ارزش فروشی های استبداد و ارزش های دموکراتيک

( م. ا. نگــارگـــــر )
 

چندی پیش رادیو ها خبر دادند که جلالل الدین طاهری امام جمعه اصفهان و یکی از روحانیون متنفذ ایران که شخص خمینی او را بدین مقام بر گزیده بود از مقام خویش استعفا و با نگارش نامهَ شدید اللحن طشت رسوایی روحانیت استبدادی ایران را از بام انداخت و دستگاه روحانیت حاکم را به نوعی ریا کاری و ارزش فروشی متهم کرد و بدین ترتیب ثابت می نمود که استبداد وقتی از حد خود بگذرد بارش بر وجدان برخی از اعضای دستگاه استبداد نیز سنگینی می کند و راهِ خود را از آ ن جدا مینمایند.

استعفای او در واقع جدال تاریخی ارزش فروشیهای استبداد و ارزشهای دموکراتیک را بازتاب مینماید. نخست ببینیم استبدا د خود چیست ؟

استبدا د در لغت به معنای خود سری ، خودرايی و بدون مشورهَ دیگران کار کردن است. اما از دیدگاه حقوق ا ستبدا د حرکت در جهت مخالف خواستهای عامه و تحمیل خوا ستهای خود بر مردم با حربهَ زور و ریا کاری است. استبدا د ارزش هایی را که تبلیغ می کند پرده ء سایر خواسته ها و آرزومندی های خود می کند و خود یا اصلاً به آ ن ارزش ها اعتقاد ندارد و یا به اعتقاد خویش ارزش کافی نمی دهد و با لنتیجه در میان آنچه می گوید و آ نچه می کند تضاد و تباینی ژرف پدیدار می شود و این تباین ژرف چیزی نیست مگر ریا کاری و دو رویی. در حقیقت امر استبداد  از ارزش های که جامعه بدان اعتقاد دارد  سوء استفاده می نماید و بنا بر این پیکار ارزشهای دموکراتیک با ارزش فروشی های استبداد که در واقع پیکار وجدان با بی وجدانی ، ماهیت با تشریفات  و صداقت با کذب و ریا است ریشه های تاریخی دارد و هر فرهنگ به شیوه ء خود درگیر این پیکار بوده است و من درست نمی دانم که این جنگ مشت و درفش، این داستان جنگ و خون و این سرگذشت پیکارداود و جالوت را از کجا آغاز کنم که تاریخ خود نیز نمی داند این مصیبت در کدام برشگاه زمان گریبان انسان را گرفت و او را در گودال چنان انحطاط اخلاقی سرنگون نمود که از دست و پا زدن بسمل وار همنوع خویش لذت ببرد و اسب غرورش

آنگاه از تاخت و تاز بماند که غرور دیگری را لگد مال کرده باشد. راستی داستان را از کجا آغاز کنم؟ از روزی که دا ود جوان فلاخن به دست در برابر جالوت رویین تن ایستاده سنگ حقیقت را بر جبین باطل می کوبد یا از آ ن دور تر بروم و از ابراهیم پیامبر بگوییم که با گامهای متین و مردانه و استوار به سوی آتش نمرود می خرامد و با زبان بی زبانی برایش می گوید که آتش او ممکن است ابراهیم را بسوزاند ولی حقیقت را نمی سوزاند و نمی تواند بتان زبون او را در مقام ربوبیت کاذب شان ابقاء نماید. یا از عیسای جوان بگویم که با آن قساوت در جُلجُتای کید و افسون بر صلیبش می کوبند ولی نمی توانند گردن بلند و قامت استوارش را در برابر باطل خم نمایند. چطور است از حضرت محمد(ص) پیامبر اسلام آ غاز کنـم ؟ او اسـت که روزی در راه طـایف آنقدر سنگ جفا بر سر و صورتش میریزند که کفش های او را از خون تنش پُر می کنند. و روز ی دیگر طنین صدای نیرومندش مشت بر سینه ء دیوار های کعبه می کوبد و پیغام ملکوتی اش را اعلام میکند که : " حق آ مد و باطل هزیمت یافت. به تحقیق که باطل هزیمت یابنده است" یا از پیروان مستبد این دو پیامبر بزرگوار بگویم که به خاطر قدرت از مسیر تعلیمات آ نان به بیراهه رفتند و وحشیانه بر سپید جامگان  مرو تاختند یا ژوردا نو برونوها را در کوره های استبداد انداختند. از هیتلر بگویم و کوره های آدم سوزی یا سیاهکاری های استالین در مسیر قدرت اندوزی؟

