|
ســـميع رفيع
|
سميع رفيع آفرين جان آفرين پاك را
بحثی در مورد مثنوی مولا نا از ديدگاه روانشناسی
(قسمت اول شامل ديدگاهای محمد جعفر مصفا) برگرفته از سايت انترنتی محمد جعفر مصفا
رابطء ما با مثنوی رابطهای است خشک و بی محتوا، رابطهای در سطح الفاظ و ادبيات، حال آنکه مثنوی پيامی بس عميق در خود نهفته دارد، پيامی که شرح رنج و اسارت آدمی و غربت او از موطن اصلی خويش است. پيام مثنوی هشداری است به انسانی که خود را در تار يکي هستی مجازی از الفاظ و صورتها پيچانده و عمر خود را در ترس و رنج و تضاد میگذراند. پيام مثنوی فريادی است برای بيداری و خروج از حصار نقشها، و برگشت به "بحر جان" به هستی فراسوی مجازها و پندارها، به "باغ سبز عشق"، آنجا که همه وجد و سرور است و نشانی از ترس و دلهرههای اين هستی مجازی نيست. کجاست اين بحر جان و اين باغ سبز عشق؟ میگويد در خودت، اما هرچه بيشتر به جستجويش بروی از آن دورتر میافتی. تو گوهری هستی در بطن دريای وحدت، و صدف پندار است که تو را از اين دريا جدا ساخته است. چـون گهـر در بحـر گويــد "بحـر کو؟" .. وآن خيـال چـون صـدف ديـوار او گفتـن آن "کو؟" حجابـش مي شــــود .. ابـــــر تــاب آفـتـابـــش می شــــود تو ببند آن چشم و خود تســـــــليم کن .. خويشتن بينی در آن شـــــهر کهن اولين و اساسي ترين قدم در طريق شناخت زندان “خود“ و رهايي از آن اين است كه به خودمان برگرديم و مسئله را به اعتبار اينكه هماكنون در خود ما ـ يعني در من و شما ـ وجود دارد نگاه كنيم؛ نه در يك انسان كلي. قدم اساسي ديگر، شناخت ماهيت مسئله است. بايد ببينيم زنداني كه انسان اسير و در بند آن است چيست و چه ماهيتي دارد؟ تا زماني كه نميدانيم زندان چييست، چرا و چگونه تشكيل شده است و چه ماهيتي دارد، نميتوانيم هيچ كليدي را در كار گشودن آن جستجو كنيم. مولانا بارها و به شكلهاي مختلف هشدار ميدهد كه زندان انسان، و علت اسارت او و علت همهء رنجهاي او نوعي انديشه است. جمله خلقان سُخرهء انديشهاند ... زين سبب خسته دل و غم پيشهاند “سُخرهء انديشهاند“ يعني محكوم و اسير انديشههاي خويشتناند. و به علت اين سُخرگي و محكوميت است كه اسير رنج، ملالت، پريشاني و خسته دلياند. و اين پريشاني و خسته دلي چنان زندگي و هستي آنها را در خود گرفته است كه گويي پيشه و زندگي هميشگي آنان را تشكيل ميدهد! بعد درباره يك انسان رها از اسارت زندان انديشه ـ كه خود او يا هر عارفِ رها از انديشه مي تواند مصداق آن باشد ـ مي گويد: من چو مرغ اوجم، انديشه مگس ... كي رسد بر من مگس را دسترس!؟
با توجه به اينكه انديشه در راه بردن ارگانيسم و ايجاد
رابطه بين آن و دنياي واقعيات نقشي مفيد و اساسي دارد، اين سئوال مطرح مي
شود كه منظور او از انديشهاي كه علت اسارت و سُخرگي انسان مي گردد چه نوع
انديشهاي است؛ و نيز چرا وقتي انسان فارغ از مگسهاي حقير، كوچك و محدود
