوردست هند، جلو روشنايی مشعل مثل مار پيچ و تاب ميخورد و ميرقصد."

 

گلنار و آيينه: "در ديدگان ربابه، اندوهی عميقی آميخته با حسرت و تلخی ميجوشيد، شايد در خيالش رفته بود به لكهنو. رفته بود به سرزمين ساز و رقص و افسانه ها. شايد در برابر مهاراجه ‌يی ميرقصيد." ص64

 

5) بوف كور: "يك جور درد گوارا و ناگفتنی حس كردم. ... اين حالت برايم حكم يك خواب ژرف بي‌پايان را داشت./ اين سكوت برايم حكم يك زندگی جاودانی را داشت، چون در حالت ازل و ابد نميشود حرف زد."، "يك جور كيف عميق و ناگفتنی سرتاپايم را گرفت. از قيد با ر تنم آزاد شده بودم."

 

گلنار و آيينه: "آن وقت لذت ناب و وصف ناشدنی دلم را می انباشت. خودم را سبك و بی نياز از همه چيز احساس ميكردم. ميخواستم كه ربابه تا ابد همينطور بخندد و من خنده اش را ببينم و بشنوم." ص76، "دلم از نوعی غنا آميخته شده بود. به نظرم آمد كه به همه چيز دست يافته ام و ديگر به هيچ چيزی در جهان نياز ندارم. وجود ربابه برای من همه چيز شده بود. زندگيم را پر ساخته بود." ص70

 

6) بوف كور: "در دنيای جديدی كه بيدار شده بودم، محيط و وضع آنجا كاملاً به من آشنا و نزديك بود. به طوری كه بيش از زندگی و محيط سابق خودم به آن انس داشتم. مثل اينكه انعكاس زندگی حقيقی من بود. يك دنيای ديگر، ولی به قدری به من نزديك و مربوط بود كه به نظرم مي‌آمد در محيط اصلی خودم برگشته ام. در يك دنيای قديمی اما در عين حال نزديكتر و طبيعی تر متولد شده بودم."، "دراين وقت از خود بيخود شده بودم. مثل اينكه من اسم او را قبلاً ميدانسته ام. شراره چشمهايش، رنگش، بويش، حركاتش همه به نظر من آشنا مي‌آمد. مثل اينكه روان من در زندگی پيشين در عالم مثال با روان او همجوار بوده، از يك اصل و يك ماده بوده و بايستی كه به هم ملحق شده باشيم. ميبايستی در اين زندگی نزديك او بوده باشم."

 

گلنار و آيينه: "من مسحور شده بودم. به نظرم آمد كه سالهاست در همين خانه زندگی كرده ‌ام. به نظرم آمد كه در همين خانه به دنيا آمده‌ ام. به نظرم آمد كه همه چيز اين اتاق را از هنگام تولد خودم ميشناخته ام." ص89، به نظرم آمد كه شيرين سالهاست برايم قصه گفته است. /.../ به نظرم آمد كه از وقتی در دنيا چشم باز كرده بودم، ربابه با من بوده است." ص89، "آن شب حال بدی داشتم. چيز ناشناخته و ناخوشايندی بر دلم سنگينی ميكرد. تصورات و افكار گنگ، ناآشنا و مبهمی در ذهنم پر و بال ميزدند. دلهره و اضطرابی آزارم ميداد." ص102

 

7) بوف كور: "اين پنجره ها به چشمهای گيج كسی كه تب هذيانی داشته باشد، شبيه بود."

 

گلنار و آيينه: "پنجره ديگر باز نشد. مثل چهره يك آدم خاموش و خشمگين بود." ص14، "پنجره بسته بود. مثل يك آدم بي‌پروا و بي‌اعتنا و عبوس به نظر ميرسيد." ص132

 

8) بوف كور: "پی او را گم كرده بودم، ولی يادگار چشمهای جادويی يا شراره كشنده چشمهايش در زندگی من هميشه ماند. / .../آن دو چشم درشت متعجب و درخشان كه پشت آن زندگی من آهسته و دردناك ميسوخت و خاكستر ميشد. /.../او مثل يك منظره رويای افيونی به من جلوه كرد.  /.../يك ستاره پرنده بود كه به صورت يك زن يا فرشته به من تجلی كرد."