نعمت حسينی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                 در جستجوی

                                                       ميقات دیگر

 

 

نعمت حسینی

 

 

 

 

شنیدن خبرمرگ لیلا، مرا در غم عمیقی فرو برد.

آغازین سالهای دهه شصت بود، آنگاهی که، قوای روسی و یارانش، در سرزمین ما فاجعه می کاشتند، اولین بار لیلا را دیدم. در همان اولین دیدن، او را دختر پاکیزه، معجوب و ساکت و غمین یافتم. آرام و شمرده حرف می زد و از قامتش حیا می بارید. همچنان در همان اولین دیدار، دریافتم از سیمایش که غم بزرگ بر شانه هایش لنگر انداخته است و او از آن غم بزرگ، «فریاد ناشگفته یی در گلو دارد» *

بعد، هرباری که او را می دیدم، می پنداشتم بغض و همان فریاد ناشگفته را هنوز در گلو دارد. مدتی بعدتر، اولین دفتر شعر هایش زیر نام «طلوع سبز» از سوی انجمن نویسنده گان در کابل چاپ گردید. ومن، که در آن زمان در برنامهء «هفت اورنگ» رادیو افغانستان کار می کردم، برای مصاحبه نزدش رفتم. آن روزها من، با دو تیپ از دست اندرکاران هنر و ادبیات مان مواجه بودم:

یک ـ آنانی که به خاطر مصاحبه نفسک زنان دنبال شان می دویدم.

دو دیگر ـ کسانی که خود شان به خاطر مصاحبه می دویدند.

و لیلا را از گروپ اول یافتم. او کسی نبود که به زودی حاضر به مصاحبه می شد. او از مصاحبه در گریز بود و در حقیقت مخالفت شدید با مصاحبه داشت. بر عکس کسانی که می پندارند از واری مصاحبه به خود هویتی دست می یازند و از واری حرف های سفسته آمیز و فرا واقعیت، می خواهند خود شان را بزرگ جلوه دهند. ویا از واری حوزه فرهنگی معامله گیری، وقاحت و دروغ می خواهند پناه گاه مقوایی و تنازوع برای بقا خویش دست و پا کنند!

به هر رنگ، آنروزهای بی وطنی در داخل وطن گذشت و ما از هجرت ذهنی به هجرت وجودی روی آوردیم. من در آلمان و لیلا در هالند پناهنده شدیم. اینجا در این مهاجرت، لیلا را بیشتر شناختم و از وسعت آگاهی او بیشتر شناخت فراچنگ آوردم. وهم در این مهاجرت دریافتم که لیلا در تداوم زنده گی خود همیشه با درد آشنا بوده و درد درونمایه اصلی زنده گی او را شکل داده است. درد شهادت پدر، درد مرگ خواهر، دختر و شوهر خواهر، درد قتل ملت، درد ویرانی وطن، درد تنهایی و سرانجام درد مهاجرت و آواره گی. درد هایی که همه دست به دست هم دادند و در مزرعه تن او دانه های سرطان را کاشتند! و این خود درد دیگر!

او سالها پیش ازاین، خود می دانست، که سروده بود:

آه

ای اشک

آیا ناب ترین حرف دلم

آه

ای شعله بیتاب ترین حرف دلم

زخم من ناسور است

از نمک پاشی تو

بیتابم. (شب و همه شب، ص 61)

و سرانجام همین دردها بود، که او را در نهایت تنهایی و آواره گی از پا درآورد و مرگ را به بالینش فراخواست. او که خود سروده بود:

آه ...

ای وای!

تداوم رگبار مرگ

بودن ما را به سخرهء گرفته است. (از سنگها و آیینه ها، ص 75)

و من از خبر مرگ لیلا، در سوگ ـ سوگی بزرگی نشسته بودم، که آوایی و چشم اندازی فراواقعیتمندی اندر باب شعرش بلند شد و سوگ مرا برهم زد.

امروزه یک «مود» بدی به وجود آمده است، که ما هر داستانی افغانی را به صادق هدایت و هر شعر افغانی را به یک شاعر ایرانی، مثلأ فروغ، به شکی و رنگی نسبت می دهیم و تاثیر پذیر می دانیم. به پندار من، ادبیات معاصر افغانستان ـ سوای یک عدهء محدود ـ از این حوزه تاثیر پذیری ها خیلی فراتر رفته است و باید هم فراتر می رفت، اگر قرار می بود این ادبیات به واقعیت دهشت آور دو و نیم دهه افغانستان، که واقعیت ایرانی نیست بپردازد و چنین هم شده است، خیلی از شاعران و نویسنده گان ما از این حوزه تاثیر پذیری فراتر رفته و به تجربهء دو ونیم دهه اخیر کشور پرداخته اند. لذا نباید عمداً از افغانستان، یک پسکوچهء فرهنگی بسازیم و به شکل حقارت آمیز به این پسکوچه اصرار بورزیم.