داستان را از هر کجا آغاز کنم همان یک داستان است. شکل و طرز تعبیر ممکن است فرق دا شته باشد ولی ماهیت همیشه یک چیز است. انسانی با ایمان به یک باور داشت در برابر یک دستگاه ظلم، خودسری و استبداد ایستاده است و این دستگاه با همه نیروی خود تلاش می ورزد تا این انسان را از پا بیفگند. شکنجه اش می کنند ، به زندانش می افگنند و هنگامیکه می بینند از پا نمی افتد به دست جلادش می سپارند و رشتهَ زندگی اش را پاره می کنند، بدین امید که با خاموشی او شمع حقیقت را نیز خاموش کرده اند ولی حقیقت در بُرشگاهِ دیگر زمان باز چهره می افروزد و در چراغ پیکار داود و جالوت روغن می ریزد تا درخشان تر بسوزد و اما ، جامعهَ ما در این مسیر تاریخی به هیچ وجه تافتهَ جدا بافته نبوده است و در سراسراین دوران جغد شوم استبداد را می بینی که بر کرانه های هندوکش و بابایی رقیب نغمهَ ماتم سر داده و می پنداری که خورشید به راستی مُرده است و از طلیعهَ بامدادان دیگر خبری نیست. امروز که من خود  در دهلیز شصت سالگی پا نهاده ام می دانم که آ ن نغمه ء غم انگیز استاد نَتو چه معنای ژرف داشت و چه طنزی تلخ بود. او با صدای حزن آ ور خویش می خواند:

شفق را لاله گون دیدم ، نماز شام در گردون
مگر خورشید را کشته ، که دارد دا من پر خون

آری ، این صدا صدای هنرمندی بود که در دل شامگاهان تیره و خفقان آ ور کشور برای ما از کشته شدن خورشید آ زادی به دست هیولای استبداد خبر می داد ولی مردم ما که در ظلمات مستولی بر سر زمین خویش سر گردان و بلا تکلیف مانده بودند، زمزمهَ گُنگِ هنرمند را نمی شنیدند و هنرمند بیچاره نیز که سایه ء دِژخیم را همیشه بر سر خویش میدید نمی توانست رسا تر از این فریاد بزند. این جاست که انسان ناگزیر می شود در پیشگاه هنرمند و هنر او سراحترام خم کند. راستی چه سمبولیزم زیبا! شفق بدون خورشید و بدون خون او دا من سیاه دارد و تنها هنگامیکه خورشید را کشته باشد دامنش پر خون می شود و شام است که تاریکی بر شهر دامن میگسترد و چون هنر سخن دل است و بر دل ها می نشیند پس راز دشمنی استبداد  با هنر نیز آ فتابی میشود. دکتاتور دهانِ هنر مند را میدوزد برای اینکه او در شامگاهان تاریک استبداد از طلوع سپیده مژده میدهد.  

گفتم که استبداد در جامعهَ ما دست درازی های تاریخی و طولانی داشته است. بنا بر این ناگزیر باید بر سیما های گوناگون جامعهَ ما اثر دیرپای خود را بر جای نهاده باشد و من این اثر دیرپای استبداد را در سه زمینه بررسی می کنم:

الف ــ تآثیر استبداد بر شعر و ادبیات.

ب ــ  تآثیر استبداد برزندگی و ارزش اجتماعی زنان.

ج ــ تآثیر استبداد برخصیصهَ صداقت وصراحت لهجه.

 

 

برای خواندن مکمل اين مطلب، به شکل PDF، لطفاً روی اين نوشته کليک کنيد.


صفحهء گذشته