|
پرتو نادری
|
رو به رو با واصف باختر
پرتو نادری
يادداشت درين اواخر (از 24 تا 31 ماه مارچ سال جاری)، هيأتی شامل شخصيتهای سرشناس و ممتاز بخشهای گوناگون جامعهء افغانی در کنفرانس «جامعه مدنی و افغانستان» که از سوی يکی از سازمانهای حقوق بشر در افغانستان، در برلين (آلمان) تدوير گرديده بود؛ از کابل اشتراک داشتند. با دريغ زمان ياری نکرد تا هنگام مواصلت مهمانان گرامی در فرودگاه شهر فرانکفورت به زيارت آن جمع فرهيخته ميرسيدم. از اقبال نيک، روز 31 مارچ مادامی که هيات مع الخير آمادهء پرواز به کابل بودند، در ميدان هوايی فرانکفورت، با جناب گرانقدر شاعر فرزانه و نويسنده مردمی «پرتو نادري» صحبتی داشتم، مختصر، مگر با دنيايی از خيال و خاطرهء ماندگار. به همگان روشن است که جناب پرتو نادری صاحبقلم نکته سنج و صاحبدل جامعه فرهنگی افغانها، هميش سرفراز زيسته و هرگز قلمش را در مدح زورگويان و هجو رفته گان نيالوده؛ و با مردمش همواره همدرد و همرنگ بوده است. در آن فرصت اندک جناب شان محبتهای فراوان عنايت داشت و تازه ترين رساله اش را که گفتگويی است با استاد معظم جناب واصف باختری و در بنگاه انتشاراتی ميوند، كابل- دلو سال 1382 هجری خورشيدی به زيور چاپ آراسته شده، به من مهربانی فرمود. تحفه ديگر شان کتابی است که « کاروان شعر: برای صلح و دموکراسی برای افغانستان» نام دارد و سـازمان « يونسـکو» به تمويل و چاپ آن همت گماشته و فرزانه گان فرهنگی جناب لطيف پدرام، گيسو جهانگيری و نيکول باربر در گرد آوری اشعار آن کاروان با صفای واژه های سپيده دم، زحمت زياد کشـيده اند. جناب پرتونادری درين سفر کوتاه از همراهيی شماری از شخصيتهايی چون جناب دوکتور حسين رموز و بانو انارکلی و ديگران نيز برخوردار بود. اين مصاحبه جناب پرتو نادری با استاد والامقام واصف باختری که يکی از گرانبهاترين اسناد ادبی روزگار ما به شمار ميرود، در همان آغاز برايم بسيار با اهميت جلوه کرد. لذا موضوع پخش و تکثير آن را به زودی با محترم پرتو نادری در ميان گذاشتم. نامبرده روز ششم اپريل سال جاری پاسخ مثبت شان را برايم طی ايميلی نوشت. من با کمال افتخار و امانتداری، متن مصاحبه را بدون کم و کاست دوباره تايپ نمودم تا بتواند منحيث سند کمپيوتری در اختيار طيف گسترده تری از علاقمندان عرصه ادب و فرهنگ قرار گيرد. به اميد آنکه از حريم اين چمن، فيضها بريم دامن دامن. ايشر داس، هفدهم اپريل 2004
يکی دو نکته به جای مقدمه
پيش از آن که بخواهم در ارتباط به اين گفتگوی ويژه با استاد واصف باختری، چيزی بگويم، سخنی از سخی غيرت که روز گاری باهم در انجمن نويسنده گان افغانستان همکار بوديم، يادم می آيد که ميگفت: واصف باختری وشخصيت های ادبی همطراز او چنان پرنده گانی می مانند که بايد پيوسته به دنبال آنان بود که چه سـرودی را چه زمـانی برچه شـاخسـاری سرميدهند. او مثالی غيراز اين نيز ارائه می کرد که من اين جا نمی نويسم. او می گفت که چنين پرنده گانی اين که چه جايی و برچه شاخساری به سرود در می آيند بايد مواظب بود و آن