در رابطه به حوزه تاثیر پذیری در ادبیات باید گفت، که این حوزه فرا زمانی و فرا مکانی است. به پندار من هر شاعر و نویسنده که از دیگران ـ چه از گذشته ها و چه از هم روزگار و هم عصرش ـ اگر خوانده باشد، فرا خواستنی چیزهایی در ضمیر ناخود آگاه اش باقی می ماند و بازهم فرا خواستنی چیزی از آن در اثرش بازتاب می یابد. و این واقعیت است که برخی از شاعران و نویسنده گان مقداری از دیگران تاثیر پذیرفته اند، مثلاً از حافظ، گویته تاثیر پذیرفته است، که این تاثیر پذیری از «دیوان شرقی» او نمایان است. ویا تاثیر پذیری بیدل از مولانای بلخ، تاثیر پذیری داستایوفسکی از گوگول و از شاعران روزگار خویش می توان از تاثیر پذیری های رویاهی که از سن ژون پرس تاثیر پذیرفته اس، نامبرد. (1) ولی با این همه تاثیر پذیری هایی که نامبرده شد، به نظر من تجربه های فردی هر کس از هم متفاوت است. طور مثال این واقعیت دارد که داستایوفسکی را از گوگول تاثیر پذیر می دانند، ولی انگاهی که داستایوفسکی پای دار می رود و مرگ را تجربه می کند، آیا تجربه کردن مرگ را از گوگول چگونه می توانست وام بگیرد؟ ** ویا با آنکه گویته را در «دیوان شرقی» اش تاثیر پذیر می دانند، ولی در رابطه می خوانیم: «تفاوت بنیادی گویته و حافظ را می توان چنین خلاصه کرد، که شعر حافظ در لفافهء عقل به مذهب، عشق و شور و حال عارفانه نظر دارد. در حالیکه شعر گویته در مقابل، شعری است که به دلیل وجود صنایع ادبی کمتر، ملموستر بوده، کمتر شور و حال دارد و از این عقلانی تر است. شعر گویته با دید و تعبیری این جهانی سروده شده و به همین جهت نیز در مقابل شعر حافظ است.» (2)

و اما در رابطه به شعر لیلا باید گفت، اگر لیلا گاهی قالب را از سیمین قرض گرفته و تعبیری را مثلاً: «جانیان کوچک» و یا تصاویری را همانند «پنجره و آیینه و بهار» از فروغ، که اصلاً «آیینه و بهار» تصاویر دوست داشتنی بیدل هستند، ولی این دلیل شده نمی تواند که بگوییم لیلا تاثیر پذیر از سیمین و به ویژه از فروغ است. لیلا اگر قالبی را از سیمین و تعبیر و تصویری را فروغ وام گرفته است، ولی مفاهیم و اندیشه را از آنها قرض نگرفته است. و در رابطه به اینکه ادعا شده، لیلا از فروغ تاثیر پذیر بوده، باید افزود، آنچه شعر این دو را از هم متمایز میسازد، فضا و اتموسفیر زنده گی این دو شاعر و ویژه گی دیدگاهی این دو شاعر است، به دلایل ذیل:

اول:

الف ـ فروغ زن آزادهء بود، که در شرایط مرد سالارانهء رژیم شاه ایران زنده گی میکرد، او را در بسیاری از شعرهایش می نگریم که سنت شکنانه بر حوزهء مطلقاً استبدادی مرد سالاری جامعه اش می شورد:

 

بیا ای مرد، ای موجود خود خواه

بیا بگشاه در های قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این قفس را (دیوان فروغ، ص 93)

در حوزهء سنت شکنی های خود فروغ، دلیرمندانه به استبداد های اخلاقی و فرهنگی مرد سالاری روزگارش نیز می تازد:


لبم با بوسهء شیرینش از تو

تنم با بوی عطرآگنش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با نالهء خونینش از تو

ولی ای مرد، ای موجود خود خواه

مگر ننگ است این شعر تو ننگ است

برآن شوریده حالان هیچ دانی

فضای قفس تنگ است، تنگ است. (دیوان فروغ، ص 94- 95)

