|
|
يک دو درس عبرت آموز از تاريخ
(
م. ا. نگــارگـــــر ) افغانستان جامعه ای قبيلوی است که هنوز بتوانسته است از مرحله قبايل پراگنده و نا منطم به مرحله يک ملت متشکل و نيرومند بگذرد. در اين جامعهء قبيلوی مبارزه ميان تمايل متضاد قبيله سالاری و فرار از مرکز به تايل تأسيس يک نظام ملی و مرکزی هميشه محسوس بوده است. بدين معنی که اميران قبيلوی درفش خود مختاريی محلی برافراشته اند و خواسته اند در محل زيست خود دولتی تشکيل بدهند که با دولت مرکزی هيچگونه وابستگی نداشته باشد و يا در بهترين حالت وابستگی به شکلی باشد که اختيار دولت محلی را سلب ننمايد. اين معضله ای است که غالب کشور های جهان به درجات مختلف با آن روبرو بوده اند و به نيروی رشد اقتصادی و تکامل صنعتی بر آن غلبه نموده اند. تا وقتی که مردم يک کشور متکی بر اقتصاد زراعتی و آنهم با وسايل بسيار ابتدايی باشند و سألهء حفظ و نگاهداشت زمين زراعتی، آب، دهقان وغيره در درجهء اول کسب اهميت ميکند و قبيله می خواهد دروازهء قريهء خود را بر روی بيگانگان ببندد اما، گسترش صنعت و تجارت به نيروی کار بيشتر نياز دارد و ناگزير است دروازهء شهر را بر روی کار مورد نياز بگشايد و آهسته، آهسته جامعهء ملی را به نوعی جامعهء بين المللی تبديل نمايد که هر کس با هر نوع استعدادی که دارد وارد بازار شود و برای مهارت خويش خريداری پيدا کند. مسألهء تکامل صنعتی و تجارتيی جامعد ماموريتی است که تاريخ به دوش روشنفکر می گذارد و روشنفکر يا می تواند مردم خود را تجهيز نموده کشور خود را قدم به قدم در جادهء پيشرفت و تکامل جلو ببرد و يا در انجام داعيهء خويش ناکام و از مردم جدا می ماند. بدين معنی که اگر روشنفکر تاريخ کشور خود را خوب خوانده و مزاج مردم را نيکو شناخته باشد و با همان درجه ای که مردم آمادهء پذيرش تغيير و تحول مثبت در جنبه های گوناگون زندگانيی خود داشته باشند همگام با مردم حرکت نمايد توفيق رفيق راه او ميشود. بدبختانه در افغانستان روشنفکر زير نفوذ ايديولوژی های گوناگون واقعيات تلخ جامعهء خود را ناديده گرفته سخت ناکام مانده و اينک تفريباً کاملاً از کشتی تغيرات و تبدلات سياسی جامعهء خود بيرون افتاده، اعتماد مردم را از دست داده و در گرداب يأس و سرخوردگی در حال غرق شدن است. تاريخ افغانستان کم از کم در يکصدوپنجاه سال اخير تاريخ برخورد افراط و تفريط است و روشنفکری که مزاج مردم را نمی شناخت هميشه در قطب افراط افتاده و ميدان را برای تفريط باخته است. امان الله خان و استاد گرانقدرش مرحوم محمود طرزی پيرمردی خردمند و جهان ديده بود که در سرتاسر سراج الاخبار او حرفی بر ضد روحانيون عنعنه گرا ديده نمی شود، اعتقادی به شعار های انقلابی و به اصطلاح زنده باد اين و مرده باد آن ندارد. بر کاخ عظمت های تاريخی مسلمانان که عمدتاً در نتيجهء غفلت خودشان ويران شده است اشک تأسف و تأثر سر ميدهد و تخم تغيير و تحول تدريجی را در کشتزار خاطر ملت خود می افشاند و نقشش بيشتر آموزشيست تا اهداف زودرس سياسی. اين بذر با حصول استقلال افغانستان جوانه ميزند و امان الله خان که جوان است و خونگرم او را در کنار گذاشته وادار به استعفايش می کند ولی، خود با سه چهار تن روشنفکر دو برش در قطب افراط می افتد و می خواهد يک شبه قيافهء کشور را از راه تغيرات ظاهری تبديل نمايد. تعطيل روز جمعه را به پنجشنبه انتفال می دهد تا ريشهء تقدس آن روز را در ذهنيت مردم خود بخشکاند. تسبيح و عمامه را خوار ميدارد و ساده لوحانه مردم را بسوی آن دسته روحانيونی که دشمن مکتب و معارف بودند می راند. آنان تکفيرش می کنند و برای تکفيرش دلايل فراوان هم دارند. اجنبی تنور را داغ می بيند و نان مطامع خود را می پزد و امير حبيب الله کلکانی وارد معرکه می شود که خود چيزی از اسلام نمی داند ولی، بحکم طبيعت روستايی خود مسلمان است. روحانی کمرش را می بندد و او غازی لقب می دهد و امير "غازی" نيز هنگامی به قدرت ميرسد درخت دانش و تفکر را پی می کند و پول ملت را به جای اينکه بالای مکتب و معلم خرج کند در کيسهء ملا می افگند و همه چيز طبق آرزوی روحانی عقبگرا پايان مييابد. سر روشنفکر که طرفدار پرشور امان الله خان است سخت به سنگ ميخورد و روحانی بر سرش تاپهء کفر و زندقه می زند.
|