سرود را خاموشانه و زيرکانه يادداشت کرد، برای آن که اگر تعمدی در ميان باشد و اين پرنده گان درهوای سرود خوانی نباشند، شايد نتوان چيزی نايابی را به دست آورد. سخی غيرت انسان زيرکساری بود، بايد بهتر باشد بگويم که انسان زيرکساری است. او گفت که اين پرنده گان چه سرودهای نايابی را که خوانده اند و ما آن سرودها را شنيده ايم؛ ولی ضبط نکرده ايم و از آن روی فراموش کرديم و اين دريغ بزرگيست. در سال هايی که در پشاور بودم و در راديوی بی بی سی کار می کردم و به فحوای سروده يی خودم، اسپم را بر آخور بلند بسته بودم، بيشتر از هر زمان ديگری پای واصف به بخش های ادبی ـ فرهنگی اين بلند گوی سـرمايه کشـيده شـد. از همين جا می خواهم به دست اندر کاران بخش فارسی راديوی بی بی سی اين پيام را بفرستم که حضور واصف در برنامه های ادبی ـ فرهنگی بی بی سی نه از علاقمندی آن بزرگوار به اين راديو بود؛ بلکه او نمی توانست و يا نمی خواست در برابر خواهش من برای يک گفتگوی ادبی، شانه خالی کند.
يادم می آيد در رورگار حاکميت مجاهدين که ما چند تن هنوز در انجمن نويسنده گان افغانستان باقی مانده بوديم، روزی گزارشگری نه چندان با سواد از بی بی سی به انجمن نويسنده گان آمده بود و آرزو داشت تا واصف چيزی بگويد. گزارشگر جهت يک گفتگو اصرار می کرد و واصف شانه خالی می کرد و به اصطلاح خود را به کوچهء حسن چپ می زد؛ با دريغ گزارشگر نمی توانست که روح او را درک کند. سرانجام باختری به من، اسد آسمايی وحميد مهروز با نوع دلتنگی گفت که چيزی به اين آقا بگوييد و بدينگونه خود را از شر آن گزارشگر خلاص کرد. به گمانم ما چيزهايی گفتيم و در جريان گفتگو دريافتيم که اين گزارشگر نه آن هماوردی بود که واصف را به معرکه ميخواست. با شناختی که من از استاد واصف دارم او هميشه مرد مصاحبه گريز بوده است. با اين حال با استفاده از همين فرصت می خواهم از او اظهار سپاس و شکران کنم که هيچ گاه و هيچ گاه خواهش مرا بر زمين نگذاشت و پيوسته با گشاده رويی به پرسشهای من که گاهی هم نه پرسشهای در خور او بودند، پاسخ می داد وچه مهربانانه پاسخ ميداد. زمستان سال 1999 بود که اين گفتگو را با واصف انجام دادم. درست يادم نمی آيد چه ماهی بود من هيچ گاهی در زنده گی حساب گير نبوده ام. گاهی فکر می کنم که اين زنده گی به اين همه حسابگيری نمی ارزد. زنده گی اساسأ يک لحظه است، شايد هم کوتاه تر از يک لحظه و ما بيهوده آن را سال و دهه ها احساس می کنيم. و اين يک لحظه ديگر چه ارزشی برای حسابگيری دارد. اخيرأ زمانی که اين گفتگو را از نوار پياده کردم و درنيافتم که دقيقأ در چه زمانی اين گفتگو صورت گرفته است و آن گاه به حافظه مراجعه کردم و دريافتم که زمستان 1999 بود. اندوهگين شدم و در دلم آرزو کردم که ای کاش می شد روز و حتی ساعت و يا ساعت های راکه را واصف اين گفتگو را انجام داده بودم در يادداشت ميداشتم. درين گفتگو من آن پرسشهايی را مطرح کرده ام که پيوسته در ارتباط به زنده گی و ديد گاه های ادبی واصف وجود داشته است. آخرين باری که به اين