و او در این حوزهء سنت شکنیهایش، بی باوریها و بد گمانیهای مرد سالاری حاکم بر محیط اش را مورد انتقاد قرار می دهد:


پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او سحر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

 

ب ـ لیلا در فاجعهء تجاوز روس، فاجعه جنگ داخلی افغانستان زنده گی می کرد، که با موقعیت تاریخی که فروغ در آن زنده گی داشت، کلأ فرق فاحشی دارد. لیلا و فروغ دو انسانی با موقعیتهای تاریخی متفاوت هستند. زنده گی فردی فاجعه بار لیلا، انعکاسی از فاجعه عمومی زادگاه اش بوده، مثلأ؛ تجربه مرگ پدر، یکی از اولین شهدای جنایت کمونیزم در افغانستان، تجربهء است که لیلا، آن را نه فروغ و نه از کسی دیگری قرض گرفته است. و این تجربهء تلخ همواره در روجیهء لیلا حضور داشته است:

 

ای سرو

ای غرور بلند سبز

آیا شکوه قامت سبزت را

دست کدام فاجعه بشکست؟ (شب و در باره شب، ص 89)

 

و یا:

 

حضور وحشی مرگ را

به نظاره نشسته ایم. (شعر، در تداوم فریاد مرگ، ص 86)

 

دوم:

الف ـ فروغ سوای «تولد دیگر» ش در بسیاری از شعرهایش، وجه فردگرایانه داشته و به حوزهء فردی پرداخته است. و او را در چنین شعرهایش، زنی می یابیم هوسران و عاشق پیشه، رضا براهنی می نگارد: « خانم فروغ فرخ زاد، در سه کتاب قبلی (اسیر، دیوار و عصیان) بیشتر هوسهای زنانه را به نظم کشیده...» (3)

و واقعیت هم چنین است، توجه کنید:

 

وصمیمت تن ها مان در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب (دیوان فروغ، تولد دیگر، ص 347)

 

ویا:

 

یک شب لبان تشنهء می با شوق

در آتش لبان تو می سوزد ... (دیوان فروغ، اسیر، ص 143)

 

و:

 

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش .... (همان اثر، ص 107)

 

ویاهم:

 

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه یی که می مکد ترا

سر زمین تشنهء جوان من ... (دیوان فروغ، دیوار ص 74)

 

و:

 

آنشب من از لبان تو نوشیدم

آواز های شاه طبیعت را (دیوان فروغ، عصیان ص 266)

 

اینگونه نمونه ها که در دیوان فروغ فراوان هم است، بیانگر آنست که فروغ زیاد به حوزهء فردی پرداخته، به عشق اندیشده و از عشق گفته، حتا شعر های «هیروتیک» سروده است.

ب ـ لیلا انسان فردگرا نبود. نزدیکی او با درد آمیزی فاجعه تاریخی افغانستان به او مجال اندک داد تا به حوزه فردی بپردازد و اگر گاهی هم به حوزه فردی پرداخته، مثلأ کوشیده، تا از عشق بگوید، بازهم می نگریم که در کنج و کنار آن، واقعیت فاجعه آمیز مرگ پرسه می زند. و باز هم می نگریم که این کوشش توام با هراس و ترس و با احساس مرگ بوده است:

 

آرزو کردم

تصویرت را

در دل آیینهء روشن پندارم

ابدیت بخشم

سنگی از قلهء ظلمت که رها گشت

شکست

قامت آیینه را. (از سنگها و آیینه ها، ص 26)

 

ویا:

 

لیلا کسی در میزند، بیدی که میلرزید مگر؟

برخیز! در بگشا، چرا آیینه ات سیماب شد. (همان اثر، ص 10)

 

و:

 

در ژرفنای آیینهء چشمهای تو

دیدم که

مرده ام. (همان اثر، ص 31)

 

حوزهء خصوصی «شعر عاشقانه» برای او حوزهء بود، که در آن برای خویش معنا خلق و از طریق آن، او برای لحظهء گذرا، از وحشت فرار می جست و پناه میبرد. با آنکه حوزهء خصوصی او نیز شدیدأ یاس، ناامیدی، و شکست همراه بود:

 

دیدی شکست شاخه سبز صدای من

بغضی صفای آبی آغاز را شکست

 

آن خار های وحشی روییده ار دلت

در خلوت کبود دلم راز را شکست

 

ومی نگریم، که ذهن زخمی لیلا را، بازهم حوزهء عمومی به خود می کشاند و حالت پرداختن به حوزهء خصوصی او را برهم می زند:

 