انديشه است هستي اش “همچو مرغ اوج“ با عظمت و والا است؟ مي گويد مسئله انسان نفس انديشه نيست. موضوع اينست كه آيا تو حاكم بر انديشهاي يا انديشه حاكم بر توست؟ تو انديشهها را بنا ميكني و مي سازي، يا انديشهها تو را مي سازند؟ پس ببينيم در چه صورت انديشهها حاكم بر تو هستند، و در چه صورت تو حاكم بر انديشهاي. به اين نكته نيز بايد توجه داشته باشيم كه تمام مثنوي كليدست. كيفيتهاي غلط حاكم بر ذهن، آنرا در تيرگي، توهم و جهل شديدي فرو برده است. و آنچه مي تواند حركات توهمآلود را از ذهن باز ستاند آگاهي است. و مثنوي مشحون از اشارات آگاه كننده است. مثلاً وقتي ميگويد: “اي برادر تو همه انديشهاي“، دارد يك آگاهي اساسي و كليدي را به ما مي دهد. ما تا به حال ـ به علت حاكميت توهم بر ذهن ـ آگاه نبودهايم كه فرضاً “حقارت“ چيزي نيست جز انديشهاي كه ذهن خود ما هماكنون دارد آنرا ميانديشد. نتيجتاً به خاطر حقير بودن خود احساس افسردگي، ملالت و رنج ميكردهايم؛ احساس حسرت ميكردهايم؛ مدام خود را ملالت و بازخواست ميكردهايم. حال اگر عميقاً درك كنم كه حقارتي در كار نيست، و خالق آن انديشه خودما بوده ايم، شبكهء وسيعي كه از رنج، تضاد، اضطراب، سرگرداني، ملالت، و صدها مسئله ديگر در ذهن بافته شده است از آن ايجاد شده است.
*** و زماني اين آگاهي (اين آگاهي كه همهء رنجها و مسائل من حاصل انديشههاي خود است) عمق بيشتري پيدا ميكند كه به اين اشاره او نيز توجه كنيم كه مي گويد:
در زمين مردمان خانه مكن ... كار خود كن، كار بيگانه مكن كيست بيگانه؟ تن خــاكي تو ... كز براي اوست غمناكي تو منظور مولانا از اصطلاح “تن خاكي“، اين جسم و تن فيزيكي نيست. غمناكي انسان به خاطر جسم و تن نيست. وقتي ميگويد: “بر اين نفس بميريد“، منظورش اين نيست كه جسم خود را بكُشيد. آنچه تشكيل (تصوري) “نفس“ را ميدهد، انديشههاي توهمي است. وقتي ميگويد: كنگره ويران كنيد از منجنيق ... تا رود فرق از ميان اين فريق
نظر به ويران كردن انديشه دارد. زيرا عامل تفرق و تعين
انسانها انديشه است. آنچه وحدت را از درون ـ و نتيجتاً از برون ـ مختل
ميكند، انديشه است.)
اين يعني كار بيگانه كردن. انرژي و كار مال تو است؛ ولي
در خدمت بنايي بيگانه. زماني تو مي تواني “كار خود كني“ كه ذهن و انديشهات
براي اداره و راه بردن ارگانيسم عمل كند. اگر جز اين باشد،حاصل آن رنج و
تباهي خواهد بود؛ اسارت و محكوميت خواهد بود. (چون مسئله “بيگانگي“ و شناخت
ابعاد وسيع آن اهميت كليدي دارد.
هر خيالي را
خيالي ميخورد ...
فكر، آن فكر دگر را مي چرد
لا شيئي بر لا شيئي عاشق شده است
... هيچ ني مر هيچ ني را ره زده است
اينها هم كليد شناخت صورت وضعيت و صورت مسئله است؛ و هم
كليد مقدماتي براي استفاده از ديگر كليدهايي كه به منظور رهايي از زندان
توهمات عرضه ميكند.
اي
بخورده خون من هفتاد سال ...
اي ز تو رويم سيه پيش كمال! با درك پوچي بازي و مشغوليتهاي فريبآميز و غفلتآلود آن به هوش ميآيد؛ به خود ميگويد: خدايا لااقل حالا كه به پايان خط رسيدهام بگذار چنگ را به ياد تو و براي تو به نوا درآورم؛ و درواقع “خود“ كريه و حقير را به عظمت حقيقت تو تسليم كنم. بنابراين: چنگ را برداشت، شد الله جو ... سوي گورستان يثرب آه گو در گورستان ـ كه سمبل “عدم“ ونيستي است ـ آنقدر گريه ميكند كه از “خود“ تهي ميشود! چون بسي بگريست، و ز حد رفت درد ... چنگ را زد بر زمين و خرد كرد
“از حد رفت درد“، يعني عمق وخامت رنجها و ادبارهاي “خود“
را درك كرد؛ و بنابراين چنگ را ـ و درواقع “خود“ را خرد كرد، از “خود“ تهي
شد.