گفتگو مراجعه کردم حيفم آمد که آن را در اختيار علاقمندان انديشه و شعر واصف قرار ندهم. خداوند می داد که چقدر رنج کشيدم که آن را از نوار روی صفحه کاغذ پياده کردم. بی هيچ ريايی می خواهم بگويم ای کاش خداوند هميشه چنين رنج هايی را برمن ارزانی فرما باد! تا بتوانم گفتگو های ديگر واصف را نيز از نوار پياده کنم. در اين گفتگو به شماری از شعر های واصف باختری اشاره شده است. و اما در متن، شما آن شعر ها را به گونه کامل در اختيار داريد. بايد بگويم در اين زمينه از ناصر هوتکی که تمام همت خود را در جهت گرد آوری آثار باختری به خرچ می دهد، صميمانه سپاسگذاری می کنم. او شعر ها را به گونه کامل در اختيار من گذاشت و من آن ها را در اين گفتگو جا به جا کردم. همان گونه که گفتم اين گفتگو از نوار پياده شده است، می خواهم بگويم که تمام توجه و ايمان من در اين جهت بوده است که کوچکترين مفهومی مخالف به گفتگوی اصلی در صفحهء کاغذ پياده نشود. با اين حال می خواهم بگويم که در مواردی کلمه ها وجمله های تکراری حذف شده است. با اين همه به يقين کامل بگويم که بر روح و انديشه های اصلی اين گفتگو کوچکترين صدمه يی وارد نشده است. اين گفتگو به هيچ صورت يک بحث تيوريک نيست، بلکه هدف اين بوده است تا واصف در بارهء خودش به زبان خودش چيزی بگويد. گفتگو از ساده ترين پرسش که کجا زاده شده اي؟ آغاز می شود و بعد می رسد به ابعاد گستردهء شخصيت فرهنگی او. من فکر می کنم اين گفتگو برای آن هايی که علاقه دارند تا در ارتباط به زنده گی خوصی، کارنامه های ادبی واصف و تحولات شعری او اطلاعات موثقی به دست آورند، بسيار با اهميت و با ارزش می تواند بود. پـرتو نـادری، ميـزان 1382 - شهر کابل
پـرتـو نادری: می خواهم گفتگوی خود را با طرح چند سوال ساده آغاز کنم و آن اين که شما کجا زاده شده ايد و آموزشهای ابتدايی را در کجا تکميل کرديد؟
واصف باختری: به روز بيست و چهارم حوت سال 1321 خورشيدی در شهر مزارشريف تولد شده ام. می شود گفت که از سنين بسيار بسيار خرد سالی حدودأ از چهارونيم و يا پنج ساله گی در اثر تلقين و ارشاد پدر و مواظبت هميشـه گيش به حفظ قرآن مجيد آغاز کردم. در هفت ساله گی به صنف سوم ليسهء باختر پذيرفته شدم. جز يک دورهء يک ساله که در مکتب شاه دو شمشيرهء کابل که در آن وقت به نام مکتب نمره شش ياد می شد درس خواندم، ديگر تا صنف نهم در ليسهء باختر مزارشريف آموزش ديده ام. به موازات تعليمات رسمی، در محضر پدر، در محضر مرحوم عبدالاحد رقيم، در محضر مرحوم استاد مولانا خال محمد خسته و يکی از استادان ديگر که خوشبختانه تا امروز زنده است ـ استاد مولانا صالح محمد فطرت ـ مبادی عربی و علوم اسلامی را هم منظمأ خوانده ام. درحدود دو سه سال ديگر در ليسهء حبيبيه کابل درس خوانده ام و سرانجام به سال 1341 خورشيدی از ليسهء باختر سند فراغت گرفته ام. در سال 1342 خورشيدی به فاکولتهء ادبيات شامل شدم. در سال 1345 از فاکولتهء ادبيات فارغ گرديدم. چند سال بعد هنگامی که در رياست تأليف و ترجمه وزارت معارف به حيث عضو مسلکی کار می کردم، يعنی به سال 1353 خورشيدی برای ادامه تحصيل به ايالات متحده امريکا رفتم و در شهر نيويارک از يونيورستی کولمبيا سند فوق ليسانس يا ماستری به دست آوردم. پـرتـو نادری: باختری صاحب، گفته می شود که شما از دوران کودکی به سرايش شعر آغز کرده ايد. می خواهم بدانم که ديدار تان با آلههء شعر چگونه واقع شد؟ شما به دنبال او رفتيد و خود را معرفی کرديد و يا اين که آلههء شعر به دنبال شما آمد؟
واصف باختری: با يک عده از شعرا مخصوصأ روزهای جمعه که يک مجلس انس ادبی در منزل ما برگزار ميشد، افتخار شناسايی از سنين پنج ساله گی و شش ساله گی داشته ام که از آن شمار هستند مرحومان مولانا خسته، عبدالاحد رقيم، مير عبدالله نثار، عبدالصمد جاهد، آقای فطرت، آقای مجاهد، آقای بدری و يک عده شعرای ديگر که در شهر مزارشريف دارای شهرت بودند. البته مرحوم مولانا خسته بعدأ در سراسر افغانستان هم شهرتی به دست آورد و قدرش بيشتر شناخته شد. چند کتاب در کتابخانهء محدود پدر توجه مرا بيشتر جلب کرد؛ از جمله ديوان حافظ و مثنوی معنوی، البته به اقتضای کودکی در کتاب بزرگ و عظيم مثنوی من بيشتر به دنبال قصه و حکايت می گشتم. قصص و حکايات مثنوی را به قدر سواد اندکی که داشتم بيشتر می خواندم. ديوان پروين اعتصامی و يک منتخب اشعار استاد خليلی و مسدس بسيار بزرگ به نام مدوجزر اسلام که بار بار در نيم قاره به چاپ رسـيده، اثر مولانا عبيدالله بسـمل امرتسری، ديوان صائب تبريزی، ديوان خاقانی و ديوان مظهر را که در کتابخانه پدرم وجود داشتند گاهگاهی تورقی می کردم و آرزو داشتم که من هم بتوانم مانند آنها در عوالم آرزو های کودکانهء خود شعر بگويم. در همان سالها در روزنامهء بيدار چاپ مزار شريف، يک غزل ابوالمعانی بيدل را به مشاعره گذاشته بودند. من به ياد دارم که مطلع غزل چنين بود:
بـيدلان چند خـيال گــل و شـمشاد کنيد خون شويد آن همه از خود چمن ايجاد کنيد
تقريبأ هر روز در روزنامهء بيدار گاهی يک غزل و دو غزل و گاهی هم بيشتر از دو غزل به همين سلسله منظمأ به چاپ می رسيد. من بيتی چند نوشتم و برای پدر دادم. مرحوم پدرم آن را جهت اصلاح به مرحوم رقيم داد. مرحوم رقيم در چند جای اين شعر به منظور بهبود و اصلاح دخل و تصرف هايی کرد بود. من که در آن روزگار ده ساله بودم، اين شعر در روزنامهء بيدار چاپ شد و يک کلمهء تشويقی هم در کنار نامم نوشته بود. من آن وقت معنای تشويقی را نمی فهميدم. بعدأ پدر برايم توضيح کرد ه اين شعر را به اين منظور چاپ کرده اند که تو شوق بيشتر برای شعر گفتن پيدا کنی.
بعدأ گاه گاه شعر می گفتم. غزل زياد خوانده ام. غزل زياد می گفتم و گاه گاه رباعی. البته تصادفأ در اثر شعر خواندن زياد و يا هم در اثر شعر شنيدن زياد از لحاظ وزن خيلی کم مشکل داشتم. مشکلی هم که در ارتباط وزن ميداشتم به وسيلهء شاد روان رقيم تصحيح ميشد. اما در وزن رباعی دچار مشکل ميشدم و معمولا رباعيهايی که ميگفتم نا موزون بودند. وزن رباعی را نميتوانستم ـ به اصطلاح ـ به درستی مهار کنم. به اين گونه آغاز شد.