ناسلامتی باور باغ را میگیریم

که انجماد خون سبز رگانش را

میموید. (از سنگها و آیینه ها، ص 78)

 

لیلا یک موجود حساسی بود، با کوله بار هیچ، در کویری سرگردان، زنده گی او فاقد هر معنای زنده گی آور شد بود، حتا عشق!:

 

اینک

سموم وحشی ظلمت

تاراج کرد شهر روانم را

 

با کوله بار «هیچ» به دوشم

به سوی شهر خسته تنهایی

راهی

راهی (شب، همه شب، ص 55)

 

و نزدیکی لیلا واقعیت فاجعهء افغانستان، آنقدر نزدیک بود، ه ما نمی دانیم، تاراجی که لیلا آز آن حرف میزند تاراج عینی بوده است یا ذهنی. اما به یک نوع ذهن او دراین فاجعه عینی ادغام می شود. آدرنو گفته است: «برای انسانی که دیگر خانهء ندارد تا در آن زنده گی کند، نوشتن تبدیل به مکانی برای زنده گی می شمود.» (4)و در حقیقت برای لیلا، در فاجعه افغانستان، حوزهء شعر مکانی برای زیستنن و زنده ماندن و خود بودن شده بود و او از طریق شعر برای خود حوزهء نفس کشیدن و معنا خلق کردن برای لحظه بسیار گذارا، اردهشتِ وحشت فرار می جست.:

 

یک پرنده

درون دل من

میزند پرپر بیتابانه

روزنی میجوید

شاید

سوی آزادی. (از سنگها و آیینه ها، ص 29)

 

ولیلا، از دهشتِ وحشت و از فاجعه های پاپی زادگاه اش، در آرزوی میقاد دیگر می شود:

 

در میقاد دیگری شاید

شگفتن گل سپید را

نشینده یی به درازی زمان بسرایم (همان اثر، ص 47)

 

اندیشمند دیگری گفته است: «شاعر نه تنها خود را بیان می کند، بلکه ما را نیز بیان می کند.» و واقعیت که لیلا در بسیاری از شعرهایش ما را بیان کرده است، ما درد کشیده ترین ملت دنیا را:

 

حضور وحشی مرگ را

به نظاره نشسته ایم

صبور

سنگین

چونان سنگ زیر آبشار ـ

زمزمهء خاموش اشک بر چهره ها

آوارد معصوم درد های مانرا

تکرار می کند. (همان اثر، ص 75)

 

در رابطه به آدرنو فیلسوف نامدار مکتب فرانکفورت می خوانیم: «او به اروپا باز گشته بود، تا کارش را دنبال کند، یعنی دیالتیک منفی را بنویسد، ادعا نامهء تکان دهنده علیه تمدن نو، او هنوز منگ از خبر های آشویتس و داخاهو  بود.» *** (5) ولیلا از فاجعه های خونبار سرزمینش، هر لحظه منگ بود، «گیچ» و «منگ»:

 

...و اما

این من

این «گنگ خوابده»

این سنگ سرد ایستاده در مسیر هزاران تازیانهء شب

این گم

گیچ

منگ (از سنگها و آیینه ها، ص 38)

 

و او که برای لحظه یی از گیچ بودن و منگ بودن رهایی می یابد، فریاد می شود، فریادی ضد ویرانی یک شهر ـ شهر کابل:

 

به فصل مرجانی شهادت، چه ناله خیز است زمین کابل

تداوم مرگ شعله بنیاد، شکسته قلب غمین کابل (از سنگها و آیینه ها، 39)

 

فریادی، که لیلا آن را از گلوی هیچ کس وام نگرفته است. نه از فروغ و نه از کس دیگر. و تجربهء تلخی فریادی که لیلا آن را از گلوی هیچ کس وام نگرفته است. نه از فروغ و نه از کس دیگر. و تجربه تلخی که آن را لیلا از هیچ شاعر، نه از فروغ و نه کس دیگر می توانست وام بگیرد. و سپس لیلا را می نگریم که بر ویرانگران یک شهر ـ شهر کابل می شورد:

 

دیوانه گان شهر

این جانیان ساده دل مغموم

این عاشقان پول و قمار و می

با دست پر جنایت ابلیس

در عمیق گند زار جنایت بی امان

ـ ویرانی بهار ـ

با سر فتاده اند

و خاک

خاک مضطب شهر

گشته است

آجین خون و خنجر و خاکستر (همان اثر، ص 70)

 

در شعر بالا می نگریم که لیلا از تصاویر حادِ «عمق گند زار جنایت» و «آجین خون و خنجر و خاکستر» کار گرفته است. و یا در شعر زیر:

 

ایا بهار

شعله از نهاد باغهای تو زبانه می کشد

چگونه در عروق سرد خاک خون گرم عشق می دهی؟. (همان اثر، ص 66)

 

از تصاویر حادِ «شعله از نهاد باغها» و «در عروق سرد خاک خون گرم عشق». در این تصاویر حاد می نگریم، که لیلا در وجود خودش و در روح خودش فاجعه کلی افغانستان را انعکاس داده است. و او چگونه می توانست درک این فاجعه را از کس دیگر وام بگیرد؟ و یا ما چگونه می توانیم این نوع تصاویر «حاد» را با تصاویر لطیف زراعتی فروغ در مقایسه قرار دهیم:

 

بشنوم بانک خروسان را ز بام کلبهء دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم به روی سبزه ها پا

یا بنوشم شبنم سرد علفها را (دیوان فروغ، ص 223)

 

و یا هنگامی که لیلا میسراید:

 

«وقتی کارد به استخوان برسد»...

«آیا تو

مزه خون را چشیده ای...

و در آن برهوت

دستم را گرفت

و به خون تو آلود

برادر!

چه می توانستم بکنم

آخر

کارد به استخوانم رسیده بود.» (از سنگها و آیینه ها، ص 65)

 

این گونه نمونه ها، بیانگر تجسم تلخی های زنده گی فردی و عمومی لیلا است، که از واقعیتمندی زنده گی فردی و عمومی فروغ فاصله دارد. اگر ما به فاصله ها باور داشته باشیم، لیلا درد آمیزی با فاجعه تاریخی افغانستان دارد و شعر هایش کوشش هایی برای درک خودش در عمق فاجعه افغانستان است. آنگاهی که لیلا می پرسد:

«تو مزه خون را چشیده ای؟» به پندار من اگر فروغ زنده می بود، این پرسش را لیلا، هرگز از دهلیز ذهن او عبور هم نمی کرد!! اگر ما زبان را حس شش شاعر بدانیم، در شعر لیلا زبان پویایی تازه یی در رابطه به فاجعه پیدا می کند:

 

و خون

جاری تر از زمان

تفسیر بی دروغ حادثه فاجعه است

نه. (همان اثر، ص 18)

 

آیا لیلا ای پویایی زبان را از چه کسی می توانست در شعرش وام بگیرد؟ از سوی دیگر کشوری که در آن بیشتر از دو دهه رنگ سرخ خون، زنگ چهره آن بود و تاریخ دیوانه شده بود. لیلا شاعر آن کشور را اصطراب می گیرد و می سرایید:

 

پرنده گک!

درین بهار بی بهار

چگونه عشق را ترانه میکنی؟

به دشت های لاله پوش

چگونه این حماسه های سرخ را

تو جاودانه می کنی؟...

تو سر زمین پاک من ببین

که عاشقان پاکباز تو

درین بهار بی بهار

حماسه های سرخ را

چگونه جاودانه می کنند! (همان اثر، ص 68)

 

آیا لیلا، این اصطراب وجودی را در آن کلیت فراگیر سرزمینش، چگونه می توانست از کس دیگری وام بگیرد؟

سوم:

الف ـ «واژه گان» دوست داشتنی فروغ، که در شعرش بسیار و به تکرار آمده اند:

1 ـ بوسه:

او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است(ص، 77)/ بوسیده ام دو دیدهء در خواب رفته را (ص، 78)/ شبی بنیادم از یک بوسه لرزید (ص، 96)/ رفتم، که داغ بوسه پر حسرت ترا (ص، 87)/ جز شرار بوسه های دلنشین (ص، 98)/ از بوسه آتشین او خوشتر است (ص، 119)/ یک بوسه جاویدانه می خواهم (ص، 120)/ با لب تشنه دو صد بوسهء شوق (ص، 130)/ در ما تب تند بوسه می سوخت (ص، 170)/ لبهایت با سلام بوسه (همان صفحه)/ بوسه می بخشم ولی خود غافلم (184)/ در عطر بوسه های گناه آلود (ص، 189)/ برلبم شعله های بوسهء تو(ص، 198)/ برگرد... این لبان من این جام بوسه ها/ آزادم بوسه راه گریزی اگر که بود/ ما خود نمی شدیم رام بوسه ها (ص، 200)/ بوسه ای داغتر از خورشید جنوب (ص، 208)/ یک به یک در گیر و دار بوسه بدرود (ص 213)و ...