پيش چشم خويش او مي ديد مرگ
... سخت مي لرزيد بر خود همچو برگ
نوبت جستن اگر در من رسد ...
وه كه جان من چه سختيها كشد!
گر مرا اين بار ستّاري كني ...
توبه كردم من ز هر ناكردني
چون تهي گشت
و خوديّ او نماند ...
باز جانش را خدا در پيش خواند
*** يكي ديگر از كليدهاي اساسي براي رهايي از زندان “خود“ درك عميق معناي “احتما“ يا نگرش و گرايش “منفي“ و “لائيّت“ است. “خود“ حاصل مثبتانديشي، يا بگوييم “هستمندي“ ذهن است. و تا زماني كه ذهن به وسيله انديشه در تلاش رهايي از “خود“ است، كارش ماهيت “خون به خون شستن“ را دارد. آنچه ميتواند خودبخود و به طور طبيعي بناي توهّمي “خود“ را به زوال و نيستي بكشاند، احتما و پرهيز از انديشه است.“احتما كن، احتما زانديشهها“.
مولانا به شكلهاي مختلف اين معنا را متذكر مي شود. در
داستان “زن و مرد عرب“، مرد هنگامي متصل به حقيقت مي گردد كه “خود“ را ـ در
سمبل “سبوي آب“ ـ تسليم به حقيقت ميكند. “آن سبوي آب دانشهاي ماست“. و
دانشها و دانستگيها هستند كه تشكيل سبوي بسته و محدود و كوچك “هستي“ مجازي
انسان را ميدهند. آن بگو اي گيج كه میدانیاش ... ميندانم ميندانم درمكش و مولانا از زبان مطرب چنين پاسخ ميدهد:
ميرمد اثبات پيش از نفي تو
... نفي كردم تا بري ز اثبات بو علت آن اينست كه بعد از تشكيل نطفه “خود“ در ذهن، ذهن اسير يك مقدار عادات، كيفيتها و خصوصيات ميگردد؛ و آن عادات و خصوصيات حكم ستونهاي ساختمان “خود“ را دارند. و اگر بخواهيم دقيقتر بگوييم، “خود“ موجوديتي مستقل و جدا از آن عادات و كيفيتها و خصوصيات ندارد. بنابراين شناخت آن كيفيتها و عادات، نتيجتاً زوال آنها عين زوال “خود“ است. (نفس شناخت عميق و وسيع آن عادات، عين تضعيف و زوال آنهاست.) يكي از مخرّب ترين كيفيتهايي كه به تبع القاء “خود“ بر ذهن عارض مي شود اينست كه فرد روز به روز اصالت و فرديّت انساني خويش را مي بازد، با خود بيگانه مي شود، و تسليم القائات تحميلي جامعه ميگردد. بعد از آن القائات فرديتي به عنوان يك انسان اصيل، آزاد و مستقل برايش باقي نمي ماند؛ بلكه تبديل به فتوكپي و المثناي جامعه و القائات آن مي شود. به صورت وصلهاي درمي آيد كه به لباس كهنه الگوها، قالبها، سنتها و ارزشهاي جامعه خاص خود مي چسبد. رنج و عزاي او، عيد و شادي او، باورها و به طور كلي تمام تجليات وجودي او ماهيت فتوكپي را پيدا مي كند. هماكنون كه من “هستي“ و “شخصيت“ خود را حقير يا بزرگ، بيكفايت و باكفايت ميانديشم درواقع دارم با معيارها و الگوهايي كه مادرم به ذهنم القا كرده است هستي خود را ميانديشم. پس “هستي“ و “هويت“ من در حقيقت فتوكپي چيزي است كه مادرم هست ـ الگو از اوست، و انديشه از من.