پـرتـو نادری: باختری صاحب، شما گفتيد که نخستين آفرينش های شعری تان غزل و رباعی بوده؛ ولی در عين زمان سرايش شعر برای شما در فرم قصيده هم زياد چشمگير بوده است. يعنی شما از همان آغاز نوجوانی به سرايش قصيده هم تمايلی داشته ايد و قصايدی هم سروده ايد. دليل اين که فرم به اصطلاح دشوار گذار را هم انتخاب کرده بوديد چه بوده است
واصف باختری: تا جايی که به ياد دارم نخستين قصيده را هنگامی که صنف دهم ليسهء حبيبيه بودم سرودم. دقيقأ يادم است که نويسندهء نام آور امروز داکتر اکرم عثمان در کانفرانس ليسهء حبيبيه قصيده يی از استاد خليلی خواند، البته کانفرانس به منظور گراميداشت مقام معلم و روز معلم برگذار شده بود و آن قصيدهء استاد خليلی به اين مطلع بود: کيست ميدانی معلم آن که نازد سروری بر همـايون نام در زيـر چـرخ چنبری
خوب در همان متن تاريخی از زنده گی من، شيوايی قصيده استاد خليلی و در عين حال خوانش بسيار بسيار دلنشين و موثر داکتر اکرم عثمان يک منبه بسيار نيرومند بود برای من که تو هم می توانی قصيده بسرايی و من در همان وزن قصيده يی سرودم، بازهم در سپاس و ستايش معلم. اين قصيده به همت يکی از استادان ليسهء حبيبيه آقای بيات در مجلهء عرفان چاپ شد. تقريبأ در آخرين شماره هايی که شادروان محمد حيدر ژوبل، محقق و نويسنده قابل احترام ما که تصدی مجله عرفان را داشت. بعدأ خواندن قصايد استاد خليلی، خواندن قصايد ملک الشعرا بهار، مخصوصأ خواندن قصايد قاآنی و خاقانی که با اين ديوان ها سروکار پيدا کردم، مرا به قصيده سرايی برانگيخت. از کودکی کمابيش با ناصر خسرو هم آشنا بودم و اما در صنف نهم و دهم مکتب اين توفيق به من دست داد تا من ديوان کامل ناصر خسرو چاپ سيد نصرالله تقوی را برای چند روز و شاهد هم برای چند ماهی در اختيار داشته باشم و متواتر بخوانم. اين هم يک انگيزه و منبه ديگر. و شايد تا هنگامی که قصيده و قصيده سرايی دست کشيده ام ( التبه نه قصيده خوانی) حدود پنجاه تا شصت قصيدهء ناقص، ابتر و ابتدايی شــايد ســروده باشم که تا حال بعضی از نمونه های آن در دسترس من است.
پـرتـو نادری: بعضأ گفته می شود که دوران قصيده و غزل در شعر فارسی دری به پايان رسيده من نمی دانم که اين حکم در رابطه به جامعهء افغانستان که جامعهء خيليها عقب مانده است و از نظر مظاهر زنده گی هنوز دوران شيطان چراغ در آن سپری نشده چقدر دقيق است. شما چقدر موافق هستيد که آيا واقعأ دوران قصيده سرايی و غزل سرايی در شعر معاصر فارسی دری در افغانستان به پايان رسيده و شاعران امروزين نبايد چنين شعر هايی بسرايند، همانگونه که خود شما هم مدتيست که با قصيده ديگر ميانه يی نداريد. يعنی شما قصيده سرايی را بس کرده ايد که ديگر دوران قصيده سرايی به سر رسيده است؟
واصف باختری: به نظر من صادر کردن حکم کلی در اين مورد کار آسانی نيست. من تصور می کنم که صدور حکم کلی درين مورد کمی بی انصافی و يک جانبه گری است.
يک مسأله را من عميقأ می پذيرم که غزل و قصيده تنگ ميدان هستند. عرصه های محدود تری هستند. اما بالاخره امروز ما هم در افغانستان و هم در جغرافيای زبان فارسی نمونه هايی بسيار نو آيين و نوانديشانه يی از غزل در دست داريم که همين نمونه ها نشان دهندهء اين هستند که خلاف تصور کسانی که در اين زمينه حکم کلی صادر می کنند غزل همين لحطه زنده است و در آب و هوای عصر ما تنفس می کند.
در مورد قصيده خواندن بعضی قصيده هايی که از معاصران ما هستند، قصيده با هنجار نو، البته از لحاظ قالب، مسلمأ که سنت وعنعنهء قصيده سرايی چنان است که قالب تغيير نمی کند؛ اما از لحاظ انديشه در کالبد قصيده در اين کالبد فرسوده و کهن يک عده از شعرای ما باز هم در افغانستان و هم در قلمرو وسيع زبان فارسی دری، قصايد بسيار نو انديشانه قصايدی با تصاوير بسيارنو، قصايدی انباشته از تحليل نو و جوهر شعری نو ديده شده است.
مثلأ بی گمان قصايد شاعر بسيار گرامی با شبگير پولاديان و مثلأ چند قصيده از شما آقای پرتو که من خوانده ام و بعضی قصايد از دکتور عبدالسميع حامد و از يک عده شاعران ديگرما، می شود آدم را به اين باور برساند که مسأله بيشتر به شاعر پيوند پيدا می کند، که شاعر چقدر توانايی دارد. شاعر چقدر نو می انديشد. اگر شاعر سرشار از جوهر شعری، سرشار از ترنم وتغنی، سرشار از تصوير آفرينی در قالب اقاليم بسيار بسيار تازهء شعری باشد، من تصور نمی کنم که مطلقأ نبايد گناه را به گردن غزل يا قصيده بيندازيم. تصور می کنم که در همين جا اگر پرحرفی نشود بيفزايم که بعضی از غزلهای شاعران ما خيلی نو تر از شعرهای عده يی از شاعران ما هستند که شعر آزاد می سرايند يا شعر به اسلوب و هنجار های پيشنهاد شده به وسيلهء نيما يوشيج می سرايند.
پـرتـو نادری : باختری صاحب، پيش از اين که شما شعر نيمايی روی بياوريد و پيش از اين که در اوزان نيمايی شعر بسرايی تعدادی از شاعران در افغانستان چنين تجربه هايی را آغاز کرده بودند. نوعی حرکت هر چند هنوز قوی و چشمگير نبود؛ ولی حرکتی در زمينهء شعر نيمايی در افغانستان به وجود آمده بود. شما گرايش تان به طرف شعر نيمايی آيا زير تاثير همين شاعران افغانستان بود يا که از منبع اصلی خود آثار نيما يا آثاری که پيروان نيما در ايران آفريده بودند، مايه گرفته بوديد؟ يعنی چه دلايل درونی و بيرونی سبب شد که شما به طرف شعر نيمايی روی آوريد؟
واصف باختری: راستش شايد چند نمونهء شعر نيمايی که در آن سال ها ـ مثلأ به سال های 1340 و 1341 هجری خورشيدی ـ از من در مجله های ژوندون و پشتون ژغ آن وقت به چاپ رسيده است، جنبهء تفنن داشته باشند. چون ديگران گفتند بايد نوجوانی که من بودم يا جوانکی که من بودم. بايد من هم می گفتم تا از قافله عقب نمانم. من دقيقأ به خاطر ندارم، شايد سال 1341 هجری خورشيدی بود که با مقالهء شادروان مهدی اخوان ثالث به نام « نوع وزن در شعر فارسي» که در يکی از مجله ها، نميدانم که جهان نو يا پيام نو؛ بود به چاپ رسيده بود، آشنا شدم. اين مقاله را من خواندم و با دقت هر چه تمامتر خواندم. من ملتفت يک قضيه شدم که آن شاعران ما که از پيروی نيما ادعا می کنند؛ اما شعر شان در آفاق فکری شعر فريدون توللی يا مهدی حميدی شيرازی و بعضی چهار پاره های نادر نادر پور است. اگر بگويم که همين مقالهء شادروان اخوان در شناخت شعر نيمايی تا يک حدي؛ البته آن گونه که شما بهتر ميدانيد مرحوم اخوان در آن جا زيادتر به مساله وزن پرداخته تا اعماق و بواطن شعر نيمايی يعنی تمام رستاخيز نيما در آن مقاله انعکاس نيافته. اما مقاله بسيار فنی و عالمانه است مختص به وزن هايی که نيما در آن وزنها بدعتهايی به تغيير مهدی اخوان ثالث وارد ساخته است.