انساني كه وابسته و خودباخته به اجماع ـ و نتيجتاً وابسته
به قالبهاي اجتماعي است ـ يك انسان بسيار فقير، بسته و محدود است. زيرا
چيزهايي كه جامعه خاص او بر او عرضه ميكند محدود است. و نيز چنين انساني
سطحي و بي ريشه است. زيرا عوامل بروني يعني قالبها و الگوها، احساسات او را
برمي انگيزانند. و نيز هستي و احساسات چنين انساني موضعي و موقتي است. به
اين معنا كه موقعيتهاي خاصي ـ يعني الگوها و عوامل بروني ـ بطور موقت
احساسات خاصي را در او ايجاد ميكنند؛ و با گذشت آن موقعيتها احساسات وابسته
به آنها نيز از بين مي روند. مثلاً چون امروز عيد است من بايد شاد باشم. چون
امروز روز “نيكوكاري“ است، احساسات نيكوكارانه من به غليان مي آيند پول به
فقرا ميبخشم؛ ولي از فردا باز چنگ انداختن به پيكر جامعه را شروع ميكنم. اين توجيه نابخردانهاي است. اگر سنت، زيبايي، يا هر چيز ديگر مبتني بر واقعيت، اصالت و حقيقت است، “مال خودمان“ بي معناست. حقيقت مال فرد يا جامعه خاصي نيست. و اگر زيبايي و كمال در آن نيست، حفظ و دفاع از آن به صرف “مال خودمان است“ كاري مفيد و بخردانه نيست.) يكي از هشدارهاي اساسي مولانا به انسان در مورد خودباختگي است. او براي فرديت انسان و كرامت انساني او حرمت و اهميت فوقالعاده قائل است. برگشت به فرديت، و آزادانديشي را يكي از اساسي ترين كليدهاي رهايي ميداند. او مي داند كه تا وقتي فرد از خودباختگي به اجماع و جامعه رها نگشته و فرديت خودش را باز نيافته، هر تلاش و مجاهدتش براي رهايي عقيم و بي ثمر خواهد ماند. به اين جهت است كه بارها و به شكلهاي مختلف به انسان هشدار مي دهد و تا او را متوجه اين مسئله بنياني نمايد. مثلاً مي گويد: چشم داري تو، به چشم خود نگر ... منگر از چشم سفيد بيهنر
گوش داري تو، به گوش خود شنو
... گوش گولان را چرا باشي گرو!؟ بي ز تقليدي نظر را پيشه كن ... هم به راي و عقل خود انديشه كن مرد باش و سخره مردان مشو ... رو سر خود گير و سرگردان مشو ديد خود مگذار از ديد خــــسان ... كه به مردارت كشند اين ناكسان!
چشم چون نرگس فروبندي كه چي! ... كه
عصايم كش كه كورم اي اخي!؟
اجتماع و اجماع انسان را بطور عجيبي هيجان زده و كور مي
كند. همه ما به چيزهايي باور و اعتقاد داريم كه چون همه باور دارند ما هم
باور داريم!
(همهء ما انسانها دوبينيم، ولي خودمان درك و باور
نميكنيم كه دوبينيم. و اين يكي از مشكلات ماست در طريق خروج از دوبيني
رواني. در اين رابطه لطيفهاي هم هست: يك نفر دوبين (احول) به دوستش گفت آن
دو كبوتر را روي آن شاخه نگاه كن. دوستش نگاه كرد و يك كبوتر ديد. به او گفت
فقط يك كبوتر روي شاخه است؛ ولي چون تو احولي، يكي را دو تا مي بيني. شخص
احول گفت اگر من احول بودم آن دو كبوتر را چهار تا ميديدم. پس احول نيستم.)
تصور ما انسانهاي احول (رواني) اين است كه “خود“ يك
پديده است و صفات آن، مثلاً حقير و بيعرضه، پديدهاي ديگرست. حال آنكه حقير
و بيعرضه در شكم همان چيزي است كه “خود“ تصور ميشود. اگر ما يكي بودن اين
“دو“ را درك كنيم، كار بازي “خود“ به پايان رسيده است. *** كليد ديگر، خودداري از “ |