مثلأ: در افاعيل چه تغييراتی پديد آورده. مثلأ گاهی به جای چهار مفاعان، دومفاعان يا شش مفاعان و گاهی هم يک مفاعان گفته. خواندن مقاله مرا ملتفت پيشنهاد های نيما ـ دست کم در مورد وزان ـ ساخت. من فقط يک ادعای کوچک دارم که در آن وقت يک شعر يا دو شعر از آقای محمود فارانی مطابق پيشنهاد های نيما تا حدوی زيادی سروده شده بود؛ اما صد در صد نه. من در اين مورد بر اساس کدام بررسی عميق و همه جانبه صحبت نمی کنم؛ اما تصور می کنم که در سال 1342 يکی از استادان دانشمند و نامدار فاکولتهء ادبيات همان زمان ـ استاد علی محمد زهما ـ برای ما، ترجمه درس می داد، ترجمـه و رموز، دقايق هنجار ها و اسـلوب های ترجمه. او روزی شعری از برشت آورد. به هر شاگرد ـ دست کم به چند شاگردی که استاد به دلايلی به چشم عنايت به آن ها و کار های شان می ديد ـ تقسيم کرد؛ برای ترجمه به عنوان کارخانه گی. يکی از شعرهای برشت را برای من داده بود. البته من در ابتدا به نثر ترجمه کردم، توأم با اشتباهاتی که اشتباهات توسط استاد دانشمند پيراسته شد. بعدأ به فرمايش استاد من آن را به شعر ترجمه کردم که عنوان شعر پرسش است.
شما ای برده گان آز! شما ای بد گهر تاريخ بردازان افسونساز! که بی آزرم ز جادويان دنيای کهن افسانه بنوشتيد و از کشور گشايان ستمگر داستان گفتيد و زان خود کامه گان اهرمن کردار خدايان ساختيد اندر پرستشگاه پندار سياه خويش و دامان بليد آن ستمکيشان خود بين را ز دنيای سپيد ابره پاکيزه تر خوانديد من اينک پرسشی دارم؛ کی اندر سنگر پيکار جان بسپرد؟ کی اندر کارزار مرگ پای افشرد؟ نزد در راه ننگ آگين دشمن، گام نبودش آرزو تا همنبردانش زبون باشند و دشمنکام کراشد دودمان برباد؟ کراشد زنده گی تاراج؟ که برپيکان زهر آگين دشمن سينه کرد دآماج؟ که تا پيرايهء زرين پيروزي به روی سينهء فرماندهان تابند نگارين کاخهای شهرياران را کی آذين بست؟ و اندر سده های تيرهء پيشين کی برپا داشت شهرستان بابل را؟ برای پيکر فرمانروايان در کران نيل هرمها را کی پی بنهاد؟ و ديوار سترگ چين با دست کی، بارنج کی شد آباد؟ شما ای بد گهر تاريخ پردازان افسونساز! که نفرين باد بر آيين تان آيا نميدانيد؟ که ما هستيم ما آن راستين سازنده گان، تاريخ را کز خون ما و زاشک گرم کودک بيمارما هر برگ اين ديرينه دفتر را نشان باشد شما ای بد گهر تاريخ پردازان افسونساز! که نفرين باد بر آيين تان آيا نميدانيد؟
|